|
|||||||||
| |||||||||
|
فمينيسم يک انقلاب ناتمام
راه پيمايی از «حاشيه» به «مسير اصلی» جون اسميت اينديپندنت. 28فوريه 2010 چهار دهه پيش وقتی اولين کنفرانس آزادی زنان در آکسفورد تشکيل شد، من در مدرسه همپشاير بودم. من از وجود آن جلسه با اهميت در کالج راسکين خبر نداشتم ولی چون صرفا به خاطر اينکه زن هستم دايما با محدوديت های ناشی از فرضيات عجيب و غريب روبرو بودم، آشفته ميشدم. من از وجود جنبش آزادی زن در بريتانيا اطلاع نداشتم، ولی همانموقع هم يک فمينيست بودم. نمی توانستم در مدرسه دخترانه دولتی خودم رشته اقتصاد را بخواهم. اقتصاد را در مدرسه پسرانه که در طرف ديگر شهر قرار داشت درس ميدادند. وقتی زمان آن رسيد که رشته اصلی ام را انتخاب کنم به من توصيه کردند تشريح، فيزيولوژی و بهداشت را انتخاب کنم تا بتوانم پرستار بشوم و بعد از اينکه خودم بچه دار شدم شغلم را حفظ کنم. برای دختری مثل من که به خاطر مخالفت علنی با ازدواج به عنوان يک نهاد پدرسالار مادرم را معذب کرده بودم، چنين توصيه ای بی فايده بود. چيزی که بيش از همه مرا خشمگين ميکرد اين بود که بعد از هر تعطيلی يکی دو دخترهمکلاسی ام ناپديد ميشدند و شايعه پشت آن ها می پيچيد که «مساله دار شده اند». بارها سعی کردم به ناظم مدرسه توضيح بدهم که آموزش جنسی يک نياز مهم برای مدرسه است اما او هربار بااين استدلال که موضوع در چارچوب دروس بيولوژی گنجانيده شده، دست رد به سينه من می زد. من ماجرای يکی از آن دختران «ناپديد شده » را تعقيب کردم و ديدم او با شوهری که همسن و سال خودش بود و يک نوزاد در خانه شهرداری زندگی ميکند. او تحصيل را رها کرده بود. شرم مساله بزرگی برای دختران بود. من به عنوان يک روزنامه نگار جوان در منچستر با زنی مصاحبه کردم که 30 سال تمام در يک موسسه روانی محبوس بود زيرا فرزندی «نامشروع » داشت. شکر خداکه باور نداشتم سقط جنين قانونی شده و قرص های ضد بارداری قابل دسترسی است، ولی ديگران با من هم عقيده نبودند. وقتی برای دريافت قرص ضد حاملگی به يک کلينيک تنظيم خانواده مراجعه کردم تعجب کردم که مرا بانو خطاب ميکنند. وقتی توضيح دادم من ازدواج نکرده ام، پرستار عصبانی به من توضيح داد در آنجا برای آنکه کسی شرمسار نشود، همه را «بانو» خطاب می کنند. هنوز چيزی از اين ماجرا نگذشته بود که دريافتم زنان مجردی که ضامن مرد نداشته باشند نمی توانند وام بگيرند. در جريان اين کشمکش ها نميتوانستم بفهمم چرا برای اينکه با تو مثل همه انسان های ديگر – منظور واقعی ام البته مثل همه مردان بود – با تو رفتار شود مجبوری اينهمه بجنگی. و وقتی شروع کردم به خواندن نوشته های فمينيست های بزرگ، مشاهده شراره آتشين روشن بينی آنها برايم لذت بخش بود – کيت ميلت، سيمون دو بوا، جرمانی گرير، سوزان براون ميلر، آندرادورکين- نويسندگانی که در باره اين مسايل مثل خودم فکر ميکردند. حالا فرهنگی که در آن زندگی ميکنم تحول پيدا کرده است و ايده های فمينيستی به جريان غالب تبديل شده است: مزد برابر در برابر کار برابر، مرخصی با حقوق مادر، حفظ نام خود بعد از ازدواج، دسترسی بدون مانع به حساب بانکی و وام، عدم تحمل آزار جنسي، مواد درسی يک سان برای پسر و دختر ( و فراتر رفتن از پسران در برخی از دروس)، به رسميت شناختن اين حق که همه زنان فرزند نمی خواهند. من نمی گويم همه اين چيزها را به دست آورده ايم، ولی تحولات عظيمی به نفع زنان صورت گرفته است. معلوم است که من هم ميخواهم تعداد زنان در پارلمان و در مقام های تصميم گيری بيشتر بشود. و از اين امر خوشحال می شوم که در مواردی که دولت کوتاهی کرده، بويژه در مورد پرداخت مزد برابر، وکلا دارند در بخش های دولتی در به دست آوردن حق زنانی که دهه ها مزد کمتر دريافت کرده اند موفق می شوند. اين هم کاملا درست است که: کارفرمان به آنها اجحاف کرده اند، اتحاديه ها و سياستمدارانی هستند که هنوز به نظر ميرسد فکر ميکنند «کارگر» يک اسم مذکر است. ولی همه اينها در اين مساله تغييری ايجاد نميکند که هيچوقت زن بودن در اروپا به اين خوبی نبوده است. وضع زنان در کشورهای در حال توسعه اين چنين نيست. من تازه از سيرا لئونه برگشته ام، جايی که دختران را ختنه می کنند و بيشتر آنها که به سن بلوغ رسيده اند خواندن بلد نيستند – و ما بايد تلاش بيشتری بکنيم تا حقوق مسلم آنها تضمين شود. همه جنبش های سياسی تحول يافته و توسعه پيدا ميکنند. در سال های 90 اسپايس گرلزSpice Girls نسخه پوپوليستی فمينيسم –"girl power" - را به نمايش گذاشتند که برای من چنگی به دل نمی زد ولی زنان جوان فکر ميکردند به آنها نيرو ميدهد. حول و حوش همان زمان، پرنسس ديانا نوعی فمينيسم قربانی شدگان را نمايندگی ميکرد که زنان را تشويق ميکرد برای خود غصه بخورند. حالا نسل جديدی از نويسندگان فمينيست جوان استدلال ميکنند که برابری يک توهم است و بر اين نظرند که زندگی زنان جوان توسط صنعت تجارت جنسی تباه ميشود. اين نويسندگان جوان تر از آن هستند که به ياد بياورند اين کشور نيم قرن قبل چگونه بود و به نظر ميرسد در باره بحث پرسروصدايی که در دهه هفتاد حول مساله جنسی شروع شد،،چيزی نمی دانند. فمينيست ها دهه ها مبارزه کرده اند تا بين خشکه مقدس ها از يک سو و دلالان جنسی و پورنوگراف ها از سوی ديگر جايی برای خود باز کنند. در اواخر دهه هفتاد من گزارشات مربوط به قتل زنجيره ای زنان در يورکشاير* را تهيه ميکردم و نميتوانستم از فکر کردن به خشونت جنسی خودداری کنم در حاليکه درست همان زمان برخورداری از لذت جنسی در زندگی شخصی خودم را ياد ميگرفتم. در دهه اول قرن 21 به اين افتخار ميکنم که در کارزار توفيق آميز برای احقاق حقوق زنانی که در تجارت جنسی به کار گرفته ميشوند و غيرقانونی کردن خريد سکس شرکت کرده ام. ولی من فکر نمی کنم زندگی زندان جوان به خاطر کلوب های رقص اروتيک تباه است، مگر در مورد آن زنان جوانی که به اين بخت بد گرفتارند که در کلوب های مزبور کار کنند. حالا زنان جوان زيادی را می بينم که بدون اينکه بترسند به تنهايی به مسافرت می روند – سال گذشته دختر خوانده من تعطيلات دانشگاهی خود را در غنا گذرانيد – و می بينيم خيلی از آنها بيشتر تمايل دارند که به عفو بين الملل بپيوندد تا اينکه بروند مانکن پر زرق و برق شوند. فمينيسم يک انقلاب ناتمام است، ولی برای نسل بعد فرصت هايی را فراهم آورده که در 1970 برای ما فقط يک رويا بود. *اشاره به قتل 13 زن توسط يک جانی به نام پيتر ويليام سات کليف در فاصله سال های 1975 و 1980 که در يورکشاير اتفاق افتاد. [مقاله خانم اسميت آزاد ترجمه شده است] 17 اسفند 1388 01:08 مطلب را به بالاترين بفرستيدنظر شما
بازگشت |
مطلب را به بالاترين بفرستيد