www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

26آبان :گزارشى از دو محله حاشيه نشين زاهدان

اعتماد:محبوبه حسين زاده:وقتى مى خواستيم براى تهيه گزارش به مناطق حاشيه نشين شهر زاهدان که بارها نامش را شنيده بودم، برويم هرکس به نوعى در مورد بازديد از اين منطقه به ما هشدار مى داد؛, نبايد به تنهايى به اين منطقه برويد، مردم خود شهر زاهدان هم مى ترسند بروند شيرآباد،آنجا زياد مواد مصرف مى کنند، خيلى ناامنه...., اما وقتى دليل سفر ديدار از همين منطقه بود هيچ بهانه يى نبايد مانع از حضورمان در شيرآباد و کريم آباد مى شد. دوستى که در سفر به زاهدان مهمانش بوديم، واسطه آشنايى مان شد با دکتر گوهرى سرپرست گروه مهندسى معمارى دانشگاه سيستان و بلوچستان. به همراه وى و ستار و حميد، دو مرد بلوچ که به اين منطقه آشنايى کامل داشتند، در بعدازظهر يکى از روزهاى مهرماه راهى شيرآباد شديم.

,حاشيه نشينى در زاهدان، به بلندى گذشته اين شهر درازا دارد، جالب آنکه زاهدان خود حاشيه نشين کوير لوت است و با سرنوشت آن دمخور و همراه. آن زمان که زاهدان بود و چند خيابان و دو چهار راه، چهارراه ,چه کنم, را که به سمت شمال مى پيچيدى و به انتهاى خيابان مى رسيدي، اتاقک هايى خشت و گلى بر بلندى تپه، آغاز حاشيه نشينى بر شهرى نوبنياد بود که التفات رضاخانى آن را مرکز استانى پهناور ساخت و ناگزير به رشدى ادارى و توسعه يى اجبارى.,

بازديد ما از مناطق حاشيه نشين زاهدان با اين توضيحات دکتر گوهرى شروع شد و از کوچه يى که اولين خانه هاى خشت و گلى زاهدان در ظرف 24ساعت در آن ساخته شد؛ کوچه يى منتهى به چهارراه چه کنم. گوهرى اصرار دارد که قبل از بازديد از مناطق حاشيه نشين بايد حتماً با تاريخچه شهرنشينى در زاهدان آشنا شويم چرا که حاشيه نشينى در زاهدان قدمتى به اندازه خود اين شهر دارد؛ قدمتى 70ساله.

,سال 1909ميلادى را مى توان آغاز شهرنشينى در زاهدان دانست، اگرچه قبل از آن، مردمانى بلوچ در اين منطقه سکونتى موقت داشته اند اما به دليل زندگى در اقليم سخت کوير همواره در جست وجوى آب و رمه در کوچ يا درنگ بوده اند، پس اولين ساکنان همان بازرگانان سيک هندى تبارند که البته در آن ساليان دور رعاياى ملکه انگليس شمرده مى شدند. در آن زمان نخستين منطقه حاشيه نشينى محرومان شهر در حاشيه ميدانى بود که امروزه به آن ميدان فلسطين مى گويند. آبادانى شهر زاهدان توسط افرادى که از آن سوى کوير کوچ کرده و به اين منطقه آمده بودند و با احداث قنات بر حاشيه شمال و جنوب شهر، صورت گرفت. دو آبادى ديگر حاشيه شهر هم در اين بخش قرار داشت که افراد فقير و محروم شهر در آنجا زندگى مى کردند. امروز دو حاشيه اطراف شهر و آبادى (زاهدان) به هم پيوسته اند و براى رسيدن به شهر بايد از اين منطقه حاشيه نشين گذشت که شيرآباد نام دارد، هر چند منطقه حاشيه نشين ديگرى به نام کريم آباد هم در شرق زاهدان شکل گرفته.,

---

و حالا ديگر به جايى رسيده ايم که نام شيرآباد را برآن گذاشته اند؛ تپه يى که خانه هايى خشت و گلى بر آن بنا شده اند با کوچه هايى خاکى و شيب دار. هنوز وارد شيرآباد نشده، کودکان بسيارى را مى بينيم که در گوشه و کنار خيابان هاى منتهى به ميدان نشسته اند بر گالن هايى سفيدرنگ و بعضى هايشان هم گالن در دست به سختى به سوى ماشين ها مى دوند. فقط کافى است سرعت ماشين را کم کنى که از هر سو هجوم بياورند براى فروش مايعى که در گالن ها است؛ بنزين. تا شيشه ماشين را پايين مى کشيم که قيمت را بپرسيم همزمان چندين صورت آفتاب سوخته از شيشه به داخل ماشين سرک مى کشند؛ ,گالنى 10 هزار تومان، من 9500 مى فروشم، براى من بنزينش خالص تره؛ چند مى خواى هر گالن؟,.

