www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

علی اکبر عزيز! جهت اطلاع می نويسم

*پاسخ فرخ نگهدار به نقد علی اکبر شالگونی


روشنگری. متن زير که برای درج در روشنگری ارسال شده است،پاسخ نقدی است که تحت عنوان "جرقه ای از دوزخ" نوشته ی علی اکبر شالگونی در همين ستون منتشر شده بود.

farrokh@homechoice.co.uk
*جناب علی اکبر شالگونی در مورد مصاحبه من با آرش 97 مطلبی در سايت روشنگری نوشته که نکات درخور دارد. خودش را نمی شناسم اما حدس ميزنم که از خويشان محمد رضا شالگوني، از مسوولين راه کارگر است. محمد رضا را از 40 سال پيش می شناسم.
علی اکبر شالگونی روايت من از تصميم هيات دبيران در بهمن سال 1360 در مورد مراجعه زنده ياد محمد رضا غبرايی به دادستان انقلاب تهران، اسدالله لاجوردي، را فوق العاده هولناک يافته و به شدت به خشم آمده است. خواندن نوشته اش اتفاقا درس آموز و توصيه کردنی است.

برای پاسخ گفتن به پرسش علی اکبر عزيز يک ماجرای ديگر هم نقل می کنم تا از نحوه مناسبات درونی اکثريت و سياست و روش برخورد سازمان نسبت به حکومت شناخت بيشتری به دست آيد.

چندين ماه بود که ما نامه نوشته بوديم برای دادستان انقلاب کل کشور، سيد حسين موسوی تبريزی که حالا جزو مجمع روحانيون است، و اسامی حدود 70 نفر از اعضای سازمان - که همه بدون اتهام در بازداشت بودند – را به حکومت داده و خواستار آزادی فوری آنان شده بوديم. حکومت هم عليرغم اين که می دانست آنها اکثريتی هستند و کار غير قانونی نمی کنند، آنها را آزاد نمی کرد. ما مرتب نامه می نوشتيم و می گفتيم اين بازداشت ها خلاف قانون است و هيچ جرمی به آنها نسبت داده نشده و بايد آزاد شوند. اما هيچ جوابی نبود. وضع بعد از خرداد 60 واقعا هولناک و واقعا بی حساب و کتاب بود. حدود صدها نفر از ما را همين طوری گرفته و چندين نفر، مثل تازه داماد نازنين فرزين شريفی که چند ماه مانده بود پدر شود، را حتی قبل از اين که درست شناسائی کنند، چند ساعت بعد از دستگيري، بی گناه بی گناه، اعدام کرده بودند. اين 70 نفر اسامی معدودی از بازداشت شدگان ما بود. بيشتر بازداشتی های اصلا می ترسيدند بگويند وابستگی گروهی دارند.

يک سال بعد از ماجرای رفيق منصور، يعنی در نخستين روزهای بهمن ماه 1361 از طريق دفتر روابط عمومی سازمان، که يک جايی بود نزديک چهار راه انقلاب و هميشه حداقل يکی از رفقا آنجا حاضر بود، خبر دادند که از دادستانی انقلاب زنگ زده اند و گفته اند بيائيد صحبت کنيم راجع به زندانی های شما. هيات دبيران جلسه تشکيل داد و قرار شد برويم. تصميم بر اين شد که من بروم.

اين تصميم در شرايطی اتخاذ شد که ما بر خلاف يک سال پيش، مسوولين سازمان ديگر هيچ يک "علنی" نبودند. هيچ کدام با اسم و آدرس علنی زندگی نمی کرديم. در ارديبهشت 61 تحليل کرديم که به مجرد اين که ارگان های سرکوب ساخته شوند، سازمان مورد يورش سراسری قرار خواهد گرفت. لذا، تمام اعضای کميته مرکزی و مشاورين – که تا آنجا که ياد دارم 19 نفر بودند – همه در خانه های افراد ناشناس يا کسانی زندگی می کردند که احتمال کمی داشت دستگير شوند. در عين حال قرار بود ما چنان وانمود کنيم که علنی هستيم. در اين ارتباط اسامی اعضای کميته مرکزی – همراه با آدرس علنی هريک – به وزارت کشور تحويل داده بوديم که مطابق قانون احزاب "پروانه فعاليت" بگيريم.

برايم بسيار دشوار بود که تصميم را اجرا کنم. شرايط اصلا طوری نبود که همه مطمئن باشيم که اين کار حتما درست است. يادم می آيد در صحبت همه قبل از رای گيری نوعی ترديد هم وجود داشت. منصور رفته بود و برنگشته بود. جواد (عليرضا اکبری شانديز، عضو هيات سياسی) را هم همراه مينه و سعيد، گرفته بودند و با اين که خوب می شناختند بدون اين که حرفی بزنند نگاهشان داشته بودند. برادرم، فرهاد هم را هم گرفته بودند بی هيچ اتهامی. خبر داشتيم که مرا هم از او خواسته بودند ولی خوب خبر نداشت کجا هستم. به علاوه از مهر 61 به بعد از کيانوری و عمويي، رابطين حزب با ما، مدام می شنيديم که اوضاع خوب نيست و ناجور تعقيب تحت تعقيب اند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همين دليل معلق بود. آخرين جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از اين رد خورده و به هم خورده بود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کرده بوديم.
از سوی ديگر طبيعی بود که فکر کنيم رد کردن يا حتی ناديده گرفتن دعوت دادستانی ظن برانگيز خواهد شد و زيانش ممکن است بيشتر باشد.

وقتی تصميم گرفته شد تمام فکرم اين بود که چگونه اين کار را سر و سامان دهم که بيشترين تاثير را در مورد اعتقاد ما به کار علنی و قانونی روی مسوولين حکومت بگذاريم. فکر کردم به خانه مادر و پدر بروم و از آنجا به دادستانی زنگ بزنم و قرار ملاقات بگذارم. همين کار را کردم. يادم می آيد وقتی به نزديکی های خانه خيابان 35 جهان آراء در يوسف آباد می رسيديم رفيق همراه رفت چندين بار اطراف خانه را چک کرد که "دام" نباشد.

از خانه پدری زنگ زدم و قرار شد همانوقت بروم. رفيق همراه را رها کردم و از پدر خواهش کردم که با من بيايد. او هيچ نگفت. فقط سرش را تکان داد که باشد. وحشت اش از اين کار همراه با اورادی که زير زبان زمزمه می کرد بيرون می ريخت. سوار ماشين او شديم و راه افتاديم. تا شريعتی تقاطع شهيد مطهری هيچ - حتی يک کلمه هم - با من حرف نزد. فقط دعا خواند.

ماشين را پارک کرد. گفتم من خودم ميروم. شما در ماشين بمانيد. گفت نه؛ تنها نرو. ديدم نه اين که نخواهد؛ نمی تواند از من جدا شود. او هم شروع کرد از پله ها بالا آمدن. درب ورودی شيشه ای را که هل داديم توی سرسرا پشت ميزی آن طرف تر مرد ميان سالی نشسته بود که چيزی مثل دربان يا نگهبان بود. از چند قدمی که ما را ديد چهره اش خندان شد. بلند شد و جلو دويد که حاج آقا نگهدار سلاما عليکم. برق شادی را در چشمان پدر را با تمام سلول هايم خواندم. او از اين که در آن "قلعه ارواح" يک "شناس"، يک "پارتی" پيدا کرده شوق زده بود. دربان دادستانی يکی از هممسجدی های پدر بود که اتفاقا ارادتی خاص هم به اخلاص پدر داشت. گفت: "حاج آقا خاطر جمع باش. خود باهاش ميرم خدمت حاج آقا تبريزی و بر می گرديم. شما اين جا تشريف داشته باشيد."
"هم مسجدی" مرا تا طبقه آخر، که دفتر دادستانی بود، برد و تحويل داد. آنجا همه آذری حرف می زدند. از ده پانزده نفر رد شديم و ثبت کردند و پرسيدند و همه با لهجه شيرين تبريزی. خوشحال بودم که کمی آذری در زندان شاه ياد گرفته و می توانستم خوش و بش کنم.

وارد اطاق دادستان که شديم ايشان بلند شد و تا نيمه راه آمد و دست داد و مرا هدايت کرد که در مقابل ميزش بنشينم. تا اين لحظه هنوز نمی دانستم چه اتفاقی می خواهد بيافتد. اما متن آن نامه به امضای خودم را به يک نگاه روی ميزش ديدم و اين برايم واقعا قوت قلب بود. او پشت ميز نشست و نامه را برداشت. اولين اسم را خواند: احمد رضا کريمی حصار. گفت: "ای بابا. مگر هنوز اين را ول نکرده اند؟" گفتم نه. گوشی را برداشت و نمره گرفت و اعتراض؛ که چرا حرفش را گوش نکرده اند. اسم بعدی را خواند "فرهاد نگهدار". گفت کی شماست؟ گفتم برادرم. او ديگر چرا؟ گفتم همين سوال ماست و نه فقط در مورد او؛ که برای همه 70 نفر. همين طور که داشت اسم های بعدی را زمزمه می کرد، بی آن که چشمش را از کاغذ بکند، گفت: "حالا چرا شما می خواهيد با اين حزب توده وحدت کنيد؟". با لحظه ای مکث گفتم: وحدت که چيز بدی نيست. ما با شما هم می خواهيم متحد شويم. شما نمی خواهيد. در حاليکه اسم های بعدی را بلند بلند می خواند لند لند کرد: "اگر بين آنها جاسوس پيدا شد چي؟" بدون مکث گفتم: "ما با هر کار غير قانونی مخالفيم. هرکس جاسوسی کند کارش را محکوم می کنيم." همين طور که اسامی را می خواند از بالای عينک نگاهش را برای يک لحظه به چشمانم دوخت و واکنشم را ورنداز کرد. پس از سکوتی کش دار گفت: "شما سرتان را بکشيد کنار." و ادامه داد به خواندن اسم های ديگر. حدود يک دقيقه در اطاق سکوت محض بود. بعد گفت: "باشد. آقای نگهدار. قول می دهم کار تمام اين ها را درست کنم. حالا شما برويد و يک مدتی به ما وقت بدهيد." از پشت ميز بلند شد و من نيز. تا بيرون اطاق آمد و دست داد و من دستش را فشردم و بی اختيار گفتم: "خيلی خوش گذشت." گفت: "بله؟". خنديدم و خداحافظی کردم.

پائين در سرسرا پدر را ديدم. پدر وقتی دربان بدون من برگشته بود دلش هررری ريخته بود. آخر دربان قول داده بود که همه جا با من باشد. پدر پرسيده بود "پس فرخ کو؟" دربان جواب داده بود: "حتما چند سوال دارند" و رنگ پدر شده بود مثل گچ.
کل ديدار با دادستان کل انقلاب 20 دقيقه نکشيد. وقتی بر می گشتم پدر فقط دعای شکر می گفت.

