www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

رهبری سياسی,
جايگاه و جوانب آن

مسعود افتخاری


بخش آخر


مقدمه
هدف نگارنده از قلم زدن در مورد رهبری سياسي، تدوين يک رساله آکادميک و تئوريک نبوده است، چرا که می توان در ارتباط با مقوله "رهبری" کارهای کارشناسانه و پژوهشی انجام داد. اين نوشته همزمان با پی گيری تحولات سياسی در ايران و به تدريج نگاشته شده است. تاخير بين بخش های مختلف آن هم صرفا از اين منظر بوده است. هدف نهايی اين نوشتار، برجسته نمودن بحث رهبری سياسی و تاکيد بر ضرورت آن به مثابه يک حلقه مفقوده مهم در راستای پيروزی مبارزه آزادی خواهی و در شرايطی است که کشور ما در آستانه تحولات شگفت انگيزی قرار گرفته است.
اجازه دهيد قبل از ورود به بخش نهايی اين نوشتار نگاهی به اوضاع جاری کشورمان بيفکنيم.

بيش از يک سال از بحران موسوم به تهيه انرژی اتمی و يا به زعم غربی ها توليد سلاح اتمی می گذرد. مسئله تهيه سلاح اتمی و دسترسی رژيم به اسلحه کشتار جمعي، محملی برای دست اندازی به کشور ما، بازی های ديپلماتيک و اعمال فشار از جانب رژيم و قدرت های استعماری بر مردم ما شده است. اين فشارها بيش از هر چيز جنبه روانی دارد. چشم انداز تحريم اقتصادی به مثابه اسلحه کشتار جمعی و به دنبال آن، حمله نظامي، خواب را از چشم هر ايرانی آزاده ربوده است.
جمهوری اسلامی از ابتدای روی کار آمدن، به خوبی دريافته است که موثرترين شيوه انجماد جريان انديشه در ايران، کشاندن ملت ما به بحران های خارجی با ابعاد گسترده است. رژيم همواره کوشيده است که انديشه تحول و بويژه سرنگونی را آچمز و منجمد کند.
ببش از 8 سال جنگ با عراق که رژيم مسئول تداوم آن بود، توانست هنگامه ای فراهم نمايد که در آن، سرکوب سياسی و بحران های اقتصادی و اجتماعی به حساب جنگ و وضعيت فوق العاده گذاشته شود. رژيم در آن روزها بيش از بودجه عمران و آبادی روستاها خرج تبليغات جنگ می کرد و هرگاه کارگران، کارمندان و ساير اقشار جامعه به تاخير حقوق ماهانه و سايرناهنجاری ها اعتراض می کردند، بانگ سران رژيم بلند می شد که: " ايهاالناس ما در وضعيت جنگی به سر می بريم". در همان حال رژيم از " موهبت الهی" جنگ بهره مند شده، جامعه را از آخرين قطره آزادی تهی نمود. همين موهبت الهی جنگ بود که توانست قتل عام هزاران زندانی سياسی در سال 67 را ميسر سازد.
رژيم زمانی که سرکوب نيروهای آزادی خواه درداخل کشوررا به تمام و کمال انجام می دهد، با خيال راحت به تعقيب و ترور اپوزيسيون در بيرون مرزها می پردازد و دهها شخصيت و فعال سياسی به شيوه های گوناگون ترور می شوند. رژيم می داند چه می کند. در اين پروسه حذف و ترور، دو هدف عمده را دنبال می کند. نخست گسترش ترس و وحشت بر فضای تبعيد و از آن طريق تخليه پايگاه اجتماعی اپوزيسيون در خارج مرزها و دوم ذبح و زير آب کردن سر اپوزيسيون. خوشبختانه درنيل به هدف دوم ناکام می ماند.
رژيم در اين سال ها همواره از تاکتيک جنگ و گريزاستفاده کرده است. هرگاه که شرايط را برای سرکوب و خفقان مساعد ديده است، به تهاحم به حقوق مردم و صف مبارزه آزادی خواهی دست زده و فاشيست ترين جناح ها را به جلوی صحنه رانده است. اما آنگاه که مبارزات مردم، فشارهای بين المللی و افشاگری های اپوزيسيون راه بند سرکوب عريان شده است، عقب نشينی کرده، نرم تنان حاکميت را برای نمايش مظلوم نمايی و در جهت فريب افکار عمومی به مسند رياست جمهوری و غيره نشانده است. مثلا زمانی که در نتيجه ترورهای پياپی و علني، کوس رسوايی رژيم نواخته شده و در آلمان وفرانسه و سويس و ايتاليا مهر تروريسم سازمان يافته و دولتی بر پيشانی اش زده می شود، فتنه اصلاحات را تدارک می بيند و با رو کردن کارت " دوم خرداد" و برآمد خاتمي، هم دنيای خارج را می فريبد و هم مردم داخل کشور را پشت سر"اصلاح طلبان" به خط می کند و با وعده گشايش سياسی به دنبال نخود سياه می فرستد.
در نتيجه ، رژيم با تلاشی نه چندان صعب، هم صف جامعه جهانی عليه خود را می شکافد و هم اپوزيسيون را فريب داده با ايجاد توهم نسبت به اصلاحات، آن را بيش از پيش متفرق می کند. به اين ترتيب می بينيم که رژيم با تعيين تاکتيک و قواعد بازي، عملا همواره يک يا چند گام از نيروهای آزادی خواه جلوتر بوده است.
اکنون نيز بحران موسوم به " انرژی هسته ای" طرفند جديد رژيم و تاکتيکی بسيار برنده برای ايجاد زلزله در جنبش سياسی و گمراه کردن و درگيرنمودن آن در يک بازی اهريمنی است که در يک طرف آن استعمار توسعه طلب چنگ و دندان نشان می دهد و در طرف ديگر رژيم، هم به درشت گويی و دهن کجی کردن و هم به مظلوميت و مشروعيت طلبی دست می زند. رژيم موفق شده است با محوری نمودن بحران هسته ای و تبديل آن به يک مسئله ملي، هم کل جامعه ايرانی را در حالت کشنده ترس و انتظار آچمز کند و فکر سرنگونی را از صدر اولويت هايش بربايد و هم اپوزيسيون را از فعاليت سياسی رو به آينده باز داشته، او را به نوعی ژرناليزم تبديل کند که کار اصلی اش، تعقيب اخبار مربوط به بحران هسته ای و يا تجزيه و تحليل اين بحران است. اين نقش را رژيم بر اپوزيسيون تحميل و اپوزيسيون هم آن را پذيرفته است. رژيم با اين تاکتيک موفق شده است مبارزه آزادی خواهانه را به حالت تعليق در آورد.