از يکى دو نفرى سن و سالشان را مى پرسم؛,ده ساله، دوازده ساله,. اکثرشان در همين رده سنى قرار دارند و مدرسه هم نرفته اند و سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...حتى اکثر اين کودکان شناسنامه هم ندارند و ازدواج پدر و مادرهاشان هم ثبت نشده است... همراه مان مى گويد از مرگ بعضى از اين کودکان که خود با گالن هاى بنزين شان آتش گرفته اند...

در ابتداى يکى از خيابان هاى شيرآباد از ماشين پياده مى شويم. بازار شيرآباد هم همين جاست؛ مغازه در اينجا يعنى چهار تيرک چوبى که هر کدام به جاى سقف تکه يى گونى دارند. مغازه هاى اينجا نه در دارد و نه ديوار. اجناس روى گارى هاى چوبى قديمى قرار گرفته اند و گارى ها روى زمينى کاملاً خاکى و بدون هيچ آسفالتى حتى در اکثر مغازه ها، قفس هايى بزرگ پر از مرغ روى زمين گذاشته اند . اينجا مرغ ها را زنده زنده مى فروشند بدون نظارت اداره بهداشت؛ اگر مشترى بخواهد در همان جا سر مى برند و در يکى از همين مغازه ها پسرکى ده ساله در ديگى بزرگ و پر از آب جوش، پر مرغ هاى سربريده شده را از تن شان جدا مى کند؛ لباسش پر شده از لکه هاى خون....بقيه مغازه ها هم يا ميوه مى فروشند و البته ميوه ها بيشتر خربزه است يا هندوانه؛ يا لباس هاى بلوچى که روى زمين پهن کرده اند... هوا از بوى گرد و خاک، خون و پر پرندگان و فضولات آنها سنگين شده است. در کنار همين پرنده فروشى ها، در ديگى نخود شور مى پزند؛ نخود آب پز شده که گويا طرفداران زيادى در اين منطقه دارد.

---

وارد يکى از کوچه هاى کريم آباد مى شويم که در ابتداى آن نانوايى قرار گرفته و صفى عريض و طويل از کودکان، مردان و زنان بلوچ؛ با هر قدمى که به سمت کوچه برمى داريم مقدارى خاک به هوا بلند مى شود. نمى دانم چرا خجالت مى کشم سوالى از اين مردم بپرسم. دکتر گوهرى مى گويد که آمده ام از مشکلات شان بنويسم. مردان جمع مى شوند و هر کدام از مشکلى مى گويند؛ از اين که آبى براى خوردن ندارند، از کيفيت بد نان هايى که قوت لايموت مردم منطقه است و ترس از گرانى نان. يکى مى گويد؛ اگر همين نان را هم گران کنند ديگر چه بايد بخوريم؟ از اين مى گويند که شغلى ندارند، کارگرند و بيمه يى ندارند، از اين که بارها نامه نوشته اند و بارها به فرماندارى مراجعه کرده اند، از اين که حتى استاندار يا شهردار هم براى حل مشکلات شان به اينجا نمى آيد، صبورانه فقط گلايه مى کنند، مى گويند خسته شده ايم. يکى از اهالى از ما مى خواهد به چند کوچه بالاتر برويم. مى گويد تازه اينجا که خوب است و اول کريم آباد است. خيابان را تا انتها نرفته، به جايى مى رسيم که گويا قرار بوده چهارراه باشد. حجم وسيعى از فاضلاب خانه ها، بخشى از سطح خيابان و کوچه هاى خاکى را پوشانده است. عبور کردن از اين مسير غيرممکن به نظر مى رسد، هرچند اهالى محله به اجبار به اين وضعيت عادت کرده اند. در جايى که گودى زمين بيشتر است لاستيک کهنه يى گذاشته شده تا کودکان بتوانند از آنجا عبور کنند. اما کودکان اين محله که حتى يک توپ پلاستيکى هم براى بازى نداشتند، از اين لاستيک به عنوان وسيله يى براى بازى استفاده مى کردند. مسابقه مى گذاشتند و از روى لاستيک مى پريدند، بعضى از اين کودکان حتى دمپايى هم نداشتند و در همان چند دقيقه يى که آنجا بوديم، دمپايى بعضى از کودکان، در گل و لاى گير کرده بود؛ دخترانى که خواهر يا برادر کوچک ترى را در آغوش داشتند يا کودکانى که براى رساندن گالن هاى آب به خانه هايشان مجبور بودند از اين مسير عبور کنند و چه کار سختى است براى يک دختر يا پسر خردسال، بيرون کشيدن دمپايى اش از اين حجم فاضلاب...

---

در شيرآباد هر محله يک شهردار محله هم دارد؛ نماينده يى که از طريق شورا از بين يکى از ريش سفيدان محله انتخاب مى شود. يکى از شهرداران محله مى گويد؛ ,شهردار بايد راجع به وضعيت خيابان ها، جمع آورى زباله ها و بقيه موارد به مسوولان گزارش دهد. اما مسوولان به اين مشکلات رسيدگى نمى کنند. در شيرآباد بيشتر مردم کارگر هستند و نمى توانند خودشان براى اين مسائل پول خرج کنند ولى اگر مسوولان براى رفع مشکلات اقدام کنند حتماً براى ادامه کار اين مردم با آنان همکارى مى کنند. او مى گويد؛ ,مسوولان سرى به اين منطقه بزنند و مشکلات را ببينند. من از اين وضعيت خجالت مى کشم هرچند بايد...,

از او درباره کودکان بى شناسنامه يى مى پرسم که در اين محله ديده ايم. مى گويد؛ ,اداره ثبت احوال شناسنامه هاى تعدادى را باطل کرده است. چون مى گويند اينها افغان هستند در صورتى که اين طور نيست و بچه هاى اين افراد همين طور بلاتکليف مانده اند؛ نه شناسنامه دارند و نه مى توانند به مدرسه بروند و نه اينکه ازدواج هايشان ثبت مى شود.,

مديرکل اداره ثبت احوال استان سيستان و بلوچستان اين موضوع را تکذيب کرد و گفت؛ ,ما شناسنامه هيچ بلوچى را باطل نکرده ايم و چند شناسنامه يى هم که باطل شده، البته نه در اين تعداد که مى گويند، متعلق به اتباع افغان بوده است که سال هاست در اين منطقه زندگى مى کنند و خود را بلوچ جا زده اند.

---

حالا ديگر غروب شده است، يکى از کوچه هاى شيب دار شيرآباد را تا انتها بالا مى رويم. هرچقدر به سمت بالاتر مى رويم کوچه تنگ تر مى شود و خانه هاى خشت و گلى به هم نزديک تر و شيرآباد واقعى نمايان تر. هر خانه از يک حياط خيلى کوچک تشکيل شده و يک يا دو اتاق با ديوارهاى کج و ناصاف حتى. در بيشتر خانه ها چند خانوار سکونت دارند. زنانى که با هيچ غريبه يى حرف نمى زنند، جلوى در بعضى خانه ها جمع شده اند. پيرزنى داخل کوچه نشسته و چند سگ هم چند قدمى پايين تر از او کنار در خانه ديگرى دراز کشيده اند. کوچه ها تاريک است و فقط با کورسوى نورى که از خانه هاى تقريباً تاريک بيرون مى آيد تا حدودى مى توانيم جلوى پايمان را ببينيم. کودکان لاغر زيادى با لباس هاى بلوچى بر تن و اين بار ديگر همه بدون کفش در کوچه ها ايستاده اند. تک مغازه هايى هم هست که بيشتر شبيه دخمه اند. وقتى کوچه را به سمت انتها مى روى و به انتهاى تپه نزديک مى شوى خانه هاى دوسوى کوچه اين قدر به هم نزديک مى شوند که شايد يک نفر هم به سختى بتواند از داخل کوچه عبور کند. بيشتر از اين ديگر نه خودمان توان جلو رفتن داريم و نه دو همراه بلوچ مان، آن هم نه به دليل ناامن بودن که هرچه ديديم از اين مردم صبورى بود، بلکه به دليل فقرى که راه را بر ورودمان مى بندد.

---

در راه بازگشت از شيرآباد هستيم. در جايى نزديک کريم آباد که برخى از اهالى جمع شده اند و مشغول بازى فوتبال و عده يى هم مشغول تماشاى فوتبال مى ايستيم. در حياط بى نهايت کوچک خانه يى که هيچ ديوارى ندارد، مردى مشغول شستن دست و صورت پسر کوچکى است. سر صحبت را با او باز مى کنم تا بتوانم با همسرش صحبت کنم چون زنان اين منطقه با غريبه ها صحبت نمى کنند. مرد به راحتى مى پذيرد و يک دقيقه بيشتر طول نمى کشد که چهار زن و سه مرد بر آستانه در اتاق کوچک ظاهر مى شوند،

مادر، خواهر، همسر، همسر برادر؛ پدر و دو برادر مرد با چند بچه کوچک در همين تک اتاق زندگى مى کنند. اصرار دارند که به مهمان خانه شان بروم؛ اتاق خشتى و گلى کوچک ديگرى که کنار اتاق نشيمن ساخته شده است. هرچقدر هم تلاش کنم نمى توانم تعجبم را پنهان کنم از اين که همه آنها چطور در يک اتاق زندگى مى کنند؛ جواب مى دهند با هم مشکلى ندارند. مردان خانواده همه کارگرند با درآمدى بخور و نمير. پدر خانواده مى گويد؛, چيزى نداريم که با هم مشکل داشته باشيم. هر چى درمياريم با هم مى خوريم. هر دو عروسم فاميل هستند. بچه هاى برادرم هستند. دختر ديگه يى هم دارم که دادم به پسر برادرم., يکى از عروس ها 27 ساله است و مادر پسرى 12ساله و نوزاد دخترى چندين ماهه که حتى دست هايش را هم قنداق کرده است. وقتى مى پرسم در چه سنى ازدواج کرده مى گويد؛,10 سالگى,. از او مى پرسم که آيا حاضرى دخترت هم در همين سن ازدواج کند. با قاطعيت جواب مى دهد؛,آره،,

---

پدر و پدربزرگ ستار هم در منطقه شيرآباد زندگى کرده اند. ستار در راه برگشت براى شکستن سکوتى که در ماشين حکمفرما شده، از ازدواچ پدربزرگش مى گويد؛, پدربزرگم 85 سالشه. زن دومش که مرد، رفتيم بلوچستان پاکستان براش زن بگيريم. اونجا مى گفتند 12ميليون بديد. ولى همين جا براش يک زن 25ساله گرفتيم با 3ميليون تومان مهريه،,

   05:41

نظر شما
نام:   پژمان
ای-میل:  
18:42
فکر می کنم ما ایرانیان مشکلات جامعه خودمون رو کاملا می دنیم حالا باید ببینیم که چرا نمی تونیم برطرف کنیم ( نظامی بی لیاقت )

نام:   بلوچ
ای-میل:  
06:59
مردم بلوچ را عمدا از همه حقوق خود محروم کرده اند.
آزاد باد بلوچستان
مرگ بر رژیم ایران

نام:   حمید بوطاریان
ای-میل:   hamidbtrn@yahoo.com
15:17
رئیس دولت مهرورزی برود ببیند که مردم ایران تحت لوای حکومت اسلامی در چه فقر و فلاکت و منجلابی زندگی میکنند.
این مردک زشت و بد سیرت ( بز غا له ) هم ببیند چه جهنمی برای آن مردم فراهم کرده اند .
آنوقت بگوید بزغاله !!!!!! چه شیرین و زیباست آن شعری که آقای جاسمی در توصیف این مردک سروده است . کاملا وصف الحال این الاغ بد ترکیب است.!
این نظام جهل و ظلم و خرافه را در یکی از آن چاله های موال مدفون باید کرد.


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن

آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
6تير.گزارشی از وضعيت مصدومين در سالروز بمباران شيميايی سردشت:بی توجهی به وضعيت مصدومين بمباران 2010‑06‑27
6خرداد.174000 جان باخته: يک قلم از «مسافران قطار پيشرفت» خامنه ای که از حرکت «جا ماندند.» 2010‑05‑26
25اسفند: يکی از ميليونها دليل ديگری که امروز حتما بايد از روی آتش بپرم 2010‑03‑16
19اسفند: گزارشی درباره « ترنس » ها و تغيير جنسيت در ايران 2010‑03‑10
14ارديبهشت :برخی آمار نشان می دهد که روزانه بين 90 تا 100 نفر در تهران اقدام به خودکشی می کنند. 2009‑05‑04

اخبار ومقالات مربوط به اجتماعی در روشنگرى(كليك كنيد)

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد