تفاوت مبارزه مدنی و جنگ بنيادگرايانه با امپرياليسم
 | پالمه اندکی قبل از ترور در کنسرت بزرگ میکائیل وی در شهر گوتنبرگ شرکت کرد. نلسون ماندلا نیز برای این کنسرت به سوئد رفته بود |
http://www.roshangari.net/
روشنگری. 28 فوريه بيستمين سالگرد ترور اولوف پالمه نخست وزير سوئد بود. احزاب سوسيال دمکرات غرب در اين مدت يک دگرديسی کامل را از سر گذراندند و کم و بيش به دستيار احزاب محافظه کار تبديل شدند. بطوريکه امروز ديگر احزاب سوسيال دمکرات حتی از بازتاب نظرات سوسيال دمکراسی قديم دچار پيچ و تاب ميشوند و رو پنهان ميکنند.
اين در حالی است که سوسيال دمکراسی بعد از جنگ هميشه جريانی ميانه رو بود. همين واقعيت نشان ميدهد راست و محافظه کاری تا چه حد سيطره خود را بر سياست جهان گسترده و چه نقشی در رشد محافظه کاری و بنياد گرايی اسلامی بازی نموده است. يوران گريدر يکی از نويسندگان و فعالين سياسی سوئد در سالروز ترور اولوف پالمه در اين مورد از نمونه ای ياد می کند که گوياست. او به سخنرانی اولوف پالمه در کنگره حزب سوسيال دمکرات در سال 1972 اشاره می کند. در اين سخنرانی اولوف پالمه در مورد سياست حزب در رابطه با زنان صحبت کرد. او نخست از لزوم رفع نابرابری حقوقی زنان و مردان سخن گفت. همانطور که گريدر هم اشاره می کنداين بخش از سخنان او يعنی دفاع کلی از حقوق زنان را امروز نه فقط دمکرات ها و چپ ها بلکه همه انواع سياستمداران غربی حاضرند با کمال ميل و طی خطابه های غرا در بوق ها بدمند. اما بخش پايانی سخنرانی پالمه حاوی نکته ای بود که حالا هيچ سوسيال دمکراتی در غرب جرات ندارد به آن نزديک شود. پالمه گفت: ,نظر من ساده است: ما نمی خواهيم يک گروه بزرگ از انسان ها را استثمارکنيم. بويژه زنان را. اما اين عواقبی دارد که بايد هم بسته با هم مسووليت آن را برعهده بگيريم . ما بايد از محل ماليات های خود اين مهم را به انجام برسانيم.,
حالا ما در دوره ای زندگی می کنيم که سوسيال دمکرات ها همراه احزاب محافظه کار، زنان را مجبور می کنند از محل دستاوردهای دهه ها مبارزه خود، مسووليت حفظ نرخ سود سرمايه داران را برعهده بگيرند. حالا هم سياستمداران قدرتمند معتقدند همه مسووليت دارند اما برای حفظ سود بزرگ ترين سهام داران از دارايی های جهان. کسی به فکر برعهده گرفتن ,مسووليت جمعی, در برابر گروه هايی که زير ضربات اجتماع هستند نيست، حال اين گروه ها چه زنان باشند چه مهاجران چه انبوه اکثريت مزدبگيران. امروز محور اصلی رقابت انتخاباتی احزاب سوسيال دمکرات با احزاب محافظه کار در سوئد يافرانسه يا آلمان يا انگليس اين است که نشان دهند کدام يک به شيوه ای موثرتر از ,کشور, در مقابله با ,هجوم خارجی, و ,طفيلی های سربار اجتماع, دفاع می کنند. ,خارجی,و ,طفيلی خطرناک , يا مهاجرين و پناهندگان هستند يا ,جهان سومی, که خود در فلاکت دست و پا ميزند يا ,زن بچه بغل که بار خود را رو ی دوش دولت انداخته, ياهر گروه بندی ضعيف در داخل کشورها و يا در سطح بين المللی.
اما ناسيوناليسم پالمه خود را با گسترش عدالت در داخل کشور ارضا می کرد. اين سخن با معنا که تناقض ساختگی بين عدالت و آزادی را به چالش گرفت از پالمه است: من نميدانم چرا دمکراسی درست دم در ورودی کارخانه بايد متوقف شود.
سکوت در مورد سياست های اولوف پالمه فقط مختص سوسيال دمکرات های سوئدی نيست. نفرتی که جناح های راست از پالمه داشتند و تبليغات دشمنانه های که عليه او برپا کردند، در تاريخ اين کشور مسالمت جو که محافظه کاران آن بر خود ,مدرات, يعنی ميانه رو نام گذاشته اند، بی سابقه بود. به گفته يوران گريدر يک دليل مهم آن اين بود که پالمه از يک خانواده اشرافی آمده بود و بورژوا ها که آگاهی طبقاتی عميق تری از بقيه اقشار دارند، هرگز اين خيانت را به طبقه خود نبخشيدند و با کينه توزی حيرت انگيزی با آن به خصومت برخاستند. شايد آن ها دلايل قانع کننده تری هم داشتند.
اما اگر بسياری گسترش عدالت و برابری در سوئد و غرب را محصول شرايط عمومی و تعادل قوای نيروهای اجتماعی ميدانند و نه دستاورد شخصی اولوف پالمه و در اين مورد اختلاف نظر زياد است، در يک مورد اولوف پالمه شخصا و به عنوان فرد نقش ويژه ای ايفا کرد، هم در سوئد و هم در سطح بين المللی:
در دوران پالمه سوئد از يک کشور حاشيه ای اروپا به يک بازيگر موثر در صحنه سياست بين المللی تبديل شد. اين واقعيتی است که بسياری از مخالفان و حتی دشمنان پالمه آن را مورد تاييد قرار داده اند و به همين جهت است که در سال های اخير در سالروز قتل او نه فقط در سوئد بلکه در بسياری از کشورهای دنيا از او ياد می کنند. اولوف پالمه به شدت از عدالت و حقوق برابر برای مردم جهان سوم دفاع می کرد و همين امر به سياست خارجی سوئد در دوران او چنان نقش ويژه و پر رنگی داد که واشينگتن با نگرانی آن را تعقيب می کرد. کافی است به ياد بياوريم ريچارد نيکسون که او را مقتدر ترين رئيس جمهور آمريکا خوانده اند با عصبيت و خشم از پالمه ياد می کرد و با کلمات رکيک " آن سوئدی..." لعنتی را به فحش می کشيد.
مردی که بيش از 2.5 ميليون شهروند يکی از متمدن ترين کشورهای شمال اروپا را از پشت ميزهای آشپزخانه شان عليه ريزش بمب های ناپالم بر سر کودکان ويتنامی بسيج کرد و در افکار عمومی کشور خود به کنگره ملی آفريقا چنان اعتباری داد که رژيم آپارتايد را شرمزده و هراسان می کرد، به خوبی نشان داد چه تفاوت عظيمی است بين مبارزه مدنی و متمدنانه عليه توسعه طلبی های امپرياليستی با مبارزه ارتجاعی بنيادگرايان حاکم بر کشور ما که با پرچم و سفارت آتش زدن ها و گروگان گيری ها و ترورهای خود، شهروندان غربی را اگر راغب به بمب اندازی نکنند، لااقل نسبت به آن بی تفاوت می کنند.
اما در رابطه با ساير مسايل اجتماعی و گسترش دمکراسی به حوزه های اجتماعی درمورد نقش اولوف پالمه به عنوان يک شخصيت اختلاف نظرها و مناقشات زياد هست. اوسا ليندر بورگ تاريخ دان روشنگر سوئد در سالروز قتل پالمه به اين اختلاف نظرها و ميراث پالمه نگاهی دارد که برای خواننده ايرانی نيز جالب است. بويژه از اين نظر که استبداد فراگير کشور ما بويژه در دوره جمهوری اسلامی اين تصور را در ميان روشنفکران ايرانی رايج کرده است که گويا دمکراسی به معنای پايان اختلافات عميق سياسی و ,آشتی همه با هم, است. ليندر بورگ با نگاه ژرف خود افسانه پردازی های رايج و سياه و سفيد کردن تاريخ و شخصيت های آن را کنارزده و تناقضات موجود در شرايط و نيز در شخصيت پالمه را باز می کند و به خوبی نشان ميدهد پالمه با همه توانايی های خود نه به تنهايی قدرت داشت سوسيال دمکراسی را به اوجی برساند که دهه های 70 شاهد آن بود و نه قاتل او، هرکه بود، چنان قدرتی را داشت که حضيض بعدی و سقوط آزاد سوسيال دمکراسی را ايجاد کند. ليندر بورگ از جمله تحليل گرانی است که در عين تاکيد بر نقش مهم پالمه اما معتقد است دستاوردهای دمکراتيک او در داخل کشور اساسا محصول فشارهای اجتماعی از پائين و پيروزی مرحله ای مردم در تحميل آن به طبقات بالا بود، به نظر ليندر بورگ آن ميراث پالمه که در پرتو وقايع کنوني، بيش از هر زمان ارزش خيره کننده خود را به رخ می کشد چيز ديگری است. آن چه در زير می آيد چکيده ای است از مقاله اوسا ليندر بورگ که خود به عنوان يک تحليل گر ژرف بين ارزش شناسايی دارد.
اين بايد ميراث پالمه می بود
اولوف پالمه تنها سياستمدار سوئدی است که در باره او رمان ها، مجموعه های شعر، موزيک رپ، فيلم و اخيرا يک اپرا خلق شده است. پالمه کسی است که وسوسه می کند و می ترساند. جذب می کند و می رماند.
بورژاها از لحظه نخست از پالمه نفرت داشتند. درهمان سال 1953 که پالمه به نزديک ترين يار تاگه ارلاندر [ او را پدر سوسيال دمکراسی سوئد خوانده اند.م] تبديل شد، گفتند او تکبری دارد که غير سوئدی است، اين کشور به شيطانی خبيثی مثل او نياز ندارد.
در 1969، ,فوروم, ارگان سازمان جوانان حزب حزب محافظه کار سوئد، تصويری از پالمه چاپ کرد که او را به صورت يک شيطان نشان ميداد. تصويری که بعد ها در سال های 80 توسط ,کنترا, نشريه دست راستی باز تکثير شد و آماج حملات قرار گرفت. 30 سال شايعه پراکنی کردند که پالمه جاسوس معتاد کا گ ب است و يک اتاق مخصوص در ديوانخانه سوئد برای شکنجه قربانيان دارد. دامنه تخيل را تا جايی بالا بردند که چشمان نافذ، لبخند گنگ و آرايش موی او را شاهد می گرفتند.
او را به ژانوس خدای دو چهره تشبيه کردند. يوستا بوهمان رهبر حزب محافظه کار در دهه 70 نوشت ,طبيعت دوگانه, پالمه او را دچار وحشت می کند. او در خاطرات خود پالمه را موجودی انباشته از نفرت و تحقير خواند که بار قطب بندی جامعه سوئد را بر وجدان خود دارد و وجود او با مدارا بيگانه است. پر آلمارک از رهبران وقت حزب مردم [ حزبی که امروز پرچم خارجی ستيزی و کار برده وار خارجی ها در سوئد را بر افراشته است.م] نوشت پالمه يار غار خودکامگی و کسی است که دمکراسی را سرکوب کرده و از خونريزی و ترور دفاع می کند.
چپ ها هم از پالمه نفرت داشتند و در " پالمه ی اعيان " يک مامور سيا را ميديدند. می گفتند او " کيف کش نيکسون " است . وقتی پالمه چندين سال بعد از اين که جنبش ضد جنگ ويتنام در جريان بود به دفاع ازآن برخاست گفتند دفاع او رياکارانه و يک مانور تاکتيکی است برای اين که حزب سوسيال دمکرات جوانان سوئد را از دست ندهد.
انسان های راديکال که ريشه در طبقات بالا دارند هميشه خيلی ها را به تحريک واميدارند. هوش پالمه، استعداد درخشان او در سخنراني، قدرت فکری اش، و نيز موقعيت او به عنوان يک شخصيت جهانی بطور فوق العاده ای عقده خود کم بينی بسياری را تحريک می کرد. او در بحث و مجادله سنگين و سخت بود اما اين از زمانه او بر می خاست.
اين تحولات جامعه بود نه ارزش های ويژه شخصی او که زبان سياست را تغيير داده بود. تنها معدودی بودند که توانستند آن سياستمدار مشتاق به همکاری و سازش و تاکتيک های پيشنهادی او را که به واقع خود را پشت جدل های تند او پنهان کرده بود ببينند.
وقتی پالمه به قتل رسيد سوسيال دمکرات ها نمی توانستند جز اين که با سياه و سفيد کردن زمينه تصويری درخشان از او بدهند کاری بکنند. نوشتند مردم او را يار خود، فاميل خود، شخص مورد اعتماد خود ميدانستند. بخصوص کودکان بيش از همه به او اعتماد داشتند. آن ها به نحو چشمگيری شخص او و نه سياست هايش را در کانون توجه قرار دادند. پالمه در توسعه حزب و جامعه چه نقشی داشت، اين مساله ای بود که در باره آن اطلاعات داده نمی شد.
مدت زيادی از مرگ او نگذشته بود که سکوت مثل کفن سرد سياست پالمه را در خود پوشانيد. ما ديگر از اين حرف نمی زنيم که اولوف پالمه که بود و از چه چيز دفاع می کرد – حال هرچه بود . نام او را به موضوع يک پرونده درهم و برهم قتل تقليل داده اند.
عليرغم اين که پالمه در مجموع فقط 11 سال نخست وزير بود، سابقه تاثير او بر سياست سوئد به چندين دهه می رسد. او در سال 1969 به عنوان رهبر حزب سوسيال دمکرات انتخاب شد، ولی نقش او 16 سال قبل از آن وقتی که با ارلاندر شروع به همکاری کرد آغاز شد. رابطه آن ها چنان نزديک بود که آن را رابطه استثنايی پدر و پسر خوانده اند . هرچند بوهمان رهبر حزب محافظه کار وقت همين را ,هم جنس گرايی روشنفکرانه, چندش آوری خواند که مو را به بدنش راست ميکند!
ايده های اصلاحی ارلاندر به پالمه انتقال يافت و به ايده های پالمه تبديل شد. اين برای سوسيال دمکراسی سوئد اهميت داشت. چون دوره پالمه بسيار کمتر از دوره ارلاندر زمان خرمن برداری از سياست ,خانه مردم, بود.[ تبديل کشور به خانه مردم Folkhem از طريق گسترش برابری و برخورداری همه به طور برابر شعار سوسيال دمکراسی قديم سوئد بود]
دوران پالمه دوره بحران ها بود و اعتصابات کارگري، اسکاندال های سازمان اطلاعاتي، بحران نفت، بحران ارزي، شکاف بر سر انرژی هسته ای و زير دريايی جاسوسی روسی و امثال آن مهر خود را بر آن نشاند.
يکی از علل تصوير متناقضی که از پالمه داده می شود اين بود که او نخست وزير سال های 70 بود. اين سال هايی بود که چپ قوی بود و چندين رفرم بزرگ صورت گرفت که مهم ترين آن ها مربوط بود به دموکراسی در محيط کار، شرايط کار ، برابری زن و مرد و آموزش. دهه هفتاد را سياستمداران راست به اين دليل مورد لعن قرار داده اند که قرارداد جمعی کار با بزرگ ترين اتحاديه کارگری سوئد LO در آن بسته شد. در عين حال پالمه نخست وزير سال های محافظه کاری 80 هم بود. اين برای کسی که می خواهد روی ميراث پالمه متمرکز شود مشکل ايجاد می کند.
پالمه در سخنرانی ها ی خود به مارگارت تاچر و رونالد ريگان به خاطر سياست نئوليبرال، اقتصاد بی مهار بازار، تجارت گرايي، خودخواهي، بيکارسازی و افزايش شکاف طبقاتی هشدار داد. ولی او نديد که وزير دارايی خودش در را برای ورود همين سياست به سوئد گشود. وقتی وزير دارايی می خواست اين سياست را در مورد اعتبارات به اجرا بگذارد پالمه گفت: ,من که اين را نمی فهمم. هرکار لعنتی که ميخواهيد بکنيد,. در همان زمان که او اهميت نمی داد که در مقياس بزرگ چه دارد می گذرد به جزييات می پرداخت و مثلا آتش خشمش در مورد سانسور ويديو شعله ور ميشد.
از همه تناقض آميز تر وقتی بود که سوئد نخستين گام را برای عقب نشينی از سياست
, خانه مردم, برداشت. سياستی که رودلف ميدنرزRudolf Meidners با ايجاد صندوق مزدبگيران پی ريزی کرده بود[ رودلف ميدنرز که در 9 دسامبر 2005 در سن نود سالگی در گذشت يک مهاجر سوسياليست يهودی و در اصل لهستانی- آلمانی بود، در سال 1933 بعد از به آتش کشيده شدن رايشتاگ به سوئد گريخت. ايده های او نقش مهمی در شکل گيری سياست های اقتصادی اتحاديه کارگری سوئد و بهبود دستمزدها ايفا کرد. طرح صندوق مزدبگيران او را نخستين گام بزرگ سوسيال دمکراسی سوئد در جهت پيشرفت از دمکراسی سياسی به دمکراسی اجتماعی خوانده اند. م]. درست است که در طرح صندوق مزدبگيران آن قدر آب ريختند که ديگر قابل تشخيص نبود اما به هر حال اين بزرگ ترين تلاش سمبوليک سوسيال دمکرات ها برای به چالش کشيدن قدرت و مالکيت بود. پالمه عاشق سينه چاک اين صندوق نبود، ولی جنبش پائين اين را از او می خواست و به خاطر اجرای آن به حزب رای داده بود. وقتی مدير کل ها بيرون پارلمان ايستاده بودند و شايعه پخش می کردند که پالمه می خواهد ديکتاتوری و سوسياليسم دولت های شرقی را پياده کند، حزب کمونيست چپ رای خود را به زمين گذاشت و به او خيانت کرد.
می گويند وقتی پالمه به قتل رسيد، سوئد تغيير کرد. ولی نه پالمه و نه کريستر پترسون
, يک الکلی که متهم به قتل شد, نمی توانستند چنين نقشی داشته باشند. سوئد قبل از آن که پالمه بميرد و مستقل از او تغيير کرده بود.
پالمه از نظر فرهنگی راديکال بود ولی در سياست داخلی به جناح راست حزب متمايل بود. اوهم با صاحبان صنايع و هم با قدرت های نظامی تفاهم داشت. سياست خارجی او چپ بود . اين مسايل بين المللی بود که باعث شد او به سوسيال دمکراسی بپيوندد و پالمه هرگز در اين حوزه آرام ننشست. او هيچ تفاهمی با کمونيسم و شوروی نداشت و تجاوز به مجارستان، پراگ و افغانستان را محکوم کرد.
ولی پالمه يک همدردی اصيل و واقعی با جهان سوم داشت، جهان سومی که در بعضی از کشورهای آن رهبرانش خود را کمونيست می خواندند. او در سال 1975 از کوبا ديدار کرد و با فيدل کاسترو سيگار برگ کشيد. اين نخستين ديدار يک رهبر غربی از کوبا بود.
پالمه می خواست همه جهان منطقه عاری از سلاح های هسته ای باشد و از حق تعيين سرنوشت همه کشورها دفاع ميکرد. چهار ماه قبل از مرگش او در کارزار بزرگ ANC همراه موزيسين بزرگ سوئدی ميکائل وی و يواکيم توستروم در شهر گوتنبرگ شرکت کرد. اما همزمان او کشوری را اداره می کرد که در آن نام کمونيستها، فعالين صلح و ضد امپرياليست ها را در ليست سياه جمع ميکردند و حتی بعضی از سوسيال دمکرات های راديکال را هم در ليست وارد کرده بودند و پالمه خوب اين واقعيت را ميدانست.
بزرگ ترين نمايش پالمه در صحنه بين المللی وقتی بود که او در 1968 همراه سفير ويتنام در مسکو عليه جنگ ويتنام در تظاهرات شرکت کرد. آمريکا به اين دليل سفير خودش را از سوئد فراخواند.
در کريسمس 1972 پالمه سخنرانی مشهور خود را که به بيانيه آشپزخانه معروف شد ايراد کرد. او در اين سخنرانی نام هانوی را در کنار گوئرنيکا، ليديس و شارپويل گذاشت. پالمه اين سخنرانی درخشان را که توفانی بر پا کرد شخصا نوشت و پيشنهاد متقابل را برای اين که متن ديگری خوانده شود، برای اين رد کرد که خودش متن را بنويسد. اما کسانيکه مقاله پيتر وايس عليه جنگ ويتنام در سال 1966 را خوانده باشند، رد پای آن را در متن پالمه می بينند. احتمالا او تمام شب را در آشپزخانه اش زير نور چراغ بيدار نشسته بود و از ايده های روشنفکران تاثير گرفته بود. تاثير عملی سياست پالمه غير قابل انکار است . نيکسون که معمولا پالمه راthat Swedish asshole می خواند، گزارش گرفت که 2688782 سوئدی زير تومار عليه بمباران های آمريکا را امضا کرده اند.
بادهايی که از چپ و از راست می وزيد پالمه ای را ساخت که ماامروز می شناسيم. هم آن پالمه ای که از آن عصبانی می شويم و هم آن پالمه ای که ستايش می کنيم. راست ها امروز ديگر دليلی ندارد که در مورد پالمه صحبت کنند. و سوسيال دمکرات ها نيز مايل نيستند سياست های او را مورد بحث قرار دهند زيرا او از ايده هايی دفاع می کرد که اين ها حاضر نيستند برای آن بايستند.
تنها بعد از مرگ پالمه بود که چپ به ستايش او پرداخت و متوجه شد او کسی بود که شهامت داشت با زبان روشن از امپرياليسم آمريکا صحبت کند. و اين چيزی است که تنها امروز، در شرايطی که انطباق با قدرت های بزرگ ,واقع گرايی سياسی, خوانده ميشود، ارزش خود را به نمايش می گذارد، و اين چيزی است که می بايست ميراث ما از پالمه باشد.
زهره سحرخيز
12 اسفند 1384
18:55
نظر شما
نام: درخت
|
| ای-میل: |
20:41 17 اسفند 1384
|
فکر می کنم به اندازه کافی در این مورد بحث شد، حال من به اختصار جمع بندی خودم را می نویسم:
من می گویم:
وجود استثمار نیروی کار باید بعنوان امری "معقول"، "منطقی" و "زمینی" پذیرفته شود تا بشود یکقدم در خدمت (خود) بشر برداشت.
شما می گوئید:
"اگر عقل منطقي زميني براي اداره جامعه حاکم شود کم کم استثمار و ديکتاتوري و هر چيز بد ديگري از بين خواهد رفت."
با تشکر
|
نام: افشا
|
| ای-میل: |
11:22 17 اسفند 1384
|
هر کس با حقوق بشر و کاربرد عقل منطقي زميني براي سنجيدن روابط بين افراد و جوامع با همديگر و حل مسايل موجود مخالفت کند تروريست است.
اين شامل کساني است که در زندان ابو غريب و يا زندان اوين مردم را شکنجه کرده اند. هر کس هم مردم را در تنگناقرار دهدو امکان رشد و تعالي انساني را از افراد سلب کند هم بنحوي در آن مسير است.
اما براي حل اين مسايل موجود لازم است که حقوق بشر و عقل منطقي زميني را بکار برد و نه جنگ و خشونت. مثلا افرادي هستند که علم اقتصاد را که ثمره کوشش هاي بشري است را قبول ندارند و اقتصاد را مال خر ميدانند(اشاره به جفنگيات خميني)
و مسايلي را بر خلاف عقل زميني مطرح و انسانها را در تنگنا قرار ميدهند. اگر عقل منطقي زميني براي اداره جامعه حاکم شود کم کم استثمار و ديکتاتوري و هر چيز بد ديگري از بين خواهد رفت.
بشر قرنها با خشونت و جنگ کوشيده است که مسايل خود را حل کند و بجز کشتار و ديکتاتوري هم درو نکرده است.آزمودن راه صلح و دوستي و عقل زميني ضرري بکسي نخواهد زد.
استثمار و ديکتاتوري و خرافات مذهبي با کاربرد حقوق بشر و عقل منطقي بايد از بين برود.
با تشکر از شما. |
نام: درخت
|
| ای-میل: |
00:22 16 اسفند 1384
|
شما می گوئید خوب است که استثمار نباشد و مصوبات حقوق بشر را نقل کرده اید که نشان دهید استثمار را می خواهد لغو کند. خوب است که بر سر لغو استثمار با هم هم نظریم. حال می ماند تعریف استثمار.
از یک مثال روز شروع کنم، قضیه تعریف تروریسم. سیاست مداران و حقوق دانان غرب بدرستی اعمال گروه امثال حماس را تروریستی میدانند اما اعمال اسرائیل را تروریستی نمی دانند. برای همین یک مشکل ایجاد می شود و آن این است که تعریف تروریست چیست. در گفت و شنود میان من و شما هم مسئله کلیدی مفهوم استثمار است. بدینجهت، من با تعریفی که از استثمار دارم، این ماده را میخواهم به حقوق بشر اضافه کنم:
ماده X:
شرایط وجود مالکیت خصوصی و یا دولتی بر وسائل تولید که در آن اکثریت عظیمی از انسانها از وسایل تولید محرومند و فقط ناچار به فروش نیروی کار برای مزد هستند، موجب می شود که کارگر به هر کاری تن در دهد، و مهمتر اینکه ساعاتی از زمان کارش در واقع تن دادن به کار رایگان برای کارفرما می باشد. بدینترتیب سود کلان اجتماعی در دست قشر کارفرمای جامعه جمع می شود درحالیکه متعلق به کارگران است نه کارفرمایان. در شرایط ذکر شده، حقوق انسانها در بهره برداری از کارشان ضایع شده، و بدین ترتیب، ما امضاء کنندگان این مصوبه، اعلام می کنیم که هیچ جای کره زمین نباید شرایطی وجود داشته باشد که در آن مالکیت خصوصی یا دولتی بر ابزار تولید موجب شود که گروهی از انسانها مجبور باشند چاره ای جز کار برای دستمزد نداشته باشند.
حال شما اگر با من بر سر این تعریف از لغو استثمار و دفاع از انسانیت موافق باشید، ما دیگری بر سر این موضوع بحثی نداشته و من حقوق بشر فعلی را کارگر فریبی نخواهم دانست. اگر مخالف باشید داستان دیگری است و نیازمندیم که به مباحث اقتصاد سیاسی رجوع کنیم. اما، اگر عبارت فوق درست باشد، باید قبول کرد که دموکراسی در سرمایه داری در واقع دیکتاتوری برای کارگران است و قوانین حقوق بشر موجود، برای بشر کاملا بشری نیست. البته مخالفت با قوانین حقوق بشر به مفهوم مخالفت با انسانیت و انسانگرائی نیست.
توضیح دهم که من هم مثل شما مخالف دیکتاتوری پرولتاریا به مفهوم ضرب و شتم مخالف عقیدتی و غیره هستم. امیدوارم که شما بگوئید که شما هم مخالف دموکراسی به مفهوم پنهان کردن واقعیات استثماری نیروی کار در جامعه سرمایه داری هستید. من معتقدم سیستم غربی سیاسی-دولتی معروف به دموکراتیک، دیکتاتوری علیه کسانی است که فاقد سرمایه کلان مالی و منقول می باشند، و دموکراسی برای کسانی است که دارای آنند. فکر می کنم همه چیز بستگی به این دارد که تعریف ما از استثمار چه باشد و آیا تعریف فوق روشنگری است و یا فریب کاری.
|
نام: افشا
|
| ای-میل: |
18:21 16 اسفند 1384
|
با تشکر از زحماتي که براي تايپ مطالب کشيده ايد و وقت خود را براي آن گذاشته ايد.
همان گونه که شما و بنده دنبال حق و عدالت هستيم همه افراد بشر هم به عدالت ميانديشند.اگر اين افراد در انتخاب آزاد باشند بطور طبيعي بسوي عدالت و حق جويي خواهند رفت.
تاريخ جنگ هاي بشري بما ميگويد که با جنگ و زورگويي و کشتار نميتوان عدالت و حجق را بر قرار کرد.
عدالت و حق با مذاکره آزاد و تبادل افکار و عقايد حاصل ميشود.
در اين که فعلا طبقاتي طبقات ديگر را استثمار ميکنند شکي نيست و در اين که اين استثمار بايد از بين برود هم شکي نيست.راه حل اين مسئله عبارت از روشنگري و ترويج علمي مطلب در بين آحاد بشريت.
و دموکراسي و حقوق بشر نقطه آغازي براي آن است و اين حرکت در ابتداي راه درازي است که بايد بپيمايد. دموکراسي مسئله و نيازي جهاني است و نميتواند اسير مرز هاي ملي و منافع ملي دولتهاي موجود فعلي باشد. دموکراسي مرز نميشناسد و دموکراسي در پي حل مسايل بشري از طريق احترام به بشر و کاربر عقل منطقي زميني است و هيچ تقدسي در دموکراسي بجز حقوق بشر و احترام به او پذيرفته نيست. من فکر نميکنم از احترام ببشر ديکتاتوري زاده شود.ولي از را هاي ديگر مثل ديکتاتوري پرولتاريا وطن پرستي سياسي و افراطي نژاد پرستي دين پرستي و .....ما به استقار ديکتاتوري خواهيم رسيد. دموکراسي و حقوق بشر ميتواند شروع خوبي براي ادامه ترميم روابط افراد در جامعه و خلق روابط انساني و عدالت خواهانه باشد.
اگر با توسل به دموکراسي فقط ما بتوانيم گفتگو را جايگزين جنگ بکنيم موفقيت بسيار بزرگي خواهد بود.
در مورد حقوق کارگر در اعلاميه جهاني حقوق بشر موادي وجود دارد که ميتواند ما را به سوي احقاق حقوق کارگران رهنمون کند:
ماده23
1.هر كسي حق دارد كار كند و شغل خود را آزادانه برگزيند
و از شرايط عادلانه و مطلوب كار برخوردار باشد
و نيز در برابر بيكاري مورد حمايت واقع شود.
2. هر كس حق دارد بي هيچ گونه تبعيضي در برابر كار مساوي
از دستمزد مساوي برخوردار باشد
3. هر كس كار مي كند حق دارد از دستمزدي عادلانه و مطلوب
برخوردار باشد تا بتواند زندگيي در خور كرامت انساني براي خود و خانواده خود
تامين كند و در صورت لزوم از ديگر وسايل حمايت اجتماعي كمك جويد.
4. هر كس حق دارد براي حفظ منافع خود به تشكيل
اتحاديه هاي صنفي و عضويت در آنها اقدام كند.
ماده 24
هر کسي حق دارد از استراحت و فراقت و از محدوديت
معقول ساعات کار و تعطيلي هاي ادواري
با استفاده از حقوق برخوردار باشد.
ماده 25
1. هر کس حق دارد از سطح زندگي مناسبي براي
تامين بهداشت و رفاه خود و خانواده خود،
از جمله خوراک پوشاک مسکن مراقبت هاي پزشکي
و خدمات اجتماعي لازم، و نيز از حق داشتن تامين در صورت بيکاري
بيماري معلوليت بيوگي سالخوردگي و در ساير موارد که به عللي
خارج از اختيار خود وسايل امرار معاش را از دست داده باشد برخوردار گردد.
2. مادران و کودکان حق دارند از مراقبت ها و کمک هاي
ويژه برخوردار باشند، همه کودکان چه بر اثر پيوند زناشويي
بدنيا آمده باشند و چه غير آن از حمايت اجتماعي يکسان
برخوردار خواهند بود.
ماده 26
هر کسی حق دارد از آموزش بهره مند شود آموزش دست کم
در مراحل ابتدايي و پايه اي رايگان خواهد بود. آموزش ابتدايي
اجباري خواهد بود. آموزش فني و حرفه اي در دسترس عموم قرار خواهد داشت.
و آموزش عالي به يکسان و بر اساس لياقت قابل دسترسي خواهد بود.
2. هدف آموزش رشد کامل شخصيت انساني،
تقويت احترام به حقوق بشر و آزادي هاي بنيادين خواهد بود. آموزش
بايد تفاهم مدارا و دوستی در ميان همه ملت ها و گروه هاي بنیادي و مذهبي را
ترويج کند و به فعاليت هاي (سازمان) ملل متحد در راه حفظ صلح ياري رساند.
3. پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش در مورد
فرزندان خود اولويت خواهد داشت.
|
نام: درخت
|
| ای-میل: |
20:24 15 اسفند 1384
|
دو مسئله
مسئله اول:
من کاملا با این نظز شما که "نه بنام دموکراسي و نه بنام رفع استثمار از جامعه نميتوان حقوق بشر را زير پا گذاشت" موافقم. بهمین دلیل معتقدم رفع استثمار نیروی کار اگر جزء حقوق بشر نباشد حقه بازی است. امروز میدانم جرء آن نیست، پس حقه بازی است. پس محتوی نه فقط دموکراسی بلکه حقوق بشر هم به این بستگی دارد که آیا استثمار نیروی کار را مطرح می کند یا خیر. تا به امروز نه مصوبات حقوق بشر و نه در دموکراسی های موجود، چنین موضوعی به رسمیت شناخته نشده و من خودم را به آنها محدود نمی کنم.
مسئله دوم با یک مقدمه:
شبیه مسئله آزادی زن است. زنان از مردها نمی خواهند حاکمین عادلی باشند. زنان از مردها می خواهند حاکم نباشند. اگر هم مردان توجه نکنند، زنان کار خود را انجام میدهند. مرده ها امروزه محکوم به شکست می باشند. اگر در جامعه نه، در خانه. همین که شما می گوئید: "بايد جامعه امکاناتي داشته باشد که همه مردم را براي رسيدن به خواسته هايشان ياري دهد. مثلا بايد در جامعه اين امکان موجودباشد که فرزندان کارگران هم تحصيلات عاليه داشته باشندو بصرف فرزند کاگر بودن از تحصيل محروم نگردند"، به این مفهوم است که شما قبول کرده اید که در اوضاع کنونی فرزندان سرمایه داران امکان تحصیل دارند و فرزندان کارگران ندارند. پس بخشی از طبقاتی بودن جامعه را و اینکه یک طبقه امکانات زندگی یک طبقه دیگر را می گیرد و در خدمت خود قرار می دهد را قبول دارید. پس اختلاف طبقاتی بروشنی وجود دارد و یک طبقه با استثمار نیروی کار طبقه دیگر و انحصار امکانات اجتماعی فرزندان آنها، یک گروه دیگر را محروم می کند. مثلا در آمریکا، همه آزادند که بروند دانشگاه هاروارد. اما این امکان وجود ندارد که فرزندان کارگران به آن دانشگاه بروند چون مدارس و وضع خانوادگی آنها آموزش پایه ای لازم را فراهم نمی کند و تنها "نابغه های" کارگران، با بورس، به آن دانشگاه می روند، اما در مورد فرزندان سرمایه داران، احتیاج به نابغه بودن نیست – مثل جورج بوش که فارغ التحصیل از مدرسه بازرگانی دانشگاه هاروارد است و کسی تا بحال نگفته او نابغه است.
پس:
مسئله بر سر این نیست که سرمایه داران جامعه سرمایه داری، حاکمین خیری باشند. درست مثل مسئله زنان، که مسئله بر سر برچیدن حاکمیت مرد ها به صرف مرد متولد شدن آنهست نه عادل بودن آنها. در مورد رابطه کار و سرمایه هم همین موقعیت را داریم: مسئله بر سر برچیدن حاکمیت استثمار و حاکمیت استثمارگران بصرف ارث پدری و یا در شرایط مناسب قرار گرفته شدن است. اما شما می خواهید استثمار گر و استثمار شونده را در یک ردیف قرار دهید، و با آنها از لحاظ حقوقی مساوی و یا عادلانه بر خورد کنید و اسم آنرا می گذارید حقوق بشر و دموکراسی. راه حل اجتماعی شما هم این است که استثمار کننده، که قبول کرد ه اید امروز حاکم است، حاکم خیری باشد و امکان تحصیل و مساوات بوجود آورد. کارگران اگر خود را به خیر خواهی سرمایه داران انسان دوست محدود کنند، و کارگر تحصیل کرده تری باشند، سود بیشتر تولید می کنند و بیشتر استثمار می شوند.
سرآخر:
از فردریک دوگلاس، یکی از رهبران مبارزات الغای برده داری در آمریکا، می گویند که می گفت: وقتی خانه ارباب آتش می گیرد، برد ه های خدمت کار خانه فریاد می زنند آب .. آب..، بر ده های مزرعه فریاد می زنند نفت .. نفت. اگر دموکراسی و حقوق بشر جهت گیری اصلی اش بطور روشن و عیانی الغای کار مزدوری و بردگی مزد باشد، من و شما احتیاج به بحث نخواهیم داشت و کارگران صدا نمی کنند نفت نفت. حال شما اگر می خواهید منو "افشا" کنید، بکنید، اما فکر می کنم با نظر شما باید بگوئیم آب..آب. مسئله این است که حقوق بشر و دموکراسی به خودی خود و بدون محتوی انسانی آن، که آزادی انسان کارگر از استثمار نیروی کار در کار مزدی است، بی ارزش می باشد.
|
نام: افشا
|
| ای-میل: |
13:39 15 اسفند 1384
|
نه بنام دموکراسي و نه بنام رفع استثمار از جامعه نميتوان حقوق بشر را زير پا گذاشت.
هر انساني در جامعه اعم از کارگر و سرمايه دار حق اظهار نظر براي اداره جامعه دارد.نميتوان سرمايه دار را بنا به اين که عمل او استثمار مردم است از حقوق بشري محروم کرد.البته که سرمايه دار هم حق ندارد کارگران را استثمار کند.بنابراين بايد چامعه امکاناتي داشته باشد که همه مردم را براي رسيدن به خواسته هايشان ياري دهد. مثلا بايد در جامعه اين امکان موجودباشد که فرزندان کارگران هم تحصيلات عاليه داشته باشندو بصرف فرزند کاگر بودن از تحصيل محروم نگردند.يعني در يک جامعه دموکراتيک لازم است هيچ انساني از رشد باز نماند(نه فقط تحصيل بلکه در تمام جنبه ها) که اينرشد افراد نياز به دارايي و امکانات در جامعه دارد و کساني که اين دارايي و امکانات را فراهم ميکنند بايد محترم شمرده شوند.
البته اين درست نيست که کسي آن قدر قدرت مالي داشته باشد که تا هفت پشتش نيازي بکارکردن نداشته باشد و ديگري از گرسنگي بميرد.
هر پديده اي و مکتبي که عقل منطقي و حقوق بشر را نفي کندداراي کارکرد مذهبي خواهد بود و در نهايت به سلب حقوق مردم منجر خواهد شد.
وطن پرستي شاهان پهلوي که هر دو با کمک بيگانه بقدرت رسيدند(کودتاي انگليسي 1299و کودتاي انگليسي آمريکايي1332يعني وطن پرستي = بخوانيد نوکر بيگانه) عين دين پرستي است که در سايه آن قدرت خود را حفظ کردند و مخالفان خود را بي وطن و خرابکار ناميدند وطن پرستي آنان مثل اسلام ملايان بود که فقط وسيله اي براي حفظ قدرتشان است.ما مواردي را سراغ داريم که پدر فرزندش را در راه نقدس آن وطن پرستي لو داده است زيرا فرزند در تشکيلات ضد سلطنت عضويت داشته است و در مورد ملايان هم اين را ديده ايم.اين لو دادنها منجر بمرگ شده اند.
ديکتاتوري حکومت هاي کمونيستي هم در سايه کاربرد ديني (تقدس پرولتاريا و حکومت ديکتاتوريش) فقط وسيله اي براي حفظ قدرت حاکمان بوده است
|
نام: درخت
|
| ای-میل: |
03:32 15 اسفند 1384
|
مسئله اکثریت و اقلیت نیست، مسئله استثمار نیروی کار است. قبل از اینکه به دموکراسی فکر کرد باید به این فکر کرد که این دموکراسی برای واقعیت استثماری جامعه چکار می خواهد بکند. آیا می خواهد آنرا نادیده بگیرد، مثل غرب، و یا اینکه می خواهد آنرا در خدمت برچیدن آن قرار دهد.
دموکراسی برای کارگر، دیکتاتوری برای سرمایه دار است، دیکتاتوری برای سرمایه دار، دموکراسی برای کارگر. برای این موضوع تئوری وجود دارد، اما بدون تئوری هم بخوبی روشن است . لااقل کارگران آن را می توانند درک کنند چون در درک آن منافع دارند. اما رفع استثمار بنظر می آید مسئله دموکراسی/دیکتاتوری را منتفی کند چون بیشتر منازعاتی که مسئله دموکراسی/دیکتاتوری را طرح می کند از استثمار بیرون می زند.
مشکل من با دیکتاتوری پرولتازیا در شوروی سابق این است که این دیکتاتوری، دیکتاتوری علیه کارگران بود. بسیاری از سوسیالیستهای غربی، چه مارکسیست و چه غیر مارکسیست، چندین دهه می باشد که این موضوع را توضیح داد ه اند و تاریخ نشان داد که آنها درست می گویند. شوروی دیکتاتوری یک حزب بود که کارگران را مجبور می کرد فقط کار کنند.
مسئله اصلی انسان کماکان مسئله استثمار است نه دموکراسی، و محتوی دموکراسی و دیکتاتوری را برخورد به استثمار تعیین می کند. البته قبول این موضوع به شما بستگی دارد و من اصراری بر آن ندارم. اگر واقعیت استثماری جامعه را از بین نبریم، در دور باطل جنگ و نفرت و استعمار و سایر مسائل حاد اجتماعی و فردی در جا می زنیم. در جامعه استثماری حتی زندگی سرمایه داران ثبات ندارد و کارگران بطور خود بخودی خواب خوش آنها را خراب می کنند. پس ابتدا نیاز به رفع استثمار باید طرح شود و بعد به مسئله دموکراسی فکر شود، در غیر اینصورت، دموکراسی خواهی می تواند مثل مثال سیاست مداران آمریکا ، عوام فریبی باشد.
|
نام: افشا
|
| ای-میل: |
13:49 14 اسفند 1384
|
در دموکراسي ما استبداد نداريمو دموکراسي برابر با حکومت استبدادي اکثريت نيست.اکثريت فقط براي دوره محدود قانوني(مورد توافق جامعه و همه مردم) قدرت سياسي را در اختيار دارد. اين قدرت سياسي نميتواند حقوق اوليه مردمرا (حقوق بشر سازمان ملل مورد نظر است) از بين ببرد و بنام هر گونه تقدسي آن ضايع کند.
اين که گفته ميشود اکثريت جامعه را دهقانان و کارگران ميسازنند و آنان حق دارند ديکتاتوري پرولتاريا ايجاد کنند بر ضد دموکراسي است.
بر طبق عقل زميني ديکتاتوري در جامعه غلط است و استثمار مردم از سوي هر کسي هم باشد لغط است و باز توليد فقر و نابرابري بر طبق عقل زميني نبايد موجود باشدو بر طبق همين عقل زميني از انگيزه کار و زحمت افراد براي منافع بيشتر اقتصادي نبايد جلوگيري کرد. |
نام: درخت
|
| ای-میل: |
23:09 13 اسفند 1384
|
فرمول بندی شما بسیار انسانی است: "...حقوق بشر و عقل منطقي زميني..." و حتی مفهوم "دموکراسی بپایان نرسیده". ولی من معتقدم دموکراسی بپایان نمی رسد، مگر آنکه از "در ورودی کارخانه" عبور کند، یعنی اینکه، در "حقوق بشر" این رفتار و کردار و سنت زشت که استثمار نیروی کار توسط سرمایه نام دارد، علیه بشریت اعلام شود. بر طبق حقوق بشر برده داری ممنوع است اما رابطه میان کار و سرمایه بر اساس بردگی نیروی کار نیست. من فکر می کنم بیان استثمار نیروی کار خود "عقل منطقی زمینی" است.
اگر ما همه را صرفا به حقوق بشر دعوت کنیم اما محتوی استثماری جامعه را آشکار نکنیم، در واقع می گوئیم اگر همه بر طبق حقوق بشر زندگی کنند همه چیز درست می شود. ساختمان این استدلال در واقع جمهوری اسلامی را هم تبرعه می کند چون آنها هم می گویند اگر همه مسلمان شوند و آنرا خوب رعایت کنند صلح و رفاه از طریق خمس و ذکات بر جامعه حاکم می شود. با همین ساختمان استدلالی، شما می گوئید با رعایت حقوق بشر و تنبیه مخالفان آن، که البته به دولت مرکزی دموکراتیک نیاز دارد، عدل و برابری بر جامعه حاکم می شود.
اما من فکر می کنم مسئله ما این نیست که یک عده قوانین اسلام و یا مسیحیت ویا صهیونیسم و یا شکل سکولار آن ،حقوق بشر، را رعایت نمی کنند. من فکر می کنم، چون حقیقت استثماری جوامع امروزی پنهان می باشد، انسانها، چه کارگر و چه سرمایه دار، چاره ای جز عدم رعایت آنها را ندارند.
اگر توجه کنید، استدلال شما همیشه یک قدرت مرکزی را ضروری می کند تا این حقوق بشر را تضمین کند - که شما آنرا دولت دموکراتیک می دانید. ولی برای کسانی که ملزومات بهره گیری نیروی کار و یا بهره دهی نیروی کار مشکل و دردسر روزمره می شود، دولت "دموکراتیک"، دولت غیر دموکراتیک، بی تفاوت به زندگی واقعی و بسیار تجریدی می نماید. برای همین نقض قوانین آن یک مصلحت عملی می شود و هم دولتهای اسلامی و هم دولتهای دموکراتیک (در گذشته دولتهای مرکزی معروف به کمونیستی) قوانین خودشان را زیر پا می گذارند و از آن قوانین، در زندگی واقعی و روزمره، فقط یک ورق کاغد می ماند.
به علت فوق، من راه خروج را تجدید سازماندهی جامعه بر اساس کنترل محیط کار توسط کارگران می دانم نه ایجاد دولتهای مرکزی ضامن "آزادی". این موضوع البته مشکلات خودش را دارد اما لااقل دو چیز در آن وجود دارد: 1- برسمیت شناخته شده که سیستم اجتماعی محتوی استثماری دارد، 2 - کارگران بطور مستقیم در سرنوشت خود شرکت می کنند نه از طریق نمایندگانی که وقتی از آنها جدا شدند خدا میداند در روز چند تا پیشنهاد رشوه در دفتر کنگره ملی خواهند گرفت.
|
نام:
|
| ای-میل: |
19:27 13 اسفند 1384
|
فرمول بندی شما بسیار انسانی است: "...حقوق بشر و عقل منطقي زميني..." و حتی مفهوم "دموکراسی بپایان نرسیده". ولی من معتقدم دموکراسی بپایان نمی رسد، مگر آنکه از "در ورودی کارخانه" عبور کند، یعنی اینکه، در "حقوق بشر" این رفتار و کردار و سنت زشت که استثمار نیروی کار توسط سرمایه نام دارد، علیه بشریت اعلام شود. بر طبق حقوق بشر برده داری ممنوع است اما رابطه میان کار و سرمایه بر اساس بردگی نیروی کار نیست. من فکر می کنم بیان استثمار نیروی کار خود "عقل منطقی زمینی" است.
اگر ما همه را صرفا به حقوق بشر دعوت کنیم اما محتوی استثماری جامعه را آشکار نکنیم، در واقع می گوئیم اگر همه بر طبق حقوق بشر زندگی کنند همه چیز درست می شود. ساختمان این استدلال در واقع جمهوری اسلامی را هم تبرعه می کند چون آنها هم می گویند اگر همه مسلمان شوند و آنرا خوب رعایت کنند صلح و رفاه از طریق خمس و ذکات بر جامعه حاکم می شود. با همین ساختمان استدلالی، شما می گوئید با رعایت حقوق بشر و تنبیه مخالفان آن، که البته به دولت مرکزی دموکراتیک نیاز دارد، عدل و برابری بر جامعه حاکم می شود.
اما من فکر می کنم مسئله ما این نیست که یک عده قوانین اسلام و یا مسیحیت ویا صهیونیسم و یا شکل سکولار آن ،حقوق بشر، را رعایت نمی کنند. من فکر می کنم، چون حقیقت استثماری جوامع امروزی پنهان می باشد، انسانها، چه کارگر و چه سرمایه دار، چاره ای جز عدم رعایت آنها را ندارند.
اگر توجه کنید، استدلال شما همیشه یک قدرت مرکزی را ضروری می کند تا این حقوق بشر را تضمین کند - که شما آنرا دولت دموکراتیک می دانید. ولی برای کسانی که ملزومات بهره گیری نیروی کار و یا بهره دهی نیروی کار مشکل و دردسر روزمره می شود، دولت "دموکراتیک"، دولت غیر دموکراتیک، بی تفاوت به زندگی واقعی و بسیار تجریدی می نماید. برای همین نقض قوانین آن یک مصلحت عملی می شود و هم دولتهای اسلامی و هم دولتهای دموکراتیک (در گذشته دولتهای مرکزی معروف به کمونیستی) قوانین خودشان را زیر پا می گذارند و از آن قوانین، در زندگی واقعی و روزمره، فقط یک ورق کاغد می ماند.
به علت فوق، من راه خروج را تجدید سازماندهی جامعه بر اساس کنترل محیط کار توسط کارگران می دانم نه ایجاد دولتهای مرکزی ضامن "آزادی". این موضوع البته مشکلات خودش را دارد اما لااقل دو چیز در آن وجود دارد: 1- برسمیت شناخته شده که سیستم اجتماعی محتوی استثماری دارد، 2 - کارگران بطور مستقیم در سرنوشت خود شرکت می کنند نه از طریق نمایندگانی که وقتی از آنها جدا شدند خدا میداند در روز چند تا پیشنهاد رشوه در دفتر کنگره ملی خواهند گرفت.
|
نام: درخت
|
| ای-میل: |
15:54 13 اسفند 1384
|
در نوشته پائین ،بجای ارسطو، باید باشد سقراط. من اسم ایندو را همیشه قاطی می کنم، ببخشید! |
نام: افشا
|
| ای-میل: |
15:54 13 اسفند 1384
|
دموکراسي بر اساس حقوق بشر و عقل منطقي زميني استوار است.
هر عملي از سوي هر کسي که با اين اساس دو گانه دموکراسي را رعايت نکند ضد دموکراسي است.
رشد دموکراسي بپايان نرسيده است و عمل دولتها و مردمان غربي را نميتوان مساوي با دموکراسي گرفت.
در نوشته خواننده محترم (جناب درخت) اين موضوع را ممکن است بر داشت کرد.
ما با توسل به حقوق بشر و ملاک قرار دادن عقل منطقي زميني ما بين خود و حکومت ميتوانيم مسايل خود را حل کنيم.
هر عقيده اي که مخالفت با حقوق بشر و عقل منطقي دارد تا زماني که مخالفت عملي با دموکراسي ندارد عقيده شخصي است البته لازم استعقايد شخصي غالط هم افشا شود ولي در زماني که آن عقايد علط ضد دموکراسي قدرت سياسي را تصاحب کند بايد با آن جنگيد( مثل همين حکومت آخوندها) تا دموکراسي را زنده کرد.
امروز دموکراسي موانع خود را دارد و کساني که در پي ايجاد جامعه دموکراتيک هستند لازم است براي بر پايي آن اقدام کنند.
راه پيمايي هاي ضد جنگ عراق که افشاگر مطامع جنگ افروزان بودند نمونه هايي از اين حرکات براي بر پايي دموکراسي است.اين راه پيمايي ها نه بر اساس منافع ملي که بر پايه منش انساني(حقوق بشر) و عقل گرايي بوده است. |
نام: درخت
|
| ای-میل: |
02:09 13 اسفند 1384
|
هواداران دموکراسی به این سئوال پالمه: " ... من نميدانم چرا دمکراسی درست دم در ورودی کارخانه بايد متوقف شود..." باید خوب فکر کنند. تعمق در این موضوع تناقض ذاتی جامعه سرمایه داری پیشرفته غرب را برملا می کند و نشان می دهد که چطور سرمایه داری غرب قادر است همراه با دموکراسی خود در عین حال بغایت دیکتاتور و بنیادگرا باشد. این موضوع، بحث داغ روشنگران (عمدتا سوسیالیستهای مارکسیست و غیر مارکسیست و آنارشیست) نیمه دوم قرن نوزدهم بود و موجب آثار تاریخی و نظری مهمی شد که ما امروز تازه داریم به اهمیت واقعی آن پی می بریم، مخصوصا با سقوط کمونیسم دروغین و ظهور چهره کریه سرمایه داری جنگ طلب، سلطه جو و انحصار کر در اشکال مذهبی و غیر مذهبی.
خیلی جالب است که ارسطو بیشتر از دو هزار سال پیش منطق صوری را فرموله کرد اما چهل پنجاه سال بیش نیست که ما آنرا برای ابداع کامپیو تر بکار می بریم. حال کی بحثهای نیمه دوم قرن نوزدهم در مورد دموکراسی و کارگر خوب در مغز استخوان ما ریشه بدواند، معلوم نیست. دو هزار سال دیگه؟ یا اینکه سرعت تحولات بیشتر شده؟!
نکته دیگر اینکه چطور دموکراسی غرب همیشه نتیجه اش ترور شخصیت هاست: در اینجا پالمه، در تاریخ: ارسطو، جان لنون، دکتر مارتین لوتر کینگ، ملکوم اکس، گاندی، آلنده - البته بقیه تبعیدی ها و آواره ها به کنار. آیا ایران هم نیازمند دموکراسی شبیه غرب است که بعد شخصیت های جدید آن هم ترور شوند؟ ما در حال حاضر تجربه دکتر مصدق را هم با خود داریم. هر چند دیکتاتوری یک مرض است، اما بنظر نمی آید دموکراسی داروی درمان آن است، مخصوصا آنکه به زیبائی گفته شد "در وروردی کارخانه" حد آن است. شاید ما در فرمالیسم دموکراسی/دیکتاتوری سرگردانیم؟ من فکر من کنم سرگردانیم.
این موضوع شبیه شعار سرنگونی در اپوزیسیون است. چون رژیم جنایت کرده باید سرنگون شود. خوب همه رژیمها جنایت کرد ه اند و بعضی ها دموکرات تر ولی جنایت پیشه تر اند. ولی اپوزیسیون نمی خواهد که وارد این دایالوگ شود که خودش برای جنایت کار نشدن چه عرضه ای دارد. آری دموکراسی خوب است اما ما هم باید با دموکراسی پیشرفت کنیم که امپریالیست بشویم؟ میشود هم دموکرات بود هم امپریالیست؟ بحث نکنیم که امپریالیست نباید باشیم، و اگر مثل غرب امپریالیست شدیم اما دموکراتیک بودیم کافی است؟ آیا ظاهر دموکراتیک غرب از طریق سرمایه داری انحصاری جهانی حفظ نمی شود؟ آیا درشرایط بحران اقتصادی حاد، دموکراسی غرب فاشیست نمی شود؟ لااقل میدانیم پس از واقعه 11 سپتامبر 2001، آمریکا تمام قوانین حقوقی مربوط به بازداشتهای مجرمین سیاسی مربوط به واقعه را مثل جمهوری اسلامی زیر پا گذاشت. چطور حالا ما از جمهوری اسلامی انتظار داریم که زمانی که از درون و بیرون تحت نشانه تفنگ مخالفین است، برخورد مدنی داشته باشد؟ اگر رژیمهای دموکراتیک از درون مورد تعرض سرنگونی قرار بگیرند برای پیشگیری از سقوط، رعایت حقوق مدنی را خواهند کرد؟ لااقل مارکسیستها به ما جواب میدهند خیر، چون به قتل رساندن روزا کوگزامبورک و یارانش پس از ربوده شدن برای دولت آلمان اهمیت زیادی داشت و ضربه مهلک و تاریخی به کمونیستهای آلمان زد – کسانی که خودشان برعکس بلشویکها به دموکراسی غرب و یا لاقل آزادی احزاب اعتقاد داشتند. . مثالهای فراوانی برای نشان دادن این حقیقت پنهان سرکوب و تحمیق در دموکراسی غرب وجود دارد.
من فکر می کنم اپوزیسیون ایران و حتی کل انسانگراها و هواداران زحمتکشان در دنیا باید تامل بیشتر کرده و صبور تر بوده و در مورد کلیشه ها بیشتر فکر کنند. منظور من از سئوالات فوق توجیه وجود جمهوری اسلامی و رژیمهای دنیا نیست. منظور من این است که با فکر کردن به این سئولات به آنچه که انسان و زحمتکشان به آن نیازمندند نزدیک تر شویم و راه حلهای استاندارد را بدون تجربیات تاریخی پشت آن نپذیریم. کافی نیست که جنایات را محکوم کرده و اعلام همبستگی و هواداری با اقشار و طبقات خود کنیم. هر چند طرح سئوال راه حل نیست، اما راه حل بدون دیالوگ (بحث و شنود) در ذهن شکل نمی آید. ما نه تنها در درون اپوریسیون دیالوگ نداریم، بلکه به وجود دیالوگ، در زندگی خصوصی با اعضای خانواده خود، دوستان و آشنایان و با تود های مردم، اعتقاد نداریم. ما خود دیکتاتورهای کوچکیم. خرد با شناخت این تفاوت را دارد که خرد تجرید نیست، بلکه زنده و جاری است.
با تشکر از چاپ این نوشته. اطلاعات من در مورد سوسیال دموکراسی سوئد قبل از این مقاله تقریبا صفر بود.
با تشکر
درخت
|
نام:
|
| ای-میل: |
19:09 12 اسفند 1384
|
نوشته بسيار جالبي است . |
بازگشت
|