www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار

خدای من خوب است، خدای بن لادن بد

هارولد پینتر با دو تن از بازیگران فرانسوی خاکستر به خاکستر . نمایشی که خشونت نهفته در ژرفای جامعه بر زن را می شکافد

http://www.roshangari.net/
روشنگری: هارولد پينتر بيمار و در بيمارستان بستری است و نمی تواند برای دريافت جايزه نوبل ادبيات که امسال به او داده شده، در مراسم حضور پيدا کند. ولی سخنرانی خود را در يک نوار ويديويی ضبط کرده که روز 7 دسامبر در مراسم مقدماتی در آکادمی نوبل به نمايش گذاشته شد. پينتر در اين سخنرانی نخست شاخه های مختلف نمايشنامه نويسی: درام، نمايش سياسی و طنز سياسی را با مثال هايی از نمايش های خود شرح ميدهد. در همه آن ها جستجوی حقيقت مساله اصلی است، حقايقی که لغزنده تر از آن هستند که دست يافتنی باشند. اما نمايش سياستمداران هيچ ربطی به هيچ يک از اين شاخه ها ندارد. از نوع ديگری است ...
آنچه می خوانيد چکيده کوتاهی از سخنرانی است که به شيوه تند نويسی ترجمه و خلاصه شده است. متن اصلی سخنرانی هنرمندانه و با ظرافت خاصی تنظيم شده که متاسفانه در اين چکيده ی شتاب زده قربانی شده است. با اينکه در فاصله کوتاهی که از انتشار سخنرانی ميگذرد، انتقاد های کوبنده او عليه دولت های بوش و بلر و جنگ مرتب در رسانه های جهان بازتاب يافت، ولی خطر سرخی که سخنرانی را از ابتدا تا انتها به هم وصل می کند يادآوری ماموريت قلم است و کسی که قلم را در دست می گيرد، حتی اگر آن کس کارمندی باشد که سخنرانی بوش را می نويسد.

گاهی آينه را بايد شکست
هنر، حقيقت و سياست
متن سخنرانی هارولد پينتر به مناسبت اهدای جايزه نوبل ادبيات به او

در 1958 نوشتم:
,خط فاصل قاطعی بين آن چه واقعی است و آن چه غير واقعی است، بين حقيقت و دروغ وجود ندارد. ضروری نيست چيزی يا درست و يا نادرست باشد، ميتواند هم درست و هم نادرست باشد,

من هنوز باور دارم اين نظر درست است و هنوز بر مبنای آن ميتوان از راه هنر به کشف حقيقت پرداخت. بنابراين به عنوان يک نويسنده بر اين نظر ايستاده ام ولی به عنوان يک شهروند نه. به عنوان يک شهروند بايد بپرسم: حقيقت چيست؟، دروغ کدام است؟

حقيقت در درام گريزنده است. شما هرگز نمی توانيد آن را بطور کامل دريابيد، ولی از جستجوی آن گريزی نيست. جستجو مشخصا انگيزه اين تلاش است. جستجو وظيفه شماست. بيشتر اوقات از روی حقيقت در تاريکی سکندری می خوريد، با آن تصادم می کنيد، يا فقط تصوير يا انگاره ای به نظرتان می آيد به حقيقت ارتباط دارد، و بيشتر از آن اغلب حتی تشخيص نمی دهيد که با حقيقت برخورد کرده ايد. ولی حقيقت بزرگ اين است که در درام چيزی به نام حقيقت واحد وجود ندارد. حقايق متعدد وجود دارند. اين حقايق به چالش با يکديگر بر می خيزند، در هم فرو می روند، يک ديگر را بازتاب می دهند، يک ديگر را ناديده می گيرند، يک ديگر رابه استهزاء می کشند، به هم ديگر پيوسته اند. گاهی فکر می کنيد حقيقت يک لحظه در دست شماست، بعد از دستان می گريزد و گم می شود.

اغلب از من می پرسند نمايشنامه ات پيرامون چيست. من نمی توانم بگويم. هرگز نمی توانم کارهايم را جمع بندی کنم، به جز اين که بگويم اين چيزی است که اتفاق افتاد. اين است چيزی که گفتند، و اين است کاری که انجام دادند.

بيشتر نمايشنامه ها با يک خط، يک کلمه، يک تصوير متولد می شوند. به دنبال کلمه معمولا بطور بلافصل يک تصوير ميايد....

اما هم چنانکه گفتم [ در درام] جستجو برای حقيقت هرگز متوقف نمی شود. نمی توان آن را تعطيل کرد. نمی توان آن را به تاخير انداخت. بايد با آن روبرو شد. درست همانجا، در مرکز صحنه.

تئاترسياسی تماما از نوعی ديگر است. از موعظه بايد به هر قيمتی خودداری کرد. نگاه عينی نگر اساسی است. به کاراکترها بايد اجازه داد در هوای خود نفس بکشند. نويسنده نمی تواند آن ها را طوری تعريف يا محدود کند که با سليقه يا نظر يا پيشداوری خود او جور در بيايند. نويسنده بايد آماده باشد کاراکترها را اززوايای متفاوت بگيرد، در گسترده ترين شعاع نظری و گاه شايد آن ها را غافلگير کند، معهذا هرگز نمی گذارد آن ها به هر راهی که دل شان می خواهد بروند. اين کار هميشه ممکن نيست.

طنز سياسی البته پای بند هيچيک از اين نقطه نظر ها نيست، در واقع درست برعکس آن است و کارکرد درست آن هم اين است.

من در نمايشنامه ميهمانی جشن تولد گذاشتم طيفی از چشم اندازها در جنگل متراکمی از احتمالات ممکن بازی کنند، تا سرانجام يکی از آن ها که بر ديگر چشم اندازها غلبه کرد در مرکز قرار گرفت.

در زبان کوهستان وانمود کردم چنين عرصه عمل گسترده ای وجود ندارد. نمايشنامه خشن، کوتاه و زشت باقی ماند. ولی سربازان نمايش کمی هم سرخوشی داشتند. بعضی ها فراموش می کنند شکنجه کنندگان هم خسته ميشوند. آن ها احتياج به کمی شادی دارند تا روحيه خود را بالا نگه دارند. قضايای ابوغريب اين را تصديق می کند. زبان کوهستان فقط 20 دقيقه است، ولی ميتواند ساعت ها و ساعت ها، دو باره و دوباره، تکرار شود، بار ديگر و بارديگر، دو باره و دوباره ساعت ها و ساعت ها.

از طرف ديگر " خاکستر به خاکستر"، به گمان من در مکانی زير آب اتفاق می افتد. زنی در حال غرق شدن دستش را از ميان موج ها دراز می کند، در حالی که در اعماق فرو می رود و از نظر نا پديد می شود می خواهد دستش به ديگران برسد، ولی کسی را آن جا پيدا نمی کند، نه در بالا و نه در زير آب. فقط سايه ها ، پژواک ها، شناور، زن، پيکره ای در حال غرق شدن، زنی ناتوان که نميتواند از سرنوشتی بگريزد که به نظر می آمد فقط ديگران به آن محکوم می شوند.
ولی همانطور که آن ها مرده اند، او نيز بايد بميرد.

زبان سياسی که توسط سياستمداران ما برگزيده ميشود خطر پذيرش هيچيک از قلمروهای فوق را تقبل نمی کند، زيرا بيشتر سياستمداران ما بر اساس شواهدی که در دست داريم نه به حقيقت بلکه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند. برای حفظ قدرت مردم بايد در بی خبری بمانند، بايد در بی خبری از حقيقت زندگی کنند، حتی از حقيقت زندگی خودشان بی خبر بمانند. به همين جهت آن چه ما را احاطه کرده است پرده بزرگی است از دروغ که آن را به ما می خورانند.

همانطور که فرد به فرد آدم ها دراين جا ميدانند، توجيه حمله به عراق اين بود که صدام حسين در مقياس خطرناکی سلاح کشتار جمعی دارد، که تعدادی از آن ها ميتواند در عرض 45 دقيقه آتش شود و انهدام وحشت انگيزی به بار آورد. اين حقيقت نداشت. به ما گفتند عراق با القاعده رابطه دارد و شريک جرم آن در جنايت عظيم 11 سپتامبر است. به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نبود. به ما گفته شد عراق امنيت جهان را تهديد می کند. به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نداشت.

