14آذر :گزارشى از زندگى زنان ايرانى كه با مردان افغانى ازدواج كردهاند
سرمايه:مهرزاد غنيپور
,بچههايم در پلدختر به مدرسه ميرفتند، به خاطر بيمارى شوهرم كه مدام تشنج ميكند مجبور شديم به تهران بياييم اما اينجا هر چقدر التماس كردم كه اجازه بدهند بچهها به مدرسه بروند، قبول نكردند.,
اين گفتههاى زهرا، زن ايرانى 30 سالهاى است كه با شوهر افغان و دو فرزندش در قرچك از توابع ورامين زندگى ميكند. زهرا نمونهاى است از زنان ايرانياى كه به دليل بياطلاعى و عدم كسب اجازه از دولت براى ازدواج با مرد افغان، ازدواجشان شرعى اما غيرقانونى است. زنانى كه وضعيت تابعيت فرزندانشان مشخص نيست و اين موضوع تبديل به يكى از نگرانيهاى اصلى آنها شده است. اين در حالى است كه تعداد اين زنان كم نيست و به گفتهء وزارت كشور 30 هزار ازدواج بين زنان ايرانى و اتباع بيگانه انجام گرفته كه فقط تعدادى از آنها رسمى و بقيه فقط به شكل شرعى انجام شده است.
زهرا در قرچك جايى كه افغانهاى زيادى در آنجا ساكن هستند، زندگى ميكند.
خانهء او اتاق نسبتاً بزرگى است كه كنار بخارياش دختر 12 ساله و پسر شش سالهاش مشغول مشق نوشتن هستند. زهراى 30 ساله در كنار شوهر افغان 36 سالهاش به فاصلهء كمى از بچهها نشستهاند.
چه شد كه با يك مرد افغان ازدواج كردي؟ ,آن موقع در پلدختر زندگى ميكردم، 17 ساله بودم كه خواهرم كه زن يك مرد افغان بود فوت كرد و شوهر خواهرم به خاطر نگهدارى بچهها و به خاطر علاقهاى كه بچهها به من داشتند از من خواستگارى كرد. با اين كه خواستگارهاى زيادى از فاميل داشتم، به خاطر سادگى و اخلاق خوبش و با اين كه از بيمارى تشنجش باخبر بودم با او ازدواج كردم. الان هم از زندگيام راضيام.,
اما او از وضعيت مدرسهء بچهها گلايه ميكند: ,بچهها در پلدختر به مدرسهء دولتى ميرفتند. به خاطر بيمارى شوهرم كه مدام تشنج ميكند به تهران آمديم تا تحت نظر پزشك باشد. اما اين جا هر چقدر التماس كردم كه اجازه بدهند بچهها به مدرسهء دولتى بروند قبول نكردند. مجبور شدم آنها را به مدرسهء خودگردان افغانها بفرستم كه معلمهايش اصلاً خوب درس نميدهند.,
با نگرانى ميپرسد: ,تو ميدانى مدرك اين مدرسهها را دولت قبول ميكند يا نه؟,
از همسرش دربارهء شغلش ميپرسم. ,قبل از اين كه ضعف اعصاب بگيرم خطاط بودم اما حالا يك زير پلهاجاره كردهام و كفاشى ميكنم. از نظر اقتصادى زير صفرم بعضى روزها دو، سه هزار تومان بعضى روزها هم تا غروب دشت نميكنم.,
زن به ميان حرفش ميدود: ,وضع كارش اصلاً خوب نيست خياطى ميكنم تا كمك خرجش باشم، مدت قرارداد اجارهمان هم كه تمام شده نميدانم بايد كجا برويم براى همين اتاق 600 هزار تومان پول پيش داديم و ماهى 20 هزار تومان اجاره اما نه حمام دارد نه آشپزخانه، دستشويياش هم مشترك است.,
اتاقكى در حياط را نشان ميدهد كه قبلاً انبارى بوده و به جاى در، يك پرده آن را از حياط جدا كرده كه از آن به عنوان آشپزخانه و نيز حمام استفاده ميشود.
در گوشهء ديوار چراغ گازى سه شعله قرار دارد، روى ديوارها ظرفها بر روى آبچكان هاى فلزى قرار گرفتهاند. ,چند ساعت پيش آب را روى گاز گرم كردم و پسرم را همين جا حمام كردم، طفلك از سرما ميلرزيد.,
زن ميگويد: ,از هيچ كجا به ما كمك نميكنند حتى وام. آيا به عنوان همشهرى و يك زن ايرانى اصلاً حقى در ايران داريم يا نه؟,
مرد كارت اقامت مدتدارش را نشان ميدهد كه چند ماهى از مهلت آن گذشته است:,گاهى اوقات ماموران ما را در خيابان دستگير ميكنند با اين كه كارت را نشان ميدهيم قبول نميكنند. فكر ميكنند جعلى است. مجبورمان ميكنند تا اردوگاه برويم. آنجا وقتى مشخصات را وارد كامپيوتر كردند آن وقت آزادمان ميكنند.,
از او ميپرسم كه ممكن است روزى به افغانستان برگردى ميگويد: ,هر چقدر ميمانيم كه وضع افغانستان بهتر شود اما انگار روز به روز بدتر ميشود. الان وضعيت حتى از زمان حكومت طالبان هم بدتر شده است. اگر برگرديم چهارروزمان را هم نميتوانيم تامين كنيم. آنهايى كه رفتند يك ماه هم نتوانستند بمانند. وقتى كار نيست چطورى ميتوانيم آنجا زندگى كنيم؟,
زن ميگويد: ,از تلويزيون شنيدم كه به بچههاى ما شناسنامه ميدهند. اما چون وضعمان خوب نيست و مشكل مالى داريم هنوز نرفتم شرايطش را بپرسم.,
فريده غيرت وكيل پايهء يك دادگسترى دربارهء قانون تعيين تكليف تابعيت فرزندان حاصل از ازدواج زنان ايرانى با مردان خارجى كه مهرماه امسال به تصويب رسيد ميگويد: ,اين قانون براى روشن شدن جايگاه حقوقى اين بچهها بود، بچههايى كه هيچ مدرسهاى آنها را ثبتنام نميكند و هيچ درمانگاهى آنها را نميپذيرد، اما ابلاغ اين قانون هم دردى از آنها دوا نكرده است.,
,براساس اين قانون فرزندان حاصل از اين ازدواجها كه در ايران متولد شده يا حداكثر يك سال پس از تصويب اين قانون در ايران متولد شوند، ميتوانند بعد از رسيدن به سن 18 سال تقاضاى تابعيت ايرانى كرده و شناسنامه بگيرند.,
غيرت در ادامه ميگويد: ,در اين قانون پيشبينى شده كه وقتى بچهها به سن رشد رسيدند، آن وقت بتوانند تابعيت مادر را انتخاب و شناسنامه بگيرند، اما اين كه تا 18 سالگى چه وضعيتى داشته باشند هنوز مشخص نيست و اين ضعفى است كه در قانون ما وجود دارد. متاسفانه تعداد اين كودكان هم زياد است، اما اينها نميتوانند به مدارس دولتى بروند يا از خدمات عمومى بهداشتى و واكسيناسيون بهرهمند شوند.,
به گفتهء غيرت ,يكى از شرايط اخذ تابعيت، ثبت ازدواج والدين است و براى ثبت اين نوع ازدواجها ارايهء مدارك اقامتى پدر و كسب اجازه از دولت از شرطهاى اصلى است. در حالى كه به دليل فقر و ناآگاهي، ازدواجهاى بسيارى از دختران ايرانى با افغانها شرعى اما غيرقانونى است چرا كه براى ثبت ازدواج به محضر مراجعه نكردهاند تا لزوم كسب پروانهء ازدواج از دولت را به آنها گوشزد كنند. از طرف ديگر به دليل نبود كنترل كافى بر مرزها بسيارى از دختران ايرانى با افغانهايى ازدواج كردهاند كه به صورت غيرقانونى از مرزها عبور كردهاند.,
او ميگويد: ,آنهايى كه ازدواجشان ثبت نشده كه ديگر از هيچ يك از مزاياى قانونى نميتوانند استفاده كنند و فرزندانشان شامل قانون تعيين تكليف تابعيت هم نميشوند.
اگر به منطقهء شهريار برويد زنان زيادى را ميبينيد كه شوهران افغان آنها به افغانستان بازگشتهاند و بچههايشان نه ميتوانند شناسنامه بگيرند و نه به حساب ميآيند و در كمال تاسف بچههاى خيابانى ميشوند.,
او معتقد است : ,وضعيت تابعيت اين كودكان بايد از بدو تولد آنها مشخص شود نه از 18 سالگى:,اگر از طريق مادر از همان ابتدا به اين فرزندان تابعيت داده ميشد، مساله آسانتر بود يا با استفاده از سيستم خاك و اين كه چون فرزندان در ايران به دنيا آمدهاند اين بچهها راحتتر ميتوانستند تابعيت بگيرند اما در كشور ما گرفتن تابعيت از اين طريق امكانپذير نيست.,
به خانهء زن 36 سالهء ديگرى كه با يك مرد افغانى ازدواج كرده و اهل گرگان است ميروم. پشت در منزلش راهروى تاريك و درازى است كه كنار ديوارش لباسهاى نوزادى روى بند آويزان شده و دو فرش كهنه روبهروى درهاى دو اتاق متصل به هم انداخته شده است.
رنگ تيرهء ديوار فضاى اتاقها را دلگير كرده است و در تاقچهء اتاق عكسهاى زيادى از خوانندههاى زن و مرد خارجى به چشم ميخورد كه پسر 17 سالهاش به ديوار چسبانده است. يكى از دخترها كنار پنجره به ديوار تكيه داده و دختر ديگر به ديوار تاقچه، ديگرى هم خواهر پنج ماههاش را بغل كرده است. زن به پشتى تكيه ميدهد در حالى كه عروس 16 سالهاش هم كنارش نشسته است.
زن از 20 سال پيش ميگويد: ,سنم كم بود، مادر نداشتم و پدرم معتاد بود. پدرم يك روز گفت ميخواهم عروست كنم، من هم قبول كردم، اصلاً نميدانستم عروس يعنى چه. يكي، دو سال بعد وقتى صاحب يك دختر شدم فهميدم شوهرم افغانى است. او آدم خوبى است و از زندگى با او راضيام.,
از سنش ميپرسم: ,پدرم شناسنامههاى ما را گم كرده بود تازه سه سال پيش براى خودم شناسنامه گرفتم. نميدانم شايد 35 سال شايد هم 36 سالم باشد.,
از سن شوهرش كه 30 سال پيش به ايران آمده و در كورهء آجرپزى كارگر است ميپرسم. ,نميدانم شايد 55 سالش باشد.,
نرگس هشت فرزند دارد: ,دو تا از دخترهايم را به افغانها شوهر دادم .( دو دختر ديگرش را نشان ميدهد. اين دو به مدرسهء خودگردان افغانها ميروند.) اين يكى سوم دبستان است آن يكى هم چهارم، دو كلاس ديگر بخوانند برايشان كافى است. من و شوهرم بيسواديم حداقل اينها درس بخوانند.,
به دختر ديگرش كه به ديوار كنار پنجره تكيه داده اشاره ميكند: ,اما اين يكى تا چهارم خوانده و ديگر به مدرسه نميرود. چون شهريهء همان دو تا را هم به زحمت ميدهيم، مشكل اجارهء خانه هم داريم.,
عروس 16 سالهاش كه كنارش نشسته هم سواد ندارد و تازه شناسنامهاش را گرفتهء است. ,رفتم شبانه درس بخوانم همهء زنها بزرگ بودند ديگر نرفتم. به گلسازى و كارهاى هنرى علاقه دارم اما شوهرم موافق نيست كه تنها از خانه بيرون بروم.,
زن 52 ساله است و اهل تربت حيدريه نزديك خانه روى جدول كنار زنان همسايه نشسته و مشغول صحبت با آنهاست. مرا به خانهاش دعوت ميكند. از حياط كوچكى ميگذريم كه همه جور خرت و پرت و وسايل مستعمل در آن ديده ميشود.
اما اتاق پر از گلهاى مصنوعى است. زن كنار شوهر افغانش كه تازه از سركار برگشته مينشيند:,20 سال پيش سر كوره با همسرم آشنا شدم آن موقع 32 سالم بود و همسرم 18 سال داشت. به هم علاقهمند شديم و با هم ازدواج كرديم. مرد كارگر است و از 30 سال پيش در ايران كار ميكند: ,هر كجا كار باشد، سر كوره يا ساختمان كار ميكنم.,
بچهها كارت هويت دارند؟ زن جواب ميدهد: ,الان 14 ماه است كه براى تمديد كارت ميروم اما باز گفتند دو هفتهء ديگر بيا، تازه بايد 150 هزار تومان هم بابت كارت بپردازم اما نميدانم از كجا.,
پسرش به دبستان خودگردان افغانها ميرود اما دختر 18 سالهاش بيسواد است. ,تيرآهن روى كمر شوهرم افتاد، مهرهء كمرش شكست و مجبور شد يكسال در خانه بماند. در اين مدت در خانههاى مردم كار ميكردم و فرش ميشستم به همين خاطر دخترم نتوانست به مدرسه برود چون بايد از برادر كوچكش مواظبت ميكرد.,
به ضبط و تلويزيون و گلهاى مصنوعى زيادى كه بالاى كمد و تاقچهها است اشاره ميكند: ,اينها را كسانى كه برايشان كار ميكنم برايم آوردهاند. چون بچهها در خانه تنها بودند و حوصلهشان سر ميرفت. 500 تومان پول پيش خانه را هم همانها كمككردهاند. پارسال 70 هزار تومان ميداديم امسال صاحبخانه 80 هزار تومان خواسته. گفتم سر زمستان كجا بروم همين را تمديد ميكنم.,
,نميخواهى دخترت باسواد شود., پدر جواب ميدهد: ,دخترم هم خودش دوست دارد به نهضت سوادآموزى برود اما مادرش سركار ميرود و پسرمان هم به مدرسه. يكى بايد باشد كه وقتى از سركار ميآييم يك استكان چاى جلوى ما بگذارد يا لقمه نانى براى ما حاضر كند.,
زن ميگويد:,دخترم را نامزد يك پسر افغان كردهام. خواستگارهاى ايرانى هم داشت اما خودش گفت: ,چون پدرم افغانى است. من هم ميخواهم يك شوهر افغانى داشته باشم.,
08:05
نظر شما
نام: سيدجلال هاشمى
|
| ای-میل: Jalal.hashimi@yahoo.com |
09:34 23 شهریور 1387
|
نام: jalal hashimi
ايمل:
jalal_jan2007@yahoo.com
سلام به عنوان يك شهروند ايران بايد بكويم كه رنج را كه اين برادر و خواهر افغانى متوجه شدند واقعأ دردناك ميباشد انشاألله هرنوع همكارى كه امكان دارد همراه برادران افغانى انجام ميدهم. |
نام: عبداللطیف عبادی
|
| ای-میل: latif59@hotmail.com |
21:20
|
به عنوان یک انسان و به عنوان یک ایرانی از چنین ظلمی که بر برادران و خواهران افغانی ام می رود احساس شرمساری و سرافکندگی می کنم. بنده به سهم خودم حاضرم هر کاری از دستم بر می آید را انجام بدهم تا شاید که اندکی از رنج و اندوه مهاجرین بی پناه افغانی در ایران کم شود. |
نام: Reza
|
| ای-میل: |
15:13
|
هست شب يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است
باد ، نوباوة ابر ، از بر كوه
سوي من تاخته است
هست شب ، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را
با تنش گرم ، بيابان دراز
مرده را مانَد در گورش تنگ
به دل سوختة مي مانَد
به تنم خسته كه مي سوزد از هيبت تب !
هست شب . آري ، شب |
نام: Emad
|
| ای-میل: Emad@yahoo.com |
00:19
|
Afsus keh joz Ashk va ah javabi baraye goftan nist . |
نام: پیرایه
|
| ای-میل: |
13:06
|
چنین سرنوشت دردناکی که بسیار زیاد و متفاوت هستند نشانه تسلط حکومت پر رحمت(؟؟؟) الهی و دادگستری باور سخیف و واپسگرای وارداتی است.
مداوای درخت پوسیده و متعفن هزاروچهارصد ساله تنها و تنها نابود کردن ریشه آنست و بس. |