از دگر سو، استعمار با صرف هزينه های بسيار و خريد و بکارگيری بازيگران سياسی و تبليغات چشمگير بر پريشان فکری و گل آلود نمودن جو حاکم بر اخبار و تحولات کشورمان دامن می زند.

نيروهای آزادی خواه و مستقل می بايست جدا از مانورها و ترفند های رژيم و طرف استعماری اش، وظايف عملی مشخصی برای خود قائل باشند و با تشخيص به موقع سمت و سوی تحولات و سنجش نبض سياسی جامعه، راه کارهای عملی برای برون رفت از اين بحران ارائه نمايند. هدف گذاری و انتخاب تاکتيک های درخور، تنها زمانی ميسر می شود که اين نيروها از انسجام فکری و تشکيلاتی مشخصی برخوردار باشند. ارتقاء جنبش سياسی به چنين کيفيتي، زمانی تحقق می يابد که جريان آزادی خواهی از رهبری ذيصلاح، مردمی و مستقل از استبداد و استعمار بهره مند شود و اين همان مشکل پايه ای است که پيام اصلی اين نوشتار می باشد.
روشن ترين شاخص فقدان رهبری سياسی و خلائی که در فضای سياسی جامعه ايران ايجاد نموده است، حضور و فعاليت متناوب بختک های سياسی و عناصر فرصت طلبی است که هر چند گاه يک بار مردم را به دنبال خود می کشند و وعده پيروزی قريب الوقوع در عرصه آزادی های سياسی و يا تحول در ساختار حاکميت می دهند. اينان با سوار شدن بر مرکب اعتماد موقتی مردم، در عين حال برای خود جايگاه ويژه و گاها رهبری کننده قائل شده با جناح های غالب و مغلوب استعمار باب مذاکره و معامله می گشايند. اينان با طرح و تبليغ روش های ,مسالمت آميز, نه در صدد نجات رژيم(که اين مرده را هيچ عيسائی يارای زنده نمودن نيست) بلکه برای ارائه يک چهره انسان دوستانه از خود مردم را در توهم سياست گام به گام که حداکثر بازدهی آن بهره مندی از ته مانده سفره ای است که رژيم به اين نوع از اپوزيسيون می بخشد فرو می برند.
دريغا که بخشی از نيروهای آزادی خواه در اپوزيسيون مستقل، با نقد و توجه بيش از اندازه به اين بختک ها و بازيگران بی آينده، هم انرژی محدود خود را هرز می برند و هم با جنجال پيرامون اين عناصر به معرفی و تبليغ بيشتر آنها دامن می زنند.

بخش پايانی مبحث رهبری سياسی را با توضيح محوری ترين وظايف و چگونگی تدارک
اين رهبری به اتمام می رسانيم.

وظايف اصلی رهبری سياسی
1- شناختن مشکلات و موقعيت های جامعه
رهبری سياسی درکشوری با موقعيت ايران ناگزير است استراتژی و چشم اندازهای ضروری مبارزه را منطبق با پتانسيل ها و اهرم ها ی واقعی و عينی جامعه تنظيم کند. آرمان گرايی های دهه پنجاه که در فردای بهمن 57 نيز ادامه يافت و تحميل و تعميم ذهنيت سياسی و ايدئولوژيک به بستر عينی مبارزه نتيجه اش آن خواهد شد که شاهدش هستيم. به هرز رفتن نيروها و به گل نشستن کشتی سرنگونی. بازتاب قانونمند چنين رويکردی نه تنها به تداوم ديکتاتوری و تثبيت استبداد منجر شده است، بلکه پيامدهای روانی آن که در شکل سرخوردگی نسل جوان، تخريب اعتمادها، درجازدن مبارزه و انفعال نيروهای سياسی و روی آوردن به زندگی عادي، بارز می شود، هزينه ای بسا سنگين تر بر دوش ما می گذارد.
از اين رو شناخت دقيق و علمی ديناميزم تحولات اجتماعی و داشتن تصويری روشن از جامعه، مردم و مطالبات ضروری آنان، مبرم ترين وظيفه رهبری سياسی است. رهبری سياسی بايد بداند سناريوی مبارزاتی خود را بر مبنای کدام پارمترهای مشخص اجتماعی ، اقتصادي، فرهنگی و سياسی تنظيم کند.

2- هم فاز نمودن جنبش سياسی-تشکيلاتی با حرکت عمومی جامعه
مبارزه آزادی خواهی هدفی در خود و يا پروژه ای از قبل تعيين شده نيست. از بيرون و به شکل اراده گرايانه هم قادر نيست به ظرفيت های عينی جامعه تحميل شود. مضمون و مخاطب اين مبارزه، مردم و نيازهای فوری و مشخص آنهاست(1). توجه به اين حقيقت است که در فراز و نشيب های مبارزه، الويت بندی ها را سمت و سو می دهد. به همين سبب در مرحله ای می بايست به مسائل صنفي، معيشتی و اقتصادی توجه بيشتری نمود و در فازی ديگر آزادی های دمکارتيک به صدر مبارزه کشانده می شود.در اينجا طبيعتا منظور نگارنده، تفکيک مکانيکی و ساده سازانه مشکلات سياسی و اقتصادی ويا تعطيلی بخش هايی ازمبارزه آزادی خواهانه نيست بلکه توجه به مشکلات عمده مردم در هر مرحله مشخص از جنبش سياسی و تمرکز روی آن بخش از مطالباتی است که برای مردم از الويت درجه اول برخوردارند و به اصطلاح تضاد اصلی هستند. تنها در اين صورت است که خواست مردم با هدفگذاری های رهبری سياسی همفاز می شود.
اختلاف فاز رهبری سياسی و توده های مردم می تواند ارتباط او را با قاعده جامعه با دشواری های اساسی مواجه سازد و افزون بر آن زبان مشترک رهبری و توده مردم در بر خورد با حاکميت را متفاوت و ناهمسو نمايد.
تطبيق پويا با پيچيدگی های مبارزه و تشخيص مطالبات ضروری و مبرم مردم، تنها راهی است که جنبش سياسی را از دانشگاه ها، نشست های تشکيلاتي، کلوب های روشنفکری و سالن های سخنراني، به کوچه و خيابان و به متن جامعه که بستر اصلی مبارزه است منتقل می کند.
رهبری سياسی بايد بداند که نه قيم مردم است و نه ناجی ملکوتی آنان. مردم خود می بايست برای احقاق حقوقشان به ميدان بيايند. وظيفه رهبری ايجاد بستر مشارکت مردم در تمام سطوح مبارزه است. بستری که در آن برای هر شهروند ايرانی با هر درجه از مايه گذاری فضای مداخله و مشارکت در زندگی سياسی وجود دارد. بايد توجه داشت که جای خالی مردم را در جنبش سياسی هيچ عامل ديگری بجزنيروهای ضد آزادی( استبدا يا استعمار) اشغال نمی کند. بی دليل نيست که پاره ای نيروهای سياسی آنگاه که از دست يابی شتاب زده و از بالا به قدرت سياسی ناکام می مانند به هر سازشی دست می زنند و ناگزير می شوند با ارتجاعی ترين محافل استعماری و يا وحشی ترين جناح استبداد کنار بيايند. چنين دگرديسی هايی تنها در غيبت مردم امکان پذير و خود محصول اين خلاء می باشند.