حقيقت به طور کامل متفاوت است. حقيقت به درکی که ايالات متحده از نقش خود در جهان دارد مربوط است و به شيوه ای که اين نقش را تحقق می بخشد...

قبل از اين که به زمان حاضر برگردم،می خواهم به گذشته نزديک نگاهی بيندازيم، به سياست خارجی ايالات متحده بعد از جنگ دوم.به باور من ما ناگزيريم اين دوره را تا حدی که مجال آن در اين جا هست مورد موشکافی قرار بدهيم.

همه ميدانند در اتحاد شوروی و سراسر اروپای شرقی در دوران بعد از جنگ چه روی داد: خشونت سيستماتيک، جنايات گسترده، سرکوب خشن تفکر مستقل. همه اين ها به طور کامل ثبت و مستند شده است.

ولی جنايات آمريکا در همان دوره فقط بطور سطحی ثبت شده، چه رسد به برسميت شناختن آن ها، بگذريم از پذيرش نفس جنايت بودن آن ها. من فکر می کنم اين مساله بايد مورد توجه قرار بگيرد. اين حقيقت نقش مهمی در رسيدن ما به وضعيت کنونی دارد. کارهايی که ايالات متحده در سراسر جهان انجام داده است، نشان ميدهد اين کشوراگرچه، به خاطر وجود اتحاد شوروی محدوديت ها يی داشت، به اين نتيجه رسيده بود که کارت سفيد دارد که هرکاری که دلش می خواهد بکند.

حمله مستقيم به واقع هرگز روش مورد علاقه آمريکا نبود. عمدتا چيزی را ترجيح ميداد که ,درگيری کم شتاب, خوانده شده است. درگيری کم شتاب به اين معناست که هزارها نفر بميرند، اما کندتر از وقتی که يک بمب بر سرشان رها کنيد. به معنای آن است که قلب يک کشور را به عفونت بيالاييد، به اين معناست که شما يک نطفه بدخيم بکاريد و به تماشای آن بنشينيد که غده عفونی شکوفا شد. به اين معناست که کمر مردم را تا می کنيد، يا آن هارا تا سرحد مرگ می زنيد، در حالی که دوستان خود شما، نظاميان و شرکت های بزرگ راحت در قدرت نشسته اند، و شما جلوی دوربين می رويد و ميگوييد دموکراسی استقرار يافت. اين عملکرد عمومی سياست خارجی ايالات متحده در دوره ای بود که من به آن اشاره کردم.

تراژدی نيکاراگوا يک مورد فوق العاده قابل توجه است. من آن را بر می گزينم چون بطور نمونه وار نظر آمريکا را نسبت به نقش خودش آن موقع و اکنون نشان ميدهد.

من در جلسه ای در سفارت آمريا در لندن در اواخر سال های 1980 حاضر بودم.
کنگره ايالات متحده قرار بود در مورد پرداخت پول بيشتر به کنترا ها در کارزارشان عليه دولت نيکاراگوا تصميم بگيرد. من عضو هياتی بودم که از نمايندگی نيکاراگوا را داشت، ولی مهم ترين عضو هيات پدر جان متکاف بود. رئيس هيات نمايندگی آمريکا ريموند سايتز ,آن موقع معاون سفير و بعد سفير, آمريکا بود. پدر متکاف گفت ,عاليجناب، من مسوول يک حوزه کوچک در شمال نيکاراگوا هستم. اعضای گروه من يک مدرسه، يک درمانگاه ، يک مرکز فرهنگی ساختند. ما در صلح و آرامش زندگی می کرديم. چند ماه قبل نيروهای کنترا به حوزه ما حمله کردند. آن ها همه چيز را ويران کردند: مدرسه، درمانگاه،مرکز فرهنگی. آن ها به پرستاران و آموزگاران تجاوز کردند. دکتر ها را به وحشيانه ترين شکل به قتل رساندند. رفتار آن ها سبعانه بود. خواهش ميکنم از دولت آمريکا بخواهيد به اين عمليات تروريستی تکان دهنده کمک نکند.

ريمود سيتز معروف بود به اين که مردی معقول، مسوول و پيچيده است. او در محافل ديپلماتيک اعتبار زيادی داشت. او گوش داد، مکث کرد و سپس با نوعی متانت شروع به صحبت کرد. گفت : ,پدر. اجازه بدهيد به شما يک چيز را بگويم. در جنگ هميشه مردم بی گناه رنج می برند., سکوت سردی برقرار شد. ما به او خيره شده بوديم. او هيچ واکنشی نشان نمی داد.

به واقع که مردم بی گناه هميشه رنج می برند.

سرانجام کسی گفت ,ولی در اين مورد ,مردم بی گناه , قربانيان جنايات وحشت انگيزی هستند که به يارانه حکومت شما و بسياری ديگر وابسته اند. اگر کنگره به کنتراها پول بيشتر ی بدهد اين جنايات گسترده تر خواهد شد. آيا قضيه اين نيست؟ آيا دولت شما مسوول حمايت از جنايات و ويرانی هايی که بر شهروندان يک دولت مستقل تحميل می شود نيست؟,

سيتزتاثير ناپذير بود. او گفت: ,من فکر نمی کنم واقعيات نظر شما را تاييد کند.,

وقتی داشتيم سفارت را ترک می کرديم يکی از کارکنان سفارت به من گفت من
ازنمايشنامه های شما لذت می برم. من پاسخ ندادم.

بايد سخنان رئيس جمهور وقت آمريکا را به ياد شما بياورم که گفت:,کنترا ها معادل اخلاقی Founding Fathers ما هستند.,

ايالات متحده ديکتاتوری خشن سوموزا در نيکاراگوا را بيش از 40 سال مورد حمايت قرارداد. مردم نيکاراگوا به رهبری سانديست ها رژيم را در يک انقلاب درخشان توده ای در سال 1979 سرنگون کردند.
ساندينيست ها کامل نبودند. آن ها هم ازخيره سری سهم خودشان را داشتند و فلسفه سياسی آن ها عناصر متناقضی را دربرداشت. ولی آن ها هوشمند، معقول و متمدن بودند. آن ها يک جامعه با ثبات، شريف و پلوراليستی را پی ريزی کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. صدها هزار دهقان فقر زده را از مرگ نجات دادند. به بيش از 100000 خانواده زمين داده شد. دوهزار مدرسه ساختند. يک کارزار مبارزه با بيسوادی قابل ستايش به راه انداختند که بيسوادی رادر کشور به کمتر از يک در هفت تقليل داد. آموزش و بهداشت رايگان را برقرار کردند. مرگ و مير نوزادان را يک سوم تقليل دادند. فلج اطفال ريشه کن شد.

ايالات متحده همه اين دستاوردها را به عنوان سرکوب مارکسيستی لنينيستی محکوم کرد. از ديد ايالات متحده اين يک سرمشق خطرناک بود. اگر به نيکاراگوا اجازه داده می شدهنجارهای اجتماعی و عدالت اقتصای خود را مستقر کند، اگر اجازه داده ميشد که استاندارد بهداشت اجتماعی و آموزش خود را بالا ببرد و به وحدت اجتماعی و اتکاء به نفس ملی دست يابد کشورهای همسايه همان کار را ميکردند...

من قبلا از پرده ی دروغ صحبت کردم که دور ما را احاطه کرده است. پرزيدنت ريگان هميشه نيکاراگوا را معبد تماميت گرايی معرفی می کرد رسانه ها همين را بازتاب می دادند و دولت بريتانيا با قطعيت براين صحه می گذاشت ولی به واقع هيچ نشانه ای از جوخه های مرگ در نيکاراگوا تحت حکومت ساندينيست ها وجود نداشت. هيچ موردی از شکنجه اتفاق نيفتاد. هيچ موردی از خشونت سيستماتيک يا رسمی نظامی وجود نداشت. هيچ کشيشی را در نيکاراگوا نکشتند. در واقع سه کشيش هم در حکومت بودند. دو کشيش ژزوئيت و يک ميسيونر مريکنول. معبدتماميت گرايی در همان همسايگی بود. در السالوادو و گواتمالا. ايالات متحده دولت آن را که به طور دمکراتيک انتخاب شده بود سرنگون کرد و 200000 نفر قربانی ديکتاتوری های نظامی شدند که در پی آن آمد.

6 نفر از برجسته ترين کشيش های جهان در سال 1989 در سن سالوادور توسط باتليون هايی که در جورجيا تعليم ديده بودند به قتل رسيدند.اسقف رومرو دلير را هنگام سخنرانی در مراسم به قتل رساندند. 75000 نفر را کشتند. چرا آن ها را می کشتند. چون آن ها باور داشتند می توان زندگی بهتری داشت. فقط همين باور برای کمونيست شمردن آن ها کافی بود. آن ها مردند چون شجاعت آن را داشتند که وضع موجود، فقر گسترده، بيماري، تحقير و سرکوبی را که در دامن آن زاده شدند زير سوال ببرند.

اين سياست فقط به آمريکای مرکزی محدود نبود...

ايالات متحده دانه به دانه ديکتاتوری های نظامی را که بعد از جنگ دوم جهانی خودشان يا توسط ايالات متحده به حکومت رسيدند حمايت کرده است. اندونزي، يونان، اوروگوئه، برازيل، پاراگوا، هائيتي، ترکيه، فيليپين، گواتمالا، السالوادور،و البته شيلی...

صدها هزار نفر را در اين کشورها کشتند. آيا اين ها صورت گرفته است؟ و آيا اين ها به سياست خارجی آمريکا مربوط است؟ پاسخ مثبت است وآن ها به سياست خارجی آمريکا مربوط بودند. ولی شما نبايد بدانيد.

هيچ کدام روی نداده اند. هرگز روی نداده اند. وقتی که داشتند روی ميدادند، روی ندادند. مهم نبودند. اهميت ندارد. جنايات آمريکا سيستماتيک، مداوم، بيرحمانه و شريرانه بوده است، ولی عده کمی از مردم آمريکا از آن اطلاع دارند...

من به شما می گويم آمريکا بی ترديد بزرگ ترين نمايش جهان است . ممکن است خشن، خونسرد، موهن و بی رحم باشد، ولی بهترين کالا فروش است و بهترين کالايش خود شيفتگی است. هميشه برنده است. به سخنرانی ها ی روسای جمهوری آمريکا در تلويزيون گوش بدهيد که اين کلمات: ,مردم آمريکا, را در جملاتی مشابه اين ميگويند: ,من به مردم آمريکا می گويم وقت آن است که دعا کنيم و از حقوق مردم آمريکا دفاع کنيم و از مردم آمريکا بخواهيم به رئيس جمهور خود در کاری که به نفع مردم آمريکا می کند اعتماد کنند.,

... کلمات ,مردم آمريکا, مثل يک پشتی برای شما اطمينا ن می آورد. نياز نداريد فکر کنيد. فقط پشت تان را به آن بدهيد. اين پشتی ممکن است هوش و تفکر انتقادی را در شما بکشد، ولی خيلی راحتی بخش است. اين البته برای 40 ميليون انسانی که زير خط فقر زندگی می کنند صادق نيست. و برای دو ميليون زن و مردی ساکن گولاگ های گسترده در پهنه آمريکا صادق نيست.

ايالات متحده ديگر به درگيری کم شتاب علاقه ای ندارد. ديگر فايده ای در محتاط بودن نمی بيند. حال کارت هايش را بدون رودربايستی روی ميز گذاشته است. ديگر يک جو هم برای سازمان ملل، قوانين بين المللی و نقد مخالفان ارزش قايل نيست و پشت سرش هم يک بره سربه راه، رقت آور و زنگوله به گردن يعنی بريتانيای کبير به راه افتاده است.

بر حساسيت اخلاقی ما چه رفته است؟ آيا هرگز آن را داشته ايم؟ اين کلمات به چه معناست؟ آيا به کلمه ای که امروز به ندرت به کار ميرود يعنی وجدان ارتباط دارد؟ ...

