www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

وقتى آب سربالا مى رود...
دکتر ناصر زرافشان
*نکند در مکتب دوستان امريکائي، فکر خود را ايرانى ميکنيد؟...


*ذهنى که طرز تلقى و برخورد خود را با کودتاى 28 مرداد و آثار آن به اين زبان بيان کرده، در اصل، ذهن يک ايرانى نبوده و بوسيله زبان فارسى فکر نمى کرده است.
بعبارت ديگر به زبان بيگانه درباره کودتا فکر کرده است.


در شماره 16 روزنامه هم ميهن مصاحبه اى با آقاى عباس ميلانى زير عنوان "روزگار سپرى شده روشنفکران چپ" منتشر شده است که در آن بنا به توضيح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره "روشنفکران چپ ادبى و دلائل تفوق طولانى آنها بر فضاى فکرى جامعه " بحث شود؛ اما اگر از چند فتواى کوتاه و بدون دليل راجع به چند چهره ادبى بگذريم، آنچه در اين مصاحبه مورد بحث قرار گرفته، بجاى چپ ادبى ايران، جنبش چپ بطور کلى و در همه جهان و بخصوص جنبه هاى سياسى و ايدئولوژيک آن است؛ واز کائوتسکى و لنين و گرامشى و مائو تسه تونگ و لين پيائو گرفته تا کامبخش و خليل ملکى و آريان پور، از طبرى و ترويج مارکسيسم و فروغى و تجدد فکرى در ايران و "سير حکمت در اروپا" گرفته تا مصدق و کودتاى 28 مرداد و ماهيت اين کودتا و جريان تشکيل حزب رستاخيز و ايدئولوژى آن و نو تاريخى گرى و بى حافظگى تاريخى ايرانيان سخن رفته است که بديهى است هيچ يک از اين مباحث، بحث ادبى نيست، و هيچ يک از اين چهره ها نيز چهره هاى ادبى و هنرى نيستند.

من ترديد دارم که آقاى ميلانى نويسنده و هنرمند باشد، يعنى قريحه و خلاقيت ادبى و هنرى داشته باشد؛ نيز ترديد دارم که او صلاحيت نقد ادبى داشته باشد، اما يقين دارم کسى که در زمان واحد، خود را هم نظريه پرداز سياسى و ايدئولوگ، و هم منتقدادبى و هنرى بداند، و هم در زمينه تفکر سياسى و فلسفى و هم در زمينة خلق ادبى و هنرى اظهار لحيه کند، از هيچ يک از اين دو چيزى نمى داند و شايد به همين دليل هم وقتى مصاحبه کننده از او در مورد "روشنفکران ادبى يا نويسندگان روشنفکر" سؤال ميکند، جواب اين سؤال را نمى دهد و بجاى آن، چون چنته اش در اين زمينه خالى است، وارد عرصه سياسى و ايدئولوژيک مى شود. زيرا تحليل ادبى و هنرى، عرصه اى است خاص خود و جولان در اين عرصه نيازمند آگاهى هاى تخصصى از موضوع و نقد و تحليل بر اساس نظريه هاى ادبى و روشهاى خاص اين رشته است، و بدون نقد و تحليل با چهار کلمه کلى گويى بى پايه و فتوا مانند از اين قبيل که "نصف داستان هاى کوتاه هدايت را هيچ روزنامه اى چاپ نمى کرد ، اينقدر که زبانش سست است، اينقدر که بافتش ضعيف است ..." نمى توان پرونده کسى مثل هدايت يا علوى يا صمد بهرنگى را بست.

اما من در اينجا به اظهار نظر هاى ,ادبى, آقاى ميلانى کارى ندارم و پاسخگويى در اين زمينه را به کسانى وا ميگذارم که حوزه تخصصى کار آنها مباحث ادبى است. بحث من در مقاله حاضر، از يک طرف بر سر اظهار نظر هاى ,سياسى-اجتماعى, و گاه ,فلسفى, ايشان، و از طرف ديگر بر سر معرفى نامه آقاى ميلانى بقلم مصاحبه کننده است.

مصاحبه، با معرفى آقاى ميلانى بوسيله مصاحبه کننده شروع مى شود. هدف از معرفى، در اين موارد اين است که از مصاحبه شونده شناختى به خواننده بدهند. اما يک زندگى 59 ساله که بستر شکل گيرى ميلانى فعلى است و تنها از خلال همين زندگى ميتوان به منشاء و علل مواضع کنونى او پى برد، از سوى آقاى مصاحبه کننده در سه سطر، يعنى با ذکر سه تاريخ خلاصه مى شود: "عباس ميلانى در 1327 متولد شده، در 15 سالگى به امريکا رفته، پس از اقامتى ده ساله در آن کشور در سن 25 سالگى به ايران بازگشته و در اواسط دهه 60 خورشيدى دوباره به امريکا رفته و اکنون مقيم امريکاست ..." همين.

اين شيوه چهره سازى هاى کاذب است. ابتدا بر روى زندگى گذشته و واقعيت زندگى کنونى فردى که قرار است ,چهره, شود، سرپوش مى گذارند و بعد با عناوين دهن پرکنى از قبيل ,انديشمند و تئوريسين شناخته شده, در مورد او، و تعارفاتى از قبيل ,پر مخاطب، جريان ساز، سترگ، بسيار مهم و ..., در مورد ترجمه هاى او، مخاطب جوان و خالى الذهن از راه رسيده را مرعوب مى سازند، و به اين ترتيب از فرد مورد نظر يک ,اتوريته, فکرى ، يک مرجع مى سازند تا بعدا بتوانند با اين شيوه، افاضات او را نسنجيده و بدون نقد، بى آنکه فرصت سبک و سنگين کردنى وجود داشته باشد، به خواننده خالى الذهن حقنه کنند.

ما اطلاع نداريم اين "تئوريسين شناخته شده" کدام "تئورى ها" را و در کدام زمينه اى ارائه کرده است، اما در سطور آتى بعنوان يک مترجم، يکى از ترجمه هاى او را - که بسيار هم در اين مصاحبه از آن ستايش شده است - مورد بررسى قرار خواهيم داد.

اما پيش از پرداختن به ترجمه هاى آقاى ميلانى و نظرات ايشان، گمان ميکنم داشتن اطلاعات مختصرى پيرامون زندگى گذشته او - که در معرفى آقاى مصاحبه کننده مسکوت مانده است - ضرورى باشد تا بتوان از خلال آن سير نامبرده را تا رسيدن به مواضع فعلى اش بهتر شناخت.

در تابستان سال 1355 گروه پرويز واعظ زاده (کادرهاى سازمان انقلابى حزب توده) بوسيله فرد خود فروخته اى بنام سيروس نهاوندى لو رفت و واعظ زاده و ياران او (خسرو صفائي، گرسيوز برومند، معصومه طوافچيان، مهوش جاسمى و ... ) يا در جريان يورش ساواک به خانه هاى آنها و ضمن درگيري، يا پس از دستگيرى در شکنجه گاههاى ساواک به شهادت رسيدند.

سازمان انقلابى در سال 1348 برخى از کادرهاى خود را به رهبرى پرويز واعظ زاده براى مبارزه عليه رژيم پهلوى به داخل ايران فرستاده بود. اما پيش از او همين سازمان سيروى نهاوندى را روانه ايران کرده بود که او - به ادعاى خودش - بعلت تفاوت ديدگاه با سازمان انقلابى، با اين سازمان قطع رابطه کرده و گروهى را بنام "سازمان رهائى بخش خلقهاى ايران" بوجود آورده بود. اين که سيروس نهاوندى از ابتدا اين باصطلاح "سازمان رهائى بخش..." را زير نظر ساواک براه انداخته بود يا دستگيرى ادعائى او در سال 54 صحت داشته و او پس از اين دستگيرى تن به همکارى با ساواک داده بود کاملا روشن نيست.

اما بهرحال در تابستان 55 گروه واعظ زاده که سيروس نهاوندى در آن نفوذ کرده و آنرا لو داده بود زير ضرب قرار گرفت و اعضاى آن کشته شدند. پس از آن، ساواک تعداد زيادى از جوانانى را هم که طى آن سالها در دام "سازمان رهائى بخش..." نهاوندى افتاده يا بهرحال با او رابطه اى داشته يا بوسيله او شناسائى شده بودند، دستگير کرد.

عباس ميلانى هم در ميان اين دستگير شدگان بود. پس از آنکه معلوم شد سيروس نهاوندى خود عامل ساواک بوده و ساواک در جريان همه چيز گروه او بوده است، برخى از اين دستگير شدگان در زندان بريدند و به همکارى با رژيم تن در دادند. عباس ميلانى از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه اى که در مطبوعات سال 56 نيز درج شد، همانسال از زندان آزاد شد. دوست چهل ساله ام ناصر رحمانى نژاد، که هر کجا هست اميدوارم سلامت باشد، در آن ايام با عباس ميلانى هم سلول بود و نقل ميکرد که ميلانى خود مى گفت تصميم دارد با ساواک همکارى کند و استدلال ميکرد که گروه سيروس نهاوندى ساخته ساواک بوده و آنها همه چيز را مى دانند و به اين ترتيب هيچ دليلى براى خوددارى از همکارى با آنان وجود ندارد.

البته ميلانى چون در سالهاى 55 و 56 پيش بينى سرنگونى رژيم پهلوى را در آينده نزديک نميکرد، در اين معامله مغبون شد و اگر ميدانست چند صباحى ديگر مثل ديگران از زندان آزاد مى شود، اين باج را به رضا عطارپور (سربازجوى ساواک معروف به حسين زاده) نميداد. دوسال پس از آنکه او به اين ترتيب از زندان بيرون آمد، رژيمى که او به آن سرسپرده و قول همکارى به آن داده بود، سرنگون شد. او همين دوسال پيش با تحمل خفتى سنگين تغيير جهت داده بود تا خود را با "باد" هم جهت سازد، اما اکنون "باد" دوباره تغيير جهت داده بود!

در همان سالهاى آخر رژيم پهلوى هنگامى که به آذين فراخوان "جبهه دموکراتيک" خود را منتشر کرد، ميلانى جزوه اى را با نام مستعار ------- پخش کرد که در آن به به آذين و جبهه دموکراتيک پيشنهادى او زير عنوان "دکان جديد حزب توده" حمله کرده بود. مناظره اى هم در "نقد آگاه" با نجف دريابندرى داشت. سپس با سرنگونى رژيم پهلوى در آن روزهاى آشفته اوليه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتى از آنجا هم بدليل سوابقش، عذر او را خواستند.

به اين ترتيب او که همه شانسهاى خود را در داخل کشور تباه شده ميديد، دوباره به امريکا رفت. در آنجا ابتدا در يک مدرسه درجه سه در کاليفرنياى شمالى بنام کالج نوتردام به ايرانيان جامعه شناسى درس ميداد. او از اين کلاسها براى تخريب مارکس استفاده مى کرد چون ميدانست مستمعين او در آن کلاسها چيزى از مارکس نمى دانند. او تصميم گرفته بود خيانت به آرمانهاى سوسياليستى و ضديت با مارکسيسم را به پول نقد تبديل کند و به اين ترتيب خود را به عنوان يک "روشنفکر" ضد مارکسيست و ضد چپ، در معرض فروش قرار داد و براى قرب به قدرت تلاش بسيار کرد.

آمريکائى ها او را مناسب تشخيص دادند و به عنوان يکى از مديران "پروژه دموکراسى ايران" منصوب و به گروهى از عوامل ايرانى و امريکائى ملحق شد که مستقيما در اين زمينه کار مى کنند و پايگاه نئوکانها در انستيتوى هوور در استانفورد را در اختيار او قرار دادند. اين انستيتوى هوور يکى از بازمانده هاى دوره تبليغات هيستريک ضد کمونيستى است که در دوران جنگ سرد براى مبارزه با کمونيسم بوجود آمده و اکنون براى "دفاع از دموکراسى" کار مى کند.

در همان روزهائى که در ماه پيش مصاحبه مورد بحث در روزنامه هم ميهن منتشر شد، آقاى عباس ميلانى به اتفاق راب سبحانى و لادن ارچين در باهاماس با نئوکانهاى امريکائى و اسرائيلى در زمينه تغيير رژيم در ايران جلسه داشتند. آقاى اميد کاشانى در تاريخ 6 ژوئن 2007 در سايت ايرانيان www.iranian.com گزارشى در اين زمينه داشت.

ضمنا با وجود نکوهشى که آقاى ميلانى در متن مصاحبه خود از رابطه مراد و مريدى "آل احمد و اطرافيان او" ميکند، از همين معرفى و مقدمه اى که مصاحبه کننده نوشته است کاملا پيداست که اين مصاحبه کننده خود "مريد" اين تئوريسين نوظهور است. مصاحبه کننده در اين گفتگو "...ذهن آکادميک، نظام مند و دقيق عباس ميلانى را درک کرده است ..." و ميگويد "توانائى ميلانى در ارائه مولفه هاى تاريخ نگر، اشاره هاى مداوم و پرشمارش به مصاديق بحران روشنفکرى در ايران ,اين باور را در او بوجود آورده است که او همواره به مسائل روشنفکران ايرانى پرداخته و اصلا دغدغه اصلى اش همين است, و در ادامه مينويسد:,از ديگر آثار مهم اين مترجم و منتقد ايرانى بايد به ترجمه مشهور و تاثير گذارش از رمان بى بديل ميخائيل بولگاکف يعنى مرشد و مارگريتا اشاره کرد.,

در حاشيه اين مصاحبه هم آقاى بهروز افخمى زير عنوان مهمان يادداشتى دارد سراسر تمجيد از همين ترجمه که طى آن از اين که "مترجم با ذوق و خيلى وسواسى و کمال طلبى مثل عباس ميلانى آنرا به فارسى در آورده" ابراز مسرت ميکند. ببينيم قضاوتهاى اين صاحب نظران روزنامه اى تا چه حد مستند و متکى به بررسى هاى جدى و واقعى است و خواننده تا چه حد ميتواند به آنها اتکا کند.

آقاى عطاالله مهاجرانى در ويژه نامه تحليل خبر شماره 1365 روزنامه اعتماد مورخ 23 فروردين 86 صفحه27 مقاله اى دارد زير عنوان "عيار ترجمه مرشد و مارگريتا" که خواندنى است. او مينويسد:

" سالها پيش دکتر شرف الدين خراسانى به من گفت هنگام خواندن کتابهائى که از زبان ديگرى ترجمه شده است "هرجا را که نفهميدي، با مداد کنار صفحه علامت بگذار. شايد نويسنده نفهميده باشد! شايد هم مترجم، شايد هم خودت!"...

در اين مقاله مى خواهم نقدى و نگاهى داشته باشم به ترجمه رمان شگفت انگيز "مرشد و مارگريتا" ... وقتى کتاب مرشد و مارگريتا را ميخواندم اين داورى را داشتم که مترجم به شايستگى از پس معنى و لفظ برآمده است. اما جابجا در متن فارسى با ابهام و علامت سوال روبرو ميشدم. کنار هر عبارت يا واژه اى که برايم مبهم و ترديد آميز بود، با مداد خط کشيدم، علامت سوال و تعجب گذاشتم.

در تعطيلات نوروزى امسال متن انگليسى مرشد و مارگريتا را خواندم. البته نسخه انتشارات پنگوئن. همه آن ابهام ها زدوده شد! مثل توده مه محو شد... همان وقت که ترجمه فارسى کتاب را ميخواندم، در مواردى که با ابهام مواجه ميشدم، احساس ميکردم که بايستى مطلب به شکل ديگرى باشد. با خودم ميگفتم يعنى بولگاکف اشتباه کرده است؟ چطور ممکن است نويسنده اى که رمانش را بارها بازنويسى ميکند، و براى هر واژه آن مى انديشد، اشتباه کرده باشد؟ آيا مترجم شتابزده ترجمه کرده است؟

متن انگليسى که ترجمه براساس آن صورت گرفته در اختيارم نبود. اما کنار برخى صفحات به توصيه دکتر شرف علامت زده بودم... مثلا "وقتى کلمات را ادا ميکرد زبانش به ندرت تکان ميخورد"(ص17) برايم کاملا نامفهوم بود. "پيلاطس با يکى از لب هايش خنديد"(ص21). هر کارى کردم مثل پيلاطس با يک لب بخندم نشد! "پوزبند براق شيرى به زره اش آويخته بود"(ص31). پوزبند شير آويخته بود؟ نمى توانستم تصوير روشنى از اين عبارت درک کنم...

تازگى که متن انگليسى مرشد و مارگريتا را ميخواندم تمام آن نکته ها که در متن فارسى با آنها مواجه شده بودم برطرف شد. متن ترجمه را با نسخه انگليسى مقابله کردم. دريغ خوردم. رمانى که مثل مينياتور دقيق و مثل قالى ابريشم ريزبافت است و به تعبير صادق هدايت يک معمارى با شکوه موسيقائى است که يک نت اشتباه ميتواند انسجام آنرا به هم بزند، بدليل شتابزدگى مترجم چه آسيب هاى جدى خورده است...

اميدوارم اين نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ويراستار شايسته اى بسپارد تا در چاپ هاى آينده اين کاستى هاى ويرانگر برطرف شود... مواردى که ميخواهم اشاره کنم هيچ يک در ساحت بحث اصالت معنى يا لفظ نمى گنجد. سخن برسر شتابزدگى است که مثل مصيبت بر سر کتاب نازل شده است. مينياتور درخشانى را تصور کنيد که در موارد متعددى روى آن لکه هاى جوهر افتاده و نشت کرده است..."

آنگاه دکتر مهاجرانى به ذکر مورد به مورد لغزش هاى ابتدائى در ترجمه کتاب ميپردازد. مثلا آنجا که "لب هايش به ندرت تکان مى خورد" ترجمه شده است "زبانش به ندرت تکان مى خورد" يا آنجا که "پيلاطس با يک گونه اش خنديد و دندانهاى زردش را نشان داد" ترجمه شده است "پيلاطس با يکى از لب هايش خنديد، در حاليکه دندانهاى زرد خود را بيرون مى انداخت" يا Fountain به معناى فواره با Mountain به معناى کوهستان اشتباه گرفته شده و در ترجمه به جاى فواره، کوهستان آمده است، يا سر طلائى يا نقره اى شير که به عنوان نشان افتخار به لباس جوانى آويخته بوده است، پوزبند شير ترجمه شده است و بسيارى موارد ديگر در همين سطح. مهاجرانى در پايان اينطور نتيجه گيرى ميکند:" به گمانم مرشد و مارگريتا اين ظرفيت را دارد که مترجم شکيبا و دقيقى آنرا از زبان روسى ترجمه کند، تا اين رمان اينگونه غبارآلود بدست خواننده مشتاق ايرانى نرسد، يا دست کم نشر نو کتاب را براى چاپ مجدد، به دست ويراستار اهلى بسپارد."

و اين تازه در شرايطى است که هوشنگ گلشيرى بنا به اظهار خود او در زمان حياتش، براى اصلاح متن فارسى اين ترجمه، معادل وقتى را که براى ترجمه کامل يک کتاب لازم است، صرف و اين ترجمه را ويرايش کرده است. منتها چون گلشيرى امکان مقابله متن فارسى با متن انگليسى را نداشته است، ترجمه فارسى در نهايت بصورتى در آمده است که دکتر مهاجرانى توضيح ميدهد.

کسى که پس از ده سال زندگى در امريکا هنوزLip را زبان ترجمه ميکند و Fountain را کوهستان، ميخواهد پنبه صادق هدايت و علوى و شاملو و آل احمد و طبرى و گرامشى و لنين و مائوتسه تونگ را يکجا و طى يک مصاحبه روزنامه اى بزند، و مصاحبه کننده و حاشيه نويس اين مصاحبه هم اصرار دارند از چنين کسى "انديشمند و تئوريسين جريان ساز" بتراشند. آب که سربالا برود...

جا دارد هم آقاى مصاحبه کننده و هم آقاى بهروز افخمى که در حاشيه اين مصاحبه درباره ترجمه مرشد و مارگريتا سرقلم رفته و از "مترجم با ذوق و خيلى وسواسى و کمال طلبى مثل عباس ميلانى" سخن ميگويند، نگاهى هم به متن اصلى کتاب يا دست کم به مقاله آقاى مهاجرانى بيندازند.

اما نظرات آقاى ميلانى در اين مصاحبه
اولين محور گفتگوى آقاى ميلانى بحث روشنفکرى و روشنفکران است. او از يک نوع روشنفکرى بى خيال و من درآوردى صحبت ميکند که هيچگونه تعارضى با قدرت ندارد و به شکل مضحکى هم آنرا مفهوم انگليسى و فرانسوى روشنفکرى معرفى ميکند و در برابر مفهوم ديگرى از روشنفکرى قرارش ميدهد که به نظر او روسى است و به لحاظ نفوذ روسيه قرن نوزدهم در ايران جا افتاده است و در مقام تخطئه اين مفهوم روسى روشنفکرى توضيح ميدهد که "بنا به اين مفهوم، روشنفکر کسى است که سلوک خاصى دارد، با قدرت همواره در تعارض است، تمام زندگيش در خدمت باصطلاح خلق است، نيش فقر را ميپذيرد، مى طلبد، از صحبت ميهمان گريزان است، از خنده و لذت پرهيز ميکند، لباس خاصى مى پوشد، سلوک خاصى دارد و ..."

و لابد روشنفکر مورد نظر آقاى ميلانى کسى است که از اين معايب مبرا باشد. آيا واقعا برخورد مدعى با مسئله روشنفکرى و روشنفکران همين اظهارات آبکى و عاميانه و حدود اطلاعات و آگاهى او از موضوع همين هاست؟ آيا اين مسئله در تاريخ بشر فقط از قرن نوزدهم و از روسيه و انگليس و فرانسه آغاز شده است؟ آيا سلوک افراد در زندگي، تعارض يا عدم تعارض آنها با قدرت حاکم و چگونگى خوردن و پوشيدن و مصرف کردن آنها به انتخاب و پسند خود آنهاست؟ يعنى مثلا کسى که اکنون بد ميخورد و بد ميپوشد، اتوبوس سوار ميشود و در نازى آباد زندگى ميکند، اگر خود تغيير عقيده و ذائقه بدهد، ميتواند بجاى آن در زعفرانيه زندگى کند، شيک بپوشد و بجاى اتوبوس، اتومبيل هاى چند ده ميليونى سوار شود؟ درست است که در پايتخت جهانى سرمايه مالى و در تفکر نوليبرالى مفاهيم جامعه شناسى مسخ و تحريف ميشوند، اما يعنى تا اين حد؟

خير آقاى ميلاني، اهل انديشه و آگاهى در طول تاريخ هميشه ناگزير بوده اند يا خدمتگزار حقيقت باشند يا خدمتگزار قدرت، جمع بين اين دو ممکن نبوده است و چون آگاهى که خصلت روشنفکر است با حقيقت ارتباط ذاتى دارد، روشنفکر به حکم سرشت خود با قدرت معارضه دارد. در سرتاسر تاريخ جوامع طبقاتي، صاحبان قدرت و ثروت، با زور و با خون از ثروت و قدرت خود در برابر هواداران حق و عدالت محافظت کرده اند و موضوع منحصر به قرن نوزدهم و روسيه و انگليس و فرانسه هم نيست. نيازى به ورود اين الگو از روسيه قرن نوزدهم نبوده است زيرا ما خود در اين زمينه پيشينه هزاران ساله داريم.

البته براى کسى که از 15 سالگى زادبوم خود را ترک کرده باشد طبيعى است چندان اطلاعى از وجود اين سنت در تاريخ و فرهنگ ميهن خود نداشته باشد و نداند که بسيار پيش از قرن نوزدهم روسيه و فرانسه در وطن خود او بيهقى و ناصرخسرو و ابن سينا و حافظ و عين القضات و ملاصدرا و ... و صدها انديشمند ديگر که روشنفکران زمانه خود بودند، درگير همين دغدغه بوده و از يکسو همه عمر از اين شهر به آن شهر آوارگى ميکشيدند و از سوى ديگر عمال دستگاه قدرت که فتواى قتل آنان را در دست داشتند، در پى آنان روان بودند. اين مولوى است که از اعماق تاريخ وطن تو فرياد مى کشد:

هرکه او بيدارتر پر درد تر
هرکه او آگاه تر رخ زردتر
و اين صداى گرم و دردمند ناصرخسرو است از خلال قرون که:

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را
که مايه است مرجهل و بد گوهرى را؟
به نظم اندر آرى دروغ و طمع را؟
دروغ است سرمايه مر کافرى را
من آنم که در پاى خوکان نريزم
مر اين قيمتى در لفظ درى را

و اين غزالى است که مى غرد:
"مگس بر نجاست آدمى نکوتر که عالم بر درگاه سلطان."

شما که مدعى هستيد روشنفکران ايران تا دهه پيش غرب زده بوده اند و بايد فکرشان ايرانى شود، بيائيد اين تضاد، اين درد کهنه تاريخ خود را بشکافيد و تجزيه و تحليل کنيد. نکند در مکتب دوستان امريکائي، فکر خود را ايرانى ميکنيد؟ شما که معتقديد هرکس جانب خلق و خواسته ها و منافع آنان را بگيرد، زير تاثير طرز تلقى روسى از روشنفکرى است، بفرمائيد آيا مزدک و مزدکيان، به آفريد و ماهانيان، المقنع و سپيدجامگان، بابک و خرمدينان، اسماعيليه و صدها چهره و جنبش تاريخى ديگر ايران با همين گرايش هم زير تاثير نگرش روسى روشنفکرى بوده اند؟

در همين ديروز مشروطه آيا سيد جمال الدين اسدآبادي، ميرزا آقاخان کرماني، شيخ احمد روحي، طالبوف، دهخدا، ميرزا زين العابدين مراغه اى و صور اسرافيل هم بلشويک بودند؟ شما چون در ايران و فرهنگ و تاريخ و اعتقادات آن ريشه جدى نداريد خواسته ايد مسئله روشنفکران را هم از الگوى روسى يا انگليسى و فرانسوى آن حل کنيد.

براى کسى که از پانزده سالگى ايران را ترک کرده و درست در آغاز آن دورانى که بايد تاريخ و فرهنگ خود را بشناسد و در آن ريشه بدواند، در آنسوى اقيانوس اطلس يعنى درجائى تحت آموزش قرار و شکل گرفته است که هيچ ريشه و سنت تاريخى جدى ندارد و در سالهاى بعدى هم چند صباحى که در ايران بوده، از پيروان خرده پاى جريانهائى بوده که نه دغدغه پرداختن به اين مسائل را داشتند و نه فرصت آنرا، اين غفلت و بيگانگى طبيعى است. اما اينکه چنين کسى امروز بخواهد به ما درس ايرانشناسى و ايرانى کردن فکرمان را بدهد جاى بحث دارد.

از طرف ديگر هم دنيا با انگليس و فرانسه شروع نشده و اين سرزمين و مردم آن هم در تمام تاريخ طولانى خود، خارج از تاريخ و جهان زندگى نکرده اند. شما مى خواهيد با يک برخورد عاميانه و سطحى با موضوع، محدوده زمانى و مکانى مسئله را به يک دوره کوتاه چند دهه اى از تاريخ معاصر محدود کنيد تا آنچه را مورد نظر خودتان است از اين بحث استخراج کنيد. ميخواهيد نتيجه گيرى کنيد که موضوع محدود به قرن نوزدهم روسيه مى شود و اين فقط روشنفکران چپ بوده اند که چنين سلوکى داشته اند و اکنون هم دوران آنها به سر رسيده است.

اما نه، اين حکايتى است ديرينه به قدمت تاريخ و محصول ابداعى روسيه قرن نوزدهم يا مختص روشنفکران چپ نيست. نه رابطه مجيزگويان و توجيه تراشان با قدرت نامشروع جباران تاريخ پديده تازه اى است و نه تعارض روشنفکران و انديشمندان مستقل و آزاده با اين قدرت ها تازگى دارد، و اين هردو، در طول تاريخ پر رنج و مصيبت بار همين سرزمين هم پيشينه اى دراز دارد. زيرا بخش اعظم تاريخ اين کشور زير سيطره حکومتهاى مستبد و مردم گز طى شده است و از اينرو براى اهل معرفت و تفکر هميشه اين مسئله مطرح بوده است که در کدام جانب بايستند.

در کشورى که بخش بزرگى از تاريخ مردم آن را جنبش هاى مزدکي، شعوبيه، کودکيان، سياه جامگان، سربداران، سپيدجامگان، ماهانيان، خرمدينان، اسماعيليان، باطنيان، قرمطيان و ... امثال آنها تشکيل ميدهد و در همين ديروز تاريخ آن در جنبش مشروطه با خيل عظيمى از روشنفکران روبرو هستيد که همه با قدرت حاکم درگير بوده اند، نمى توان مفهومى را که شما از روشنفکر داريد جا انداخت. پس آنچه را که در تاريخ معاصر ايران از جنبش چپ ديده ايد، به اين يا آن کشور نسبت ندهيد.

چندان تعجبى ندارد که شما ندانيد اين قضيه چه ريشه عميقى در تاريخ و فرهنگ و اعتقادات مردم اين کشور دارد، اما بدانيد آن تصورى که شما از روشنفکر داريد و ابداع نوع امريکائى نگرش نوليبرالى است، با بستر فرهنگى اين سرزمين بيگانه تر از آن است که گمان مى کنيد. عمله فکرى که در استخدام و مجذوب نظام سرمايه دارى مالى هستند، روشنفکر نيستند.

وانگهى در اين تعارض دوجانبه، اين بيشتر قدرت است که مزاحم و معارض روشنفکران ميشود، نه بعکس. زيرا قدرت، خواهان بقاء خويش است و در اين راستا عمل مى کند، و از اين رو نقش فعال از او است. قدرت، که در جامعه طبقاتى بر منافع اقليت مبتنى و نامشروع است، ذاتا و بطور کلى با حقيقت و با آگاهى تعارض دارد. در اين تعارض، که تا اين حد براى آقاى ميلانى نا آشنا و مايه تمسخر است، حتى اگر روشنفکران هم با قدرت معارضه اى نداشته باشند، قدرت با روشنفکران و با آگاهى سر ستيزه دارد، زيرا آگاهى ذاتا يک نيروى رهائى بخش و از اينرو براى قدرتهاى نامشروع خطر آفرين است.

از ايران و تاريخ آن بگذريم. بگوئيد تا ما هم بدانيم اين روشنفکر اخته و بى خيال و لذت طلبى که شما او را به فرانسه نسبت ميدهيد را در کجاى تاريخ و فرهنگ فرانسه کشف کرده ايد؟ آيا نظريه پردازان انقلاب فرانسه مانند روسو، ولتر، منتسکيو که اساس سلطنت استبدادى و قدرت فئودالى و کليسا را به معارضه خواندند و آنرا ويران کردند از معارضه با قدرت پرهيز داشتند يا دانتون و روبسپير و سن ژوست و مارا از جنسى بوده اند که شما توصيف ميکنيد؟ آيا اميل زولا و قضيه دريفوس نبود که تمامى جامعه فرانسه و دنياى سياسى فرانسويان را به التهاب و حرکت در آورد و آنرا دوپاره کرد؟ و در همين دوره ما آيا سارتر نماينده روشنفکرى فرانسه نبود که مى گفت اگر در افريقا کسى انگشت در بينى خود کند، همه بشريت در قبال آن مسئولند؟ از امثال رژى دبره و "روشنفکران فرانسه مدرن" او و نسل 1968 و از امثال پير بورديو و گروهها و محافل روشنفکرى کنونى آن مانند "رزون داژير" گفتگوئى نمى کنيم تا بحث به درازا نکشد.

در روشنفکرى فرانسه و انگليس که مصداقى از آنچه آقاى ميلانى "مفهوم انگليسى يا فرانسوى از روشنفکر" مى نامد نمى يابيم. به سراغ روشنفکران امريکائى برويم ، شايد او اين تعبير را در آنجا يافته باشد. نام چامسکى و ادوارد سعيد دو نمونه از روشنفکران معاصر امريکائى هستند. اتفاقا سعيد کتابى دارد بنام "نشانه هاى روشنفکران" که به فارسى هم ترجمه و منتشر شده است. او در اين کتاب مى گويد موکلان اصلى روشنفکر توده مردم هستند اما "جهان امروز بيش از هميشه انباشته از حرفه اى ها، کارشناسان، مشاوران و در يک کلمه عمله فکرى است که نقش اصلى شان خدمت به قدرت است و از اين راه سود زيادى هم عايدشان مى شود."

اما بين اين عمله فکرى - يعنى آنانکه سر سپرده شبکه بى نهايت نيرومند مراجع قدرت اجتماعي، رسانه هاى گروهي، دولت- شرکت ها و امثال آن هستند که راههاى رسيدن به هر نوع دگرگونى را بسته اند- با روشنفکران تفاوت هست. ادوارد سعيد فشارهائى را که از سوى مراجع قدرت به روشنفکران وارد مى شود، تشريح ميکند و ميگويد :"به عقيده من وظيفه اصلى روشنفکر در اين شرايط دست يافتن به استقلال نسبى براى رهائى از اين فشارهاست. از اينرو، توصيف من از روشنفکر موجودى است تبعيدي، حاشيه نشين، ذوق ورز و پديد آورنده زبانى که ميکوشد حقيقت را در برابر قدرت بيان کند".

اين روش بقول سعيد "نه دوستان بلند پايه اى نصيب آنها خواهد کرد و نه افتخارات رسمى برايشان به ارمغان خواهد آورد... اما هميشه و در همه حال بهتر از کنار آمدن دسته جمعى با وضع موجود است". توصيفى را که اين متفکر امريکائى در اينجا از روشنفکر بدست مى دهد، با توصيفى که آقاى ميلانى در مقام تخطئه از روشنفکر چپ ايران ميکند و خود آنرا "روسى" ميداند مقايسه کنيد تا از اين طريق هم عيارى براى ارزيابى نظرات ايشان بدست آوريد.

آگاهي، صفت روشنفکر و شرط لازم روشنفکرى است، اما کافى نيست. از اينرو هر فيلسوف، جامعه شناس، صاحب نظريه سياسى يا اقتصاددانى خود بخود روشنفکر نيست. رسالت و عملکرد روشنفکرى يک رسالت و عملکرد اجتماعى است و مستلزم موضع اجتماعى هماهنگ با آگاهى هاى مورد بحث و تلاش در جهت اعمال آن نگرش آگاهانه تر و آزادانديشانه تر، در نظام مناسبات اجتماعى جارى است. روشنفکر منادى و تصوير گر دنياى آينده و بنابراين تحول خواه و به ناگزير، رو در روى قدرت مستقر است. اين نقش و عملکرد اجتماعى روشنفکر تنها در ارتباط با آن طبقات و نيروهاى اجتماعى معنى مى يابد که داراى رسالت تاريخى باشند.

"هيچ طبقه اى در تاريخ به سلطه اجتماعى نرسيده است، بدون آنکه در بطن خود سرکردگان فکرى و نمايندگان پيشاهنگى را يافته باشد که قادر باشند جنبش اجتماعى آن طبقه را سازماندهى و آنرا رهبرى کنند" و نفى اين تعهد و نقش اجتماعى روشنفکران، دقيقا در جهت لوث و بيرنگ کردن همين رابطه تاريخى روشنفکران با توده مردم و انصراف آنان از نقش اجتماعى شان است.

ويژگى بارز و متمايز کننده روشنفکران وابسته به توده مردم هم اين است که در آميختن با زندگى اين مردم و فعاليت براى سازماندهى به مبارزات آنان، بشکلى اجتناب ناپذير و جدا نشدنى آنان را با توده زحمتکشى که از منافع آنان دفاع مى کنند، نزديک و يکى ميکند. در نتيجه اين نزديکى و آنچه انسان در زندگى اين مردم مى بيند، بسيارى از "جاذبه هائى" که امثال مدعى يک عمر در تقلاى رسيدن به آنها هستند، از جاذبه مى افتد و بى اعتبار مى شود. تاکسى عملا در اين شرايط قرار نگرفته باشد، اين موضوع را درک نمى کند. از طرفى آنان نيرو و توانائى هاى خود را هم از همين رابطه نزديک و وحدت خويش با توده مردم بدست مى آورند. روشنفکرى که صميمانه و به دور از فرصت طلبى به مردم و سرنوشت آنها سر سپرده باشد، از خود ميگذرد، بقول ميلانى "زندگى اش در خدمت خلق قرار ميگيرد، نيش فقر را مى پذيرد، لباس خاصى مى پوشد، سلوک خاصى دارد..." و بالاتر از همه اينهائى که او برشمرده، جان خود را در اين راه ميدهد. مصداق هاى آنرا آقاى ميلانى فراوان به ياد دارد. يکى عباس ميلانى ميشود يکى هم سعيد سلطانپور و خسرو گلسرخى.

جام مى و خون دل هريک به کسى دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل، حکم ازلى اين بود
کان شاهد بازارى وين پرده نشين باشد

اين، قصه اى است کهن؛ اما آقاى ميلانى در نقطه اى از زندگى قرار نگرفته است که قادر به درک اين قصه باشد. غالبا آنچه را درک نميکنيم، تخطئه ميکنيم. کاملا طبيعى است کسانى که به خدمت و استخدام "قدرت" در مى آيند، اعتقادى به توده مردم و ظرفيت هاى آن نداشته باشند. اما در روشنفکرانى هم که به مردم و سرنوشت آنها سرسپرده اند، از اين رهگذر بصيرت نظرى عميق و سرسختى و شجاعت ويژه اى پديد مى آيد که امثال مدعى نه از آن بهره اى دارند و نه اصلا آنرا مى شناسند.

منطق نوليبرالى چنان عميق در ذهن مدعى خانه کرده است که او حتى مقوله اى بنام خدمت و خيانت روشنفکران در مفهوم سياسى و اجتماعى آنرا هم نمى شناسد و ميگويد: "خيانت را بايد ببرند در دادگاه قضاوت کنند" يعنى او فقط خيانتى را که در قوانين تعريف شده و مراجع قضائى (يعنى نظام حاکم) آنرا خيانت مى نامد و در دادگاههاى آن محاکمه شود، خيانت ميداند ( از همان نوع خيانتهائى که سقراط، برونو، عين القضات، سهروردى و ... مرتکب شده اند).

اما جز آنچه در مجموعه قوانين و با معيارهاى نظام حاکم تعريف شده است، و جز همين مرجع (حاکميت) کسى صلاحيت تشخيص خدمت و خيانت را ندارد. لابد خدمت هم آن است که ببرند در تلويزيون از آن تجليل کنند! در اين تفکر داروغه و عسس جاى متفکرين و خرد جمعى جامعه را ميگيرند.

مدعى در قسمت ديگرى از مصاحبه خود، به همه نويسندگان، روشنفکران، و کوشندگان اجتماعى و سياسى پس از مشروطيت ايران و حتى بسيارى از چهره هاى غير ايرانى چپ نمره داده همه آنها را مردود کرده است. ميگويد "صادق هدايت را "اگر روشنفکرى چپ هدايت نکرده بود، نصف داستانهاى کوتاهش را هيچ روزنامه اى چاپ نميکرد، اينقدر که زبانش سست است، اينقدر که بافتش ضعيف است، کافى است به مجموعه آثارش مراجعه کنيد..."

شاملو را بى جهت چپ بزرگ کرده است، گو اينکه در بخش ديگرى از اين مصاحبه، آقاى مصاحبه کننده کشف ميکند که او اصلا چپ نبوده است. آريان پور "يکى از زيرنويسهاى تاريخ روشنفکرى ايران است... آل احمد کم فضل و پر مدعا است و يک سنت کم خوان و پر گو را رواج داده... صمد بهرنگي، به رغم بضاعت اندک کارهاى ادبى اش، و به رغم بضاعت اندک کارهاى فکرى اش ، بى جهت روشنفکر طراز اول شناخته شده،... طبرى جريان نقدى را با آثارش که ترجمه دست چندم مارکسيسم مرده روسى بوده در ايران براه انداخته... بزرگ علوى داستانهايش بد و کج و بى مايه هستند... سعيد سلطانپور هم کارهاى فکرى اش بضاعت بسيار اندکى دارند که از لحاظ ساده انگارى شگفت انگيز است و..." و در مقابل صديقى و فروزانفر و جعفر شهرى را روشنفکرانى ميداند که آنطور که بايد مورد استقبال قرار نگرفته اند.

اين درست است که آقاى ميلانى در زمينه شعر و ادبيات داستانى صلاحيتى ندارد تا کسى اظهار نظر او را جدى تلقى کند؛ اين نيز درست است که اينگونه فتواهاى چند کلمه اى بدون نقد و تحليل حتى اگر از ناحيه کسى هم صادر شود که اهل شعر و ادبيات باشد قابل اعتنا نيست، زيرا حاوى چيزى جز يک اظهار نظر شخصى نيست تا قابل بررسى و جوابگوئى باشد؛ اين نيز درست است که وقتى همه اين ملاحظات را هم ناديده بگيريم نمى توان در يک فرصت کوتاه چند صفحه اى حتى راجع به يکى از اين چهره ها هم بحثى کرد که در آن حق مطلب ادا شده باشد. اما با همه اين ملاحظات، سکوت در برابر اين گنده گوئى هاى تو خالى هم روا نيست، زيرا جوانان ساده دل و خالى الذهنى وجود دارند که ممکن است مرعوب اين ژست هاى فاضل مآبانه شوند و فريب اينگونه افاضات را بخورند.

گفتيم بحث در مورد هيچ يک از اين چهره ها بحثى يکى دو صفحه اى نيست و مجالى بسيار گسترده تر ميخواهد. بعنوان مثال بحث درباره هدايت بعنوان بزرگترين داستان نويس دوره تجدد ادبى در ايران نزديک به پنجاه سال است ادامه دارد و باز هم دنبال خواهد شد. داورى در مورد کار چهره هاى اجتماعى مانند هدايت و شاملو و ...، حتى براى اهل اين وادي، کارى فردى نيست، کارى لحظه اى و فورى هم نيست. در طول زمان افراد بسيارى آثار چنين کسانى را از نظرگاههاى گوناگون بررسى و نقد و پيرامون آنها اظهار نظر هاى متفاوت مى کنند، تا سرانجام پس از يک دوره نسبتا طولاني، جامعه و مردم در کليت و تماميت خود، جايگاه معينى به اين چهره ها ميدهد.

به اين ترتيب به مرور کسانى جا مى افتند، اثر گذار و ماندگار ميشوند و کسانى هم بتدريج محو و فراموش مى شوند. شکل بروز داورى جامعه و تاريخ، داورى خردجمعى يک جامعه در مورد شخصيت هاى تاريخى و اجتماعى اينگونه است. فرد خاصى به داورى گمارده نشده است و داور نهائى جامعه و تاريخ است. اما آن اظهار نظرهاى فردى هم که در بطن اين فرايند قابل طرح و اعتنا است، اظهار نظرهائى است که بر نقد و تحليل و بحث استدلالى متکى باشد. اينگونه افاضات کوتاه و فتوا مانند، باد هوا است و جز تسکين لحظه اى و موقت گوينده آنها، اثر ديگرى ندارد.

مدعى هنوز اين را نمى داند که ادبيات و هنر، خلاقيت ادبى و هنرى و قريحه ويژه اين کار را ميخواهد و اين مقوله اى است غير از سستى و استحکام زبان و قوت و ضعف بافت و ديگر نکات اکتسابى و فنى. هدايت اگر هدايت شده است آن قدرت خلاقيت ادبى و هنرى را داشته است. يکى از ضرورى ترين عناصر اين توانائى خلق هنري، آن روح و ذهن حساس ويژه اى است که جهان پيرامون خود و رويدادهاى آن را بگونه اى ببيند و به گونه اى از آن متاثر شود که ديگران نمى بينند و متاثر نمى شوند. در دنياى روحى و ذهنى شاعر و هنرمند، بايد آن بى قرارى و دردى وجود داشته باشد که او را به فغان آورد.براى خلق ادبي، روحى نازنين و جانى پاک از آن گونه اى که هدايت داشت لازم است.آدم بى درد و ناپاک نمى تواند به اين کيفيت و اين توانائى برسد.

ايکاش اين منتقد همه فن حريف که همزمان در ايدئولوژى و سياست و ادبيات و هنر و جامعه شناسى و اقتصاد و فلسفه و ... اظهار نظرهاى شبه فاضلانه ميکند، به جاى اين همه توانسته بود يک قصه کوتاه، فقط يکى مانند هدايت بنويسد که در ترازوى داورى و استقبال جامعه ادبى همسنگ همان قصه هاى سست و ضعيف هدايت باشد و آنوقت درباره هدايت اظهار نظر ميکرد.

البته اينگونه فتواهاى دو خطى در انکار ارزش آثار هدايت را کسى نقد ادبى نميداند، اما در مورد منتقدين ادبى هم ميگويند آنان شبيه خواجگان حرمسرا هستند. خواجگان حرمسرا، زن و سرشت زنانه و حساسيت هاى جسمى و روحى او را خوب مى شناسند و ميتوانند در اين باره به تفصيل براى مردان توضيح دهند، اما با اين وصف خود از انجام اصل عمل عاجزند.

مدعى معترض است که "چرا صديقى و فروزانفر کارهايشان اجر کافى پيدا نکرده، چرا فروغى را نمى خوانند، و چرا يک نفر يک سطر درباره جعفر شهرى ننوشته و در عوض فلان کسى که يک رساله در نشريه چپى دانشکده لاهيجان چاپ کرده بود، بعنوان روشنفکر مورد تقدير قرار ميگرفت، به لحاظ اينکه ملاک روشنفکرى اش شجاعت بود، ملاکش تقابل با قدرت بود..."

از اين اظهارات چنين بر مى آيد که او معتقد است ملاک روشنفکرى شجاعت و تقابل با قدرت نيست، ارزش فرهنگى و ادبى کار فرد است؛ اما در ادامه گفتار خود به هدايت ميتازد، در حالى که بارزترين مشخصه هدايت، ارزش او بعنوان نويسنده حرفه اى و خلاقيت ادبى و هنرى اوست، نه تقابل عملى او با قدرت. اين تضادهاى آشکار در گفتار مدعى نشان ميدهد که توجيهات او بهانه است و در پس اين بهانه ها اغراض ديگرى نهفته است؛ وانگهى مگر در فروزانفر و جعفر شهرى خلاقيت ادبى و هنرى وجود دارد که او اين همه آنها را بالا و پائين ميکند؟

اين برخورد مدعى منحصر به ايرانى ها نيست. او به سارتر و کامو و آرتورکستلر و رايت و مالرو و بتلهايم هم ايراد ميگيرد که چرا آنها مجذوب چپ شده اند و کسانى را روشنفکران واقعى ايران معرفى ميکند که خودشان هم هرگز چنين ادعائى نداشته اند.

بى آنکه کسى بخواهد منکر ارزش کارهاى صديقي، فروغى و ... در حد واقعى آنها شود، بايد پرسيد چگونه در شرايطى که دکتر صديقى خدمتگزار فرهنگ معرفى و خواندن کارهاى او توصيه مى شود، بايد دکتر آريان پور را يکى از زيرنويسهاى تاريخ روشنفکرى ايران به حساب آورد؟ دکتر صديقى در سراسر عمر خو جز گزارش مربوط به روز 28 مرداد که در مجله آينده ايرج افشار چاپ شد، کار ديگرى ندارد. اگر مجموع تاليفات او غير از اين گزارش را جمع کنيد، به يک جزوه پنجاه صفحه اى نميرسد. چگونه دکتر صديقى خدمتگزار فرهنگ است اما دکتر آريان پور که صاحب مکتب و تفکر و طى يک دوره طولانى نوعى مرجع فکرى بوده و با حضور و آثار خود حداقل بر سه نسل از روشنفکران اين کشور تاثير گذار بوده است، با آنهمه آثار منتشر شده و نشده "يکى از زيرنويسهاى تاريخ روشنفکرى ايران" به حساب مى آيد؟

مدعى ميگويد اگر پنجاه سال ديگر بخواهند در مورد تاريخ روشنفکرى ايران قضاوت کنند در مورد دکتر آريان پور چنين خواهند گفت. سوال من اينست: اگر پنج سال ديگر بخواهند در مورد تاريخ روشنفکرى ايران قضاوت کنند، آقاى ميلانى کجاى اين تاريخ قرار خواهد گرفت؟
آقاى ميلانى از آنرو به بيراهه مى افتد که معيارهايش از اساس يکجانبه و معيوب است. او اصرار دارد که موضع اجتماعى روشنفکر و رابطه او با قدرت را از مفهوم روشنفکرى بزدايد، و اين ، خلاف مقتضاى ذاتى روشنفکرى است.او در خدمت ايدئولوژى اى قرار دارد که ذاتا ضد روشنفکرى است، اما ضمنا ميخواهد ظاهر و "ويترين" را هم حفظ کند و از اينرو به چنين "تهافتى" در مى غلطد.

جامعه و مردم، هم خلاقيت و ارزشهاى فرهنگى و ادبى هدايت و علوى و آريان پور و ساعدى و بهرنگى و ... را ارج ميگذارند و هم آنها را بخاطر شرافت و شجاعتشان ، بخاطر آزادگى و مناعتشان، بخاطر آنکه بر سر سفره اى ننشستند که با خون مردم تدارک شده بود، دوست دارند. هدايت و علوى و ساعدى و بهرنگي، بر خلاف فروزانفر و صديقى ، خلاقيت و قريحه خلق ادبى و هنرى هم داشتند و کارشان فقط پرسه زدن در متون کهن نبود، مانند فروزانفر همه عمر در تقلاى تقرب به قدرت نبودند، کارهاى ديگران را به نام خود منتشر نمى کردند و به اين انگيزه ها و سوداها مى خنديدند(فروزانفر تحقيقات صادق گوهرين پيرامون مولوى را بنام خود منتشر کرد. خواص کاملا در جريان قضيه هستند و کسانى هم که خواهان اطلاعات بيشترى در اين زمينه باشند ميتوانند مثلا به خاطرات مصطفى فرزانه زير عنوان آشنائى با صادق هدايت (نشر مرکز بخش 14 ص77) رجوع کنند.)

اما نکته مهم اين است که بين دو جنبه اى که در اينجا مورد بحث است هم، پيوند ذاتى وجود دارد. بعبارت ديگر خلاقيت و فوران چشمه ذهنى و درونى آنان ناشى از اين است که درد جامعه را داشته اند، نگران سرنوشت و آينده انسان بوده اند و با غم انسان زندگى کرده اند. مدعى مختار است اين خصوصيات را چپ گرائى بنامد يا هر نام ديگرى بر آن بگذارد، اما اين همان رابطه اى است که او و امثال او همواره تقلا مى کنند آنرا کم رنگ کنند و از آن بگريزند.

ولى مگر ميتوان رابطه ميان خلاقيت نويسنده، يعنى توانائى او در خلق ارزشهاى ادبى و هنرى را با هستى مادى او و نوع رابطه اش با جهان ناديده گرفت؟ مگر ذهن خلاق نويسنده و هنرمند در خارج از تاريخ و جامعه قابل تصور است؟ مگر کار ادبى و هنرى در خلاء، در خارج از جامعه و مناسبات اجتماعى و انسانى معنائى دارد؟ کارهاى هدايت و شاملو و ساعدى و بهرنگى و ... بيان درد درون آنها بود. فروزانفر و صديقى و فروغى چنين دردى نداشتند.

آقاى ميلانى در اين مصاحبه به کرات از تيراژ صحبت کرده است. کتابهاى ذبيح الله منصورى و مفاتيح الجنان را مثال زده است که فروش بالا داشتند، اما کارهاى روشنفکران چنين فروشى نداشته است و... گرچه سخافت اينگونه مقايسه هاى بى معني، با اندکى تامل در مورد استفاده متفاوت و عملکرد و جايگاه متفاوت مفاتيح الجنان با ادبيات داستانى بر ملا ميشود (مانند آنکه کسى مثلا تيراژ کتابهاى درسى را با آثار شکسپير مقايسه کند) اما اگر ملاک قضاوت فقط تيراژ باشد، جا دارد براى اطلاع مدعى يادآورى کنيم که آثار هدايت، شاملو، آل احمد، بهرنگى و ... در زمره پرفروش ترين آثار معاصر ايران بوده است. قصه هاى بهرنگى بالاترين تيراژهاى موجود در ايران را داشت و زمانى هم که در سالهاى اخير پس از يک دوره بيست ساله فترت و فراموشي، امکان چاپ مجدد آنها پديد آمد، بازهم چند ناشر مختلف از طريق تجديد چاپ آنها بار خود را بستند.

موضوع ديگرى که در اين مصاحبه مورد بحث قرار گرفته کودتاى 28 مرداد است. ابتدا به مضمون سوال مصاحبه کننده در اين باره توجه کنيد: "ما در ايران در حوزه روشنفکرى مسئله اى داريم بنام کودتاى 28 مرداد، که در دوران خود اهميت و بازتاب خودش را داشت ولى اثرات اين کودتا هنوز هم بر جريان فکرى روشنفکرى ايران باقى مانده است. نوستالژى دوران کودتا، مرثيه نويسى از آن دوران و خيلى چيزهاى ديگر باعث شده که اين سوال پيش بيايد که آيا واقعا کودتاى 28 مرداد تا اين اندازه اهميت داشته که با وجودى که چند دهد از آن ميگذرد، هنوز روشنفکرى ايران به اين شکل دغدغه اش را دارد؟"

سوال کننده نه از اهميت و دامنه تاثيرات اين کودتا و عواقب و آثار بعدى آن در ايران و منطقه چيزى ميداند، و نه جز فراموش کردن اين واقعه و دغدغه آن، براى روشنفکران ايران وظيفه ديگرى در قبال آن قائل است و ميخواهد "نوستالژى" آن دوران را کنار بگذارند و درباره آن ديگر مرثيه نويسى نکنند!

کلمه "نوستالژى" يک کلمه بيگانه است که در زبان فارسى براى آن حتى معادلى که در قالب يک کلمه واحد، حامل معناى کامل آن باشد، وجود ندارد. انسان بوسيله زبان فکر ميکند و ذهنى که طرز تلقى و برخورد خود را با کودتاى 28 مرداد و آثار آن به اين زبان بيان کرده، در اصل، ذهن يک ايرانى نبوده و بوسيله زبان فارسى فکر نمى کرده است.
بعبارت ديگر به زبان بيگانه درباره کودتا فکر کرده است. ذهن مردمى که خود قربانى اين کودتا بوده اند، تاثر خود را از اين رويداد يا احساس خود نسبت به آن را با کلمه اى بيان نمى کنند که هنوز در زبان آنها حتى معادل دقيق ندارد. بعبارت ديگر اين گفته نتيجه برخورد و نگرش يک ذهن ايرانى به رويداد مورد بحث نيست و پيداست که مصاحبه کننده اين حرف را از دهان کسى گرفته است که افاضات طرف بيگانه را درباره کودتاى 28 مرداد بيان و تکرار ميکند.

اما فقط براى آنکه تلنگر کوچکى به ذهن غافل اين مصاحبه کننده زده باشيم، نتيجه گيرى استيفن کينزر، خبرنگار کهنه کار نيويورک تايمز و مولف يکى از آخرين کتابهائى را که بوسيله خود امريکائى ها در اين زمينه نوشته و ترجمه فارسى آن هم اخيرا در ايران منتشر شده، يعنى کتاب "همه مردان شاه" را در اينجا نقل مى کنيم. او مينويسد:

"دور از ذهن نمى نمايد که بتوان خط ممتدى را از نقطه آغاز عمليات آژاکس(نام رمزى کودتا) تا رژيم سرکوبگر شاه و انقلاب اسلامى و تا گردونه هاى آتشينى که مرکز تجارت جهانى در نيويورک را به کام خود کشيد، ترسيم کرد". آري، عمليات آژاکس بر تاريخ ايران، منطقه و به معنائى بر تاريخ جهان اثر گذاشت. در تاريخ معاصر ما اين رويداد بعد از انقلاب مشروطه بزرگترين نقطه عطف و يکى از اولين حلقه هاى آن زنجيره جهنمى کودتاها و مداخلات تجاوزکارانه امريکا در دوره پس از جنگ است که پس از ايران در بسيارى از کشورهاى ديگر آسيا، افريقا و امريکاى لاتين هم تکرار شد.

اين کودتا نقطه ورود ايران بعنوان يک کشور نفتى مهم خاورميانه به حوزه نفوذ امريکا و بر هم خوردن موازنه بين منافع بريتانيا و امريکا در ايران و آغاز حرکت کمپرادوريزه کردن نظام اقتصادى و اجتماعى کشور ما بوده است. تا آنجا که "انقلاب اسلامى" را هم واکنشى ميدانند در برابر تحولات چند دهه پس از کودتا، و در دنباله آنچه هم امروز در ايران جريان دارد، به نوعى دنباله همان زنجيره علتهاست.

بسيارى از مورخان و پژوهشگران امريکائى و انگليسى مانند ريچارد کاتم، ويليام راجر لوئيس، جيمز ف.گود، جيمز بيل، مارک گازيوروسکي، نيکى کدي، خود پس از پنجاه سال امروز بر اين نظرند. مثلا مارى آن هيس مينويسد:"منازعه نفتى اوائل دهد 1330 با براندازى ناسيوناليسم ايراني، بذرهاى يک انقلاب اسلامى را کاشت که 25 سال بعد روئيد و رشد کرد و رژيمى به مراتب ضد غربى تر از رژيم مصدق را در تهران، بر سر کارآورد. در نتيجه پيامدهاى آن کودتا، حتى امروز نيز سايه خود را بر خليج فارس و ماوراى آن گسترانيده است"(همه مردان شاه ص 316)

اين تازه بيان تاثيرات کودتاى 28 مرداد از زبان امريکائى ها و از ديدگاه منافع خود آنهاست. چگونه يک روزنامه نگار ايراني، چنين از سر بى اطلاعى و بى تفاوتى از روشنفکران کشورى که قربانى اين تجاوز بوده اند و آوار اصلى اين فاجعه بر سر آنان نازل شده و پس از اين کودتا ميدانهاى اعدام با خون بهترين فرزندان آن گلرنگ شده است، ميخواهد ديگر دغدغه آنچه را که در آنزمان روى داده نداشته باشند و درباره آن مرثيه نويسى نکنند!

از يک روزنامه نگار، که در کار حرفه اى خود، به بحثى مانند کودتاى 28 مرداد وارد ميشود، اين توقعى طبيعى است که اطلاعاتى بسيار بيش از اين داشته باشد. جالب است که حتى مصاحبه کننده، که بيان کننده تمايل برخى از امريکائى ها راجع به اين رويداد تاريخى است هم کودتا بودن آنرا پذيرفته و در تمامى متن سوال خود از کودتاى 28 مرداد صحبت ميکند، اما آقاى ميلانى در جواب ،شايد بخاطر آنکه به دوستان سلطنت طلبشان بر نخورد، از اظهار نظر در مورد ماهيت اين رويداد طفره ميرود و ميگويد: "آنهائى که معتقدند کودتا کودتا بود، کماکان بر اساس همان حرفهاى قديم بر کودتا بودن آن تاکيد دارند و آنهائى که معتقدند قيام ملى بود کماکان باور به همان عقيده دارند. اين که کسى بيايد و قضيه را تاريخى کند، هنوز صورت نگرفته است.""!!

تا پيش از انتشار گزارش سيا از اين کودتا که سالها محرمانه مانده بود و در سال 2000 نسخه اى از آن بدست نيويورک تايمز رسيد و منتشر شد، دهها کتاب و اثر تحقيقى در اين زمينه نوشته و منتشر شده بود که بعدا با انتشار گزارش سيا معلوم شد بخش اعظم اطلاعات آنها درست و موثق بوده است.(مثل کتاب "از يالتا تا ويتنام" ديويد هوروويتس که يک فصل کامل آن زير عنوان "کودتاى امريکا در ايران" به اين رويداد اختصاص دارد).

گو اينکه مردم ايران که قربانى اين رويداد بوده اند، خود به چشم خويش عوامل کودتا و نقش آشکار و پنهان بيگانه را در آن ديده بودند و بهتر از هر کسى ماهيت آنچه را که روى داده بود، مى شناختند. به هرکس بتوان درباره مردم و نقش آنها در رويدادهاى جارى دروغ گفت، به خود مردم نمى توان درباره آنچه که کرده يا نکرده اند دروغ گفت، زيرا خود فاعل و ناظر آن بوده اند و بر جزئيات آن بهتر از هرکسى آگاهند.

اما سرانجام در سال 2000 گزارش خود سازمان سيا درباره اين کودتا بوسيله جيمز رايزن در نيويورک تايمز منتشر شد و از عمليات "تى بى آژاکس" به رهبرى کرميت روزولت و همکارى ژنرال نورمن شوارتسکف با نام و مشخصات دقيق عوامل اجرائى و مبالغى که سيا، چه به برادران رشيديان و شبکه آنها و چه به زاهدى و کانون افسران بازنشسته پرداخت و صرف زمينه سازى اين کودتا کرده بود، پرده برداشت. و بالاخره از اين هم فراتر، خانم مادلين آلبرايت، وزير خارجه امريکا، رسما به انجام کودتا بوسيله امريکا در ايران اقرار و از اين بابت عذرخواهى رسمى کرد. اما محقق وطنى ما هنوز منتظر است که "کسى بيايد و قضيه را تاريخى کند"!

من، هم به مصاحبه کننده و هم به آقاى ميلانى توصيه ميکنم، علاوه بر همه منابعى که در اين زمينه وجود دارد و آخرين آنها کتاب "همه مردان شاه" است به خاطرات جان پرکينز تحت عنوان اعترافات يک جنايتکار اقتصادى(که به فارسى نيز ترجمه شده) و نيز به آخرين کتاب او زير عنوان "تاريخ پنهان امپراتورى امريکا" که به تازگى در امريکا منتشر شده هم نگاهى بيندازند؛ زيرا در شرايط حاضر ديگر انتشار خاطراتى که امثال اردشير زاهدى از "پاپا جان و ماما جان" خود دارند، اثرى ندارد و نام بردن از کودتاى امريکائى ها در ايران بعنوان "قيام ملى 28 مرداد" هم چيزى بيش از يک شوخى بيمزه و مشمئز کننده نيست.

سومين محور اين مصاحبه بحث در زمينه فرديت روشنفکر است که مدعى در لفافه آن، فلسفه فردگرائى را که اساس نگرش ليبرالى اوست مطلق کرده و ميخواهد بعنوان قانون ازلى و ابدى زندگى انسان به خواننده القاء کند.

مسئله فرد و جمع و تضاد ميان آندو و اين که اين تضاد را با قبول اولويت براى کداميک از ايندو بايد حل کرد، به قدمت تاريخ جامعه انسانى است و در همه شکلبندى هاى پيش از سرمايه دارى هويت فرد بوسيله جمع(کشور، مليت، دين و...) تعيين و تعريف ميشده است و فقط در دوران سرمايه دارى است که ليبراليسم جمع و هويت جمعى را فداى فرد و دنياى او ميکند؛ تفکرى که در ادامه، از بطن آن مالا انباشت رقابتى سرمايه و همين نظام امپرياليستى سر برآورده است که امروز بشريت را با بن بست و بحران روبرو ساخته و به سمت بربريت سوق ميدهد.

مدعى کوشيده است با فروکاستن فلسفه عمومى جمع گرائى به "اتاتيسم" و حمله به استالينيسم- که مد روز و شيوه تکرارى تبليغات نوليبرالى است- هر نوع جمع گرائى را با اين دستاويز زير سوال برد. اما اين بحثى است ريشه اى و مفصل که با اظهار نظرهاى دوخطى نظير آنچه در اين مصاحبه آمده است نمى توان درباره آن داورى کرد، و چون با طول و تفصيلى هم که اين جوابيه تا همين جا پيدا کرده است، مجال طرح اين بحث تازه در آن وجود ندارد، اين بحث ميماند تا در فرصتى ديگر، که جداگانه به آن بپردازيم.

چپ ستيزي، بخصوص در ميان "وادادگان" سياسى گذشته که پيشينه هوادارى از چپ داشته اند، اين روزها شدت گرفته است. ريشه اين کينه کور نسبت به چپ را در عناصرى که چنين پيشينه اى دارند، من خوب مى شناسم. در سالهاى دهه چهل و پنجاه با آن شرايط ويژه مبارزه مسلحانه و شکنجه ها و مقاومتهاى باور نکردنى و حساسيت شديدى که در مورد امنيت سازمانهاى مخفى مسلح وجود داشت، ننگى بالاتر از همکارى يک فرد دستگير شده با رژيم وجود نداشت.

من فضاى سياسى آن روزها، مخصوصا فضاى حاکم بر زندانهاى سياسى را بخاطر دارم و ميدانم کسى که با پليس همکارى ميکرد، چه خفتى را از ناحيه ديگران و در مجموعه شرايط حاکم، چه در زندان و چه پس از آزادى در فضاى سياسى خارج از زندان تحمل ميکرد. ريشه کينه عجيب و غريبى که در برخى از وادادگان قديمى نسبت به چپ وجود دارد ، در همان خفت و تحقيرى نهفته است که در آن ايام و در آن شرايط تحمل کرده اند. معتقد نيستم که منشاء چپ ستيزى آقاى ميلانى از اين گونه باشد.
ناصر زرافشان
مرداد 1386

   01:23

نظر شما
نام:   asgar
ای-میل:   asgar-nabipour@web.de
21:47 16 مهر 1388
امروز8اکتبر 2009تلویزیون ب ب سی میهمانی داشت بنام عباس میلانی که مدعی است
تجددطلبی سابقه ا ی هزارساله درایران دارد وغیره ...نکتۀ بارز درگفتگوی اوبا عنایت فانی مجری برنامه تاکیدش بردرک غلط مفهوم روشنفکری درایران بامفهوم رایج درکشورهای غربی وتشابه اش بانوع روسی میباشد.انچه مرا وادار به نوشتن این سطور کرد تشابه دیدگاه وی با عبدالله شهبازی تاریخ نگاروکارمند وزارت اطلاعات وامنیت ایران است.بااین تفاوت که ایشان درسال 1356 به خدمت ساواک شاه درامد .

نام:   ali shrifi
ای-میل:   kermanshah@web.de
15:42
ba-dorod,hala motevjh shodem ke aghy milany chetor inghedr ba radio seday padehshahi Ya hamon seday iran dar ertabat ast.goftehay shoma dar tamamin mavard jalb bod

نام:  
ای-میل:  
22:47
درود بر این نویسنده عزیز وکیل مردم تحت ستم واست,مار ما
ای کاش به غیر از کتاب های اقتصادی وترجمه های متعدد که همه به جای خود در خور است و لازم برای ما
دراین زمینه ها هم وقت بگذارید تا ام,ال این مدعیان پرگو بخصوص بلبلان رادبو های آمریکا و فردا وزمانه وبی بی سی
و۰۰۰ شرم کنند از بیسوادیشان وادعایشان و ما هم آموزش و روحیه خود را تجدید و کامل کنیم
از صمیم قلب دوستت داریم ای فرزند شرافتمند مردم ناصرغزیز ما

نام:   ورشوچی
ای-میل:  
02:41
وادادگی نه فرهنگ است و نه قانون که جهانشمول هم بشود.
درود بر ناصر زرافشان . همیشه پایدار و استوار باد.

نام:   دوستدار
ای-میل:  
11:41
ناصر عزیز و گرامی
فقط به نام ناصر عزیز میخوانمت که چنین خواندنی بیشتر از هر لفب و تعارفی از صمیم جان بر می آید
به روح بلندت، به ذهن بیدارت و به عزم استوار و خستگی ناپذیر تو یادگار روزهای ماندن و بودن دگر بار و هزار باره درود میفرستم و میفرستیم چرا که هم چنانکه پابلو نرودا زمانی گفت:
\"ما بسیاریم\"

نام:   کیانوش بختیاری
ای-میل:   kianoushaa@gmail.com
20:52
شکوایه برای چی آقای زرفشان... من خودم یک بند انگشت ... اما این حرفها و این سخنان متاسفانه گوش شنوا ندارد....تبریک میگویم به خاطر حرفهایتان

نام:   inteb
ای-میل:  
02:33
نوشته جالبی است و با اکثر گفته های آقای زرفشان موافقم. فقط در انتهای نوشته گفته اند:

"ريشه کينه عجيب و غريبى که در برخى از وادادگان قديمى نسبت به چپ وجود دارد ، در همان خفت و تحقيرى نهفته است که در آن ايام و در آن شرايط تحمل کرده اند"

آیا این گفته به این مفهوم است که اگر انقلابیون با خفت و خواری با آنها نمی گریستند و آنها را تحقیر نمی کردند،
کینه آنها را به چپ کم می کردند و موجوداتی چون میلانی را بوجود نمی آوردند؟

آیا فرهنگ ندامت کردن وادادگان، یک قانون جهانشول انقلابی است؟

نام:  
ای-میل:  
22:46
آقای زرافشان ممنون. دستتان درد نکند.
چقدر آدم خوشحال می شود وقتی آدمهای باسواد و مطلع از سوسیالیسم و چپ دفاع می کنند انهم با منطق و نه با شعار . برخلاف چپ مکتبی و ایدئولوژیک.

نام:   فرزين خوشچين
ای-میل:  
12:25
آقای زرافشان در کل موضع درست و روشنی را ارائه داده اند. جلوی ,روشنفکران, تاريک انديش بايد ايستاد.
اما نکته ای را بايد گوشزد کنم، که به زبان فارسی مربوط می شود. من به هيچ روی نمی توانم اين را درک کنم، که کسی دستور زبان فارسی، سبک و ... را رعايت نکند و مجوزش نويسنده بودنش باشد! چنين اجازه ای را کدام ملت به نويسندگان، شاعران و منقدان ادبی خودش داده است، تا ما دوميش باشيم؟
اگر صادق هدايت، صادق چوبک و ... می خواستند به فرانسوی، انگليسی، روسی ... بنويسند، هرگز هيچکس حاضر به انتشار آثارشان نمی شد.
اين که نمی شود نويسنده ای در هر جمله و پاراگرافی دائما در نوسان بين سبک نوشتاری و گفتاری باشد، مفرد و جمع را رعايت نکند، جملاتش از تطابق زمانی برخوردار نباشند و ...!
صادق هدايت داستان پرداز چيرده دستی بود، ليکن نويسنده نبود. نويسنده کسی است، که می تواند بنويسد. ابوالفضل بيهقی نويسنده بود، ولی آقای دکتر منوچهر دانش پژوه نويسنده نيستند، زيرا ايشان پر غلط می نويسند. مقدمهء پر غلط ايشان را بر تاريخ بيهقی بخوانيد.
من نمی دانم چرا بايد زبان خودمان را فدای چند تن نويسنده بکنيم.
به نوشته ها و اشعار مندرج در سايت کانون نويسندگان نگاهی بياندازيد. افتضاح است.
هر کس، که موافق نيست می تواند وارد اين بحث بشود.
آيا می شود آثار اينگونه نويسندگان را با همان غلط ها به انگليسی منتشر کرد؟
داستان پردازی و تعهد روشنفکرانه به جای خود، ولی ابزار کار را که نبايد شکست و معيوب کرد. ابزار کار نويسنده زبان است و اگر او به ابزار کارش آسيب برساند، همانند کارگر ماهری است، که آچار و ابزارش را بشکند. ولی هيچ کارگری ابزار خودش را نمی شکند، پس چرا بايد نويسنده ابزار خودش را خراب کند؟
اين هم تعهد است. تعهد فقط نگرش اجتماعی و مبارزهء طبقاتی نيست.
پرسش من اين است: آيا می توان از روی کتابهای نويسندگان ما، از روی مقالات روزنامه هايمان به کسی زبان فارسی را آموزش داد؟
در زبان انگليسی من می توانم چشم بسته بگويم، که مثلا صفحهء 200 تاريخ انگلستان، اثر چرچيل را می توان برای سبک انشاء به دانشجويان سفارش کرد، ولی برای آموزش زبان فارسی، ابتدا بايد نوشتار نويسندگان معروف را ويراستاری کرد و بعد آنرا به دانشجويان پيشنهاد نمود.
نکتهء بسيار مهم ديگر مربوط به ,استالينيسم, است. اسناد و مدارک بسياری از دوران استالين وجود دارند و اتفاقا همين چيزی، که به آن ,استالينيسم, می گويند، بسيار به چپ لطمه زده است. درست است، که ,راست, اين موضوع را برای کوبيدن ,چپ, به کار گرفته است، ولی ,چپ, آگاه هم می داند، که همين ,استالينيسم, سد بزرگ و انحرافی بسوی دره بوده است و جلوی رشد واقعی جنبش را گرفته است. موضوع را نمی توان به , مد روز و شيوه تکرارى تبليغات نوليبرالى, خلاصه کرد و آنرا صرفا تبليغات جهان غرب ناميد.
من اصلا در به کار بردن ,ايسم, در اين زمينه چيزی جز جوک نمی بينم، زيرا اصلا استالين هيچ ,ايسمی, را ارائه نداد.


نام:   ی
ای-میل:  
12:50
Ԙ ی

ی ی ی .

نام:   ali
ای-میل:  
09:32
آقای زر افشان عزيز ـ باز هم درود فراوان به شما بزرگوار... ياد قلم متين و محکم و به موقع آتشين آقای علی اصغر حاج سيد جوادی عزيز را در يادم زنده کرديد ـ راستی کاش باز هم از انديشه و قلم آن بزرگ بهره مند شويم...درود بيکران بر شمايان...

# #

"نقد" گنجی بر شريعتی را چندی پيش خواندم و کلی خنديدم... من نمی فهمم چرا بايد ايشان ندانسته و نفهميده اينهمه چپ و راست در هر موردی اظهار فضل بفرمايند؟۱ ضمن آنکه به گفته آقای اشکوری او حتی در مواردی به شريعتی دروغ بسته. نمی دانم دانسته چنين کرده يا ندانسته. در هر دو صورت مضحک است.حتی سال فوت شريعتی را هم اشتباه گفته! هر چه خمينی و فاشيستهای نادان ( يا موذيان آگاه خاين نوکر اجنبی دورش) چماقدارش در آنزمان ـ از جمله آقايان گنجی ـ سيد نبوی ـ سازگارا ـ علوی تبار (سيمين) ـ قوچانی ... گند زدند و مملکت را به خاک سياه نشاندند ـ همه بايد حالا کاسه کوزه اش بر سر شريعتی و مصدق و آل احمد و بهرنگی و چپ شکسته شود. جالب است ـ نه؟۱

شايد آقای گنجی دوران بسيار "هتلی" را در اوين به سر برده.اما بهتر است ايشان بدانند که در سياهترين روزهای دهه شصت ـ که ايشان برای امامشان هورا می کشيدند ـ در اوينها و شکنجه گاههای ايران تمثال خمينی و جناب "ليبرال" (به قول گنجی) يعنی جناب آقای مطهری (و زمانی هم آقای منتظری) نصب بود و نه عکسهای شريعتی. بله جناب ـ آن زمان صادقترين هواداران شريعتی ـ زير آن عکسها در زير کابل و شکنجه بودند. همان زمان هم عکس و کتابهای شريعتی را شما طرفداران "امام" و ايدئولوگ "ليبرالش" ـ مطهری ـ پاره می کرديد و می سوزانديد و همه اش سعی داشتيد که به هر قيمتی آقای مطهری را مطرح و شريعتی را حذف کنيد. خيلی زود در بازداشتها و حمله ها تان ـ کتب و غکسهای شريعتی به "مدرک جرم" تبديل شدند.

يادتان رفته آقای گنجی يا خود را به ندانستن می زنيد؟۱شايد به همت اندکی شرم و عرق آن بهتر به ياد بياوريد و اينگونه بيشرمانه حتی اکنون به بيراهه گويی نزنيد!

من نميدانم چه مصيبتی است در وجود بسياری از اين حزب الهی های سابق که هميشه انگار بايد خود را همه چيز دان و مطمئن و بحرالعلوم ببينند و وانمود کنند؟۱ البته فکر می کنم به خيلی از جنبه های اين خود شيفتگی افراطی بيمار گونه و علل آن واقفم اما اينجا الان مجال اين صحبت نيست. فقط به اين جنابان می گويم که قدری شرم از گذشته و انديشه صادقانه در مورد آن و اقرار آن ـ آنگونه که فکر می کنيد بد نيست و نه تنها موجب تحقيرتان نمی شود که به عکس... مگر آنکه هنوز ريگی به کفش داريد!

بله آقايان حزب اله" سابق" ـ کمی هم که شده ـ حقيقتا و صادقانه و بی ريا ـ انديشه کنيد به کار خود و سهم خود در جنايت و ويرانی. سر خود را کلاه نگذاريد. اگر هم چنين کرديد ـ مطمئن باشيد سر مردم ديگر از اين کلاهها نمی رود.

تا ديروز در رکاب جهل و کبر و حماقت خمينی ـ به خود و مردم ستمها روا داشتيد. و امروز ـ که مثلا خود را بيدار شده می پنداريد ـ سر در رکاب چون بوشی و نوچه هايی چون عباس ميلانی و "دکتر" حسن عباسی و نوری علا و مير فطروس و مايکل لدين و ريچارد پرل و نوری زاده و راب سبحانی گذاشته ايد.

وای بر شما جاهلان. چقدر نمی فهميد شما؟۱ کی می خواهيد بيدار شويد ؟۱ آقای گنچی ـ با دو تا آمار دادن منفی از آمريکا ـ وانمود نکنيد که آگاهيد که در حقيقت در آن ديار و تحت نظام مخوف سرمايه داری لجام گسيخته پر دناءتش ـ چه می گذرد.

نخير جناب! شما و سازگارا و سيد نبوی و امثالهم ـ نه آنزمان که کورکورانه شعار زشت "مرگ بر آمريکا" را می داديد و تحت آن بر سر و جان مردم بی پناه می کوفتيد ـ درک و شناخت درست و حسابی از آن ديار و نظام حاکمش داشتيد ـ و نه حالا که پنهان و آشکار برايش آب از دهانتان راه می افتد و مجيزش را می گوييد. گويی کورکورانه دويدن و داد زدن و اظهار وجود آنچنانی کردن جزو ملزومات شماست !


نام:  
ای-میل:  
02:40
شما چرا هنوز به سبک سالهای دور به ترور شخصيت ميپردازيد.بهتر است نقطه نظرآت را بگيد. به ها حال ملت ایران ديگر گول حرف را نميخورند. تمام انقلابيون
چه راست و چه چپ در فلاکت امروز ایران دستی دارند. این چپّها چرا `حالا مثل زمان شاه مبارزّه نميکنّد و جالب اینکه اکثرا هم در کشورهای امپرياليستی زندگی ميکنّد و نه در کوبا يا ...
سمبه جمهوری اسلامی پر زور است و دهّها هزار نفر از چپهّا را کشت و هنوز چپايی هستند که برای احمدی نژاد هورا ميکشند.

نام:  
ای-میل:  
02:40
ممنون از مقاله خوب و خواندنی. آقای زرافشان چقدر خوشحالم که امثال شما هنوز هستند و هنوز می نویسند. لطفا مقاله اتان را برای سایت Iranians.com هم بفرستید چون این آقای میلانی اکثر ا آنجا می نویسد.

نام:   حمید بوطاریان
ای-میل:  
02:40

خواندن این مقاله را به همه ی عزیزان توصیه میکنم. آقای ناصر زرافشان با نوشتن این مقاله نشان داد که تنها وکیلی مبرز و مبارز نیستند . بلکه انسانی آگاه به تاریخ و مبارزه ی ملت ما هستند. برایشان سلامتی و نشاط آرزو میکنم.


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن

آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
طرف سومى هم وجود دارد:در خصوص حمله احتمالی آمريکا *آيا وقتى حقوق و آزادى هاى ملتى سلب و لگدمال شده ..بازپس گرفتن اين حقوق و آزادى ها..وظيفه ى يك ملت ديگر يا يك قدرت قهار بيگانه است؟دکتر ناصر زرافشان
 2007‑11‑25
وقتى آب سربالا مى رود...دکتر ناصر زرافشان*نکند در مکتب دوستان امريکائي، فکر خود را ايرانى ميکنيد؟...
 2007‑08‑21
نامه دکتر ناصر زرافشان *در ارتباط با توطئه های رژيم در داخل زندان و اتهامات اخير در خارج از کشور به زندانيان سياسی
 2006‑07‑29
3فروردين:هيچ زمستانى نمى پايد، پيام نوروزى ناصر زرافشان 2006‑03‑23
14دى:متن نامه دکتر ناصر زرافشان که از زندان اوين به بيرون فرستاده شده است. 2006‑01‑04

اخبار ومقالات مربوط به ناصر زرافشان در روشنگرى(كليك كنيد)

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد