23ارديبهشت:داستان دختران سرعين اردبيل:حكايت دختران كم سن و سالى كه ازدواج ميكنند
عيسى عظيمى:
كانون زنان ايرانى: عروسكهايشان را ميگيرند و عروسشان ميكنند. اين حكايت دختران شهر من است; اما قصه نه چنان ساده كه بتوان با بازيهاى كلام از تلخياش كاست. قصه، قصهء درد است و داستان فروخوردن درد. تلخ و شيرين هم! بله; شيرين هم! چرا كه همهء حكايت در لفافهاى از تبريك و لبخند و شادباش ميگذرد و همين. كار تو را سخت ميكند كه بگويى اين بد است. چه كسى ميگويد شادى و لبخند و تبريك بد است و چه كسى باور ميكند؟! دختران شهر من اما باور ميكنند. همانها كه زندگيشان بهار نديده به تابستان و پاييز رسيده است و زمستان كه ناگهان چه زود ميرسد. ميدانى... نميخواهم يك گزارش ژورناليستى به مرثيه تبديل شود و تو دلت بسوزد! اما حكايت دختران كم سن و سالى كه ازدواج ميكنند شرح سوختن است. زنده به گور شدن را فراموش كنيد. آنها زندهاند و زندگى نميكنند. اينجا ,سرعين, است; صداى ما را از قرن بيستويكم ميشنويد. اسامى ذكر شده در گزارش، مستعار است. اين گزارش بدون همكاريهاى ,سارا سودمند,، ,الميرا فرخى,، ,جعفر غفارى, و ,سحر شاهى, به انجام نميرسيد. ازهمهشان ممنونم.
سرعين كجاست؟
,سرعين, شهر كوچكى است در دامنهء ,سبلان, با تمام خصوصياتى كه دربارهء يك شهر چهار- پنج هزار نفرى صادق است. همه همديگر را ميشناسند و بسيارى نسبت خويشاوندى با هم دارند. موقعيت جغرافيايى شهر اما موقعيت خاصى است. آب و هواى عالى و وجود چشمههاى متعدد آب گرم معدنى مشخصهء بارز شهر است و به سبب همين ويژگيها، سرعين هر ساله ميزبان تعداد زيادى مسافر است. توريستى بودن منطقه با توجه به وسعت كم آن باعث ايجاد رفاه اقتصادى نسبى براى اكثر ساكنان شده، ولى مناسبات اجتماعى و فرهنگى به حد و اندازههاى توسعهء اقتصادى در اين شهر كوچك نرسيده است; چرا كه توجه چندانى نه از جانب مسؤولان و نه از سوى برخى از مردم مبذول ارتقاى سطح فرهنگى نشده است. ازدواج زودهنگام دختران ممكن است در بسيارى از شهرهاى كوچك ديگر امرى عادى تلقى شود، اما اينجا با توجه به وضعيت اقتصادى متوسط به بالاى قريب به اتفاق مردم، دلايل مادى ديگر بهانههاى خوبى به نظر نميرسند. ضمن اين كه به همين دليل ذكر شده، فاصلهء توسعهء اقتصادى و اجتماعى بيشتر به چشم ميآيد. ماجرا وقتى جالب ميشود كه بدانيم قبح عملدر بين طيفى از مردم از بين رفته است. اما بالاخره براى شكستن تابو، از جايى بايد شروع كرد.
اگر چه ميان صحبتها حرف از ازدواج يا نامزد كردن دختران 10 و 11 ساله هم بسيار به ميان ميآيد، نمونههاى واقعى از 12 سالهها شروع ميشود: دانشآموزان مدرسهء راهنمايى...! 15 سالگى اما سن غالب است. بيشتر ازدواجها در اين سن صورت ميگيرد. متوسط دوران نامزدى هم بين يك تا دو سال است; اگر چه والدين دختر براى موجه جلوه دادن كارشان حرف ديگرى ميزنند: ,شرط كرديم تا درس دخترمان تمام نشود، عروسى بى عروسى,. اما ازدواج بالاخره سرميگيرد، بيآنكه درس تمام شود: ,من ميخواستم درس بخونم، دانشگاه برم، ولى حيف...!, ,معصومه, زن 22 سالهاى است كه در 20 سالگى نامزد كرده و اين خود موضوع عجيبى است، اما وقتى حرف ميزند چنان با شور و شوق از درس خواندن و دانشگاه رفتن صحبت ميكند كه تعجب ات مى ريزد متوجه ميشوى كه چقدر براى رسيدن به اين 20 سالگى مقاومت كرده است: ,وقتى بالاخره با اين كه نميخواستم، مجبور شدم نامزد كنم، ديگه هيچ انگيزهاى واسه دانشگاه رفتن نداشتم.,
بر باد رفته
,ادامهء تحصيل, آرزوى مشترك اغلب كسانى است كه در اين گزارش مورد سؤال قرار گرفتهاند; آرزوى بر بادرفتهاى كه يادآورياش رنگ حسرت را به چهرهشان ميپاشد; اما وقتى ميپرسى ,چرا قبول كردى ازدواج بكني؟, طورى نگاهت ميكنند كه از سؤالت پشيمان شوى: ,بايد تو اون شرايط قرار بگيرى تا بفهمى مقاومت كردن چقدر سخته, ,مريم, بانوى 25 سالهاى است كه 10 سال پيش ازدواج كرده... روزهاى ابتدايى نامزدى و آغاز زندگى مشترك جز اندوه و حسرت يادبود ديگرى برايش ندارد: ,بعضى وقتا شرايط زندگى اون قدر واسه آدم سخت ميشه كه..., معصوميت و بچگى; جز اينها چه خصوصياتى را ميتوان براى يك دختر 15 ساله برشمرد؟ طنز تلخى كه مريم براى بيان اوضاع آن روزها به كار ميبرد شايد گوياى نكتههاى ناگفتهء بسيارى باشد: ,نميدونم، شايد اون موقع چيزى به اسم عشق و دوست داشتن نبود; شايدم ما نميدونستيم!, و اين گونه در هالهاى از وهم و فضايى آكنده از هيچ، دخترك ناگهان بزرگ ميشود بيآن كه كودكى و نوجوانى و جوانى كرده باشد. آنها بيرحمانه به ميان كارزار زندگى پرتاب ميشوند پيش از آنكه حتى بفهمند حق دارند انتخاب كنند. آرى; دردناك اين است: آنان نميدانند حق دارند !
پسرها: ما بيتقصيريم !
,چرا با دختر بچهها ازدواج ميكنيد؟, جوابها كوتاه و گريزنده است. نميخواهند كسى در اينباره چيزى از آنها بپرسد، چون پاسخ قانعكنندهاى ندارند. اين در حالى است كه خود را چندان خطاكار و ملزم به پاسخگويى نيز نميبينند. برخى دوستان آنها اين گونه ازدواج ميكنند. پسرها - كه اغلب بين 20 تا 25 سالگى ازدواج ميكنند تاب پرسشى جدى در اينباره را ندارند، اما در شوخيهاى بين دوستان عبارتهاى آشنايى رواج دارد: ,فلانى! مهد كودك باز كردى...؟! ميخواى بچه بزرگ كني؟!,
تلاشهاى نافرجام
در يكي، دو سال اخير اقدامات هر چند كم تاثيرى نيز براى بهبود اين وضعيت انجام شده است. يكى از اين برنامهها مصوبهاى بود كه انجمن اوليا و مربيان مدرسهء راهنمايى دخترانهء ,حجاب, در ابتداى سال تحصيلى گذشته تصويب كرد و طى آن قرار شد دانشآموزانى را كه به طور رسمى نامزد كنند در تنها مدرسهء راهنمايى دخترانهء شهر ثبت نام نكنند. صرف نظر از اين كه آيا چنين مصوبهاى قانونى است و ضمانت اجرايى دارد يا نه، دليل طرح آن موجه به نظر ميرسد. يكى از اعضاى انجمن در اينباره ميگويد: ,اين تنها راه حلى بود كه به ذهنمان رسيد. ميخواستيم بچهها ذهنشان مشغول درس باشد، نه اين كه بنشينند و از موضوعاتى حرف بزنند كه به طور طبيعى مال اين سنين نيست., اما اجراى اين مصوبه همانطور كه پيشبينى ميشد به مشكل برخورد: ,وقتى دختر يكى از اعضاى انجمن با وجود ازدواج در مدرسه ثبت نام و از نفوذ پدرش براى قانون شكنى استفاده كرد، ديگر ما هم موضوع را جدى نگرفتيم!,
مرور زمان; تنها راه حل؟ !
اين معضل برطرف خواهد شد. به خودى خود هم برطرف خواهد شد! نسل مادران نوجوان امروز ديگر نخواهند گذاشت مشكلاتى كه براى خودشان پيش آمده، در مورد دخترانشان نيز تكرار شود. شايد اين پرسش مطرح شود كه پس چرا مادران آنها از اين موضوع درس نگرفتند؟ پاسخ به سطح تحصيلات و آگاهيهاى اجتماعى بر ميگردد. ,لاله, يكى از همين مادران جوان است. او به دختر شش سالهاش اشاره ميكند و ميگويد: ,نمى گذارم اين زود شوهر كنه. حداقل بايد دانشگاه بره بعد. تازه اون موقع هم هر طور كه خودش خواست ازدواج ميكنه، نه به دستور من يا كس ديگه!, ,النا,ى شش ساله با اشاره به من رو به مادرش به زبان ,بررهاى, ميگويد: ,اين نوفهمه!, و همه ميخنديم. آيا شش سال ديگر النا هم...؟ نه، تصورش هم اعصاب آدم را خرد ميكند! او حقوقش را خواهد شناخت و آن گونه زندگى خواهد كرد كه دلش ميخواهد. من هم دلم ميخواهد گزارش با اين روياى شيرين تمام شود: نسل النا نسل خوشبختى خواهد بود; اما پايان داستان چندان هم فيلمفارسيوار نيست: لالهها چه؟! چه كسى حاضر است پاى حرفهاى كسانى بنشيند كه ناگهان نفهميدند چه بر سرشان آمد؟ براى لالههايى كه امروز در آستانهء ازدواجند چه كسى تصميم ميگيرد؟ چه كسى بايد آنها را آگاه كند؟ كسى راه حل موثرى براى خاموش كردن اين آتش زير خاكستر بلد نيست؟ !
23 اردیبهشت 1385
07:29
نظر شما
نام: مارمولك
|
| ای-میل: marmolak_lak_lak@yahoo.com |
14:47 22 مرداد 1385
|
سلام
مطلب تاسفباري بود ولي تازگي نداشت.من تو استان خوزستان زندگي ميكنم و اينقدر از اين داستانها غم انگيزتر ديدم كه اينا واسم عادي بود.
موفق باشيد. |