3- ايجاد گفتمان آلترناتيو برای حاکميت استبدادی
نقش رهبری سياسی در انتقاد و نفی حاکميت موجود و شعار و افشاگری و مبارزه منفی خلاصه نمی شود. نقش عمده تر رهبری سياسي، معرفی گفتمانی است که حاکميت را به چالش کشيده و حاوی راه کارهای روشن وشفاف برای برون رفت از بحران ها باشد. نقص عمده ای که تا کنون جنبش سياسی از آن رنج برده است، طرح و تبليغ چه نبايد کردهاست. نيروهای سياسی اعمال و رفتار رژيم را نفی و تقبيح نموده اند. اين شيوه، پيام مشخصی برای مردم که خود از نزديک با استبداد درگيرند ندارد. مردم انتظار دارند که جنبش سياسی در زمينه چه بايد کرد ها هم حرفی برای گفتن داشته باشد. از اين رو پلاتفرم های روشن و شفاف با اهداف وظايف اجرايی و مرحله ای مشخص، لازم و ضروری است تا بتوان در عرصه های مختلف با حاکميت درگير شد(2).

4- احيای اعتماد در مردم
اعتماد از دست رفته مردم هم نسبت به بخشی از نيروهای آزادی خواه و هم نسبت به توان و نيروی خود در تغيير وضعيتی که رژيم بر آنها تحميل نمده است يک واقعيت انکار ناپذير است. تاريخچه فعاليت نيروهای سياسي، نحوه رويکرد آنان به مقوله مبارزه و شکل تنظيم رابطه و تماس آنان با مردم، گويای اين معضل است.
در اين راستا رهبری سياسی می بايست تلاش کند تا در ارتباط خود با مردم با صداقت، شفافيت و بی پرده صحبت کند. پيام ها، فراخوان ها، تحليل ها و رهنمود ها می بايست رو به مردم و خطاب به آنها باشد. امروزه ديگر تاريخ مصرف شعار های کهنه شده، افراشتن پرچم های ايدئولوژيک به قصد پر رنگ جلوه دادن راديکاليزم مبارزه و بخصوص جدل های روشنفکری و مناقشه های فرقه ای به سر آمده است. در چند دهه گذشته پاره ای نيروها به قدری در تبليغات و بويژه در ارائه آمار و ارقام موفقيت های خود از طرفی و اعمال رژيم از سوی ديگر، دروغ گفته اند که نه تنها مردم بلکه اعضا و هواداران سابق هم به آنها اعتماد ندارند. اين نيروها با دادن وعده های دروغين سرنگونی قريب الوقوع رژيم در مراحل مختلف، چهره ای يک چوپان دروغگو از خود تصوير نموده اند. مهمترين عامل بی اعتمادی اما، همراهی و همسازی پاره ای از اين نيروها با استبداد و يا استعمار در مراحل مختلف مبارزه آزادی خواهی در چند دهه اخير بوده است. به عبارت ديگر زير پا گذاشتن اصل استقلال در روند مبارزه، موجب روی گردانی مردم از چنين نيروهايی به طور خاص و کل اپوزيسيون به طور عام شده است.
5- ايجاد زبان مشترک در دو نسل قبل و بعد از انقلاب.
يکی از عمده ترين موانع فرا راه سرنگونی رژيم و خروج از بحران کنوني، انفصال فکری و تفاوت بينشی بين فعالين سياسی قبل از انقلاب و نسل بعد از آن است. اين تفاوت بينشی که به حق بايد از آن با عنوان "تفاوت فرهنگی" ياد کرد، به نسبت تفاوت سنی اين دو نسل عميق تر می شود. يعنی بين يک فرد سياسی هفتاد ساله و يک جوان بيست ساله به اندازه پنجاه سال فاصله فکری وجود دارد.
نسل جوان امروز ايران، عموما پيگير اهداف انقلاب نيست. از آن گذشته حتی انقلاب و انقلابيون دهه پنجاه را مسبب شرايط ناهنجار و مصيبت بار کنونی در کشورمان می داند. بی ترديد هزينه اين انقلاب را به قدری سنگين کرده اند و بار استبداد حاکم بر دوش اين نسل تا آنجا غير قابل حمل شده است که نسل جوان همه را با يک چوب می راند و بر فرق پدران خود چه در تبعيد يا در زندان تازيانه می زند.
اگر لوکوموتيو يک جنبش اجماعی وسيع همين نيروی جوان است، آنوقت می بايست فکری به حال آن کرد. نسلی که با گرايش به جلوه های کاذب و فريبنده فرهنگ بورژوائی( که با شاخص هاي، مصرف، تجملات و بی خيالی تجلی می يابد) از مسئوليت اجتماعی و تاريخی خويش و از تعهد در قبال سرنوشت کشورش بی اطلاع و يا در بدترين شق از اين مسوئليت می گريزد.
می بايست با نسل جوان با زبان خود آنها و به گونه ای قابل فهم به ديالوگ پرداخت. اين کار را با قرائت مجدد قرآن و يا مانيفست نمی توان انجام داد. اين نسل احکام تغيير ناپذير ملکوتی و دگماتيسم ايدئولوژيک با برچسپ "کارگری"را نمی پذيرد. بايد به زبان خرد و منطق و بر مبنای واقعيت های جاری زمان خودش با او به گفتگو نشست. بايد نيروی خرد و توان تعقل نسل جوان را به حرکت درآورد، در او حساسييت ايجاد کرد و پرسشهايی طرح نمود که به شکلی ملموس به آينده و سرنوشت او گره می خورند.
به عبارت ديگر می بايست با طرح يک انديشه نو در جامعه و با برجسته نمودن مشکلات واقعی نسل جوان، موجبات مداخله و مشارکت اين نسل در مبارزه سياسی را فراهم نمود.

6- روشنگری گسترده در برخورد به مسئله ملی و جنبشهای منطقه ای.
در شرايط کنونی و با توجه به بحران های همه جانبه ای که کشور ما در آنها گرفتار شده است، اين تهديد وجود دارد که مطالبات به حق هموطنان ما در نقاط مختلف ايران و بويژه در مناطقی که سابقه تاريخی مبارزه برای مطالبات منطقه ای و ملی وجود دارد، به کانال های انحرافی ناسيوناليزم کور غلطيده و با گسست از مبارزه عمومی وسراسری مردم ايران برای آزادي، به يک عامل بازدارنده در مسير جنبش سياسی سراسری تبديل شده، بخشی از نيروها را به هرز ببرد. در شرايط کنوني، جريان انتقال انديشه از جانب نيروهای مستقل و آزادی خواه به مردم تا حدود زيادی مسدود می باشد. نداشتن دسترسی به افکار عمومی ساکنان اين مناطق و کارزار تبليغاتی و جو تحريف و سانسوری که هم از طرف استبداد و هم استعمار اعمال می شود، عملا دست نيروهای نامردمی يعنی بورژوا- فئودال های بومی و سرکردگان قبيله ای را باز می گذارد تا اعتراضات اين بخش از مردم ايران را که در پاسخ به ستم بی سابقه رژيم فوران يافته است، به اهرمی در دست استعمار و در بدترين حالت به هيزم تنور يک جنگ خانمانسوز داخلی مبدل نمايند. اين سناريوی وحشتناکی است که نه هموطنان ما در اين مناطق به آن وقف هستند و نه آرزويش را دارند.
رهبری سياسی می بايست با کار روشنگرانه گسترده در اين مناطق، زيان های تاريخی گسست از مبارزه سراسری و دل بستن به مطالبات محدود منطقه ای را برجسته نمايد. بايد انديشه آزادی و استقلال که تنها راه رشد و شکوفائی همه ايران است را به اين بخش از هموطنان مان منتقل نمود. بايد گفت که نه در تاريخ ايران و نه در هيچ جای ديگری از دنيا، مبارزات منطقه اي، مستقل از جريان اصلی مبارزه سراسری برای آزادي، سرانجام تاريخی موفقی نداشته و حتی در صورت اخذ امتيازات محدود از تداوم و ثبات لازم برخوردارنشده است. افزون بر اين، چنين مبارزاتی با گسست از پيکره جنبش عمومی مردم، به آسانی سرکوب و يا به انحراف رفته اند. نمونه کردستان عراق، سازش رهبران اين جنبش با استعمار و تبديل اين حرکت حق طلبانه، به سکويی برای تأمين مطامع استعماري، بسيار عبرت انگيز می باشد.