تجاوز به عراق يک عمل راهزنانه بود، تروريسم عريان دولتی بود که بطور کامل قوانين بين المللی را به چالش کشيد. اين تجاوز، يک اقدام نظامی تعمدی بود که با انباشتن دروغ بروی دروغ و تحريف گسترده خبری در رسانه ها و بنابراين فريب عموم بر پا شد...

مابرای مردم عراق شکنجه، بمب خوشه اي، اورانيوم تخليه شده، جنايات توده ای بی شمار، بدبختي، تحقير و مرگ به ارمغان برديم و نام آن را گذاشتيم "آوردن دموکراسی و آزادی به خاورميانه"

چند نفر آدم را بايد بکشيد تا بتوان شمار را يک جنايتکار توده ای و جنگی خواند؟ صد هزار؟ لابد بايد اين تعداد کافی باشد. بنابرای بوش و بلر را بايد به دادگاه جنايات جنگی تحويل داد. ولی بوش باهوش بوده است. او حاضر نشد دادگاه عدالت بين المللی را تصويب کند. بناباين هيچ سرباز آمريکايی و يا سياستمدار آمريکايی رانمی توانيد به دادگاه ببريد. بوش گفت نيروی دريايی خود را سراغ شما خواهد فرستاد. ولی تونی بلر قرارداد دادگاه بين المللی را امضاء کرده است. بنابراين قابل محاکمه است. ميتوانيم آدرس او را به دادگاه بدهيم. خانه شماره 10 داونينيگ استريت درلندن...

در اوايل حمله به عراق عکسی در صفحه اول يکی از نشريات انگليسی به چاپ رسيد که بلر را نشان ميداد که گونه يک پسربچه عراقی را می بوسد. روی آن نوشته بود يک کودک سپاسگزار. چند روز بعد مطلبی با يک عکس در صفحات داخلي، به چاپ رسيد از يک کودک چهار ساله که دست نداشت. خانواده او با يک موشک به هوا رفته بودند. او تنها کسی بود که زنده مانده بود. می پرسيد: دست هايم را کی پس می گيرم؟ تونی بلر او را در آغوش نگرفته بود. تونی بلر هرگز پيکر بی دست هيچ بچه ای را بغل نکرده است، و هرگز پيکر خون آلودی را در آغوش نگرفته است. خون کثيف است. پيراهن و کراوات شما را وقتی که داريد حرف ها محبت آميز در تلويزيون ميزنيد کثيف می کند.

ميدانم پرزيدنت بوش سخنرانی نويس های ماهری دارد ولی می خواهم خودم را برای اين کار داوطلب کنم. سخنرانی کوتاه زير را می نويسم که خطاب به ملت ايراد کند. او را می بينم که موقر،با موهايی که به دقت شانه زده، جدي، پيروزمند، صميمي، غالبا فريبنده، گاهی با يک لبخند کج و جذاب؛ مردی برای مردها:

,خدا خوب است. خدا بزرگ است. خدا خوب است. خدای من خوب است. خدای بن لادن بد است. خدای او بد است. خدام صدام بد است، اصلا او خدا ندارد. او يک وحشی است. ما وحشی نيستيم. ما سر مردم را از بدن جدا نمی کنيم. ما به آزادی باور داريم. خدا هم باور دارد. من وحشی نيستم. من رهبر يک دموکراسی عاشق آزادی هستم که آزادانه انتخاب شده است. ما يک جامعه مهربان داريم. ما با صندلی های مهربان الکتريکی و آمپول های مهربان می کشيم. ما ملت بزرگی هستيم. من ديکتاتور نيستم. او هست. من وحشی نيستم. او هست. و او هست. همه شان هستند. قدرت اخلاقی متعلق به من است. اين مشت را می بينيد؟ اين قدرت اخلاقی من است. و اين را فراموش نکنيد,

زندگی يک نويسنده به شدت آسيب پذير است، عريان و بی حفاظ . ما نبايد به خاطر اين ناله کنيم. نويسنده انتخاب می کند. و بايد پای انتخابش بماند. ولی اين هم حقيقتی است که شما در معرض وزش توفان ها قرار داريد. و بعضی از آن ها واقعا منجمد کننده هستند. شما خودتان هستيد و خودتان. عريان، بی پناهگاه، هيچ حمايتی نيست مگر اين که دروغ بگوئيد که در اين صورت برای خودتان حفاظی ايجاد کرده ايد. ميتوان گفت: سياستمدار شده ايد.

وقتی به آينه نگاه می کنيم تصور می کنيم تصوير ما را بازتاب ميدهد. ولی يک ميلی متر عقب برويد، تصوير تغيير می کند. آن چه ما می بينيم در واقع طيف پايان ناپذيری از بازتاب هاست. ولی گاهی نويسنده بايد آينه را بشکند. زيرا در آن سوی آينه است که حقيقت به ما نگاه می کند.

من به عنوان يک شهروند بر اين باوردم توضيح حقيقت زندگی مان و جامعه های مان وظيفه مهمی است که بر گردن همه ی ماست. اين در واقع يک ماموريت است. اگر اين از ديدگاه سياسی ما رخت بربندد، اميدی به بازسازی آن چيز نيست که تقريبا در حال از دست رفتن است ? حرمت انسان.


منبع
http://books.guardian.co.uk/news/articles/0,6109,1661516,00.html


   17 آذر 1384    04:23

نظر شما
نام:   رضا ایرانی
ای-میل:  
12:16 25 آذر 1384
آری، ايالات متحده دانه به دانه ديکتاتوری های نظامی را که بعد از جنگ دوم جهانی خودشان يا توسط ايالات متحده به حکومت رسيدند حمايت کرده است. اندونزي، يونان، اوروگوئه، برازيل، پاراگوا، هائيتي، ترکيه، فيليپين، گواتمالا، السالوادور،و البته شيلی...
شگفتا که "هارولد پینتر" از ایران که بزرگترین ضربه را از آمریکا پس از جنگ دوم جهانی خورده ، هیچ سخنی بمیان نیاورده است!!! شاید منتظر است تا ایران به سرنوشت شوم عراق دچار شود ، تا مقاله بلند بالایی بنویسد!!!

نام:   گیل آوا
ای-میل:  
04:47 25 آذر 1384
آنچه وسیله شد که تلویزیون نروژ وسوئد این نوار را پخش کند ، نه باور واعتقاد آنان به این حرف هاو پیام ایشان بلکه شرایط موجود وموقعیت خود "هارولد پينتر " بعنوان یک چهره وبرنده جایزه نوبل بود که تلویزیون را وا داشت که پیام اورا در دو نوبت پخش کنند. اما حرمت انسانی که هارولد از آن صحبت میکند ، آن پاشنه آشیل راهنمایی است که سیاست های خون چکان ایالات متحده آمریکا همواره بر آن در سطح جهان و در مقابل کودتا ها و تها جمات اش به ملت ها، هماره بدان ساتر می کشند. شرم چنین در هم شکستن " حرمت انسانی " متوجه آن بخش از اپوزیسیونی می گردد که به چنین امزاده هایی دخیل می بندند . حزب دمکرات کردستان ،بخشی از فعالین سازمان اک,ریت و جمهوری خواهان برلین در کنار سلطنت طلبان، بار این همه فضاحت آمریکا را به جان می خرند تا از این راه آمال و آرزوهای خویش راه ب,بوت برسانند . سخنرانی هارولد پنتر ، نشان داد آگاهی و مسوئلیت شناسی ایشان و تعین جایگاه یک هنرمند و غیره . چنین جایزه ای ارزانی ایشان و آن چهره ی که چنین فرزندی را به جامعه تحویل داد. هزرگز از یاد ها نخواهد رفت . شاد باشید

نام:   jamshid
ای-میل:  
18:17 21 آذر 1384
ma ham barande Nobel dashtim!

نام:  
ای-میل:  
23:53 20 آذر 1384
بی بی سی فارسی، روزنامه ی شرق، سایت گویا، و دیگر رسانه های ایرانی نسبت به این سخنرانی سکوت بیشرمانه ی کرده اند.


نام (اختیاری)


ای-میل (اختیاری)


متن

بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد