www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

14آبان :گفتگو با نقاش شهر ما در زير آفتاب داغ يك پياده‌رو شلوغ


همشهرى:رهگذران وقتى مقابل نقاشي‌هاى او مي‌رسند، چند لحظه مي‌ايستند و بعد با يك حس ناخوشايند به راه خود ادامه مي‌دهند.
او كنار پياده‌رو نقاشى مي‌كند و تابلوهايش را همان‌جا به ديوار تكيه مي‌دهد. درباره نقاش‌هاى دوره‌گرد، در فيلم‌ها و سريال‌هاى خارجي، تصاوير رمانتيك زيادى ديده‌ايم؛ نقاش‌هايى كه در يك شهر مه‌آلود با لباس‌هاى كهنه زندگى مي‌كنند و كنار سنگفرش سياه و خيس پياده‌رو، تابلوهاى خود را مي‌فروشند.

ولى نقاش شهر ما در زير آفتاب داغ يك پياده‌رو شلوغ و كنار يك خيابان پررفت‌وآمد نقاشى مي‌كند؛ جايى كه مردم- خسته از زندگى در اين شهر- به تصاوير وهمناك او نگاه مي‌كنند.


نقاشي‌ها صورت‌هايى با چشمان و بينى سياه هستند كه از يك طرف به جمجه انسان و ازطرف ديگر به چهره‌هاى شيطانى شباهت دارند. بيشتر از رنگ‌هاى قرمز و سياه و زرد استفاده مي‌كند كه سياه در همه، مشترك است. جمشيد امين‌فر 47 سال دارد.



اينها كى هستند؟
- مردم! همين مردمى كه از اينجا رد مي‌شوند.

چرا چشم‌هايشان سياه است؟
- چشم‌بند بسته‌اند.

چرا چشم‌‌بندها را برنمي‌دارند؟
- جرأت نمي‌كنند. يك كارمند اداره كه هر روز از روى ساعت سر كار مي‌رود و برمي‌گردد، شجاعتش كور شده است و جرأت ندارد زندگي‌اش را عوض كند.

تو به فكر عوض‌كردن زندگي‌ات هستي؟
- من اين كار را كرده‌ام. من 25سال كارگر چاپخانه بودم؛ كار ليتوگرافى مي‌كردم ولى ول كردم و آمدم سراغ نقاشى.

و ادامه اين زندگى چه مي‌شود؟
- فعلاً هيچى ولى اگر بتوانم خارج بروم، شايد پيشرفت كنم.

به همين راحتى مي‌شود رفت؟
- بله! قبلاً هم رفته‌ام؛ من سال 1355 انگليس بودم. آن موقع آبرنگ مي‌كشيدم. يك بنياد بود كه هنرجوها را مي‌فرستاد به شرط اينكه وقتى برگشتند، براى آن كار كنند. من هم از همين راه رفتم.

كالج هنر انگليس طرح‌هايم را قبول كرد ولى ديپلم نداشتم براى همين هم پذيرفته نشدم. بعد رفتم يك مؤسسه ديگر. آنجا هم طرح‌هايم را قبول كردند و قرار شد 2سال بورس مقدماتى را بگذرانم و بعد، از نقاشى و مجسمه‌سازي، يكى را انتخاب كنم.

درس‌خواندن را شروع كردم ولى به انقلاب خورد و چون آن مؤسسه منحل شد، شهريه‌ام را قطع كردند و مجبور شدم برگردم. چند ماه گذشت، جنگ شد و ديگر نتوانستم بروم.

چرا روى بوم نمي‌كشي؟
- اول اينكه پولش را ندارم دوم اينكه بوم احساس ندارد؛ چون بلايى كه سر چوب آمده سر بوم نيامده.

نقاشي‌ها هم مثل چوب احساس دارند؟
- آنها احساس درونى آدم‌هايى است كه تحقير شده‌اند و در اجتماع آزار ديده‌اند!

خود آدم‌ها هم قبول دارند كه اين صورت‌هاى روى تابلو، چهره درونى آنهاست؟
- قبول دارند ولى تظاهر مي‌كنند كه از زندگى راضى هستند.

و تو اين درد و آزار و اهانت را نقاشى مي‌كني؟
- من جواب مي‌دهم. وقتى كسى ديگرى را رنج مي‌دهد، من آن رنج را نقاشى مي‌كنم و مي‌گذارم كنار پياده‌رو. به عنوان آزارگر يا آزارديده به تابلو نگاه مي‌كند و صورت خودش را مي‌بيند؛ آن‌وقت فرار مي‌كند. آدم‌ها درد مي‌كشند و وانمود مي‌كنند كه اهميتى ندارد. آدم‌هايى كه در فشار زندگى هستند، خودشان را در تابلوهاى من مي‌بينند ولى مي‌ترسند كه اين چهره را قبول كنند!

همه آدم‌ها اين‌طور هستند؟
- نه! قشر مرفه درد تحقير و تنهايى را آن‌قدر نچشيده‌اند.

نقاش‌ها درباره كارهاى تو چه مي‌گويند؟
- مي‌گويند اصلاً كار نكن چون بيراهه مي‌روى.

اگر اين بيراهه است، پس راه نقاشى كجا است؟
- كپي‌كردن؛ الان نقاشى باسمه‌اى و كپي‌كردن از روى همديگر، هم قشنگ است و هم درآمد دارد ولى آن كسى كه كپى مي‌زند و مي‌گذارد توى گالري، عشق نقاشى ندارد.

تا به حال نمايشگاه داشته‌اي؟
- يك بار در فرهنگسراى بهمن با 70تابلو، يك بار هم در فرهنگسراى هنر با 50تابلو.

فروش هم داشت؟
- يكى در فرهنگسراى هنر به قيمت 20هزار تومان ولى هر چقدر دنبال پولش رفتم، چيزى گيرم نيامد.

هيچ‌كس هم كمكى نكرد؟
- گه‌گاه كمك مي‌گيرم. يك آقايى به اسم زهرايى هم از يك انتشارات است كه گاهى به ما سر مي‌زند.

با اين درآمد، كجا زندگى مي‌كني؟
- پيش مادرم در خيابان جلفا پشت پارك شريعتى ولى از آنجا راضى نيستم. مردم جنوب شهر صادق‌تر هستند. با آنها يك جور نقطه اشتراك دارم.

كودكى چطور گذشت؟
- در جلفا به دنيا آمدم. در دبيرستان ,سخن, درس خواندم ولى ديپلم نگرفتم. اول در رشته ادبى قبول شده بودم. تاريخ را به خاطر تخيل دوست داشتم و انشا را به خاطر نويسندگى ولى مجبور شدم طبيعى بخوانم.

ازدواج كرده‌اي؟
- جدا شده‌ايم. تنها بودم. قرار بود همفكر شويم. قرار بود محيطى فراهم كند تا به كارم برسم ولى از خانه فرارى شدم. مي‌خواست مثل خودش كليشه شوم. حتى مطالعه هم نمى كرد. نتوانستيم با هم بمانيم. مشكل، انزوا بود.

چقدر طول كشيد؟
- 10سال و بعد جدا شديم. بچه هم نداريم.

چند وقت است اينجا هستي؟
از سال 83 اول جلوى دانشگاه بودم ولى نگهبانى نگذاشت. بعد آمدم اينجا روبه‌روى اين كفش‌فروشى متروك مي‌نشينم. صاحبش هم مي‌گويد همه‌جا را رنگى و كثيف كرده‌اى ولى با بقيه مغازه‌دارها دوست هستم.

اينجا مشكلى نداري؟
- سروصداى ماشين‌ها و آدرس‌پرسيدن آدم‌ها تمركزم را به هم مي‌ريزد.

مي‌خواهى همين‌طور ادامه بدهي؟
- بله! گوگن دلال بورس بود. در 45سالگى تمام زندگي‌اش را ول كرد و رفت دنبال هنر. آن‌وقت بود كه نقاش شد. من هم همين‌طور پيش مي‌روم.


***
قيمت هر تابلو 3هزار تومان است. اگر بخواهى تا 2هزار و حتى يك‌هزار تومان هم پايين مي‌‌آيد. رنگ‌هاى مخصوص نقاشى را با رنگ‌هاى ساختمانى مخلوط مي‌كند و روى اشيايى مانند آينه‌شكسته، سينى پلاستيكى و تخته‌پاره مي‌كشد و كسانى كه از اطراف دانشگاه تهران در خيابان انقلاب مي‌گذرند، او را هر روز روى صندلى زردرنگش مي‌بينند كه قلم‌مو و يك تكه چوب در دست دارد.


14 آبان 1385    10:38

نظر شما

نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن


بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد