|
|||||||||
| |||||||||
|
دستگاه که نباشد، کار نيست
http://www.roshangari.net/ روشنگری. وقتی حسن حسنی ديد همه دستگاه و ابزار توليد را از کارخانه برده اند، فهميد ديگر از کار خبری نيست، و وقتی که کار نباشد هر روزنه اميدی برای معاش خانواده چهار نفره آنها بسته شده است. و اين يعنی تکرار روزهايی بدتر از اين که همسرش تعريف ميکند: ,يك وقتهايى در را كه باز ميكردم ميديدم جلو در ايستاده. خجالت ميكشيد در بزند و داخل بشود. صبحها كه ميرفت دنبال حق و حقوقش ميگفت: انشاالله امروز ميشود. بعدازظهر دست خالى برميگشت و جلوى در ميايستاد.,. حسنی چرا خجالت می کشيد؟ آنها که مسوول گرسنگی و مقروض بودن خانواده او هستند، همه مفتخرند و با گردن کلفت شاخ و شانه می کشند. مگر نه اينکه فرزند حسن حسنی از خير دانشگاه "گذشت" و "سرباز وطن شد"، مگر نه اينکه "دولت نهم" رژيم ميتواند ادعا کند در خصوصی کردن ها موفق بوده و تصدی گری دولت را از دوش کارخانه برداشته و آنرا به بخش خصوصی واگذار کرده تا سرمايه را به شيوه ای "غير اقتصادی" به پای کارگر هدر ندهد و آنرا در جايی به کار اندازد که خروار خروار سود به همراه دارد؟ مگر نه اينکه دولت های"هشتم" و "هفتم"و "ششم" و... ميتوانند سرگذشت حسنی را در روزنامه های وابسته به خود منتشر کنند و با خوشحالی علامت پيروزی بدهند که خصوصی کردن ها ی آنها در اجرای فرموده امام حتی قبل از ابلاغيه جديد برای اصل 44 از طريق دلالان گردن کلفت تری صورت می گرفت که مستقيم از همان بالا پول نفت را کش ميرفتند و خودشان انحصار وادار کردن آدم ها به خودکشی و تن فروشی و خود سوزی را در اختيار داشتند و هر خرده پای بی سرو پايی به صرف وابسته بودن به استاندار و فرماندار محلی نميتوانست در هر ده و روستا و شهرستانی خود راسا سر رشته کار آدم کشی بوسيله سرمايه را بر عهده بگيرد ؟ مگر نه اينکه سران دولت های معظم ميتوانند با خوشحالی در خبرهای شان اعلام کنند، تحريم ها خيلی هم موثر است بطوريکه هم دو جناح رژيم بر سر لحاف ملا و نشستن بر اولين طبقه منبر قدرت و چگونگی " راحت شدن از شر کارگر" دعوا ميکنند و هم حسن حسنی ريسمان را چنان محکم به گردنش می بندد که نگهبان ميگويد: ,مجبور شدم ببرمش تا جنازه را پايين بياورم., حسنی تو نبايد خجالت می کشيدی و نبايد می مردی. شرم و مرگ شايسته آنهاست که فرزند تو را به "حمالی" وادار می کنند. شرم و مرگ شايسته آنهاست که به بهانه اينکه اين ديوانگان تشنه قدرت و ثروت، بر گرده تو نشسته اند، با تحريم ريسمان دور گردن تو را سفت تر ميکنند. ای کاش لااقل مادر داغدار دو فرزند حسنی اين حقيقت را در گوش مهران و کارگران کارخانه کنف رشت و کارگران معدن قلعه زری بيرجند و تمام کارگران ايران بازگو کند. شما بايد بمانيد و ريشه اين ديوان آدمخوار را از اين سرزمين برکنيد و سر رشته کار ها را خود بگيريد. گزارش ايلنا طناب است دنيا آخرين كسى كه "حسن حسنى" را ديد يكى از همكارانش بود، آنها به اتفاق ساير كارگران صبح به كارخانه كنف كار رفته بودند تا مانع خروج دستگاهها و ابزار توليد از آنجا شوند كه با نيروهاى نظامى مواجه شدند. اين كارگران پس از آنكه توسط مأموران ضدشورش كتك خوردند، به ساختمان استاندارى آمده و تجمعى اعتراضآميز برپا كردند. اين بار هم مأموران وارد عمل شدند و آنها را متفرق كردند. پس از اين ماجرا، حسنى از همكارش ميخواهد كه به او پولى بدهد: ,حتى يك پنج تومانى توى جيبش نبود,. همكارش هم بيشتر از يك پانصد تومانى نداشت. پول را تقسيم ميكنند: ,گفت به حساب قرض نگذار. حلالش كن. توجه نكردم چه ميگويد. از صبح كتك خورده بوديم و فحش شنيده بوديم و حالا ميخواستيم دست از پا درازتر برگرديم خانه. گفت دستگاهها را هم كه بردند. يعنى تمام شد؟ گفتم خودت نديدى چى شد؟,. ميخواست مطمئن شود، از زبان ديگرى بشنود كه حتى همان كورسو اميد بازگشت به كار هم نابود شده است: ,دستگاه كه نباشد كار نيست. ميدانست بندهى خدا. با پول من تاكسى گرفت كه خودش را زودتر برساند كارخانه, ساعت يك بعدازظهر حسن حسنى را حلقآويز شده در كارخانهاى متروك پيدا كردند. سياهى چشمهايش رفته بود و دندانهايش نوك زبانش را بريده بودند. نگهبان كارخانه كه جنازهى او را پيدا كرد ميگفت: ,طناب دار را چنان محكم بسته بود كه مجبور شدم ببرّمش تا جنازه را پايين بياورم., اين چنين مصمم بود براى نابودى خود. يكم _ وقتى در بين خبرهاى ايلنا خواندم كه كارگر كارخانه كنف كار در رشت به خاطر ,عدم دريافت يازده ماه حقوق, خود را حلقآويز كرده، خجالت كشيدم. انگار كه تمام هيبت فاجعهاى عظيم به ,عدد, فروكاسته شده باشد. ميگوييم يازده ماه؛ عدد ميگوييم. كارگرى كه حتى هنگام كاركردن و اطمينان از دريافت حقوق بايد نگران اداره خانواده چهار نفرهاش با ماهى صد و پنجاه ـ شصت هزارتومان باشد، يك ماه حقوق نگرفتن برايش حكم فرو رفتن در نكبت را دارد. هرچه بر تعداد ماههاى بدون حقوق افزوده شود، او بيشتر فرو ميرود تا به يازده ماه برسد، كه كارگر كنف كار رسيده بود: ,يك وقتهايى در را كه باز ميكردم ميديدم جلو در ايستاده. خجالت ميكشيد در بزند و داخل بشود. صبحها كه ميرفت دنبال حق و حقوقش ميگفت: انشاالله امروز ميشود. بعدازظهر دست خالى برميگشت و جلوى در ميايستاد., همسر حسنى زن چهل سالهاى است كه چشمهايش از اشك سه روزه متورم شده و بين جملاتش سكوت ميكند. آن چنان كه من و دو فرزندش صداى نفسهاى هم را بشنويم. ,به شما گفتند صبحى كه... كه شوهرم فوت كرد، همه دستگاههاى كارخانه را برده بودند؟ نميتوانست از راه به خانه برگردد چون ما خانه را... همين اتاق دوازده مترى كه نشستهايم را به نهضت سوادآموزى اجاره دادهايم. ماهى پانزده هزار تومان... سيبزمينى كيلويى ششصدتومان است. خبر داريد؟ ساعت دو بود كه خبر دادند. توى مزرعه مردم داشتم كارگرى ميكردم، دخترم هم امتحان داشت. خبردادند كه بيا شوهرت حالش به هم خورده و بيمارستان است. وقتى رفتم جنازهاش را توى پزشكى قانونى نشانم دادند. پسرم هم سرباز است. نبود. ديروز آمد., پسر بزرگش كنار من نشسته است: ,مجبور شدم بروم سربازى. اگر نميرفتم شايد اينطور نميشد. ماهى پنج ـ شش هزارتومان حقوق سربازى را هم براى پدرم ميفرستادم. هشت ماه بود كه مرخصى نيامده بودم. از بعد آموزشى تا حالا توى پادگان ميخوابيدم. پول كرايه ماشين نداشتم كه بيايم مرخصى. شنبه خبرم كردند بيا پدرت مرده., حرفهاى مهران حسنى را مادرش ادامه ميدهد: ,دانشگاه دولتى قبول شد اما نرفت. همهى مردم آرزو دارند. ما آرزو نداريم؟ چون پول نداريم... من و پدرش آرزو نداشتيم؟ به جاى دانشگاه رفت بازار فرش فروشها، فرش جابهجا ميكرد. حمالى., وقتى مادرش حرف ميزند سرش پايين است. باز به يكى از سكوتهاى ويران كننده مادرش رسيدهايم. نگاهش ميكنم شايد او حرفى بزند: ,گفتم اگر بروم دانشگاه لباس پوشيدنش فرق ميكند، كتاب بخواهم بخرم، زندگى در تهران... همه اينها خرج است. با همين لباسها، توى همين شرايط ميشود كارگرى كرد اما دانشگاه زمين تا آسمان فرق ميكند. گفتم اگر بروم طاقت نميآورم. لااقل كار كنم كه كمك حال پدرم باشم. توى بازار، فرش را روى دوشم جا به جا ميكردم. هر جوانى غرور دارد بالاخره. ولى ديدم به هر حال همچين چيزى برايم پيش آمده. بايد بروم. چند ماه كه كار كردم، ديدم حقوق اين كار كه تأثيرى ندارد. بيست هزار تومان. حتى پولى كه براى نان خوردن قرض ميگرفتيم هم نميشد. گفتم لااقل بروم سربازى برگردم يك كارى پيدا كنم. بدون كارت پايان خدمت ميشدم سرباز فراري، كارى به من نميدادند كه... جامعه چه ميفهمد سربازى نرفتن من از سر خوشى نيست. به نسبت كارى كه قبل ميكردم، سربازى برايم كارى نبود. اما شبيه اينكه من را اسير گرفته باشند و ببينم پدر و مادر و خواهرم توى بدبختى دست و پا ميزنند... ميدانستم آخرش يك اتفاقى ميافتد., از مهران حسنى ميپرسم اين وضع از چه زمانى شروع شد، ميگويد: ,تا سال هشتاد و دو كارخانه در دست دولت بود. توليد آنقدر بالا بود كه گاهى پيش ميآمد براى هر كارگر در ماه دويست و چهل ساعت اضافه كارى بزنند. يعنى بهاندازه زمان كار قانونيشان از آنها كار ميخواستند تا كارخانه توليد داشته باشد. اما سال هشتاد و دو كارخانه را به بخش خصوصى واگذار كردند. كارخانه را مفت به يكى از اطرافيانشان... همينهايى كه توى حكومت نفوذ دارند فروختند. صاحب كارخانه هم از ابتدا نميخواست توليد كند. به هرحال يك سرمايهاى را مجانى در اختيارش قرار داده بودند. او ميخواست هر طورى شده از شر كارگرها خلاص بشود و اين سرمايه را با كاسبى زياد كند. اهل توليد نبود. از آن وقت به بعد كارخانه ديگر سرپا نشد. مواد اوليه توليد را به كارخانه نميآورد. بعد از چند ماه سرويس رفت و برگشت كارگران را هم قطع كرد تا آنها نااميد بشوند و سراغ كارشان نروند و او با خيال راحت اخراجشان كند. كارگران كه آخر ماه براى گرفتن حقوق ميرفتند، ميگفت نداريم، ماه بعد. ميدانست كه آنها غير از خرج زندگى و خورد و خوراك خانواده و اجاره خانه و... بايد ماهى سى ـ چهل هزار تومان هم كرايه ماشين بدهند. ميخواست كمبياورند و بازخريد بشوند و او كارخانه را تمام و كمال صاحب بشود. صاحب كارخانه ميگفت با همين وضع توليد و بدون سرويس و حقوق اگر كارگرى به سركارش نيايد و كارت نزند برايش غيبت محسوب ميشود. كارگران هم از ترس اخراج ميرفتند. هر چهار ماه يك بار حدود پنجاه هزار تومان حقوق ميداد... پول كرايه ماشين كارگران هم نميشد., ، ,حتى سى هزار تومان هم بابت چهار ماه داده بودند., اين را مادرش ميگويد و مهران حسنى ادامه ميدهد: ,صاحب كارخانه هركارى ميكرد تا كارگران را نا اميد كند. تا سال هشتاد و سه كه برف وحشتناكى در گيلان آمد و خيلى از واحدهاى توليدى رشت را نابود كرد اما كنف كار هيچ آسيبى نديد. مأموران بيمه و استاندارى تأييد كردند كه اين كارخانه آسيبى نديده و حتى تا پانزده روز بعد از برف هم كارخانه به همان وضع كجدار و مريز توليد داشت. كارگران به سر كار ميرفتند، اما صاحب كارخانه بعد از پانزده روز يادش افتاد كه كارخانه را تعطيل كند. به خاطر همان برف، هشتادوهشت ميليون تومان از دولت وام بلاعوض گرفت، اما كارخانه را تعطيل كرد. از آن به بعد پدرم و باقى كارگران كنفكار تحت پوشش بيمه بيكارى قرار گرفتند. تا شانزده ماه، ماهى صدوبيست هزارتومان ميگرفتند اما هيچ اتفاقى نميافتاد. بعد همان بيمه را هم قطع كردند. اين ماه دوازدهم است كه پدرم هيچ حقوقى نگرفته بود. كارخانه و ابزار توليد سالم بودند و در زمان دولتى با همين ابزار هر كارگر دو شيفت كار ميكرد، اما كارخانه در زمان بخش خصوصى راه نميافتاد. كارگران هر روز به استاندارى ميرفتند، استاندارى ميگفت برويد صنايع، صنايع ميگفت برويد تهران، صنايع تهران ميگفت به ما مربوط نيست برويد رياستجمهوري، دفتر رياست جمهورى ميگفت اصلا خبر نداريم برويد استاندارى گيلان. كارگران را سرميدواندند. خستهشان ميكردند. همهى نهادها با هم هماهنگ بودند تا كارگر را عاجز كنند., همسر مرحوم حسنى سخن پسرش را قطع ميكند تا از تلاشى ديگر بگويد: ,وقتى بيمه ى بيكارى را هم قطع كردند و ما كاملا درآمدمان نابود شد، ديدم هيچ نهادى جواب ما را نميدهد. نامهاى براى حاج آقا قربانى (نماينده ى ولى فقيه در استان گيلان) نوشتم و وضع خانوادهام را توضيح دادم. كه شوهرم چند ماه حقوق نگرفته، كه پسرم سرباز است، كه دخترم بچه مدرسهاى است، كه خودم صبح تا غروب توى مزرعه ى مردم كار ميكنم اما حتى نميتوانيم شكممان را سير كنيم. نوشتم كه ما از شما صدقه نميخواهيم، فقط كار شوهرم را به او برگردانيد و ما با همان حقوق بخور و نمير سر ميكنيم و توقع ديگرى هم نداريم. خودم نامه را بردم دفتر حاج آقا. خودش هم بود. شرايطمان را برايش توضيح دادم. گفتم ما از خانوادهكارگرى هستيم و حالا شرايطمان اينطور شده است. از حاج آقا خواهش كردم كه يك كارى بكند. يك توصيهاى چيزى. گفتم لااقل يك راهى به ما نشان بدهد. اما گفت به ما مربوط نميشود. مشكل از استاندارى است. همين., مهران حسنى ميگويد: ,پدرم وقتى كار ميكرد خيلى سرحال و سرزنده بود. قبل از سال هشتاد و دو... حتى وقتى دوبرابر ساعت قانونى اضافه كارى ميايستاد... ساعت چهار صبح از خانه خارج ميشد و تا ده و نيم شب كار ميكرد. به خانه كه ميرسيد شامش را ميخورد و تا دوازده ـ يك با ما شوخى ميكرد و بلند ميخنديد. در روز بيشتر از سه ـ چهار ساعت نميخوابيد ولى خوشحال بود. اما از وقتى كارخانه را به بخش خصوصى واگذار كردند و صاحبش تعطيل كرد و بعد بيمه ى بيكارى و بعد يازده ماه بدون حقوق، ديگر رمقى برايش نماند. صبح ساعت هشت ميرفت استاندارى يا نهادهاى ديگر و ساعت دو بعدازظهر برميگشت، ولى آنقدر خسته و كسل بود كه... وقتى روزى شانزده ـ هفده ساعت كار ميكرد اينقدر خسته نديده بودمش., دربارهى روزهاى آخر زندگى مرحوم حسنى ميپرسم. پسرش پاسخ ميدهد: ,روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بريده بود انگار. ميگفت مادرت صبح تا غروب توى مزرعه ى مردم كار ميكند، من هم هر روز ميروم استاندارى اما هيچ كس به ما جوابى نميدهد. ميگفت كار تمام است... هيچ كسى به داد ما نميرسد. گفت دفترچههاى تأمين اجتماعى يازده ماه است كه تمديد نشده. اگر خواهرت مريض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت: من چه كار كنم با چهل و هشت سال سن؟ زمين دارم كه كشاورزى كنم؟ ديگر كجا كار كنم؟ به جوانها كار نميدهند، به من كار ميدهند؟ هى ميگفت من چه كار كنم از اين به بعد؟, همسر مرحوم حسنى ميگويد: ,اواخر دائم توى فكر بود. وقتى از تجمع جلوى استاندارى يا نهادهاى ديگر ميآمد خانه خجالت ميكشيد زنگ بزند و دست خالى بيايد داخل خانه. جلوى در ميايستاد تا يك وقتى من در را كه باز ميكردم ميديدم سرش را زير مياندازد و داخل ميشود. توى خانه هم يك گوشهاى مينشست و حرف نميزد. ميشد چهل و هشت ساعت بدون يك كلمه حرف، ساكت يك گوشه بنشيند. وقتى ميخواست بيرون برود عمدا راهش را دور ميكرد. به جاى آنكه از جادهى اصلى برود ميانداخت توى بيابانى و... از جمع بريده بود. دائم توى خودش بود., حرفهاى همسر حسن حسنى من را به ياد كارگر ديگري، كيلومترها دورتر از رشت مياندازد. مرحوم "قليزاده" كارگر معدن قلعهزرى بيرجند هم چند روز پيش از خودسوزى دقيقا چنين حالى داشت. او هم هفده ماه حقوق نگرفته بود و هر روز براى دادخواهى و گرفتن حقش به نهادهاى دولتى ميرفت تا در نهايت نااميد شد و خود را كشت. سال گذشته كه براى تهيهى گزارشى از خودسوزى او به روستاى فدشك رفته بودم، همسر قليزاده دربارهى حال و روز شوهرش پيش از مرگ گفت: ,هر بار كه ميرفت معدن يا تأمين اجتماعى و جوابش ميكردند و حقوقش را نميدادند ميآمد و چند ساعتى توى خانه مينشست و به يك جا خيره ميشد. با هيچكس حرف نميزد. بعد از خانه بيرون ميرفت. وقتى ميپرسيدم كجا ميروي؟ ميگفت: توى بيابان. همينطور بيجهت توى كوير راه ميرفت و شب ميآمد خانه., موقع خداحافظى مهران حسنى به من گفت: ,ما كه عزيزمان را از دست داديم... لااقل وضع باقى كارگران كنفكار را توى گزارشت توضيح بده... يكجورى بنويس كه كسى به فكر اينها كه زندهاند بيافتد. به خدا بدتر از ما هم خيلى هستند., اگر موقعيت ديگرى بود، اگر عزادار نبود برايش توضيح ميدادم كه ظرف يكى ـ دو سال گذشته پدر تو سومين كارگرى است كه من از خودكشياش گزارش تهيه ميكنم. اينطور نيست كه من بنويسم و بشود. برادر. دوم _ در شهرستانها، احمدينژاد هنوز رئيس جمهور است. كارگران با اشتياق وعدههايش را ميشنوند و برايش هورا ميكشند. اميد بستهاند به او. فكر ميكنند اگر طبق برنامههاى دولت هاشمي، در زمان خاتمى كارخانههايشان به دلالان واگذار شده است اينك سوپرمنى حلول كرده كه ميخواهد نجاتشان بدهد. شايد پذيرش اين واقعيت دشوار باشد كه هنوز مردم دور از مركز حرفهاى او را جدى ميگيرند و همين به شدت سرخوردهشان ميكند: ,آقاى رئيس جمهور كه به رشت تشريف آوردند گفتند به زودى مشكلات واحدهاى نساجى گيلان حل ميشود... ما پارچه نوشته زديم... هر كداممان نامه داديم... من نوشتم آقاى احمدينژاد به ولله از روى زن و بچهام خجالت ميكشم. ديگر نسيههم به من نميدهند. توى سفرهام نان ندارم. به همهى كاسبهاى محل بدهكارم. از ترسشان مثل دزدها به خانهام رفت و آمد ميكنم. همهى زندگى ما كارخانهمان بود. از وقتى كارخانه ى ما را حراج كرديد، زندگى ما را حراج كردهايد. به ابوالفضل مرگ بهتر از اين شرمندگى است., اين حرفها اگر هر جايى غير از گوشهى حياط مسجدى كه در آن مراسم روز سوم مرگ حسن حسنى برپاست گفته ميشد، شبيه شعار مينمود. كارگران پراكنده به حياط مسجد داخل ميشوند و هنوز حرفهاى كارگر اول تمام نشده كه ميبينم در مركز دايرهاى ايستادهام. كارگران به چند رديف اين دايره را قطور تر ميكنند و چنان نعره ميزنند كه فريادهاى مداح مسجد به قدرت بلندگو، گم ميشود: ,حتى تا نزديكى احمدينژاد هم رفتيم وقتى آمده بود رشت... داد ميزديم رئيس جمهور كنفكار را نجات بده. احمدينژاد از يكى از مسئولان استان پرسيد ماجرا چيست. صالحى بود؟ از صالحى پرسيد؟ بعد گفت حتما مشكلتان را حل ميكنم. به صاحبالزمان قسم تا صبح از خوشحالى خوابم نبرد. فكر كردم بالاخره رئيس جمهور است. حرف زده. حتما يك كارى ميكند. اما رفت و پشت سرش را هم نگاه نكرد., كارگر ديگرى كه بيست و پنج سال در اين كارخانه كار كرده است و در آستانهى بازنشستگى بيكار شده است از ميان جمع ميگذرد و جلو ميآيد: ,مرحوم حسنى به من گفت صاحب كارخانه بهش گفته بوده "برو خودت را بكش، ندارم" مرحوم چند روز قبل رفته بود شرايطش را براى مالك كارخانه بگويد و حقش را بخواهد كه اين جواب را شنيده... تقصير صاحب كارخانه نيست. او كه تكليفش روشن است. صاحب فعلى كارخانه پانزده سال پيش هم در زمان بخش دولتى مدير كارخانه بود. توى تهران دستگيرش كردند و اموال كارخانه را ازش پس گرفتند. تقصير دولت است. با وجود اينكه اين آدم را ميشناختند باز كارخانه را به او دادند... كى باورش ميشود كه اين آدم نفوذ نداشته باشد؟ وقتى براى اعتراض سراغ آقاى [...] ـ يكى از مقامات امنيتى استان گيلان ـ رفتيم او گفت از دست ما كارى برنميآيد. ما يك بار قديم اين آدم را به جرم دزدى دستگير كرديم اما اينها مثل هشتپا هستند... هر پايشان توى يكى از نهادهاست. همهجا نفوذ دارند. خودش ميگفت. يك آدم امنيتى كه اينطور بگويد از دست من كارگر چه بر ميآيد؟, در ميان هياهوى كارگان يك رقم ميشنوم. به نظرم ميآيد كسى از رقم فروش كارخانه حرف زده است. از كارگرى كه مشتهايش را گره كرده ميخواهم حرفش را تكرار كند: ,اسنادش را در استاندارى ديديم... سال هشتاد و دو به دويست و شصت ميليون تومان كارخانه را فروختند. از همان وقتى كه كارخانه را صاحب شد با فروش يك سرى ماشينآلات و آهن و فلزاتى كه دور و اطراف كارخانه بود بخشى از سرمايهاش را زنده كرد. بعد كه ماجراى برف گيلان پيش آمد هشتاد و هشت ميليون تومان هم وام بلاعوض گرفت براى تعمير كارخانه... كارخانه سالم بود. حتى تا پانزده روز بعد از برف گيلان هم ما كار ميكرديم. چطور كارخانهاى كه يازده و نيم هكتار زمين و حدود بيست هزار متر ساختمان دارد را به دويست و شصت ميليون تومان فروختند؟ زمين كارخانهى ما جدا از ساختمان و دستگاههايش چندميليارد تومان ارزش دارد. غير از باندبازى ميشود اينطور معامله كرد؟, از رقمى كه شنيدهام منگ ميشوم. دويست و شصت منهاى هشتاد و هشت ـ بيخيال فروش ضايعات و دلاليها و وامهاى ديگر ـ ميكند به عبارتى صد و هفتاد و هفت ميليون تومان. كارخانهاى يازده و نيم هكتارى با دستگاهها و ساختمان بيست هزار مترى را به قيمت يك آپارتمان در تهران فروختهاند! يكى از كارگران، مردى حدودا پنجاه ساله كه بيست و هفت سال در كارخانهى كنفكار سابقه كار دارد از ماجراى دستگيرياش ميگويد: ,ما صد و هفتاد نفر بوديم، آنها دويست نفر نيروى مسلح آوردند... مثل اينكه ما دزديم يا قاچاقچى و جانى. حتى پانزده مأمور پليس زن آورده بودند كه اگر زن و بچهمان همراهمان بودند مشكلى براى كتك زدن آنها نباشد. توى آن شلوغى من را دستگير كردند. براى چشم زهر گرفتن از باقى كارگران. من را بردند كلانترى. گفتم چه جرمى كردم؟ حقم را ميخواهم. گفتند مورد دارى. بايد بروى آزمايش اعتياد. يك ساعت بعد عدهاى آمدند و همانجا كتكم زدند و بعد آزادم كردند., در بين حرفهاى كارگران گاهى ميشنيدم بعضى از سوابقشان در جنگ حرف ميزنند يا سابقه ى اسارت و اين قبيل. طبيعتا توجهى نميكردم چون دليل حضورم در رشت چيز ديگرى بود. اما نيمساعت بعد از گرم شدن صحبت كارگران يكى از آنها پيش آمد و خواست حرف بزند. قد نسبتا بلندى داشت اما كاملا لاغر و خميده بود و به زحمت ميتوانست تعادلش را حفظ كند. كارگران دست و پايش را گرفتند كه به زمين نيافتد. موقع حرف زدن بدنش ميلرزيد و بيشتر از همه صدايش. براى فهميدن حرفهايش ناچار شدم چندين بار صداى ضبط شدهاش را بشنوم و به تعبيرى كلامش را ترجمه كنم: ,صبح شنبه كه بعدازظهرش حسنى خود را دار زد با همكاران رفتيم كارخانه تا اجازه ندهيم ابزار توليدمان را ببرند. به سه راه كنف كار كه رسيديم ديديم چند وانت پر از سرباز و نيروهاى ضد شورش به سمت كارخانه در حركتند. وقتى به كارخانه رسيديم ما را محاصره كردند و اجازه ى داخل شدن ندادند. كاميونها كه داشتند ابزار توليد را خارج ميكردند من خودم را انداختم جلوى چرخشان. يك مأمورى آمد و من را مثل يك تكه گوشت، مثل جنازه، مثل يك كيسهى شن بلند كرد و پرت كرد آن طرف... من چهارسال توى عراق اسير بودم. آنجا هم باتوم خوردم. از دست سربازهاى صدام هم كتك خوردم. اينجا هم كه آمدم... ميبينيد. توى عراق بعضى وقتها سربازهاى صدام به ما گرسنگى ميدادند. سربهسر ما ميگذاشتند. وقتى گرسنه ميشديم برايمان نان پرت ميكردند و ما بايد مثل حيوان آن را توى هوا ميقاپيديم. يكى از سربازها ميگفت: "سگهاى من! بخوريد." اينجا هم اوضاع همينطور است. حرمت نداريم. با ما مثل حيوان رفتار ميكنند، چون كارگريم، به خاطر ندارى توى سرمان ميزنند، اما همان يك تكه نانى را كه عراقيها ميدادند هم از ما دريغ ميكنند... ما بوديم كه انقلاب كرديم. ما جنگ را پيشبرديم اما حالا داريم زير دست و پاى كسانى كه آن موقع سوراخ موش ميخريدند له ميشويم... هنوز هم توى مراسم ها بايد شعار مرگ بر اسرائيل بدهيم. مگر اسرائيل چه كار كرده؟ غير از اينكه سرزمينى را غصب كرده؟ اينها هم به زور باتوم و اسلحه كارخانه و تنها محل درآمد ما را غصب كردهاند. همهى اميد ما اين بود كه بالاخره يك روزى دولت سرش به سنگ ميخورد و كارخانه را از بخش خصوصى پس ميگيرد. اما ابزار توليد ما را بردند. حالا ديگر چى داريم براى زنده ماندن؟, سوم _ شايد لازم نبود تا رشت بروم تا بفهمم اين كارگر چرا خودش را حلقآويز كرده است. گفتم كه اين سومين گزارش من از خودكشى كارگران ظرف يكى ـ دو سال گذشته است. كافى بود نام كارخانه و نام متوفى را در گزارشهاى قبلى عوض كنم و تغييراتى در زمان و مكان حادثه بدهم تا بشود "ماجراى خودكشى حسن حسنى كارگر كنفكار رشت". حتى ميتوانم گزارش خودكشى كارگران بعدى را همين امروز بنويسم، آماده كنم تا خبرش برسد. ميگويم كارگران بعدى و نه هر كسى از هر قشرى. اگر فردى كه انتحار ميكند كاسبكاري، دلالى ـ چهميدانم ـ روشنفكرى چيزى باشد اوضاع به كلى متفاوت ميشود، اما هميشه ميتوان تصور كرد كه چطور يك كارگر ميانسال كه به لحاظ سنتى مقيد به مذهب است، به لحظهاى ميرسد كه تصور و اميد زندگى بهتر در اين دنيا يا دنيايى ديگر را با خلاص شدن فورى از شر زندگى تاخت ميزند. بايد تخيل را به كار انداخت، بايد به آن لحظه رسيد كه مرد شرمنده از خانوادهاش ميفهمد دادرسى نيست. جان چه ارزشى دارد؟ اين فهم، هميشه به مرگ شريفى ختم ميشود. تيتر اين گزارش برگرفته از شعرى سروده "محمد مختارى" است. گزارش از اسماعيل محمدولى 21:05 نظر شما
بازگشت |