7- پاسخ به مسئله پراکندگی جنبش سياسی و نبود يک تشکيلات فراگير.
شايد يادآوری اين واقعيت که يکی از مهمترين دلايل شکست جنبش های آزادی خواهی در تاريخ معاصر فقدان يک تشکيلات سراسری و فراگير بوده است، توضيح واضحات تلقی شود اما بهای سنگينی که بابت اين مسئله در جريان کودتای 28 مرداد 32 عليه دکتر مصدق پرداخت شد و تداوم ديکتاتوری به مدت 25 سال بعد از آن، نمونه تاريخی و فراموش نشدنی است که ظاهرا درس چندانی به مبارزين سياسی نداده است. هم اکنون در اپوزيسيون و بر روی کاغذ احزاب و سازمانهای سياسی زيادی را می توان نام برد. اما هيچکدام نه برد سراسری و فراگير ندارند و نه از ارتباط قابل قبولی با جامعه برخوردار می باشند و دقيقا به هيمن دليل هم از تدارک يک جنبش سياسی نيرومند ناکام مانده اند.
با توجه به آفت های سکتاريستي، وجود برج و باروهای ايدئوژيک و ناکام ماندن اتحادهای قبلی که تلاش نمود ه اند استقلال نيروهای شرکت کننده در اتحادها را ناديده بگيرند، تنها شکل ممکن يک تشکيلات سراسری ( به معنای يک ظرف عمومی برای مشارکت خود مردم در امر مبارزه) تشکيل يک جبهه است. جبهه ای که فوری ترين و ( برای مردم) ملموس ترين و قابل فهم ترين اهداف را در صدر تلاش های خود قرار می دهد.

سخن آخر:
تدارک رهبری سياسی
در بالا تلاش نموديم تصويری از رهبری سياسی و وظايف آن به دست دهيم. اين تصوير در اجمالی ترين صورت به اين ترتيب قابل جمع بندی است: جنبش سياسی فاقد رهبری فراگير و شناخته شده است. اين رهبری می بايست از ويژگی های عام رهبری (همچون ساير جنبش های آزادی خواهی) برخوردار باشد. اين مشخصات عبارتند از:
1- برخورداری از بينش 3مبارزاتی وانتقال آن به جامعه
2- توان نظر سازي، توليد انديشه بديع و الحام بخشی
3- داشتن استراتژی روشن
4- معرفی تاکتيک مشخص
5- شناسائی تضاد و گره اصلی در مراحل مختلف مبارزه
6- شباهت به مردم ودر دسترس همگان بودن
7- متقاعد کنندگی ( توان مديريت اختلافات از طريق شنيدن نظرات، بحث و اغنا و ديلوگ آزاد)
8- توان اخذ تصميمات به موقع دربحران ها و ارائه راه های برون رفت از آن ها
9- رعايت اصول اخلاقی در جهت گيری سياسی( سرلوحه قرار دادن حقوق بشر)
10- انتقاد پذيری و پاسخگويی
11- صداقت و شفافيت در رابطه خود با مردم
12- شجاعت و خطر پذيری و تن دادن به الزامات رهبری سياسی
13- پای بندی به سه اصل استقلال، آزادی و دمکراسي،

چگونه می توان رهبری سياسی را تدارک ديد؟
با توجه به معادلات پيچيده ای که اين مرحله از تاريخ کشورمان و بحران های موجود فراسوی مبارزه آزادی خواهی قرار داده اند، نه مطلوب و نه ميسر است که از رهبری کاريسماتيک فردی سخن گفت. سابقه ذهنی مردم جز در موارد معدودی حاکی از اين است که در کشور ما رهبران فردی با سلام و صلوات به جايگاه رهبری منتصب اما با خون و درد و رنج به پايين کشيده شده اند. تاريخ ايران سرشار از خيانت به اميد و اعتماد مردم از جانب اين "رهبران" است.
طبيعی ترين و عملی ترين نوع رهبري، تلفيق و ترکيب خرد جمعی پراکنده در پيکر جنبش آزادی خواهی است. شانس پيروزی يک رهبری سياسی در دمکراتيک بودن، شورايی بودن و فراگيری گرايش های متعلق به اقشار گوناگون مردم است.
بلوک بندی های ايدئولوژيک، نگاه تونلی به مشکلات و واقعيت ها جامعه ايران، راهبند يک همگرايی اصولی و ضروری شده است و امکان شکل گيری يک رهبری سياسی نيرومند و فراگير را به حداقل رسانده است. در حقيقت، جهت گيری سازمان ها، احزاب و محافل سياسی ايرانی و برداشتی که از اتحاد ها دارند، همطراز جوامع پيشرفته، مدنی و سکولار است. صف آرايی نيروهای سياسی به شکل کنونی در جامعه ای مثل ايران پرش از فراز 100 سال کار دمکراتيک در عرصه فعاليت های حزبی سنديکايی و غيره است، روندی که در غرب طی شده است. چنين رويکردی در جوهر خود شرايط حاکم بر کشورها غربی را( بی اعتنا به واقعيت های فرهنگی ،اجتماعی و تاريخی حاکم بر کشور ما) به فضای سياسی در ايران، تعميم داده و در صدد تحميل خود بر اين واقعيت هاست. غفلت از پتانسيل های واقعی جامعه به بيگانگی مردم با پلاتفرم ها و آرايش نيروهای سياسی و نيز به شکاف عظيم ميان مردم و فعالين سياسی منجر شده است.

يک رهبری شورايی متشکل از نمايندگان تشکل ها و فعالين سياسی منفرد و نيزنمايندگانی از قاعده جامعه بويژه از جانب کارگران و زحمت کشان4 به منظور ارتباط ارگانيک و انتشار رهبری در تار و پود جامعه ضرورتی تاريخی است.
جنبش آزادی خواهی را نمی توان با نمايندگی نيمی از جمعيت کشور يعنی مردان رهبری کرد، از آن رو حضور چشمگير زنان در ترکيب رهبری سياسی امری بديهي، طبيعی و ضامن پيروزی آن می باشد.
رهبری سياسی در چنين شکلی نه جايگزين رهبران و دبيران احزاب و سازمان ها می شود و نه به استقلال تشکيلاتی و اجرائی اين تشکل ها آسيب می زند. جايگاه اين رهبری فرای همه افراد، تشکل ها، محافل و جريانات شرکت کننده و خود محصول و معدل آنهاست.

يک رهبری سياسی با ترکيب فوق که قرار است همه سطوح جامعه را نمايندگی کند، حاصل پروسه تشکيل يک جبهه متحد برای آزادی و دمکراسی و مستلزم تشکيل يک کنگره ملی برای تکوين خويش می باشد5.
مسعود افتخاری --- تيرماه 1385
m.eftekari@yahoo.com


توضيحات:
1- در سال 1994 در جلسه ای به مناسبت سالگرد تاسيس سازمان ملل متحد شرکت داشتم که در آن دانيل اورتگا رهبر ساندنيست ها و رئيس جمهور سابق نيکاراگوئه سخنرانی می کرد. از او که تازه قدرت را به رئيس جمهور راست و متمايل به آمريکا باخته بود، پرسيدند:علت شکست شما در انتخابات چه بود؟" اورتگا پاسخ داد: " گذشته از تحميل 10 سال جنگ داخلی که توسط امپرياليزم آمريکا تغذيه و حمايت می شد، اشکال اصلی ما در اين بود که به مشکلات فوری مردم توجه نکرديم. کانديدای جديد با طرح مسئله استخر تابستانی و ميادين فوتبال و مسائل به ظاهر پيش پا افتاده ای توانست نظر نيروی جوان را به سوی خود جلب کند. دست راستی ها هرگز با ما وارد بحث های ايدئولوژيک و يا حتی سياسی نشدند. آنان روی مشکلاتی انگشت گذاشتند که به زعم ما در سايه جنگ مجالی برای پرداختن به آنها نبود اما به هر صورت مشکلات واقعی و انکار ناپذير بودند. آنها همچنين از نابسامانی های اقتصادی بهره جسته آراء را علنا با پول خريدند. "
2- تا کنون تاکتيک های اتخاذ شده يا تندروانه و نظامی بوده، که خود سبب محدوديت تعداد شرکت کننده شده و يا آنقدر سازشکارانه و محافظه کارنه بوده است که عملا يک گام از مردم عقب تر مانده است. کمتر نيرويی تا کنون تلاش نموده است به همه تاکتيک های ممکن و به تلفيقی از همه آنها دست بزند.
Vision3-
4- دانشجويان، آموزگاران، اساتيد دانشگاه و ساير اقشار جامعه که برای امرا معاش ناگزير از فروش نيروی فکری يا فيزيکی خويش هستند جزو نيروهی زحمتکش محسوب می شوند.
5- در نوشتاری تحت عنوان " جبهه متحد مردم سالاری " به شرايط تشکيل جبهه و کنگره موسس آن پرداخته شده که خوانندگان را به اين مقاله ارجاع می دهيم. در اين مقاله همچنين مرزها و چارچوب لازم برای چنين جبهه ای تشريح شده است.

19 تیر 1385    01:26

نظر شما
نام:   مهدی-الف
ای-میل:  
00:38 5 مرداد 1385
من از خواندن این نوشته لذت بردم. ببینید در نبود یک رهبری مردمی چگونه همه از هر طرف در صدد ربودن رهبری هستند. این چهره هایی که از جوال رژیم بیرون می آیند و یا از طرف نیروهای وابسته به امپریالیزم به بازار عرضه می شوند تنها به این دلیل امکان عرض اندام پیدا می کنند که جنبش سیاسی سر ندارد.
مردم هم پریشان و حیرت زده شده اند که به چه کسی می توانند اعتماد و حرفی کی را باید گوشش کنند .
نمی شود منتظر ماند تا تاریخ ایران روزی مصدق دیگری را بزاید. باید فعالانه، فکری به حال مسئله رهبری کرد. من این مقاله را به این دلیل دوست دارم که راه کار مشخص معرفی کرده و گفته که در حال حاضر دست یافتنی ترین رهبری، رهبری جمعی است و نه یک امام جدید.
متشکرم از سایت روشنگری

نام:   نیما
ای-میل:  
01:15 26 تیر 1385
من فکر می کنم که الان همه عوامل سرنگونی رژیم فراهم است. اما مردم هیچگاه به شکل خود جوش حرکت نمی کنند. چنین اتفاقی در هیچ جای دیگر دنیا هم اتفاق نیفتاده. تا رهبری مشخص و شناخته شده با برنامه و خطوط مشخص و روشن نباشه، هیچ حرکت مهمی در کشور ما صورت نخواهد گرفت.
در پیشرفته ترین کشورهای دنیا هم هنوز رهبران هستند که تحولات را هدایت می کنند.
البته طرح مسئله رهبری به مذاق اپوزیسیون نظاره گر خوش نمی آید و تا حدودی هم می توان حال و روز این باز نشسته های سیاسی را درک کرد.
دقیقا در نبود رهبری مردمی است که آدم هی فرصت طلب ابنجا و آنجا در صدد انحراف مبارزه مردم بر می آیند.
متشکرم

نام:   میترا
ای-میل:  
10:14 26 تیر 1385
علوم میشه که سالدیده، پیراهن های زیادی پاره نکرده و الا اینجوری بی نذاکت صحبت نمی کرد. واقعیت این است که طرح مسئله رهبری ابتدا همه مدعیان موجود رهبری را زیر سئوال می بره که همین خود موجب قهر و غضب نیروهایی مثل مجاهدین شده. دوم اینکه اتفاقا "همه" هیچی نمی دونند. ما ایرانی ها فکر می کنیم همه چیز رو میدونیم اما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. اتفاقا تا کنون هیچکدام از نیروهای اپوزیسیون به این مهم نپرداخته اند و هیچ حرفی از رهبری نمی زنند.علت آن هم اینه که ابتدا می بایست خودشان را نفی کنند و اینکار شدنی نیست.

نام:   سالدیده
ای-میل:  
22:42 25 تیر 1385
این روضه هاراکه خواندی همه میدانند!مسئله اساسی اینست که همه شمابیش ازآنچه بفکربرانداختن رژیم باشیدبفکرتقسیم غنائم هستید!وهمین حرص وولع باعث می شودکه ازهرفرصتی برای کوبیدن هم استفاده کنیدتا این حرص وولع راداریدمتحدنمی شویدورژیم هم محکم سرجایش نشسته است!

نام:   Sima Rezvani
ای-میل:  
03:45 21 تیر 1385
maghaleh besyar khobist va beh ghalb masaleh neshaneh rafteh ast. ma emrooz beh vezoh mibinim keh keh chegoneh dar nabood yek rahabri niromand, har dalaal va tazeh beh doran residehi az taraf mardom iran beh meydan miad va shans khodeshon ro emtehan mikonand. ey kash bishtar dar in mored kar mishod va roshenfekran ma ghalam mizadand.
az nevisandeh maghaleh tashakor mikonam


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن


بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد