به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد مگر آنگاه که زن...
نزار قبانی
به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد مگر آنگاه که زن در ميان مااز يک لايهي گوشت چرب و نرم به صورت يک دستهگل درآيد
درآمد
درحاشيهى خيابان اورانيينبورگ
زيباترين زن جهان را ديدم
خون گوش كوچك وينسنت دويد به پردههاى صدام
خدارا
كجاى من زيباست
ارمغان تكمهها و گ ردي پستانهاش
سرخ لبها و
گُلي تكيدهى گونههاش
دستان نيازمند نوازشاش
يا چه ميدانم هر جاش كه عشق و عشوه ميفروشد
گوشهى سَيَـخى
نگار من
جهان نگاهش به عبور صدايی جرقه ميزند
و شعله ور عمق تمنّاش
به مچالهى اسكناسى
روشن ميسوزد
گوشهى يتيمك
جهان من در من
به پايان رسيده
از غوغا و دغدغهى درهم شبانگاهى
صدا از رسول نجاتى به گوش نميرسد
غَش اوفتاده
به رفتار موزون كهكشان و زمين
وقتى جلوه نميكند عشق
گوشهى رامكَلى يک
وقتى جلوه نميكند عشق
تن تماشا
خيابان را و
عبور سرخورده را به وسواس نگاه نميبَـرَد
ت كّه
وقتى جلوه نميكند عشق و
حضورت نميدهد
نازكاغمزهى پلك و اشارت ابرو
به مراسم عشوه و رعشهى زانو
ديگركسيات به نام
نميخواند
گوشهى تنهاييات
بيجارو
ميمانَد
ميل خلوت چشميات به ميهماني رنگ و
رغبت مغازله دعوت نميكند
ويل بيحضور
مى بَـرَدت
به ژرفاى گندچال تعفّن عقل و
تغافل از هوش روشن جهان
گوشهى رامـكَلى دو
نه داناى دانهى گندمى
نه سيب وسوسهى هوسى
نه
ما باز آغاز نميشويم
ت كّه و اشاره به خسرو و شيرين
درآمد
ها ها هاها هاها هاهاها هاها ها
آى….. آى….. اى
شَ شَ شَت شَت
شَتين شَتينا *
كجاست آن نشيد وسوسه و
آن قُرنبيدن بهمن ميل و تَلواسههاى تميز تمنّا
كجايى شتيناى اهل يمن
يا شتيناي لب غنچهى اهل شيراز
يا شتيناي اهل بخارا
يا شتيناي گيسوبلند كنار سَركهاى پاريس تهران و لندن
و يا هر کجای جهان
يا شتيناي شب سوز بادام چشمات ترانه
يا شتيناي اهل چَرا
نگه دزد هرجايي خوشگ ل من
كجايى نفير نفسبُر جماكاي آبستن رعد و رعشه
كنار خيابان به شطح نگاه كه سُرخورده بودى
كجاي تنات را به كژبار بوس و
به غشخندههاي ظريف تمنّا سپردى
كه قهقاي قند از سمرقند لبهات سرزد
لطيف همآواي اوج نفسهاي نرمات به گوش كه لغزيد
همآهنگي عاقل واژگان كه را لَخشه دادى
كه موزون رفتارش از سمت بُردار عادت خطا رفت و
لَخشيد
گوشهى گبرى
شتيناي اين جا و آن جا و
هرجايي لحظههاى رَميدن
شَ شَ شَت شتينای خندان آنجات باغ بهشت
نه نخند بر اين پريشانی و اين ديجور
ما باز آغاز نميشويم
ها هاها هاهاها هاهاها هاها ها
نه
ما باز آغاز نميشويم
ما در پايان خود ايم و
جهان بى رونق ما
گويى در ما
به فردا نميرود
گوشهى حجاز
وقت نه هست عشق است و
فشردن دستها براى جدايى
و بُردار يك سويه ى خيابان
به د نج خانهى آشناييت راه نميبَـَرد
جهان بيدرد است و پُر از بُريدهبُريدهى پيوندها
زمان به خوشباشى با ما به خانه نميآيد
و نبض
وقتهاى مُرده را مينوازد
اگر ديروز
در راه آمدنا بوديم
شايد دَمدَمهاى ظهر ابري فردا
درصفر سايهى چوب يك ساعت آفتابى
ميتوانستيم لحظهاى از مماشات زروان عبور برباييم و
وقف چرخ چشمان زيباترين زن جهان كنيم
وآمرزش رفتگان بيپيكر خاك را
سجدهاى بر خَم اشارتهاي ابروش بريم
فرود به شور درآمد خارا
خَم اَم خَم
خَم اَم در سراشيب ويل از جهتهاي بيساحل و
بازي بحر لغزندهخيزاب
كه رقصنده ميموجدَم
در گريبان فرياد و آهاش
تب و رعشهى اختيارى كه از اوست
گوشهى شهناز
دو ركعت نماز نشسته
به سجده فداي شتيناي سُكر خمار دو چشماش
گوشهى نغمه
صداى نبرخاستن
از شّك وجه شكيل و شكيباي زيباش برخاست
شمال صداش از يَم چشم من قطره ميرُفت
‹‹ واگرد واگرد ››
شكاف ميان باز باغ بهشت مياناش
به آغاز تاريك و گُمدرگُم جستوجو ميكشيدم
خَم اَم خَم
به پاهاى خود سجده رفتم
وانگشت شَستام
صداى مكيدن شنيد
من آبستن از مينوي خود شدم
فرود
درحاشيهى خيابان اورانيينبورگ
زير نور كمرنگ چراغهاي خيابان
ايستادهاند اثير زنانى
با پستانهايى بزرگ و برآمده
دهان شان بوى الكل ميدهد
و آنجاشان
ياد هزاران لرزهى زانو و رعشهى ناسيراب تن را
بار شتيناي خاطر خود دارد
انگار عبور
مجال از حريص نگاه دزديده
و درنگ لَختی از عبور نثار خالي خيابان نميكند
*- شتينا بر وزن امينا به لغت زند و پازند به معنی خنده باشد« برهان قاطع»
*-شاتی نا : ناى شادى
12 اسفند 1388
00:46
مطلب را به بالاترين بفرستيد
نظر شما
نام:
|
| ای-میل: |
10:50 14 اسفند 1388
|
((( به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد مگر آنگاه که زن در ميان مااز يک لايهي گوشت چرب و نرم به صورت يک دستهگل درآيد )))
سخنی بس لطیف و راستین. احسنت بر شما |