|
|||||||||
| |||||||||
|
15آذر.نامه فرزاد کمانگر از اوين: اين روزها زير پوست اين شهر خبرهايی است که به شاعر واژه، به کارگردان..
نبايد فراموش کنم؛ در اين ديار واژهها گاهی به سرعت برق و باد به زبان آوردنشان ,جرم, ميشود و گناهی نابخشودنی. لغزش قلم بر سفيدی کاغذ ميتواند موجب ,تشويش اذهان, شود و تعقيب به دنبال داشته باشد و به زبان آوردن انديشه و افکار ميتواند ,تبليغ, به حساب آيد. همدردی ميتواند ,تبانی, باشد و اعتراض موجب ,براندازی, شود. کلمات بار حقوقی دارند پس بايد مواظب بود. نبايد فراموش کنم که به چشمانم بياموزم که هر چه را ميبيند باور نکند، زبان همه چيز را بازگو نکند، آنچه هر شب ميشنوم فرياد نيست، موج نيست، طوفان نيست، صدای خس و خاشاک است! که خواب از چشم شهر ربوده. نبايد فراموش کنم که در شهر خبری از خط فقر و اعتراض و گرانی و بيکاری و بيداد و گرسنگی و نابرابری و ظلم و جور و دروغ و بی اخلاقی نيست. اينها واژههای دشمنان است. اما اين روزها زير پوست اين شهر خبرهايی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نويسنده قلم، به پير جسارت، به جوان اميد و به نااميد حرکت ميبخشد، اين روزها گويا قلب جهان در اين شهر ميتپد، گويا گرينويچ دنيا تهران شده، تا مردم اين شهر نخوابند خبری از خواب نيست و تا بيدار نشوند نيم کره ما رنگ روز به خود نميبيند. اين روزها نيازی نيست برای سرودن يک شعر دور دنيا راه بيفتی تا ببينی کجا قلبت به درد ميآيد يا کجا تراوش قلم به فريادت ميرسد، برای گرفتن يک عکس ديگر نيازی به سرک کشيدن به فلان نقطه بحران زده دنيا نيست، برای خواندن يک آواز يا ساختن يک آهنگ نياز به لمس درد و رنج مردم فلسطين و عراق و افغانستان نيست، نت و ضرب آهنگت را ميتوانی با ضربان قلب مادران نگران اين شهر هماهنگ کني، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن ,چوب الف, بر سر و گرده اين مردم هم وزن کنی. اين روزها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکايت بيابان کردن جنگل است، ميتوان همه چيز را ديد حتا اگر ,تلويزيون کور باشد,، ميتوان همه چيز را شنيد حتا اگر ,راديو هم کر باشد,، ميتوان ناخواندهها و نانوشتهها را از لای سطور سياه روزنامه فهميد حتا اگر ,روزنامه هم لال شده باشد,، ميتوان همه چيز را لمس و درک کرد حتا اگر پيرامونت را ديوارهايی به بلندا و ضخامت اوين فرا گرفته باشد. اين روزها ديگر تنها در کوچه پس کوچههای شهرمان پرسه نميزنم. دلم در ميدان هفت تير و انقلاب و جمهوری ميتپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار اين شهر نثار کنم. اين روزها فقط تنهايی ابراهيم در بازداشتگاه سنندج بر دلم سنگينی نميکند، ديگر برادران و خواهرانم تنها در زندانهای سنندج و مهاباد و کرمانشاه نيستند، دهها خواهر و برادر دربند دارم که با شنيدن فريادشان اشکم سرازير ميشود و با ديدن قيافههای رنجورشان و لباسهای پارهشان بغض گلويم را ميگيرد و بر خودم ميبالم برای داشتن چنين خواهران و برادرانی. ديگر اين شهر برايم آن شهر غريب و دلگير با ساختمانهای بلند و پر از دود و دم نيست، اين روزها اين شهر پر از ندا و سهراب شده، انگار پس از سالها ,پپوله آزادی,¹ در آسمان اين شهر به پرواز درآمده و با مردم اين شهر برای ترنمش هم آواز شده است. فرزاد کمانگر زندان اوين – چهاردهم آذرماه 1388 1- پپوله (پروانه) آزادي، آهنگی از استاد خالقی است که چهل سال پيش همراه با ارکستر تهران اجرا کرد. 15 آذر 1388 14:09 مطلب را به بالاترين بفرستيدنظر شما
بازگشت |
مطلب را به بالاترين بفرستيد