وسط راه پياده شدم و زنگ زدم به بچه ها که به خير گذشت. به علی توسلي، مسوول تشکيلات، پيغام کردم که هر طور شده بايد کيانوری را پيدا کنيم و حضوری ببينيم. همه بسيج شديم که او را پيدا کنيم. ساعت شش هفت شب بود که از طريق سياوش کسرايی پيدايش شد. خوب پاکش کردند و سر پل رومی او را تحويل گرفتيم. با هم به خانه ای در خيابان دربند رفتيم. و تمام آنچه را که در ملاقات با موسوی تبريزی گذشته بود برايش نقل کردم.
از تصادف روزگار در همان فاصل ظهر تا شب دو خبر هم از تشکيلات آمد که يکی در ميدان محسنی و ديگری در حوالی 25 شهريور (7 تير) سپاه آمده دوربين کار گذاشته در خانه هواداران و دارد رفت و آمدهای فلان خانه و فلان خانه را 24 ساعته کنترل می کند. اين دو خبر را هم با تمام جزئيات برايش گفتم و نتيجه گرفتم که هجوم به حزب قريب الوقوع است.
تاکيد کردم موضوع يک کنترل عمومی نيست. اين گونه مراقبت ها بوی آمادگی گرفتن برای عمليات می دهد. پرسيدم موضوع جاسوسی چيست؟ کيانوری اصلا جواب سوال مرا نداد. فقط تاکيد کرد: "آره. ما تحت تعقيب هستيم." گفتم: اين را که می دانستيم. اما اين نوع تعقيب برای هجوم است." گفت: "حالا اگر خبر ديگری هم گرفتيد خبر کنيد." خداحافظی کرديم. و رفتيم. اين آخرين ديدار ما بود. کمتر از دو هفته بعد، شب 17 بهمن ماه 1361 در يک يورش سراسری بخش اصلی رهبری حزب دستگير به راحتی دستگير شد. فقط کسانی که در راه بودند و يا تصادفا در خانه نبودند "جمع" نشدند.
روز 19 بهمن 1361 ساعت 11 صبح جلسه فوق العاده هيات دبيران تشکيل شد. اول خبرهای دستگيری های حزب و خبر دستگيری تصادفی برخی رفقای ما در يورش به منازل حزبی ها و آزادی بلادرنگ آنان رد و بدل شد. سپس وارد رشته تحليل ها و تصميم گيری هايی شديم که برای سازمان سرنوشت ساز بود. اهم آنها، تا آنجا که حافظه ام ياری می دهد چنين بوده است:

1.به نظر ميرسد هجوم به سازمان فعلا مطرح نيست و به احتمال زياد حداقل تا 2 ماه وقت داريم عقب بکشيم. بايد از اين فرصت حداکثر استفاده بشود.
بايد فورا برای خروج اولين بخش از اعضای کميته مرکزی وارد عمليات شويم. و اين طرح بايد در زمانی کمتر از 2 ماه اجرا شود.
2.بايد به بقايای رهبری حزب فورا اطلاع داده شود که نظر ما اين است که آنها بايد فورا همگی خارج شوند. بايد به حزب به تاکيد گفته شود که رهبری سازمان تماما در کشور می ماند و هيچ نيازی به ماندن هيچ يک از آنان در کشور نيست.
اگر حزب پيشنهاد ما را نپذيرفت تاکيد می کنيم که تصميم غلطی گرفته اند. اما عمل تدارک خروج بخش دوم را تسريع می کنيم و به حزبی ها وانمود می کنيم که ما همه می مانيم.
3.از نظر سياسی با قدرت از حزب دفاع و سرکوب آن را محکوم می کنيم. سرکوب حزب نشانه چرخش حکومت به راست است. اين تهاجم نشانه آشکارغلبه راست بر جمهوری اسلامی است.
(کيانوری هميشه در بحث با ما اشاره می کرد که تا وقتی حکومت عليه امريکا موضع قاطع دارد که دارد، حمله به حزب منتفی است. چون حکومت، به خصوص در جنگ با عراق نمی خواهد حمايت شوروی را از دست بدهد. ما فکر می کرديم شوروی دليل ندارد به خاطر حزب سياست خود را نسبت به حکومت تغيير دهد.)
در هر حال تمام تصميمات جلسه 19 بهمن 61 با حفظ زمان بندی به اجرا گذاشته شد. فقط در رابطه با حزب در دومين ديدار با حزبی ها - که جوانشير و مهرگان از جانب حزب و من و علی توسلی از سوی سازمان در آن حضور داشتيم و روز سوم يا چهارم فروردين 62 در تهران انجام شد - ما طی بيش از 2 ساعت اصرار کرديم: "شما بايد فورا خارج شويد. اين جا همه را می گيرند. شما کارهايی در خارج می توانيد بکنيد که ما بلد نيستيم. و ما کارهايی در در داخل می توانيم انجام دهيم که شما بلد نيستيد."

يک ساعت بحث ما اين بود که طبری را برای چه نگاه داشته ايد اين جا؟ از او کارهای بهتر ساخته است. می گفتند مشغول امکان سازی برای خروج هستيم . ما می گفتيم اين کار بيشتر از چند ساعت وقت نمی خواهد الان 6 هفته گذشته و ما می دانيم که او هنوز اين جاست. اصرار کرديم او را تحويل بگيريم و 24 ساعت بعد آن طرف مرز تحويل بدهيم. گفتيم روز عيد بچه های ما سر مرز آستارا رفته اند با خانواده و بساط کباب راه انداخته اند. و عبور از مرز اين قدر دنگ و فنگ ندارد. در آخر صحبت جوانشير گفت: "خيلی خوب. برای خروج طبری ما زنگ ميزنيم. "کباب" کلمه رمز بين ما باشد."

اما از حزب ديگر خبری نشد و اولين گروه 7 نفره از کميته مرکزی سازمان روز 7 فروردين 62 از مرز آستارا گذشت. روزهای 7 و 8 ارديبهشت 62 دومين موج يورش به حزب و شب بعد برنامه اعترافات تلويزيونی پخش شد.
بلافاصله بعد از برنامه های تلويزيوني، بولتن مشهور دفاع از حزب توده ايران را با اين اپيزود از شعر مشهور وان تروي، ترجمه بهمن آژنگ، که می گفت:

"آدمی با سر افراشته بايد بزيد. و سرافراشته بايد ميرد. وانهد در ره خلق؛ همه هستی خويش"

ما ديگر جلسه تشکيل نداديم. اما در ارتباطات فردی تصميم به خروج سريعتر گرفته شد. گروه دوم از کميته مرکزی طی نيمه دوم ارديبهشت 62 خارج شدند. اکيپ ما روز 25 ارديبهشت از مرز آستارا گذشت.

ياد آوری کنم که در همان اسفند ماه 61، دو سه هفته بعد از هجوم به حزب، خبر آوردند که محمد خاتمي، که آن وقت وزير ارشاد بود، پيغام کرده که بيائيد در باره تقاضايتان برای گرفتن امتياز نشريه کار صحبت کنيم. موضوع همان وقت در جلسه هيات دبيران مطرح شد. همه حرف زدند. نظر عمومی اين شد که چون روند در جهت زدن ماست و اگر هم پيغام صادقانه باشد قطعا پشتوانه ندارد و نبايد برويم. همه گفتند اوضاع به طرف تسلط بيشتر راست بر حکومت می چرخد و موضوع فعاليت علنی و قانونی کلا منتفی است. هيات دبيران تصميم گرفت به آقای خاتمی پيغام داده شود مسوول نشريه کار در زندان شماست. اگر صحبتی قرار است بشود بايد با او بشود.

جهت اطلاع علی اکبر شالگونی عزيز می نويسم که اختلاف ارزيابی جريان اکثريت با راه کارگر و مجاهدين - برخلاف اختلاف با توده ای ها - اين نبود که جمهوری اسلامی ما را سرکوب می کند يا نمی کند. ما هر سه می فهميديم که اين ها قطعا ما را ميزنند و تحمل نمی کنند. حزب می گفت هجوم حکومت به گروه ها بستگی به سياست آنها دارد. و سياست حزب طوری است که حضور ما و فعاليت ما بسود حکومت است و به اين دليل، گرچه ما را محدود می کنند اما، سرکوب نمی کنند. در مقابل ما می ديديم که سرکوب ما ناشی از ماهيت ماست نه سياست ما. سياست ما فقط می تواند سرکوب ما را تعديل کند يا حد اکثر آن را برای مدتی به تعويق اندازد. اما به هيچ وجه آن را منتفی نمی کند.

اختلاف ما با راه کارگر – که اتفاقا آخرين ديدارمان در اواخر سال 59 در آپارتمانی در خيابان ولی عصر به واسطگی مصطفی مدنی با حضور زنده ياد علی شکوهی و محمد رضا شالگونی (دومی را مطمئن نيستم) انجام شد - اين نبود که ما را می زنند يا نمی زنند. بحث ما اين بود که هرچه قدر دير تر ما را بزنند زور ضربه کمتر خواهد شد و ما بايد از اين شرايط برای تماس هرچه بيشتر با مردم و سازمان دهی نيروهای خود بهره گيريم. راه کارگری ها در مقابل می گفتند: ما برای دفاع بايد آماده شويم. (البته اين اختلاف سوای اختلاف بنيادين بين دو جريان در باره ماهيت حکومت بود. ما می گفتيم اين حکومت ضد امپرياليست است. راه کارگری ها می گفتند اين ها از موضع ارتجاعی ضد امپرياليست هستند و ما از موضع انقلابی.)

در تمام طول سال 59، در چندين و چند ديدار با مجاهدين، هميشه بحث ما اين بود که ما بايد تا می توانيم سرکوب را به تاخير اندازيم تا زورش کم شود. مجاهدين در مقابل می گفتند هرچه زودتر ما را بزنند زودتر بی آبرو می شوند و ما قوی تر می شويم. اگر تعرض کنيم امکان سرکوب نيست و امکان پيروزی هست. اما اگر صبر کنيم امکان پيروزی نيست و احتمال سرکوب صد در صد است.

يک نکته ديگر هم در آخر برای علی اکبر شالگونی عزيز بنويسم.
وقتی مطلب او را با دقت تمام می خوانی يک حس ديگر هم به تو دست می دهد. فرخ نگهدار، در پس ذهن او، کسی است که با ديگران فرق دارد. موقعيت ويژه دارد. بيشتر تحت حفاظت است. خونش از خون رضا غبرايی رنگين تر است. ديگری را به قربانگاه می فرستد و خودش "رهبری" می کند.

اين حس و اين درک بدون استثناء درک مشترک تمام اعضای سازمان های توتاليتر است. هيچ حزب مبتنی بر سانتراليسم دموکراتيک، هيچ حزب پادگاني، هيچ حزب دارای ايدئولوژی تمامت خواه را شما پيدا نمی کنی که رهبرش در حالی که رهبر است، يک آدم عادی تلقی شود. مثلا آواز هم بخواند يا رقص هم بکند؛ به خصوص در ملاء عام. هيچ مدعی رهبري، يعنی کسی که خود را برای "پذيرش" مسووليت سنگين رهبری حزب توتاليتر "خيس" کرده، نمی توانی پيدا کنی که به يک جلسه سخن رانی برود که بنشيند گوش کند. او فقط وقتی به سخن رانی ميرود که سخن ران باشد. کارهای پيش پا افتاده مثل سر و سامان دادن به زندگی شخصی خود و پول در آوردن و قبول مسووليت در قبال سرنوشت خودش وظيفه او نيست. وظيفه حزب است. اعضای حزب موظف اند شرايط را فراهم کنند که او رهبری کند. او وقتش نبايد با کارهای پيش پا افتاده تلف شود. تصور علی اکبر شالگونی عزيز از يک "رهبر" يک سازمان چپ کسی است که سازمان اش هاله ای از تقدس دورش پيچيده است.

شايد بارزترين تفاوت سازمان اکثريت با تمام گروه های سياسی ايرانی در سالهای پس از انقلاب در اين بود که هيچ کس مسووليت کس ديگر را بر دوش نداشت. نمی گويم من وقتی دبير اول بودم هوس هوشی مين شدن و اين حرف ها در سرم نبود. اگر بگويم نبود دروغ گفته ام. با آن طرز فکر هرکس را بگذاری آنجا احساس می کند "تافته جدا بافته" است. ديگران هم خيلی آمادگی دارند که اين حس را باد بزنند. فقط دست بر قضا وضعيت رهبری اکثريت با تصور علی اکبر شالگونی جور در نيامد. يعنی آنقدر دير به دنيا آمد و آنقدر زود انديشه اش بر باد رفت که فرصت "استحاله" ای رهبر سازانه نيافت. علی اکبر مطمئن باشد که اگر اکثريت هم 30، 40 سال پيش يخ اش گرفته بود، اطوار رهبرش، اگر نگويم به رفتار استالين و صدام، دست کم به رفتار نيازف طعنه ميزد.
فرخ نگهدار - لندن - 04:45- چهار شنبه، 3 ژانويه 2007


مقاله جرقه ای از دوزخ را ميتوانيد در نشانی زير بخوانيد
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20061220071954.html

   00:08

نظر شما
نام:   فدایی
ای-میل:  
09:44
آقای نگهدار مقلات بی محتوا و سطحی تان را حدود 29 سال است میخوانم
کماکان بی محتوا .خنده دار است
جدا خوشم آمده شما تغییر دیالکتیکی را هم رد کرد ه اید
و مثل 30 سال پیش هنوز چرند مینویسید و به قول معروف مرده
وحرفش
اگر این توی سایت میزنین حتما بدین خود فرخ بخون ویادی از هلیل رودی مادر مرده هم بکن آخه ایشون قبل از مرگ ابراهیم یک بار هم اونا به لجن کشیده
اگر خواست بدون اینو کی نوشته
بش بگیناحتمالا یک عامل دشمن
البته فرخ خودش استاد انگ زدن

نام:   Hamid
ای-میل:  
02:10
Her ghonhe nagdh-e as kerdar va amalkarde syash-e in bakhsh (Toodhe/Aksareyat) as jaryanat Stalinisti dar tarikhe syasei-ejtameie iran bee tardeed mee bayest dar galbe nagdh as dollat kapitalisti-eslamei mojod dar iran agaz va edamhe yabad; In bakhsh (Toodhe/Aksareyat) as jaryanate Stalinisti jozee as polis sysasie in dollat va regeme kapitalisti-eslamee mojood mybashand.

نام:   کیانوش" لاهیجی"kianoush
ای-میل:  
13:12
دوستان روشنگری !
با اینکه بیش از یکماه از نامه نگاری فرخ نگهدار در سایت ها گذشته است وی به هیچ کسی / ویا پرسشی پاسخ ننوشته است. قرارداد شما با چاپ این نامه که در سایت های دیگر هم وجود دارد چه است ؟
کتاب خاطرات آقای عباس سماکار هم که پس از 4 سال انتشار امروز در سایت است و به هر اظهار نظر وی با کمال ادب پاسخگو است و به تک وتک بازدید کننده که از نوشته اش توضیحی می خواهند دیاگول بقرار می کند
آیا که نگهدار کار مبارزاتی و سفارتی دارد که خوانندگان و وقت آنان اهمیت نمی دهند یا اینکه شما وی را سانسور کرده اید تا وی خاطرات انقلابی اش را پس از خروج قهرمانه از مرزسوسیالیسم به لندن و وصل دوباره به انقلاب اسلامی را منتشر کنند!
برایش )فرخ*میدان مانور سیاسی باز نکنید تا دادستانی/اتمی در خارج به مامعلات تجاری اش رونق بدهد! بعد از 60 سالگی بازنشستگی در انگلیس وحود دارد هر چند در ایران سیاستمدار با مرگ کنار می رود

نام:   پریوش مبتکر
ای-میل:   این چندمین بار است که نظرم را می فرستم چرا در سایت نمی گذارید
03:53
آمیرزا چنین نوشته است: دوست گرانقدر آقای نگهدار
از مقالات و نشر شجاعانه دیدگاه هایتان بسیار متشکرم. انشایتان هم بسیار دلنشین است .هر کسی یا جریانی که در عمل و جریان کار باشد ممکن است اشتباه هم بکند.
و ای کسانی که اشتباهات خود را به دیگران نسبت میدهید .
آقای آمیرزا، فرخ نگهدار دیدگاههایشان را در طول 27 سال مواکداً بازگویی کرده و همچنین، به آنان عمل نموده اند. همکاری با حکومت جمهوری اسلامی که شهامت نمی خواهد. رژمی که ، سابقه 27 سال سرکوب مخالفان و آزادیخواهان را دارد؛ رژیمی که و فقر بیچارگی را نصیب ملت ایران کرده است؛ یکسره بفکر جنگ افروزی است و غارت ثروت و سرمایه کشور ، برنامه 4 سال اول و 4 سال دوم الی به امروز را داشته است.
کسی که از این حکومت دفاع بکند هم دست و هم پیمان حکومت است؛ اینکه شهامت نمی خواهد.
در مقابل سرکوب ایستادن و مقاومت کردن و دفاع از مبارزات حق طلبانه مردم است که شهامت می خواهد. و آقای نگهدار این شهامت را از ملائکه و پریزادگان می خواهد و در آنان سراغ دارد؛ مگر نامه ایشان را نخوانده اید که نوشته است ایکاش ملائکه رای بدهند به آخوند کروبی رئیس بنیاد شهید که یکی از بنیادهای غارتگر در ایران است.
در این مقاله نگهدار، به یکی از همکاری های خود با دادستانی اعتراف کرده است. فقط یک مورد را گفته است و از لو دادن و شناسایی سایرین سخنی به میان نیاورده است. او که به نیروهای خود رحم نکرده و نام آنها را در اختیار دادستانی قرار داده است؛ آقای آمیرزای مشوق کجا هستید. آیا موافق کارها و همکاری های نگهدار با دادستانی هستید از نوشته تان چنین بر می آید؟

نام:   یاور کارگر
ای-میل:  
09:36
سوالی که از آقای نگهدار دارم این است که وقتی در دفتر موسوی تبریزی با او دست داد به چه فکر می کرد و آیا همانطور که این ملای به قول آقای نگهدار "آذری" مشغول ورانداز کردن و خط دادن به او بود او نیز به ماهیت تزویر کار او فکر می کرد یا نه؟ آیا فکر نمی کرد که این ملا کسی است که دهها و صدها نفر از همفکران او را حکم قتل داده است؟ دیگر اینکه آیا او هیچ می دانست که این ملا و دیگر ملایان او را به بازی گرفته بودند؟ شاید هنوز نیز این مورد بدیهی را نمی داند که آرزوی پیروزی ملا کروبی را از فرشتگان ستاد انتخابات حکومت ولایت فقیه می کند. اما واقعا دوست دارم بدانم که او وقتی روبروی حجت اللسلام گرک درنده آذری موسوی تبریزی نشته بود به چه فکر می کرد ؟

نام:   هموطن
ای-میل:  
11:32
به جای تو سر و کله همدیگه زدن یک فکری برای نجات کشور و عزیزانی که هنوز در بندند باید نمود

نام:   binam
ای-میل:  
03:38
jenab amirza lotfan asnad mokhalefat akseryat ra begoyed kodam ast alaki ezhar fazel nakonid

نام:   آمیرزا
ای-میل:  
20:22
دوست گرانقدر آقای نگهدار
از مقالات و نشر شجاعانه دیدگاه هایتان بسیار متشکرم. انشایتان هم بسیار دلنشین است .هر کسی یا جریانی که در عمل و جریان کار باشد ممکن است اشتباه هم بکند.
و ای کسانی که اشتباهات خود را به دیگران نسبت میدهید
در جریان آمل یا هرسرکوبی که توسط حکومت صورت گرفته فداییان مخالفت و افشا گری کرده اند.
یاد جشن اول ماه مه در میدان آزادی بخیر

نام:   فرزين
ای-میل:  
03:58
از شعار تا عمل فاصله بسيار است؛ جمهوری اسلامی از همان ابتدا هم شرقی بود، هم غربی. اصلا بدون اين دو عنصر، جمهوری اسلامی نمی توانست و نمی تواند زنده باشد.
خلبانهای سپاه پاسداران در شوروی دوره می ديدند. حالا بگو "لاشرقيه"!
همهء ايران را دو دستی تقديم اسرائيل و آمريکا کرده اند. بگو "لاغربيه"!

نام:   ضد مارکسیست
ای-میل:  
14:01
لطفا دوستان مارکسیست دست از سر مردم ایران بردارند . ایده ای که در همه جای جهان با شکست روبرو شده است ، در ایران موفقیتی حاصل نمی کند . مردم ایران این همه مدت از ابتدای انقلاب را بدون اتکا به شرق و غرب سپری کرده اند و از این به بعد هم هیچ احتیاجی به شرق و غرب ندارند . نه شرقی ، نه غربی ، فقط جمهوری اسلامی

نام:   a2
ای-میل:  
14:58
Jenaab-e Faraamarz - agar vaghti shavad paasokhi khaaham nevesht.Ammaa in raa begooyam keh chandi pish dar forum-e Roshangari man linki beh yek Peik-e Hafteh gozaashteh boodam keh dar aan ettelaa-aat-e farhangi va taarikhi besyaar jaalebi bood.Jenaab-e aali va Soheyl naami aksol-amal neshaan daadid.Shomaa faghaan farmoodid keh Roshangari ejaazeh daadeh keh injaa mahall-e Toodeh o Aksariyyati shavad!!!Aksol-amal-e shomaa beh tarz-e baarezi gooyaay-e mizaan-e tahammol va tasaahol-e shomaa bood.Metavaanid dobaareh aan raa moroor konid.Maghsood inkeh pas az in hameh saal o tajrobeh in ast mizaan-e dark o tahammol-e democratic-e jenaab-e aali nebat beh nazaraat-e mokhaalef! Man raa ham keh fori ghezaavat kardid keh laabod baayad Toodeh-ee chizi baasham keh chenaan linki gozaashtam dar soorati keh man aan link raa beh khaater-e mohtavaay-e mataaleb gozaashtam na sineh-chaaki baraay-e in o aan.Motasefaaneh gooyee hanooz shommaa az dark-e in matlab-e saadeh aajezid keh har kas linki beh matlabi az sit-e goroohi khaass gozaasht elzaaman motalegh-e beh aan gorooh nist. Man hamaan zamaan paasokhi mabsoot o dar-khor baraay-e shomaa va jenaab-e Soheyl neveshtam keh chand baar ersaal kardam vali hich gaah (gooyee naresid o ) mobntasher nashod.Beh har haal omidvaaram forsati shavad va paasokhi beh matlab-e zirin-e shomaa benivisam.a

نام:   فرزين
ای-میل:  
09:59
آقای لواسانی!
اتفاقا همهء بحث همين است که شما اشاره کرده ايد:"تعدادی از ان بچه ها بعدآ اعدام شدند و تعدادی از انها در زیر شکنجه بریدند و افراد دیگری لو رفتند... " و اتفاقا خيلی هم مربوط است به همين بحث، وگرنه ما اصلا بحثی نمی داشتيم. و اين جنبهء ديگر قضيه است، که بايد روشن شود.

نام:   لواسانی
ای-میل:  
05:35
نکته مهمی که شاید دوستان به آن توجه کافی ندارند اینست که فرخ نگهدار با نقل پر آب و تاب تلاش سازمان فدائیان اکثریت برای آزادی 70 نفر از اعضا و هواداران خود از زندان، به روی خودش نمیاورد که در همان حال، چند صد نفر از زندانیان چپ را به زیر منگنه و یا اعدام برده است. اصلآ قصد توهین و تهمت ندارم و این را از روی واقعیت های داخل زندان میگویم. در اوایل دهه 60 و در پی موج گسترده دستگیریهای سراسری انزمان، اکثریت قریب به اتفاق بچه های چپ (به غیر از انانی که در سر قرار یا در اثر ضربات مستقیم رژیم به ارتباطات تشکیلاتی، با هویت سیاسی مشخص شان لو رفته بودند)، به خاطر سابقه چپ بودنشان و فعالیت علنی در سالهای 58-60 مورد شناسایی محلی قرار گرفته و دستگیر شده بودند. در زندان بیشتر این بچه ها که رژیم اطلاع زیادی از هویت سیاسی شان نداشت با هوشیاری و بطور تاکتیکی خودشان را "اکثریتی" معرفی کرده بودند، بخصوص بچه های "اقلیت" که لو نرفته بودند از این پوشش استفاده میکردند. ولی متاسفانه رهبران و مسئولین تشکیلات فدائیان اکثریت در تهران و مرکز استانها در ان زمان در تماس مستقیم و منظم با مسئولین دادستانی های ضد خلقی رژیم بودند و رژیم افراد دستگیر شده ای را که توسط مسئولین تشکیلات سازمان، به عنوان "اکثریتی" تائید نمیشدند در زندان به زیر منگنه میبرد و به اتهام فریبکاری، مخفی کردن هویت سیاسی واقعی خود و ندادن اطلاعات تشکیلاتی به زیر شکنجه مضاعف میبرد... حال و روز ان زندانیان را هر کسی میتواند حدس بزند. تعدادی از ان بچه ها بعدآ اعدام شدند و تعدادی از انها در زیر شکنجه بریدند و افراد دیگری لو رفتند... که فعلا بماند چون مربوط به این بحث نمیشود و بعدها به ان خواهم پرداخت. در مورد دیگر همکاریهای اطلاعاتی آقای نگهدار در ان زمان اطلاع خاصی ندارم.

نام:   امید
ای-میل:  
00:04
ما به روایات بدون حب و بغض رویداد های این دوره شوم تاریخ ایران احتیاج داریم.از این جهت باید از کار فرخ نگهدار استقبال کرد.

نام:   سهراب صارمی
ای-میل:  
22:20
باور کنید من با فرخ نگهدار دشمنی شخصی ندارم هدف من از این کامنتها کالبد شکافی جنبش در اوایل دهه شصت است تا در آینده به این فجایع نرسیم این حرفها باید زده شود هرچند که بمذاق بعصی ها خوش نمی آید هر چند لحن بعضی از دوستان کمی تند است چرا که رنج دیده هستند از انسان رنج دیده نمیتوان انتظار سکوت داشت باید بتواند فریاد بزند

نام:   امیر
ای-میل:   amir@yahoo.com
20:11
فرخ نگهدار
به گمانم جرقه ای از دوزخ بیشتر یک کار سازمانی ست تا فردی.به جای اینکه هر از چندی ناگزیر از روشنگری شوید، چرا خودتان خاطرات دوران مبارزه را نمی نویسید؟

نام:   فرزين
ای-میل:  
05:37
دوست گرامی!
من نمی خواهم به اصلاح نگارش آقای نگهدار بپردازم، بلکه با توجه به کمسواد بودن ايشان و نداشتن آگاهی لازم در مسائل سياسی-ايدئولوژيک، که گندش در همان مناظره های تلويزيونی نيز در آمد، می گويم؛ چطور شد که ايشان به رهبری سازمان رسيد؟ چه عوامل ديگری در کار بودند، که چنين کسی و چنين خطی توانست سازمان فدايی را فلج کند؟

نام:   salam stop it
ای-میل:  
00:14
man hame shoma ra doost daram. man khosh-halam ke aghaye negahdar nejat payda kerdehan. kash dooste manam nejat payda karde bood. hata agar oo be zaher ham tobeh karde bood man emrooz dast-ha ke na pahasho miboosidam.
base digheh hamatoon dast bar darid az too saro keleh hamdigeh zadan. man salha ast ke dard khod ra dar daroon negah dashteh o az daroon misoozam. vali agar in harfha be shom asar koneh baraye avalin bar shad mishavam

man font farsi nadaram o kheili bebakhshid ke be latin neveshtam
omidvaram betavanim mottahed shavim o Iran azizeman ra az daste dejkhiman jejad bedim.
ba ehteram

نام:   salam
ای-میل:  
18:49
misheh be jaye sang/kalem parandan be hamdigeh yek rahe hali baraye nejat az mullha to sitetoon benevisid.

نام:   فدایی سابق
ای-میل:  
11:11
آقای فرزین، می گن نره شما می گوئید بدوشش. آقای نگهدار تجربه ای در نگارش ندارد و در سالهای 57- 58- 59- 60 هرگز مطلبی خودشان نوشتند؛ همه اطلاعیه، اعلامیه و نامه های ایشان توسط یکی از سمپات های سازمان انجام می گرفت؛ یعنی او که مردی مسن و جاافتاده بود همه کارهای نگارشی فرخ نگهدار را به عهده داشت . و من به لحاظ حقوقی اجازه ندارم نام این شخص را فاش کنم و گرنه اعلام می کردم. فرخ نگهدار هرگز مطلبی ننوشت که اکنون بتواند خارج از تفره و توجیه و سانسور مطلبی پاکیزه بنویسد.
به اعتقتد من خارج از آئین نگارش به سوابق و عملکرد ایشان پرداخته بشود. او باید پاسخگوی اعمالش باشد چون نه تنها با رژیم همکاری کرد و اطلاعات افراد را در اختیار دادستانی گذاشتند بلکه زنده بودن و نبودن آن افراد را مسئول است. مسئله مهم مشارکت ایشان است در سرکوب نیروهای مبارز و ضد جمهوری اسلامی. آنچه او می نویسد اعتراف نیست چون هر یک از ما اطلاعات به مراتب بیشتری از عملکرد او و همفکرانشان داریم. بهتر است از آنها پرسیده بشود در طول 27 سال گذشته چه کرده اند؟ از چه نیروهایی حمایت و باعث تضعیف چه کسانی شده اند؟ فرخ نگهدار در لیستی که تهیه می کند و تحویل دادستانی می دهد نام 70 نفر را آورده است بدون آنکه فکر کند یا اهمیتی بدهد به اینکه آن افراد هویتشان مشخص شده است یا خیر؟ آیا دادستانی محرم راز فادائیان خائن بود و از میانشان آنها که دستگیر شده بودن اطلاعات کافی از آنها داشتند یا اینکه تعدادی از آنها مشخص نشده بود که سیاسی بوده و طرفدار یا مخالف نظام هستند.
آنها که فکر می کنند فرخ نگهدار انتقادی با خود روبرو شده است با نوشتن این جوابیه بد نیست بدانند که انتقاد از خود نکرده است بلکه اعتراف کرده است به یکی از همکاری های اکثریت خائن با دادستانی ضدانقلاب.

نام:   سهراب صارمی
ای-میل:  
00:50
جناب آ2 با تشکر از کامنت نسبتا طولانی شما با وجود اینکه خواندن آن بسیار سخت است من متوجه شدم که همه بدند و چپهای ضد خمینی از همه بدترند و هیچ فورمول طلایی برای مبارزه وجود ندارد حزب توده و نگهدار هم اگر اشتباهی کرده باشند گذشته ها گذشته و نباید اصلا بروی مبارک ایشان آورد که البته نظر شما بجای خودمحترم است

نام:   stop it
ای-میل:  
03:04
stop stoning each other. why can't you just learn to respect each other and unite for a free iran. If you continue like this , mullahs will rule iran for another 20 years til you are all gone with your bitter memories.
sorry i do not know how to write in farsi so be good and publish this or i will never read your site

نام:   سورکی
ای-میل:  
23:27
آقای فرامرز عزيز اين آقای a2 به من برخورد نکرده است او مثلا دارد جواب آقای سهراب صارمی را می دهد ولی چون فارسی نمی نويسد شما فکر کرديد او با من بر خورد کرده .فکر نمی کنم او روی بر خورد با حرف من ر اداشته باشد چون من چيز ی نگفتم فقط سوال کردم که وقتيکه آقای فرخ نگهدار ليست دوستانش را برای آزادی در اختيار دادستانی انقلاب اسلامی قرار می داد بهتر است بگويد چه سرويسی جهت گرفتن پاسخ مثبت در اختيار آنها می گذاشت. چقدر خوب بود اين سوال را جواب می دادند تا سيه روی شود هر که در او غش باشد!. اما در مورد اظهارات آقا يا خانم a2 تنها لازم می دانم تذکر دهم که ايشان طبق سنت هميشگی نظرات ديگران را تحريف می کنند. هر بچه دبستانی هم می داند که فرق ماهوی هست بين مخالفت فکری و سياسی با يک سازمان يا انديشه و همکاری با نيروهای سرکوب برای از ميدان بدر کردن آن فکر يا سازمان. ايراد ی که مردم ما و آزاديخواهان کشور به حزب توده و يا اکثريت دارند قبل از هر چيز اين نبود و نيست که مثلا چرا آنها به مبارزه قهر آميز اعتقاد ندارند بلکه اين بود و هست که چرا با ماشين سرکوب جمهوری اسلامی در سرکوب مردم و سازمانهای انقلابی همکاری کردند و دستشان به خون مردم آغشته شد!!سوال اين است لطفا موضوع را عوض نکنيد.

نام:   فرزين
ای-میل:  
14:46
راستش، هرچه می خواهم ساکت باشم، دلم راضی نمی شود، و هرچه می نويسم، پاک می کنم، که حمل بر توهين نشود. نه که خيال کنيد واژه های توهين آميز نوشته و آنها را پاک می کنم. از اين لجم می گيرد، که جناب آقای نگهدار هنوز نامه نويسی و رعايت دستور زبان و آيين نگارش را نمی دانند. شايد برای خوانندگان شگفت برانگيز باشد، ولی نخستين چيزی که توجه مرا جلب کرد، همان سطر نخست نامهء ايشان بود، که دچار افت سبک نوشتار است.در سرتاسر نوشتهء ايشان نيز همين افت وجود دارد و مانند نوشته های آقای مسعود بهنود و فرج سرکوهی و ... بويی از نگارش آخوندی می دهد. نه که فکر کنيد اين واژهء "اخوندی" را برای حمله و يا توهين به کار می برم. نه، به هيچوجه. بلکه به نظر من، زبان فارسی پس از انقلاب مثله شده است و روش انديشيدن "آخوندی" را بسياری در نوشتارهای خود- شايد ناآگاهانه- به کار می برند.

نام:   فرامرز
ای-میل:  
09:31
آقای a2 . به نظر من تلاش شما برای بیرون کشیدن حزب توده و اکثریت از زیر ضربه از طریق درشت نمایی خطاهای گروههای چپ انقلابی تلاش ناکامی است. من اصلا کاری به دیدگاههای آقای سورکی ندارم و در دفاع از ایشان هم نمی نویسم. ایشان اگر بخواهند خودشان باید از نظرشان دفاع کنند . چیزی که من می خواهم بگویم این است که: دانه فلفل سیاه است, خال مه رویان هم سیاه است؛ ولی به کسی که این دو را به نام سیاه یکی بنامد چه باید گفت؟ حزب توده و اکثریت در صف ارتجاع شمشیر زدند و کمر چپ ایران را شکستند, چپ انقلابی در صف مردم شمشیر زد. ما و آنها در دو صف روبروی هم ایستاده بودیم و آنها بودند که شلیک کردند نه ما! آنها بودند که به دادستانی معرفی کردند نه ما! البته ما هم اشتباه کردیم, گاهی ذات وحشی قدرت را خوب نشناختیم, گاهی روش مبارزه را, گاهی در توان خود اعراق کردیم, گاهی در عمل خود بیراهه رفتیم و جانمان را هم دادیم. ولی شما چرا سنگرها را قاطی می کنید؟ آقای نگهدار در آن طرف سنگر ایستاده بودند. اشتباه در مبارزه علیه ارتجاع مذهبی کجا تا شمشیر زدن در رکاب خمینی و مسلح کردن پاسداران به سلاح سنگین کجا.
بنده مدتهاست دیگر ادبیات سیاسی طیف توده ای را به طور جدی تعقیب نمی کنم, اما بعید می دانم که امروزه حتی توده ای های متعصب و یا حتی راه توده ای های فالانژ هم حاضر باشند از سیاست مسلح کردن پاسداران به سلاح سنگین و به مسلخ کشاندن جوانان پاک مردم و ارتباط با دادستانی انقلاب و هدیه دادن اعضایشان به آنها حداقل در سطح نظری جانبداری کنند. از شما می پرسم : آیا می کنند؟ رهبران حزب توده با دهها سال تجربه سیاسی آمدند و گفتند ما اصلا 15 سال است خط امامی هستیم. آنها گروههای جوان چپ را "تربچه پوک" و "سیا ساخته" و ساواک پرداخته" نامیدند. و لاجوردی ها و خلخالی ها این جوانان را با همین اتهامات گردن زدند و به رکبار بستند. سیاستی که این حزب در آن دوره در پیش گرفت در برخورد واکنشی چپ انقلابی هم نقش مخربی بازی کرد که فراموش نمی توان کرد. در حساس ترین دوره انقلاب بخش بزرگی از توان چپ که باید صرف سازماندهی مردم می شد صرف مقابله با سمومات فکری شبه مارکسیستی ای شد که کارش پوشاندن لباس مارکسیسم بر استبداد ویژه آسیایی طبق نسخه اولیانفکسی ها بیش نبود.
شما هنوز تز قدیمی حزب توده را تکرار می کنید که در آن دوره برای به تسلیم کشاندن کامل چپ در برابر ارتجاع به طور سیستماتیک هر مخالفتی با ارتجاع حاکم را آب ریختن به آسیاب امپریالیسم و "به طورعینی" در خدمت امپریالیسم تلقی می کرد.
نه دوست محترم دانه فلفل با خال مه رو فرق می کند, هر چند هر دو سیاه هستند. و اگر چه "در باز است" و "باز می پرد" اما باور کنید که "در نمی پرد".

نام:   B2
ای-میل:  
02:26
a2 جان Tلطفاً به فارسی بنویس و رغایت وقت و زمان را بکن مگر حرف فارسی چه اشکالی دارد که با حروف انگلیسی می نویسی؟ بعد از این با فونت فارسی بنویسد تا نظرتان خوانا بشود. رعایت بکنید. با فونت انگلیسی که می نویسد و مطلبتان هم ، که در دفاع از فرخ نگهدار است که مدافع و هم خط سرکوبگران است و حدود 30 سال است که در زیر عبای ملاها سنگر بسته و شب و روز خواب موسوی تبریزی و ملائکه ها را می بیند. به کمانم کمال همنشین ها در او اثر کرده است چ.ن آخوندها وعده بهشت و حوریان را به مردم می دهند از این رو ، فرخ نگهدار به ملائکه و جن و پری رسیده است.

نام:   مهران
ای-میل:   mansor_eskandariy@yahoo.com
02:23
مسئولین محترم سایت روشنگری شما که تذکر می دهید کاربران از فحاشی خوداری کنند تا مطالبشان درج گردد . می خواستم سؤال کنم کجای مطالب من فحاشی بوده که از درج آن خوداری نمودید؟آیا بدتر از اینها که گفته شده است (وبه حق در خصوص نگهدار ، حزب توده ،واکثریت درست هم گفته اند )بوده است یا سر وسر شما با فتاح پور وخلیق مانع از درج نظرات من گردید البته می دانم سایت شماست واز نظر شما هم مالکیت خصوصی مباح در ضمن مطمئن هستم این را هم درج نخواهید کرد ,فرخ نگهدارتان باد,

نام:   a2
ای-میل:  
01:51
Jenaab-e Saremi, jenaab-e aali keh mashalah zaaheran Sherlock Holmes ham hastid.Nakheyr jenaab, man na Negahdar hastam na ashnaay-e ishaan va na hattaa sampaat o havaadaar-e saazmaan-e ishaan yaa...a

-------

Man khod aan zamaan baa khatt o mashy-e Toodeh mokhaalefat-e ziyaadi daashtam va dar saal-e 60 ham zendaani shodam....Ammaa hamisheh ham besyaari az enteghaadaat va doshmani-haa bar alayh-e aanhaa raa bacheh-gaaneh va naa-saadegh dideh-am, makhsoosan az jaaneb-e aanhaa keh khod eshtebaahaat va fajaay-e faraavaani raa mortakeb shodand ammaa 10 yaa 20 saal pas az aan rooz-haa paa rooy-e paa andaakhteh va har raah o biraahi keh az dahan-e mobaarakeshaan dar me-aayad nesaar-e Toodeh o Aksariyyat va ba'zi digar mikonand.Yek nemooneh az in dasteh "montaghedin" dasteh Rajavi mebaashad keh baa aan hameh eshtebaah 0 nadaanam-kaari va amalkard-e dabirestaani va sahm dar ijaad-e bad-tarin fajaay'e, va hattaaa sepas mozdoori baraay-e jaani chon Saddam va...har cheh az fekr-e naa-mobaarakeshaan taraavideh beh biroon rikhteh-and.a


Yaa masalan aan dasteh az "chap"-haayee keh chon koodakaani naa-pokhteh va baa ehsaasaati aatashin o naa-baalegh zood "selaah" bar-daashtand va Gonbad o Khoozestaan o Kordestaan taa tavaanestand bahaaneh baraay-e ertejaa, Khomeini, va amsaal-e Mohsen Rezaayee joor kardand taa har cheh be-parvaatar beh sar-koob-e khalgh bepardaazand.a

Aanaan keh aan roozhaa boodand o shaahed boodand o baa khod hamisheh saadegh va javv o haal o havaa-ye aan doraan raa khoob dark kardeh-and, medaanand keh aari negaraani az amperialism, tajrobeh 28 Mordaad va....besyaar mohemm va beh jaa boodand.Dorost ast keh Toodeh o Aksariyyat beh khaater-e in negaraani-haa va niz ba'zi saadeh-lohihaa dochaar-e eshtebaahaat shodand ammaa kodaam yek az in gorooh-haa az eshtebaahaati bas fajee mobarraa boodand?!

Aayaa masalan harekat-e Aamol az jaaneb-e EKI amali ma'ghool o beh jaa bood?!Hattaa andaki?!Yaa inkeh yek eddeh javaan-e khaamo o ehsaasaati omdatan az ghalb-e Amrika boland shodand va beh Iran aamadand taa aan harekat va faj'e-ye ablahaaneh raa , aan ham dar avaan-e piroozi enghelaab va oj-e shoor o ehsaasaat-e mardom-e mazhabi mihan, be-yaafarinand?!Ayaa natijeh aan harekat joz ghatl-e aam-e khod-e aanaan va jam'ee az mardom-e be-gonaah, va ijaad-e bahaaneh baraay-e amniyati kardan-e har cheh bishtar-e mohit va sar-koobi dou-sad chandaan vahshiyaaneh nabood?!a

Khaanom-e Farideh aziz baa foghdaan-e baraadar-e azizetaan nahaayat-e ham-dardi raa daaram va hads mizanam keh ishaan niz javaani rashid o paak o saadegh boodeh-and keh dar daam-e chenin eshtebaah-e dard-naaki gereftaar aamadeh-and.a

Ammaa aayaa masalan Toodeh yaa digaraan eshtebaah mekardand agar chenin harekaat-e khaam o faaje'e-angizi raa mahkoom mekardand?!Aayaa chenin harekaati joz beh taghviyyat-e har cheh bishtar-e bad-tarin va khashen-tarin jenaah-e ertejaa beh jaay-e digari anjaamid?!Aayaa chenin chap-namaa baazi-haayee joz beh dar-ghaltidan-e bishtar va sari'tar-e jenaah-e haakem beh raast va retejaa'e bishtar anjaamid?!a

Aayaa aanaan keh behtar va amigh-tar mididand va pokhtegi bishtari daashtand baayad dar baraabar-e chenin harekaat-e naa-pokteh o koodakaaneh o ehsaasaati-e khaam, tanhaa mohr-e sokoot bar lab mezadand va me-gozaashtand keh fajaay'e beh masir-e khod pish ravand?!a

Aanaan keh shaahed boodand o baa khod o digaraan beh ghaayat saadegh, me-daanand keh dar aan saal-haaye sar-nevesht-saaz o por-balaa , mood o negaraaanihaa o omid-haa va jaav-e jahaani vaa chegooneh boodand, va me-daanand keh taghriban hich kas o goroohi az khataa-haaye bozorg mobbaraa naboodand, inkeh hich formool-e kolli talaayee o mo'jezeh-asaayee vojood nadaasht va....a


نام:   سورکی
ای-میل:  
01:44
با سلام ! من نمی دانم چه هيزم تری به مسئولين اين ستون فروخته ام که اظهار نظرات من را يک در ميان درج می کنند . البته برای ما ايرانيان که هيچگاه امکان اظهار نظر نداشتيم باز جای شکرش باقی است که يک در ميان باز درج می شود! اما بروم سر اصل موضوع می خواستم بگم که آقای نگهدار لازم نيست آقای شالگونی را در زاويه بگذارند بهتر است به مردم بگويند که برای اينکه "دادستانی انقلاب اسلامی" افراد دستگير شده آنها را آزاد کند مثل مورد ليست 70 نفری که خود فرخ نگهدار گفته است ،ايشان چه سرويسی در اختيار دادستانی انقلاب اسلامی قرار می دادند؟برای نمونه چند نفر از آزاديخواهان اين کشور را به دادستانی معرفی کردند؟

نام:   رامین راد
ای-میل:   رامینراد@هاتمیل.کام
16:36
در اینجا قصد ندارم که بخواهم مقاله آقای نگهدار را مورد تحلیل و بررسی قرار دهم، چون نه ضرورتی در آن می بینم و نه سودی برای جنبش دارد. اما با خواندن مقاله آقای نگهدار متوجه شدم که ایشان نیز کم کم دارند سیاست یاد می گیرند. در واقع ایشان در عین حالی که به ظاهر دارند جواب آقای علی اکبر شالگونی را میدهند اما پیام اصلی مقاله ایشان را باید در ارتباط با نامه اخیرشان که به "نامه فرخ نگهدار به کروبی، خاتمی و رفسنجانی"، در سایتها درج شده است ارزیابی کرد.
اما در مقاله ایشان نکته ای است که فکر می کنم برای ادعاده حیثیت از رفیق انقلابی برخاسته از خلق ویتنام، هوشی مین، باید بدان برخورد کرد. آقای نگهدار در مقاله اشان می نویسند: "نمی گويم من وقتی دبير اول بودم هوس هوشی مين شدن و اين حرف ها در سرم نبود"! باید تصریح کرد که هوشی مین یک رفرمیست نبود، یک ضد انقلاب نبود، هوشی مین یک انقلابی بود که همه چیزش را فدای رهائی مردم ویتنام نمود. این خصائل به همراه دیگر خصائل انقلابی بود که از هوشی مین یک رهبر برجسته ساخت. آقای نگهدار حتماً میدانند که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمی شود و برای هوشی مین شدن شرط اول همان انقلابی بودن است، که آقای نگهدار خیلی وقت است که دارای چنین خصیصه ای نیستند. حتی در زمان "دبیر اولی" اشان، نه دست به عملی زدند و نه موضعی گرفتند که توجیه کننده "هوس" آن زمانشان بوده باشد. ایشان در آن هنگام در بهترین حالت می توانستند هوس ببرک کارمل، نور محمد ترکی یا برژنف شدن در سر بپرورانند. و امروزه نیز اگر دچار "هوسی" شدند بهتر است پای هوشی مین و یا دیگر انقلابیون برجسته را به وسط نکشند و در سر نپرورانند، امروزه ایشان میتوانند در بهترین حالت و با توجه به نامه نگاری اخیرشان با مقامات حاکم در ایران، "هوس" حامد کرزای شدن را در سر بپرورانند.
جا دارد تا از ابراز نظر آقای فرامرز با کد 22:32 تشکر کنم.
با احترام رامین راد

نام:   نیکو خراسانی
ای-میل:   nikokhorasani@yahoo.se
16:35
در آغاز ضمن تشکر از مسئولین سایت روشنگری می خواستم توجه تان را به این نکته جلب کنم که به هیچ وجه قصد توهین و بی احترامی به هیچ کس را نداشته و ندارم و صرفا خواستار گفتگوئی صریح ، بی تعارف و صادقانه هستم و برایتان آرزوی موفقیت در امر خطیر روشنگری دارم.

آقای فرخ نگهدار
اگر حتی برخلاف نظر آقای علی اکبر شالگونی اصل را بر صداقت ساده لوحانه و خامی و کم تجربه گی و روحیات لیبرالی و رفرمیستی و کمی دانش و خطای معرفتی شما و سایر اعضاء رهبری فدائیان اکثریت بگذاریم با این حال همین روایات مختصر خودتان نشاندهنده مسئولیت عظیم شما و سایر اعضاء رهبری فدائیان اکثریت در به انحراف کشاندن و به شکنجه گاه و قربانگاه فرستادن حداقل اعضاء سازمان تحت رهبری خودتان و کسانی است که به شما اعتماد کرده اند.
شما می گوئید سازمان در سال 60 دارای دفتر روابط عمومی در چهار راه انقلاب بوده و تلفنی برای تماس داشته و همیشه یکی از اعضاء رهبری آنجا حضور داشته. به جرئت می توانم بگویم بیش از 90 در صد اعضاء و فعالین تشکیلات خودتان از وجود چنین دفتری و چنین شماره تلفنی و امکانی برای تماس با رهبریشان بی اطلاع بوده اند و اینطور که پیداست سرعت ارتباط گیری لاجوردی با مرکزیت سازمان فدائیان اکثریت بسیار بیشتر از سرعت ارتباط گیری اعضاء و فعالین سازمانتان با مرکزیتشان بوده است که در آن شرایط حداقل به چند روز زمان احتیاج داشته، حتی برای رساندن گزارشات و اخباری حیاتی.
شما می گوئید یکسال بعد از تصمیم هیئت دبیران در فرستادن داوطلبانه محمد رضا غبرائی به قتلگاه اسداله لاجوردی و پشت سر گذاشتن اعدام و ترور دهها نفر و دستگیری و زندانی صدها نفر از آنان ، لیستی از 70 نفر از اعضاء سازمان اکثریت تهیه می شود و به دادستانی ارسال می گردد و تقاضای آزادی آنان را می کنید . واقعا انسان از این همه درایت و روشن بینی و واقع بینی و خردمندی چنین رهبریتی متحیر می شود !
چطور شما که اطلاع داشتید و تحلیل کرده بودید که امکان یورش و سرکوب سازمانتان وجود دارد دست به چنین اقدامی زده اید که داوطلبانه هفتاد نفر از اعضاء خودتان را در بدترین شرایط لو دهید . کسانی که شاید اتفاقی دستگیر شده بودند و یا اینکه از هویت و عملکرد و طرز تفکر آنها دادستانی اطلاع نداشته و می توانستند بعد از آزادی به فعالیت سیاسی خود بدون الزام به مخفی شدن ادامه دهند با این اقدام بقایت نادرست ( اگر نگوئیم خائنانه ) به دشمن معرفی کنید تا کوچکترین شک و تردیدی هم برای دادستانی باقی نماند که آنها عضو سازمان شما هستند.
آقای نگهدار شما و سایر اعضاء رهبری سازمانتان اگر ادعا کنید که این اقدامتان برای کمک به آنها بوده است بنا به اعتراف خودتان واقعیت را نمی گوئید، چرا که درست در همان شرایط خطر را چنان جدی و فوری ارزیابی می کردید که قصد خارج کردن اعضاء مرکزیتتان را از ایران داشتید.
چرا در شرایطی که خطر سرکوب فدائیان اکثریت را می دادید و خودتان قصد خروج از ایران را داشتید اطلاعات مربوط به هفتاد نفر از رفقای خودتان را در اختیار لاجوردی گذاشتید؟ آیا اعضاء و فعالین سازمان شما از ارتباطات و عملکردهای این چنینی شما اطلاع داشتند؟ آیا آنها میدانستند که شما رهبران خردمند آنقدری که لاجوردی را محرم اسرار می دانید آنها را محرم نمی دانید.
در نهایت آیا مسئولیت عظیم عملکرد خود و اشتباهات خود را در رابطه با تاثیرات مخرب آن در حیات سیاسی و اجتماعی ایران و همچنین در جنبش چپ و جنبش فدائیان و در رابطه با اعضاء و هواداران سازمان خودتان می پذیرید؟

نام:   فریده از آمل
ای-میل:  
16:30
راستش را بخواهید موضوع بر سر این نیست که نگهدار و یا حزبش فردی از خودشان را به کشتن داده اند. موضوع بر سر این است که اکثریت دارای خط و مشی معینی بوده است . این خط و مشی دفاع آشکار از جمهوری اسلامی و مخالفت با سازمانها ئی که در برابر جمهوری اسلامی مبارزه می کردند، بوده است.
یادم می آید زمانی که سربداران در شهر ما آمل وارد شدند و چند روز بطور مسلحانه با سپاه پاسداران و اوبابشان دولت می جنگیدند و برادرم به آنها در سنگر بندی کمک می کرد، طرفداران اکثریت در پی شناسائی جوانانی بودند که به سربداران یاری می رساندند. مادرم نگران بود و به برادرم می گفت که با احتیاط باشد. اما اکثریتی ها بدتر از پاسداران جمهوری اسلامی بودند. در همان زمان که رژیم از شهرهای اطراف به آمل نیرو اعزام کرد و حتی از تهران، اکثریت در اطلاعیه ای به سپاه پاسداران انتقاد کرد که چرا اجازه نمی دهند که اکثریت نیز در سرکوب این ضد انقلابیون شرکت کند.
مسئول مرگ برادر من و دهها نفر دیگر در آمل نه تنها دولت جمهوری اسلامی است ، بلکه اکثریت و برادر همزادش توده ای ها می باشند.
مسئولیت مرگ دهها و صد ها پیکاری و رزمندگانی و اتحادیه ای در شمال ایران که اکثریت و توده ایها در لو دادن آنها دست داشند می باشند.
فرخ نگهدار و تمام دارو و دسته اینان و توده ای ها باید در فردای انقلاب ایران در دادگاههای علنی و مردمی محاکمه شوند.
آقای شالگونی عزیز دیگر وقت سئوال کردن از فرخ نگهدار نیست که شما در مقاله اتان از ایشان پاسخ می خواهید. مگر شما ماهیت این جریان را نمی شناسید؟ شما از ایشان در برابر مرگ یکی از همکارانشان سئوال می کنید، طرح اینگونه سئوالات اشکال دارد. این جریان مسئول مرگ صد ها نفر از نیروهای ضد رژیم جمهوری اسلامی است.
مردم آمل خیانت اکثریت را فراموش نخواهد کرد.

نام:   روشنگری
ای-میل:  
10:58
کاربران عزیز: یکبار دیگر توجه شما را جلب میکنیم که قاعده فوروم این است که ناسزا درج نشود. ما از آنجا که از حذف نظرات به شدت پرهیز میکنیم، تاکنون سعی کرده ایم حداکثر انعطاف را به خرج داده و حتی نظراتی را که تعیین مرز ناسزا و غیر ناسزا در آن دشوار است، درج کرده ایم. اما بار دیگر تاکید میکنیم لطفا از ناسزا خودداری کنید و نوشته های خود را قبل از ارسال یک بار دیگر کنترل کرده و آن ها را بعد از حذف ناسزا ها بفرستید. این قاعده فوروم را حتی در رابطه با آنانکه دشمن خود میدانید خود رعایت بفرمایید . با سپاس

نام:   هومن دبیری
ای-میل:   human_dabiri@yahoo.se
01:06
دوستان عزیز! هم در قبل از انقلاب و هم در روزهای انقلاب و هم بعداز انقلاب جنبش آزادیخوانه ی مردم ایران از یک رهبری سیاسی حداقل رنج می برد. نه احزاب راست داشتیم نه میانه و نه چپ ! حزب الله باید جایگزین حزب رستاخیز می شد. بیشتر نیروهای مخالف شاه در زندان بودند یا تبعید. پس جبهه ای هم وجود داشت نه تفاهمی و و نه همکاری . اصولا در ایران "دموکراسی نمایندگی" وجود نداشت .لذا خمینی با روحانیون و بازار و بازرگان با نیروهای روشنفکر مذهبی و ملی دسته های سینه زنی را به راه پیمائی های میلیونی تبدیل کردند.
طیف نیروهای چپ با شعارهای متفاوت از حمایت مطلق تا مخالفت مطلق به روند انتقال قدرت شاه به حکومت اسلامی در صحنه بدون تشکیلات و برنامه توجه داشت .
در سراسر ایران از گنبد تا خوزستان و از آذربایجان تا سیستان و بلوچستان نیروهای سیاسی با ابتکارات خود به فعالیت های مختلفی دست زدند که با سرکوب بی رحمانه ی تازه به قدرت رسیدگان منجر شد. اصولا بدلیل دیکتاتوری ممتد ـ ایران فاقد حزب سیاسی بود چه رسد به حزب سراسری ! پس همه چیز بر اساس آزمون و خطا پیش میرفت.
در 13 آبان 58 و اشغال سفارت مجاهدین که تا حدودی وارد در گیری های اوائل انقلاب نشده بود بیش از همه در اشغال خودی نشان داد که در ادامه تا کاندید کردن خمینی برای ریاست جمهوری هم پیش رفت ـ

بزرگترین سازمان سیاسی چپ ایران یعنی فدائیان که تا این تاریخ علیرغم اختلافات عقیدتی و سیاسی و فاقد یک برنامه ی سراسری توانسته بودند به سازماندهی و جذب نیروهای جوان به پردازند. یه شدت از اشغال سفارت متاثر شد به طوریکه بخشی از رهبری آن که به اکثریت معروف شد به تحلیل جدیدی از حکومت رسید که خط امام به رهبری خمینی را ضد امپریالیست ارزیابی کرد. فدائیان به سازمان اقلیت واکثریت تبدیل شد.
در 31 شهریور سال 59 ـ رژیم عراق به اشغال نظامی ایران پرداخت که تنش دیگری بر سازمانهای چپ ایجاد کرد. تا این تاریخ فدائیان به خاطر مسائل عدیده از جمله وفاداری به مشی چریکی یا فاصله گرفتن از آن ـ حمایت از بازرگان یا خمینی و بعدا حمایت از رژیم یا مخالفت با آن ـ همکاری با حزب توده یا مخالفت با آن و دفاع از میهن یا علیه خمینی و صدام...... به شکل رسمی و غیر رسمی انشعاب هائی داشتند. جالب این بود که بعضی از انشعاب ها ها به شدت برای نزدیکی به امثال بهزاد نبویها سرمایه گداری می کردند که شرمگینانه بود.
در مورد سایر چپ ها اعم از دنباله رویهای به غایت مخرب حزب توده تا طرح شعارهای فوق العاد چپ روانه سایر گروه های چپ گره ای از مشکلات باز نکرد
از فاصله ی انتخابات اولین ریاست جمهوری سال 59 تا 14 اسفند 59 مجاهدین خلق علیرغم تجاوز نطامی به ایران 180 درجه تغییر موضع داد.جالب این بود که در اشغال دانشگاه برهبری بنی صدر ،مسعود رجوی در کنار رئیس جمهور بنی صدر حضور داشت و چپ ها در تهران و سایر شهرستانها به خاک وخون کشیده شدند. در آغاز سال خرداد 60 دیگر "شرایط انقلابی" تامین شده بود و مجاهدین قصد تصاحب قدرت داشت.
رژیم در نهایت بربریت هزاران نوجوانان مجاهد و سایر نیروها را پرپر کرد .بعدا حساب حزب توده را هم رسید.بعداز فراغت از جنگ با قتل عام تاریخی 67 در صدر جنایتکاران معاصر قرار گرفت.

به نظر من از قبل ازانقلاب ما "چپ ها" می بایست به این سئوال پاسخ می دادیم که بعداز شاه چه باید کرد؟

خب هر محفلی تحلیلی از شرائط داشت و شاید همان می کرد که بعداز انقلاب کرد.

صادقانه جواب دهیم ! آیا از فردای 22 بهمن محفل های جدی چپ حق داشتند که با همان شعارهای انقلابی و مشی براندازی علیه شاه به فعالیت علیه حکومت اسلامی ادامه دهند؟

آیا مردم ایران که 25 سال تحت حکومت کودتا آن حداقل تجربه از موازین دموکراسی بعداز جنگ را هم از دست داده بودند و خوشحال از سزنگونی شاه آمادگی داشتند که بلافاصله خمینی و شرکا را بزیر بکشند یا زمانی لازم بود؟

اصولا چرا ماجرای مشروطه و مشروعه در اول انقلاب از طرف تمام نیروهای راست و میانه وچپ به فراموشی گرائید؟ آیا چپ نمی بایست به جای طرح شعارهای تاکتیکی زود رس و خرده کاری های بی نتیجه در برابر مجلس من در آوردی خبرگان موضع می گرفت . هنوز هم این ماجرا ادامه دارد. ما نه لیبرال داشتیم نه دموکرات ! خمینی و امت او به حکومت اسلامی یعنی مشروعه فکر می کردند. چپ دنباله رو هم به این نکته اصلا بهائی نمی داد و چپ به اصطلاح انقلابی چون کمتر از سوسیالیزم را در همان 22 بهمن را قبول نداشت، کاری به قانون اساسی بورژوائی و خرده بورژوائی هم نداشت ، لذا در کارخانه ی جنرال صنعتی جاده قدیم کرج به تحصن ادامه می دهد تا انقلاب کارگری رخ دهد.

به نظر من جبهه ی دموکراتیک ایران در اول انقلاب بهتر از بقیه شرائط را می دید و "مشروطه " خواه بود ولی هم فدائیان و هم مجاهدین در این مورد با جبهه دموکراتیک هماهنگ عمل نکردند چون ضد "امپریالیست" بودند. این 3 نیرو می توانستند
مسئله ی "دموکراسی نمایندگی" در ایران را تقویت کنند. فراموش نکنیم که پاک نژاد جان خود را در این راه نثازر کرد.
دیدیم که خسرو قشقائی ، دکتر قاسملو و دکتر مدنی علیرغم اینکه از حوره های انتخاباتی خود به اولین مجلس بعداز انقلاب راه یافتند به دلیل عدم وجود قواعد رایج "دموکراسی نمایندگی" دستگیر یا تحت تغقیب و درنهایت منجر به ترور قاسملو گردید.

این چه مملکتی ست که نماینده ی مردم امنیت ندارد؟ با این حساب می توان پرسید ما تبعیدیان یرای چپ در بازی های انتخاباتی مشروعه موضع می گیریم ؟ موضوع تحریم و یا شرکت منتفی ست هر دو خا ست !

ما تبعیدیان می بایست از نقض حقوق فردی در انتخابات حرف بزنیم .از این تعدیات برای فشار آوردن به رژیم مشروعه استفاده کنیم تا روزی مجلس موسسان در ایران تشکیل شود و نمایندگان مردم به صورت ادواری در مجلس نمایندگی برای قانون گزاری شرکت کنند.

می دانم که سوسیالیست ها و کمونیست ها به من می خندند ولی این باید صورت بگیرد .اول باید حق شهروندی خود را بگیریم و با این می توان حزب هم تشکیل داد و رقابت کرد .

بدیهی ست در باره ی ترور احمد کسروی هم می شود رسیدگی کرد و اصولا چطور شد که قتله ی منصور تروریست حساب نمی شوند ولی بعضی دیگر از نیروها با همان جرم تروریست به حساب میایند.

از انقلاب 57 تا امروز هم باید به صورت کارشناسانه به ماجراهای پس و پیش پرده پرداخت نه به دلخواه من نوعی ماجرای "سعادتی " چه بودـ هویزر و بی دادگاه های انقلاب ـ یزدی و قطب زاده ـ مهندس غرضی و پسر آقای طالقانی ـ چمران و لبنان ـ حزب توده ـ بنی صدر ـ مجاهدین و صدام ـ رهبری فدائیان اکثریت
مهدی هاشمی و آیت الله منتظری ـ فیلی موضوعات مهمتر هم دیگران دارند که باید طرح کنند.

اگر جامعه مدنی در ایران پا نگیرد این ابهامات به شکل محفلی و متاسفانه مشکوک برای خسته کردن فعالان مبارزاتی ادامه خواهد یافت. به امید گشایش های آتی با همت همه یاران.

نام:   آرش
ای-میل:  
22:22
آقای نگهدار با تشکر از شما و سایت روشنگری و پیش از آنها نشریه آرش امیدواریم که همانگونه که آقای نقی حمیدیان بخشی از تاریخ جنبش فدانیان را (حداقل تا حائی که خودشان در جریان بوده اند) نوشتند، شما، امیر ممبینی و جمشید طاهری پور نیز که از رهبران اصلی فدائیان اکثریت بوده اید نیز به نوشتن تاریک و روشن های این جنبش بپردازید که ما هواداران فدائیان که سالهای زیادی را در زندان و تبعید به سربرده ایم، آماج اتهامات کسانی که رهبرانشان سمپاتهای سازمان بوده اند، نشویم. فکر می کنم که دیگر هم سن شما و موقعیت فعلی تان ایجاب کند که با پرداختن صریح (که البته باز هم نقطه نظر شما خواهد بود) به گذشته سازمان چریک ها و جنبش فدائی به نسل جوانتر کمک کنید که درسربزنگاه های تاریخی، با دانش و آگاهی از گذشته خود، اشتباهات سیاسی جدی، (که البته سازمان های سیاسی دیگر به مراتب بیشتر مرتکب شده اند) را تکرار نکنند. متشکرم

نام:   فرامرز تقوی
ای-میل:   ای ميل
22:33
آدم واقعاً از دست اين جماعت باصطلاح روشنفکر و سياسی که خودشان را هم پيشقراول جامعه می دانند تعجب می کند. مگر شماها نمايندگی مردم ايران را داريد و چه کسی مقام مدعی العمومی و دادستانی ملت ايران را به سينه شما نصب کرده که اينگونه بی محابا و مانند آخوندها برای ديگران از حالا تخت و شلاق و چوب دار تهيه می کنيد. دست از اين بيماری ماليخوليايی برداريد. ببينيد آيا شما در نزد مردم جايگاه و پايگاهی داريد که به نمايندگی از آنها سخن می گوييد؟

نام:   فرامرز
ای-میل:  
22:32
آقای اکبر شالگونی از آقای نگهدار می پرسند" چرا به جای فرستادن رفيقتان به قربانگاه از پاسخ گويی امتناع نکرديد؟ چرا مخفی نشديد؟ چرا فرار نکرديد؟" و آقای نگهدار در پاسخ به این پرسش ها شرح می دهد که نه تنها رفیقش را به قربانگاه فرستاده , بلکه خود نیز به قربانگاه رفته و با "دادستانی انقلاب وقت" ملاقات کرده است. اگر در طول این سال ها در جوهر مشی سیاسی مورد دفاع آقای نگهدار تغییری ماهوی حاصل می شد, "پاسخ" او می توانست, بستر مناسبی برای نقد معایب بینشی و نگرشی دوره مورد بحث فراهم کند و در کادر آن مسوولیت فردی رهبران اکثریت در دوره مورد بحث را در جایگاه درست قرار دهد. اما مشکل اینجاست که در تمام این سال ها آقای نگهدار تغییری ماهوی در نگاه و بینش به قدرت نیافته است. ایشان همواره دنباله روی قدرت بوده است. زمانی دنباله رو کل نظام جمهوری اسلامی و جناح غالب آن, بعد که ثمره این سیاست به صورت قتل عام ها روشن شد, ایشان و سازمان شان دنباله رو جناح مغلوب شدند, در دوره اصلاح طلبی دوباره دنباله روی سیاست های خاتمی شدند و حالا هم هنوز از آویزان شدن به این یا آن جناح حکومت دست برنداشته اند و اصلا نمی توانند دست بردارند. زمانی همین سیاست دنباله روی و بزک کردن استبداد به نام تغییر دوران در عرصه جهانی و راه رشد غیرسرمایه داری پیش رفت, بعد که اردوگاه ایشان ریخت, همین مشی سیاسی به نام دفاع از دموکراسی ادامه یافت. و مساله اینجاست: اصرار شدید و لجاجت ورزانه آقای نگهدار که اعمالی نظیر به قربانگاه فرستادن رفقای سازمانی اش را از اقتضائات مشی سیاسی سال های نخست انقلاب تلقی کند و ضد حمله ناشیانه ایشان که هر گونه اشاره به مسوولیت فردی در این به مسلخ فرستادن ها را نشانه ادراک استالینیستی از موقعیت رهبران در نزد منتقدش بخواند, این پرسش را به پیش می کشد: بسیار خوب آقای نگهدار! شما که با لجاجت از زیر بار تعیین حدود مسوولیت فردی تان در فاجعه آن سال ها طفره می روید حداقل بگوئید اقتضائات مشی فعلی شما چیست؟ نقد به پیشینه فاجعه آفرین سازمان اکثریت اگر نخواهد نقدی گذشته گرا بماند باید بتواند ردپای همان جمود اندیشه و انحراف بینشی را که نگهدارها را به رابطه با دادستان رژیم کشاند, در مشی سیاسی کنونی آنها ردیابی کند. بنابراین بهتر است آقای نگهدار در کنار تشریح هر چه بیشتر زوایای پنهان مانده روابط شان با دادستانی رژیم در دوره کشتارها یک صورت حساب دقیق هم از فهرست اقتضائات مشی سیاسی فعلی شان ارائه کنند. آیا حمایت فعلی آقای نگهدار از جناح اصلاح طلب رژیم جمهوری اسلامی با ارتباطاتی هم همراه است و آیا اطلاعاتی هم در این ارتباطات رد و بدل می شود که به بخش های دیگر اپوزیسیون مربوط باشد؟
البته این را هم بگویم که حالا که ترکیب جنایات دراز مدت جمهوری اسلامی و همکاری آقای نگهدار با این رژیم, سازمان فدایی را از یک جریان بزرگ عمومی چپ در سال 57 به یک گروه حاشیه ای (منظورم سازمان اکثریت است) و اهل معامله با بخش مهمی از انواع گرایش های سیاسی ارتجاعی تبدیل کرده است, مسوولیت فردی آقای نگهدار هم کاهش یافته است. ایشان کارشان را کرده اند و آردشان را بیخته اند و نقدا دایره تاثیر اقتضائات مشی سیاسی فعلی آقای نگهدار هم کاهش یافته است. این میان مایه تاسف فقط این است که روشنفکرانی شمشیر استبداد را تیز می کنند تا با آن گردن های بیشتری را بزند و بعد می گویند دهانتان را ببندید که اگر بر مسوولیت فردی تاکید کنید و کارنامه بخواهید می گویم استالنیست هستید. چه طنز تلخی: عمری آویزان بودن به این یا آن جناح از استبداد و نامه نوشتن به این و آن مقام و به مسلخ فرستادن همرزمان خود و بعد برای فرافکنی در بحث مسوولیت شخصی مخفی شدن پشت جنازه استالین.

نام:   درخت
ای-میل:  
21:28
من کلا به رهبر، رئیس، مرجع و سلسله مراتب اعتقادی ندارم. اما در میان جماعاتی که در این نوع روابط بیگانه زیست می کنند یک رسم و اخلاق وجود دارد و آن این است که کاپیتان یا مسئول اول در صورت پیدایش بحران و خطر ابتدا بفکر نجات افراد تحت رهبری اش باشد تا خودش. نوشته آقای نگهدار نشان میدهد که او حتی در چهارچوب اخلاق بیگانه رابطه رهبر و مرید هم عمل نکرده و توده های کارگر که هیچ، صرفا نگران رهبری بود، و نه هزاران هوادار تحت تعقیب و امروز میدانیم اعدام شده. اما آقای نگهدار، آقای رجوی، آقای بنی صدر و خیلی دیگر را باید با صدام مقایسه کرد. این صدام ارتجاعی، لااقل در مملکت خود ماند و اعدام هم شد!

اما داستان آقای نگهدار به آقای نگهدار محدود نمی شود و به کسانی که حتی علیه رژیم ارتجاعی موضع داشتند و رهبر بودند و فرار کردند و توده های خود را تنها گذاشتند نیز بسط پیدا می کند. یا تشکل سلسله مراتبی درست نکنید، یا اگر درست می کنید پای موازین انقلابی آن بروید و تا آخر بیایستید. من به فرار از ارتجاع اعتقاد دارم اما نه تحت تشکلات آهنین و سلسله مراتبی که رهبری همیشه بهترین امکانات را دارد. در چنین شرایطی ابتدا توده ها هستند که باید حفظ شوند. وقتی وارد ارتش می شوید، یعنی اینکه قید جان خودتان را زده اید، و سرنوشت خود را به دست فرمانده داده اید، فاجعه آنجاست که فرمانده فقط بفکر خودش باشد.

در ارتباط با مسئله تشکیلات و رهبری و خیانت لازم میدانم کمی فرا تر روم. من به تمام سوسیالیستهای مارکسیست ایرانی پیشنهاد می کنم که به نظرات تاریخی سوسیالیستهای آنارشیست نسبت به مارکسیستها مخصوصا انتقاد آنها به وجود خصیصه رهبری طلبی، تمرکز گرائی و ایجاد تشکلات سلسله مراتبی توجه کنند. البته سوسیالیسم آنارشیستی بدور از عیب و ایراد و خط و خطوط نیست، اما نصیحت های خردمندانه ای از آنها خواهید شنید. فراموش نکنید که کمون پاریس و جنگ داخلی اسپانیا زاده مبارزات آنارشیستها بود نه مارکسیستها. مارکسیستها در دوران جنگهای داخلی اسپانیا نگران سرمایه داری دولتی روسیه بودند. مطالعه خود را به نظر مارکسیستها و مارکس در مورد آنارشیستها محدود نکنید، علمی برخورد کرده و بطور مستقیم تاریخ عقاید و فعالیتهای آنها را مطالعه کنید. مهمترین علت شکست تاریخی سوسیالیسم مارکسیستی نظر غیر انتقادی آنها به مسئله تشکیلات سلسله مراتبی و اخلاق ریاست و سیاست بازیهای اداری است. این بیماری بوفور در میان مارکسیستهای ایرانی ریشه دارد، هر چند مارکسیستهائی بوده اند که علیه آن قیام کرده اند، اما این بیماری بعلت خصلت خرده بورژوائی مارکسیسم، بهتر گفته شود تبدیل عقاید مارکس به ایدئولوؤی، علاج پذیر نیست. آنها وقتی غیر رادیکال می شوند، سوسیال دموکرات می شوند، وقتی رادیکال می شوند، مرکزیت پیشرو درست می کنند، وقتی به قدرت می رسند، تک حزبی اند، وقتی در جامعه چند حزبی قدرت می گیرند، کودتا می کنند. همیشه و همیشه عنصر ثابت تغییرات آنها وجود رئیس و رهبر است. و البته همیشه این اعمال از طریق توجیه تئوریک نیاز به هژمونی حزب کمونیست و دیکتاتوری پرولتاریا صورت می گیرد.

مارکسیسم رفرم پذیر نیست، اما سوسیالیسم تحول پذیر است. آخرین ضربه مارکسیستها به جنبش سوسیالیستی، ایجاد این شبهه می باشد که سوسیالیسم فقط یعنی مارکسیسم، بدون ریزش این تکبر و انحصار طلبی نامعقول و نابخردانه، فعلا امیدی به مارکسیستها نخواهد بود. باید قبول کنیم که سوسیالیستهای مارکسی صد سال به جنبش سوسیالیستی مردم دنیا ضرر زده اند و آنرا در جهت سیاستهای رهبری احزاب و دولتها منحرف کرده اند و هیچ وقت چیزی جز سرمایه داری دولتی ارائه نداده اند.

در انتها اینکه مسئله را به آقای نگهدار محدود نکنید، فاجعه عمیق تر از آن است. میدانم که جواب به من جز دشنام چیزی نخواهد بود اما: “Segui il tuo corso, e lascia dir le genti”

نام:   سهراب صارمی
ای-میل:  
21:23
در کامنتی که توسط آ2نوشته شده شخصی که ظاهرا باید خود آقای نگهدار باشد و یا یکی از وابستگان ایشان سخن از اعدام و شلاق آمده است من فکر میکنم این ادبیات مناسب آنانی است که به اعتراف خودشان با دادستان ضدانقلاب سروسری داشته اند
منظور من پاسخگویی نگهدار در برابر شاکیان خصوصصی و افکار عمومی بود بدیهی است که اگر شخصی مستقیم یا غیر مستقیم در شکنجه و یا قتل مخالفین نظام ولایی مباشرت یا مشارکت داشته باشد باید دردادگاه صالحه محاکمه شود با سپاس از سایت روشنگری

نام:   مهران ثابت
ای-میل:  
17:39
آقای مصداقی در جلد ۱ کتاب نه زیستن نه مرگ از قول لاجوردی در حسینیه اوین می‌نویسد‌ که گفت فرخ امروز یعنی فروردین ۶۱ اینجا( منظور اوین است) بود. خوب است آقای نگهدار راجع به موضوع فوق نیز توضیح دهند. مذاکراتی که با لاجوردی برقرار بوده را نیز باز کنند.
از دیگر اتهامات این است که تماس تلفنی بین اکثریت و دادستانی برقرار بوده است. در آن سال‌ها اگر اقلیتی دستگیر می‌شد و خود را اکثریتی معرفی می‌کرد از طریق تلفن صحت ادعا پرس و جو می‌شد. خوب است آقای نگهدار راجع به این موضوع نیز توضیح دهند. با توجه به این که خودشان اقرار کرده‌اند که از دادستانی زنگ زده و راجع به مقاله و ... پرس و جو کرده بودند.

نام:   حس
ای-میل:  
16:34
خوب خود این شخص ( فرخ نگهدار ) خودش اعتراف می کند که با حکومت چقدر روابط خوب داشته است جایی که هر صدای مخالفی را به دار بزنند و او را این چنین همه جا با آغوش باز پذیرائی کنند تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
اشرف دهقانی به حدی صدیق و پاک و درست است که باید به چیزی که می گوید ایمان داشت.

نام:   يک فدايی سابق ديگر
ای-میل:  
15:56
با تشکر از سايت روشنگری که شروع به انتشار نظرات مخالف خود کرده ايد. مطلب نوشته آقای فرخ نگهدار بخش کوچکی از تلاش های يک سازمان سياسی جدی را نشان می دهد که با گذشته خود برخورد کرده و در تلاش است که سياست را در خدمت مردم ايران و نه مردم را در خدمت اهداف سياستمداران جاه طلب رهنمون شود. انسان می تواند با نظرات آقای نگهدار و افراد ديگری که در رهبری سازمان های سياسی قرار دارند برخورد کند ولی روشی که برخی از اين دوستان در کامنت نوشتن بکار ميبرند را اگر در ابعاد بزرگتر و اگر در موضع قدرت قرار گيرند در نظر بگيريم می توان با سنگسار کنندگان در قدرت مقايسه کرد و نه بيشتر.

نام:   بهمن سپیداران
ای-میل:   bahmans49@yahoo.com
01:21

چاپ نامه نگهدار جالب و در خور تقدیر است چرا که بر خلاف ادعای دروغین این جماعت آخوند پرست که همه را توتالیتر میدانند جز خود ولی حاضر به چاپ نظرات مخالف نیستند (بگذربم که حتی نظرات مخالفان درون سازمانی خود از جمله سیاوش را چاپ نکردند) سایت روشنگری نامه ایشان را چاپ کرد.
لطفا تکه زیر را که از نامه ایشان کپی کرده ام را بخوانید تا شارلاتان گری این جماعت را بهتر ببیند. در بند (1) میخواهد که فورا اعضای کمیته مرکزی را خارج کنند (البته چون توتالیتر نیستند و رهبری با اعضا بکی هستند !!! و ضمنا از رهروان امام هستند "مصلحت " حکم میکند که فعلا اعضای معمولی در راه رهبری قربانی شودند و در ابران بمانند) و در بند (2) درست بر عکس آن میگوید و مینویسد که " که رهبری سازمان تماما در کشور می ماند"

1.به نظر ميرسد هجوم به سازمان فعلا مطرح نيست و به احتمال زياد حداقل تا 2 ماه وقت داريم عقب بکشيم. بايد از اين فرصت حداکثر استفاده بشود.
بايد فورا برای خروج اولين بخش از اعضای کميته مرکزی وارد عمليات شويم. و اين طرح بايد در زمانی کمتر از 2 ماه اجرا شود.
2.بايد به بقايای رهبری حزب فورا اطلاع داده شود که نظر ما اين است که آنها بايد فورا همگی خارج شوند. بايد به حزب به تاکيد گفته شود که رهبری سازمان تماما در کشور می ماند و هيچ نيازی به ماندن هيچ يک از آنان در کشور نيست.

نام:   کیانوش" لاهیجی"kianoush
ای-میل:  
22:33
سلام.
متن بسیار خو اندنی است که روشنگری با زیرکی منتشر کرده است.
آقای نگهدار که انشاه الله خداوند تا انقلاب ایشان و موسوی تبریزی را حفظ کند به مردم به نسل زنده مانده از کشتار سالهای 60/تا70 حقایق از این همکاری را که مرگ و میلیون دلار*میلیارد هاتومان* زندگی و سرمایه را نابود کرده را پاسخگو باشند.
@ خبر جاسوس خواننده حزب توده را@ را به کیانوری داده است اما خبر شهر و کشور را از دادستان *نقلاب* محفظ داشته تا با دوستان در مرز آستارا از گوشت دوستان کباب درست کنند. الله اکبر
متن را چندباره بخوانید تا از یادگار جزنی/ ضیا ظریفی
گزارش فعالیت سازمانش را در سه عصر اینترت برای تاریخ نسل آینده ایران راه گشا باشد نسلی باید برای راهائی با فرشته ها مشغول رای اندختن برای رفسنجانی و کروبی صد بیشرمانه به خاتمی رای بدهند تا فرخ اشک شادی در خیابانهای تهران بریزد که لندن بارانی است
70

نام:   سورکی
ای-میل:  
17:31
وقتيکه همين سايت مطلب "تواب پديده نوظهور" اثر اشرف دهقانی را درج کرد برخی که ادعا می کردند اکثريتی سابق هستند نوشتند که بر چه اساسی اشرف دهقانی از همکاری فرخ نگهدار با دادستانی جمهوری اسلامی سخن می گويد حالا خود فرخ نگهدار مجبور شده به گوشه کوچکی از اين روابط اعتراف کند .اما سوال اصلی که هنوز از پاسخ گوئی به آن فرار می کند چگونگی و چرائی رد و بدل کردن اطلاعات با "دادستانی انقلاب" جمهوری اسلامی است . امری که باعث مرگ تعدادی از آزاديخواهان اين کشور شد .چرا آقای نگهدار از ليست ارائه شده به دادستانی جهت آزادی دوستان خود صحبت می کند اما از ليست ارائه شده از مخالفين جمهوری اسلامی جهت دستگيری آنها و البته حفظ جمهوری اسلامی ضد امپرياليست !! حرفی نمی زند!

نام:   فرزين
ای-میل:  
15:52
نه دادگاهی و نه شلاق و اعدامی در کار نخواهد بود. دادگاه "افکار عمومی" است و مجازات "بايکوت سياسی" کسانيکه به رفقای خود پشت کردند.

نام:   a2
ای-میل:  
11:46
Daad-gaah?!Ettehaamaat-e sangin va mostadel-e shaakiyaan-e khosoosi?!Aziz jaan piyaadeh shavid taa ghadri baa ham raah beravim!!Jaaleb ast keh taa yek nafar az "rahbaraan" ghadri ham beh eghraar eshtebaah o enteghaad az khod bar me-aayad, fori eddeh-ee sohbat az mohaakemeh o nemidaanam cheh mikonand.Jenaab, aayaa dar in daad-gaah-e shomaa va dar ghebaal-e chenin ettehaamaat-e "sangin va mostadeli" mojaazaat-e edaam ham hast?! Shallaagh 0 habs-e abad cheh?!a

نام:   فدایی سابق
ای-میل:  
04:23
آقای نگهدار، آمار داده اید و از دادستانی تهران آزادی 70 نفر از همفکرانتان را زندانی بوده اند خواستار شده بوده اید، اما نگفته اید که در مقابل آزادی این افراد اقدام به شناسایی کدامیک از مخالفان نظام کرده اید و چند نفر را لو داده اید تا به حکومت ثابت کنید حافظ منافع شان هستید. در مقابل همه نیروها و افرادی از بین رفته اند مسئول هستید حتی اعضاء و هواداران خودتان که اعدام شده اند.

نام:   سهراب صارمی
ای-میل:  
03:12
جناب آقای نگهدار با احترام
شما با اتهامات سنگین و مستدل از جانب شاکیان خصوصی روبرو هستید متاسفانه عملکرد سازمان شما و شخص جنابعالی در سالهای اولیه دهه شصت خورشیدی بسیار ابهام آمیز و غیر شفاف بوده ولی در سالیان اخیر با افشاگری های برخی از افراد سازمان شما تا حدی افکار عمومی در جریان عملکرد شخص حضرتعالی قرار گرفته امیدوارم بتوانید در یک محیط دموکراتیک و در یک دادگاه صالحه از خود دفاع کنید
بدیهی است تاریخ حکم خود را بدرستی صادر خواهد کرد


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن

آخرين مطالب مرتبط در روشنگرى:
بازهم تحريف حقيقت توسط اکثريت علی اکبرشالگونی
 2009‑02‑22
يادِ ياران ياد باد!علی اکبر شالگونیخاطره ای از بند 209 اوين*آنها با بشکن به جنگ ديو تباهی رفته بودند.
 2007‑12‑24
آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد! بخش دوم علی اکبر شالگونی *نتيجه اين شده که..,اکثريت, به ژوکر بازی های سياسی بخشی از نيروهای اپوزيسيون تبديل شده و نخود هر آش است، بی آن که در معادلات سياسی از وزن مخصوصی برخوردار باشد...
 2007‑12‑07
آقای نگهدار، اشتباه ميکنيد، شما هيچ نياموخته ايد!(بخش اول)علی اکبر شالگونی*ناگزيرم از فرخ نگهدار بپرسم راستی چه کسی...
 2007‑08‑24
علی اکبر شالگونی عزيز! جهت اطلاع می نويسم(2)فرخ نگهدار
 2007‑03‑14

اخبار ومقالات مربوط به علی اکبر شالگونی در روشنگرى(كليك كنيد)

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد