گسترش خودکشی در ميان کارگران ايران
*دست هايم را از پدرم قايم مى کردم. حرص مى خورد وقتى پينه هاى دستم را مى ديد
http://www.roshangari.net/
روشنگری. دينی کردن دولت، "آزاد سازی" اقتصاد، هسته ای کردن سياست خارجی در ترکيب با هم هزينه ای دارد که کارگران ايران با جان خود بهای آن را می پردازند. سه نمونه زير در روزنامه اعتماد آمده است.
چشمان بازمانده در گور
دنياى خودکشى کارگران در ميان ابزار توليد
اسماعيل محمدولى
تصوير اول؛ وقتى به کارخانه نساجى رسيدم دو ساعتى مى شد که جنازه اش را از طناب دار جدا کرده بودند. کسي، شايد يکى از همکارانش بالاخره تاکسى گرفت و او را به بيمارستان رساند. همه مى دانستيم که مرده است. سرش تقريباً از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همکارش اصرار داشت که او را به بيمارستان برساند. من اطراف سوله يى خالى که کارگر چهل ساله نساجى خود را حلق آويز کرده بود با تک و توک کارگرانى که از تعديل نيرو باقى مانده بودند صحبت مى کردم. اين کارگران را پس از تعطيلى کارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار توليد محافظت کنند اما شش ماهى مى شد که هيچ حقوقى به آنها پرداخت نکرده بودند. ماجرا به ارديبهشت سال 83 باز مى گردد. دقيقاً وقتى که ته مانده هاى صنايع نساجى يکى پس از ديگرى نابود مى شدند. اين صنايع قرار نبود توليد داشته باشند چون قيمت پارچه هاى چينى که از طريق قاچاق وارد کشور مى شدند از قيمت مواد اوليه توليد پارچه يعنى نخ ارزان تر بودند. مشخص بود که توليد سودى ندارد و اين کارخانه ها بايد تعطيل شوند. اما دولت نمى خواست هزينه اخراج هزاران کارگر نساجى را متحمل شود پس کارخانه ها را به بخش خصوصى واگذار کرد تا آنها به ازاى مالکيت رايگان زمين و ابزار توليد، دولت را از شر هزينه هاى سياسى و اجتماعى اخراج نيروى کار اين واحدها خلاص کنند. به ماجراى کارگرى که سرش هنوز به رگ و پى گردنش وصل بود بازگرديم. همکارش مى گفت وقتى از اتاق مدير کارخانه بازگشت من داشتم چاى درست مى کردم. صدايش زدم بيايد. گفت تا انبار مى روم و برمى گردم. يک ساعت گذشت اما خبرى نشد. رفتم دنبالش ديدم جنازه اش توى هوا تاب مى خورد. با نردبام شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله که خودش را رها کرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نياورد و کار تمام شد. کارگران هنوز نمى دانستند چرا اينطور غيرمنتظره خودکشى کرده است. مدير کارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودکشى کارگر رفته بود. يکى از کارمندان دفترى مى گفت به سراغ مدير آمده بوده تا بخشى از حقوق معوقه اش را بگيرد. حتى التماس مى کرد در حد ده هزارتومان به او قرض بدهند. کارگرى که جنازه اش را پيدا کرده بود هم مى گفت چند ساعت قبل از اين اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد که در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت کردم. هنوز داغ دار بود و انگار من بازجويي، چيزى باشم پاسخم را مى داد؛ ,من حرفى نزدم بهش. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت يک چيزى بگير که جلوى غريبه ها آبرودارى کنيم. توى خانه چيزى نداشتيم. نمى شد غذايى که خودمان مى خوريم را جلوى مهمان رودربايستى دار بگذاريم. نمى دانستم مى خواهد چنين بلايى سر خودش بياورد وگرنه لال مى شدم اگر مى گفتم.,
تصوير دوم؛ روستاى فدشک يک جايى وسط کوير است. حدود چهل و پنج کيلومتر با بيرجند فاصله دارد. پرت و دورافتاده و متروک. فرداى روزى که کارگر معدن قلعه زرى در حياط خانه اش خودسوزى کرد به آنجا رفتم. توى حياط هنوز بوى گوشت سوخته مى آمد. شب قبل خانواده اش هم نه از صداى فرياد مردى که در آتش مى سوزد، بلکه از بوى سوختن گوشت آدم زنده از خواب پريده بودند. با دکتر کشيک بيمارستان امام رضا هم که حرف مى زدم برايش عجيب بود که چطور اين مرد در هشيارى بيشتر از يک دقيقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فرياد نزده است. همسرش، پيرزنى که گريه صدايش را برده بود با کمک پسرش فهماند که مرد کاملاً نااميد شده بود. هفده ماه حقوقش را نداده بودند و او هيچ کارى نمى توانست بکند. هربار که به سراغ طلبش از معدن مى رفت او را به يکى از نهادها و سازمان هايى مى فرستادند که او حتى نمى توانست تابلوى سردر ساختمانش را بخواند. چه رسد به کاغذبازى هاى بيهوده يى که او را بيشتر از پيش گيج مى کردند و نااميد. درک نمى کرد چرا بعد از 30 سال کارکردن در معدن بايد براى گرفتن حقش از اين اتاق به اتاق ديگر برود و حرف هاى عجيب و غريب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگيرد. پسر شانزده ساله اين مرد هم کنار کوره هاى آجرپزى کار مى کرد يا براى پيمانکارى از کوه سنگ مى کند و اين قبيل کارها. مى گفت ,دست هايم را از پدرم قايم مى کردم. حرص مى خورد وقتى پينه هاى دستم را مى ديد., اين مرد روز آخر زندگى اش به معدن رفته بود. همسرش که او را همراهى کرده بود مى گفت داشتيم مى رفتيم دخترم بهانه مى گرفت که يک ماه ديگر بايد به مدرسه برود و روپوش ندارد. به دخترم قول داد که برايش روپوش مدرسه بخرد. به محل کارش که رسيديم به مالک معدن التماس کرد که لااقل پنجاه هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بيا. از اين فرداها زياد شنيده بود. موقع برگشتن مى گفت ,خدا هم به اين جور زندگى کردن من رضا نيست.,
تصوير سوم؛ همين چند روز پيش، در خردادماه 86، کارگر کنف کار رشت پس از گذراندن يک نيم روز سرشار از تحقير و کتک، به اندازه پول تاکسى از همکارش قرض گرفت تا سريع تر خود را به کارخانه برساند، طنابى به لوله هاى سقف گره بزند و باقى ماجرا. مالک خصوصى صبح آن روز با کمک نيروهاى انتظامي، کارخانه را از ابزار توليد خالى کرده بود. کارگران يازده ماه بدون هيچ حقوقى سرکرده بودند و اينک تنها اميدشان با فروش ابزار توليد کارخانه نابود مى شد. همه مى دانستند کار تمام است اما تنها کسى که به وضوح پايان کار را ديد ... بود. جنازه او را حوالى ساعت يک بعدازظهر پيدا کردند. در آن وقت که خبر را به خانواده اش رساندند همسرش در مزرعه ديگران کارگرى مى کرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصى نيامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نيز در اجاره نهضت سوادآموزى بود. درآمد اين خانواده از کارگرى موقت زن، ماهى پنج شش هزار تومان حقوق سربازى پسر و ماهى پانزده هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزى تامين مى شد. دو روز پس از خودکشى کارگر کنف کار که به سراغ خانواده اش رفتم، همسرش وقتى اوضاع را شرح مى داد بى مقدمه از من پرسيد؛ ,مى دانى سيب زمينى کيلويى 600 تومان است؟, با يک حساب سرانگشتى مى شد فهميد که اين خانواده بعد از بيست و پنج سال کارکردن حتى از عهده سيرکردن شکم شان هم بر نمى آيند. اين کريه ترين چهره فقر است.
همسرش مى گفت؛ ,يک وقت هايى در را که باز مى کردم مى ديدم جلوى در ايستاده. خجالت مى کشيد در بزند و داخل شود. صبح ها که مى رفت دنبال حق و حقوقش مى گفت؛ ,ان شاءالله امروز مى شود. بعدازظهر دست خالى برمى گشت و جلوى در مى ايستاد., آنچه فهميدم اين بود که از زمان واگذارى کارخانه کنف کار به بخش خصوصي، در حدود سه سال اين کارگران را در بلاتکليفى نگه داشته بودند. 16 ماه بيمه بيکارى و وعده و وعيد که امروز و فردا کارخانه دوباره راه مى افتد، پس از آن هم اين کارگران يازده ماه بدون حقوق سپرى کرده بودند تا اينکه متوجه شدند ابزار توليد کارخانه در حال فروش است. من مى گويم ابزار توليد، شما هم مى خوانيد اما ابزار توليد براى کارگرى که به اميد کارکردن با آن زنده است فقط ,کلمه, نيست، همه زندگى است. شايد آخرين گفت وگوى تلفنى کارگر کنف کار با پسرش، دو روز پيش از خودکشى براى درک ,ابزار توليد, به ما کمک کند؛ ,روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت کردم. از پشت تلفن معلوم بود که حالش بد است. بريده بود انگار. مى گفت شنبه مى خواهند دستگاه ها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توى مزرعه مردم کار مى کند، من هم هر روز مى روم استاندارى اما هيچ کس به ما جوابى نمى دهد. مى گفت کار تمام است... هيچ کسى به داد ما نمى رسد. گفت دفترچه هاى تامين اجتماعى يازده ماه است که تمديد نشده. اگر خواهرت مريض بشود کجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چکار کنم با چهل و هشت سال سن؟ زمين دارم که کشاورزى کنم؟ ديگر کجا کار کنم؟ به جوان ها کار نمى دهند، به من کار مى دهند؟ هى مى گفت من چه کار کنم از اين به بعد؟, درست در همين لحظه عجيب ترين واکنشى که انتظارش را مى کشم به غليان افتادن احساسات لطيف مخاطبان اين گزارش ها است. اين نوع زندگى هرچه بيشتر به درازا بينجامد بيشتر ,انسان, را لجن مال خواهد کرد تا جايى که ديگر چيزى جز يک کلمه تهى از مفهوم انسانى باقى نخواهد ماند. نکبت چاه بى ته است. وقتى آدم بى پناهى در آن مى افتد مى تواند سال ها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنکه تصميمى براى نجاتش مى گيرد، هر تصميمي، مستحق ترحم من و شما نيست.اين اوج ميان مايگى است که علت خودکشى را تنها در فقر اين آدم ها خلاصه کنيم و براى شان دل بسوزانيم. حتى برقرارى ارتباطى ميان خودکشى يک کارگر و خودکشى متعارف يک روشنفکر مى تواند نوعى از بدفهمى رايج و البته عامدانه براى شانه خالى کردن از بار مسووليت باشد. نه. خودکشى يک روشنفکر مسلماً عملى از روى انفعال و شايد ملال است اما کارگر تا جايى که مرز انسان بودنش مخدوش نشود هرگز تصميم به چنين اقدامى نمى گيرد.
آنچه به عنوان ,تصوير مشترک, براى روايت انتخاب کرده ام به درستى نشان مى دهد که اين سه کارگر (در حکم نمونه) ماه ها بدون حقوق و در فقر کامل زندگى کرده اند، گرسنگى کشيده اند و شاهد رنج عزيزان شان بوده اند اما فقط وقتى تصميم به خودکشى گرفتند که وجود انسانى شان را در خطر نابودى ديدند. شرم مثل عصب است. وقتى هنوز بدن را به واکنش وامى دارد يعنى بدن زنده است. شرم از مهمانان غريبه، شرم از دختربچه هفت ساله يى که شوق خريدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از ديدن پينه هاى دست يک پسر شانزده ساله، شرم از پسر سربازى که از فقر هشت ماه به مرخصى نيامده و حتى حقوق ناچيز سربازى اش را هم براى مادرش مى فرستند. اينها نهايت طاقت انسانى است که شرم را مى شناسد. از اين مرز نکبتى جلوتر رفتن انکار جايگاه انسانى است. اين مرز را بايد با معيار شرافت شناخت. من از خودکشى اين مردان شريف دفاع نمى کنم، اما مى کوشم آن را درک کنم.
18:35
نظر شما
نام: حس قوی
|
| ای-میل: |
00:54
|
این رژیم بوش صفت آدم خوار به جای رسید گی به حق و حقوق مردم چرا دم از انرژی هسته ای می زند. |