|
|||||||||
| |||||||||
|
حافظ؛ رند عالم سوز
غزل شماره ی ۴۷۹ از ديوان حافظ ، به کوشش پرويز ناتل خانلری را به شيوه ای تازه خوانديم و چم ها و پيچيدگی های واژگان آن را به کمک واژه نامه ها و نيز آوردن گواه از ديوان خواجه باز گشوديم ، پيش روی شيفتگان حافظ نهاديم و آن گفتار را , بازخوانی حافظ به شيوه ی رندان , نام نهاديم. دوست گرامی آقای هدايت متين دفتری با کوشش و مهر فراوان آن را در , دفترهای آزادی , ( www.azadi-iran.org) شماره ی بهار ۱۳۸۴ به چاپ رسانيد. در آنجا نويد داديم که اگر روزگار و بخت ياری کند، اندک اندک گره از , زلف سخن , ( ۷ / ۱۷۹) اين انديشمند بزرگ و , رند عالم سوز, بگشاييم. خواجه ی شيراز آگاهانه و رندانه، جهان بينی خود را در سرودهای روشنگرانه اش پنهان کرده است. او انديشه های تابناک خود را در گنجينه های تو در توی واژه ها پيچيده و به گنجور روزگار سپرده تا انديشه گران آگاه با گذشت روزگار رازهای آن را بگشايند. نگارنده بر اين باور است که با پديد آمدن فرمانفرمايی دين باوران و فقيهان در روزگار ما کار بازخوانی حافظ به شيوه ی رندان صد چندان آسان تر شده است. چهل و چند سال پيش، بگيريم در خرداد ماه سال ۱۳۴۲ فقيهان سالوسی و دين باوران ساده انگار ، بی آزار می نمودند. در آن روزگار، سروده های حافظ و واژگانی چون زهد، ريا، فقيه، مسجد، ميخانه و مانند اين ها، برای مردم ما تنها سرودهای بزمی و عاشقانه به شمار می آمد. اما امروز با آنچه فقيهان ، واعظان و دين باوران برسر مردم ما آورده اند، آسان تر می توان پذيرفت که سروده ها ی حافظ با زندگی روزانه ی مردم ما پيوند داشته، انسانی و اجتماعی بوده، سراسر رهنمودهای داهيانه ی زندگی زمينی و جاودانه بشمار می آيد. ژرفای اين سرود ها و ترانه ها، با همه ی شيرينی و شيوايي، سرشار از نکوهش و نيشخند به نادانی و خرافه ها است. حافظ هفت سده پيش از زمستان هستی سوز ۱۳۵۷ گفته بود :,در ميخانه ببستند خدا يا مپسند ـ که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند ۶ / ۱۹۷". افسوس که کسی اين سخن نغز راهمچون سرودی بيدارگر، به آواز بلند بر مردم ما بانگ نزد. هنوز هم هستند بسياری از کتاب خوانده ها که باور نمی کنند که ,خانه تزوير و ريا, همان مسجد است. هنگامی که می خوانيم : ,واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر می کنند ـ چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند ۱ / ۱۹۴ , پس از اين همه سال دروغ و نيرنگ، با پوست و گوشت خود در می يابيم که حافظ از زبان مردم ما سخن گفته است. يا هنگامی که می شنويم : ," يارب اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان ـ کاينهمه ناز از غلام و اسب و استر می کنند ۵ / ۱۹۴" خود پرستی و خود بزرگ بينی فقيهان نشسته بر اريکه فرمانفرمايی پيش چشمانمان نمودار می شود. نگاه کنيد به : ۱۲ / ۵، ۵ / ۱۱، ۵ / ۲۲، ۱ / ۳۶، ۴ / ۴۵، ۷ / ۵۳، ۳ / ۷۰، ۱۱ / ۷۰، ۱ / ۷۲ ۱۰/ ۷۲، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۳، ۷ / ۸۴ ، ۲ / ۸۸، ۶ / ۱۲۷، ۷ / ۱۲۷، ۶ / ۱۳۵، ۸ / ۱۴۱، ۶ / ۱۴۶، ۳ / ۱۵۴، ۵ / ۱۵۸. . . ، ۱ / ۲۲۰، ۴ / ۲۲۲، . . . ۷ / ۳۰۲، ۶ / ۳۸۹، . . . خواجه ی شيراز در سراسر ديوانش به زاهد ، شيخ، فقيه، صوفی و ديگر پندار گرايان بيهوده گو تاخته، بهشت و دوزخ ، کتاب و دفتر ، اين جهان و آن جهان، زمين و آسمان ، ملکوت ، هپروت، طامات و ديگر باورهای آنان را به باد شوخی و ناسزا گرفته است. با اينهمه دين فروشان در هفتصد سال گذشته به ويژه پس از روی کار آمدن پادشاهان دين باور و دست نشانده ی صفوي، کوشيده اند تا با دست کاری ديوانش ، با کم و زياد کردن شعرهايش، با ديگرگون نشان دادن انديشه هايش ، وی را پندارگرا و شاعری دريوزه گر نشان دهند. اما خورشيد را با خاک و گ ل و يا خار و خاشاک دين نمی توان پوشاند. تاکنون هيچ يک از آن تلاش های ناجوانمردانه نتوانسته است جلوی گسترش انديشه های انسانی و والای اين انديشمند فرهنگ ايران زمين را بگيرد. يوهان ولفگانگ گوته، در ديوان غربی ـ شرقی خود به حافظ اين انديشمند بزرگ غبطه خورده و فردريک ويلهلم نيچه، فردريک انگلس، ويکتور هوگو و ديگر انديشمندان اروپايی از راه دور و از لابلای برگردان های دست و پا شکسته، توانسته اند به سترگی انديشه های او پی برده و پيام های ناب و انسانی او را دريافته و به ستايش او بپردازند. سال هاست که رسانه های همگانی و دستگاه های آگهی های بازرگانی دين فروشان هرساله درباره ی پندارگرايی و دين باوری حافظ سمينار برگزار می کنند، سخنرانی برپا نموده و نويسندگان قلم به مزدشان کتاب های آنچنانی درباره ی صوفی بودن و دين دار بودن حافظ، چاپ و پخش می کنند. اما صدای سخن عشق او در اين گنبد دوار برتر و رسا تر از همه چيز بگوش انسان های شيفته ی عشق می رسد. حافظ خود را , رند , می نامد و با صدای بلند و بارها به شيوه های گوناگون آن را باز می گويد: " عاشق و رند و نظربازم و می گويم فاش ـ تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام ۲ / ۳۰۵ " و يا " گر من از سرزنش مدعيان انديشم ـ شيوه ی مستی و رندی نرود از پيشم ۱ / ۳۳۳ , و با عشق ژرف و جهانگيرش درباره ی دلبرش ؛ , مغبچه , و , آدمی بچه , ، چنين می گويد: , بباختم دل ديوانه و ندانستنم ـ که آدمی بچه ای شيوه ی پری داند ۵ / ۱۷۴, و نيز: ," عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند ـ وين همه منصب از آن حور پريوش دارم ۲ / ۳۲۱ " و نگاه کنيد به : ۲ / ۲، ۲ / ۷، ۲ / ۲۵، ۹ / ۳۱، ۷ / ۴۳، ۵ / ۴۴، . . . ۶ / ۴۷۰، ۳ / ۴۷۹، ۱۰ / ۴۸۴. . . همانگونه که در پايين خواهد آمد درست ترين و رساترين معنی , رند , رها بودن از بند دين و پندارهای بنده وار و نيز از بند هر خداوند گاری است. , رند, آزاده و آزاد انديش است. حافظ رند، می داند که اگر دست دهد، دين باوران کوربين با او همانگونه رفتار می کنند که با حلاج کردند و بيهوده نيست که با ريشخند به دين باوران ( شافعی ، خنفی و . . .) چنين می سرايد:" حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد ـ از شافعی نپرسيد امثال اين مسائل ۴ / ۳۰۱" و يا " گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند ـ جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد ۶ / ۱۳۶ ". حافظ خوب می داند که پشت پا زدن به دين و باور نداشتن به بهشت و , روز داوری , ، پادافره ای جز مرگ ندارد. پس برای او، دل بستن به جهان و هر چه در او هست بيهوده می نمايد ( ۴ / ۴۶ ) و می گويد: "جهان و هرچه درو هست سهل و مختصر است " ( ۵ / ۲۴۲) . او يکی از عاشق ترين و برترين ستايش گران انسان در روی زمين است. حافظ انسان را بر اريکه ی خدايی می نشاند و او را ( نه انسان برتر دبستان نيچه را ) با همه ی کاستی هايش دوست می دارد و ستايش می کند: " دلم ربوده ی لولی وشی است شور انگيز ـ دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز ۱ / ۲۶۰ " و يا : " به ولای تو که گر بنده ی خويشم خوانی ـ از سر خواجگی کون و مکان برخيزم ۲ / ۳۲۸" و نيز : "عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا ـ ما همه بنده و اين قوم خداوندانند ۳ / ۱۸۸" و نگاه کنيد به : ۸ /۷، ۴ / ۵۲ ،۱۰/ ۷۲، ۱ / ۱۲۱، ۴ / ۲۲۷، ۶ / ۲۲۷، ۵ /۲۶۰. . . حافظ با پذيرفتن تمام و کمال مسئوليت انسانی مانند آزاده ای سرمست از عشق و آزادگي، به سهمناک بودن شيوه انديشه ی خود آگاهی دارد. او آماده ی پذيرفتن هر گونه خطری است و می گويد : " از بند و زنجيرش چه غم آن کس که عياری کند ۷ / ۱۸۶". او دنيا و آخرت را به هيچ می شمارد و" مانند حلاج جان خود را برسر اين پيمان و شرط عشق خود می نهد: " اهل نظر دو عالم دريک نظر ببازند ـ عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد ( ۶ / ۱۵۱) " او از همه چيز جهان دست شسته است مگر عشق به انسان و عاشقانه می سرايد: " من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ـ چارتکبير زدم يک سره بر هرچه که هست ۲ /۲۱". بيهوده نيست که حافظ خود را جهان سوز و رند عالم سوز می خواند زيرا نه به جهان باقی باور دارد و نه به جهان فانی بهايی می دهد. او همه چيز هستی را برای انسان می خواهد و با سرفرازی می گويد : " جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی ـ که سلطانی عالم را طفيل عشق می بينم ۵ / ۳۴۶". در اين بررسی ما می کوشيم تا به شيوه ی کار خود وفادار باشيم ، بيت های هر غزل را در پيوند با يکديگر رسيدگی کنيم و بيشتر درخود ديوان، گواه درستی سخن حافظ را جستجو نماييم . شايد شماری از خوانندگان آوردن برخی از واژه های آسان را در نوشتار ما نپسندند و آن ها را پيش پا افتاده بدانند. نوشتن واژه ها، معنى ها ، چم ها و چند و چون آن ها، براى آن است كه خواننده نيز با كنار هم گذاشتن آن ها، با داورى ها و باورهاى خود بتواند درك و شناخت بهترى از سخنان خواجه بيابد. غزل ۲۷۱ بحررمل مثمن مقصور فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان ۱ـ باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش برجفاى خار هجران ، صبر بلبل بايدش ۲ـ اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش ۳ـ باچنين زلف و رخش بادا نظربازى حرام هر كه روى ياسمين و جعد سنبل بايدش ۴ـ رند عالم سوزرا با مصلحت بينى چه كار كار مُلك است آن كه تدبيرو تأمل بايدش ۵ ـ تكيه برتقوا ودانش درطريقت، كافريست ! راهرو ، گر صد هنر دارد توكل بايدش! ۶ـ نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد اين دل شوريده تا آن جعد كاكل بايدش ۷ـ ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟ دورچون با عاشقان افتد تسلسل بايدش ۸ ـ كيست حافظ تا ننوشد باده بى آوازرود؟ عاشق مسكين ، چرا چندين تجمل بايدش؟ درباره ى غزل ۲۷۱ : اين غزل در بيشتر ديوان هاى چاپى كم و بيش همين گونه است كه ما در اينجا آورده ايم. درديوان خانلرى در بيت ششم بجاى نرگس مستانه اش نوشته شده است نرگس تركانه اش . انجوى شيرازى در بيت سوم بجاى زلف و رخش آورده است؛ زلف و رخى و مسعود فرزاد در بيت هشتم بجاى عاشق مسكين برپايه ى نسخه ى ويژه اى نوشته است عاشق مفلس و برخى نسخه ها نيز در بيت آخر بجاى تجمل نوشته اند تحمل كه نادرستى آن روشن است. اين غزل با واژه ی باغبان آغاز می شود كه حافظ يا همان رند عالم سوز ، عاشق مسكين و يا بلبل باشد. گل ، درانديشه ى او كنايه از انسان ( گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش ۱ / ۲۷۲ ) و همان معشوق جاودانه اى است كه دل حافظ روزى ازراه كنجكاوى به تماشاگه زلفش۱۰/ ۱۷۵ رفت و اندر بند زلفش ، جاويد گرفتار بماند۱۰/ ۱۷۵ و نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد ۶ /۲۷۱ تا به آن جعد كاكل ازسرمهر، دستی بيابد. تا به امروز نيز از صداى سخن عشق او، کسی يادگارى، خوشتر در اين گنبد دوار۸ / ۱۷۵ سراغ نداشته است. در اين غزل باغبان يا حافظ در زندگی روزانه مردم، همان نقشى را دارد كه باغبان واقعی در باغ و در برابر گل و گياه دارد. كار او تيمار و پرستارى گل هاى باغ است و اين كار را باعشق و ازخود گذشتگى انجام مى دهد، نه با ورد خواندن و توکل . نزد حافظ ، گل، سرو،ارغوان وديگر روييدنى ها،( باغ و دشت) هم نماد هاى هستى بشمار مى آيند و هم به انسان تشبيه و مانند می شوند. او با همت، بردباري، پشت كار، دل سوزى و نيز خون جگر : " نماز در خم آن ابروان محرابی ـ کسی کند که به خون جگر طهارت کرد ۴ / ۱۲۷" و نيز ( ۳ / ۱۰۶، ۱ / ۱۳۰، ۳ / ۱۴۰، ۷ / ۱۴۹، ۶ / ۱۶۶، ۲/ ۲۰۴، ۶ / ۲۰۷، ۱/ ۳۳۲، ۹ / ۴۵۹ . . . ) همه ى عمر در پرورش اين باغ كوشيده و آرزوی او اعتلای انسان تا به منزلگه خورشيد بوده است: , کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز ـ تا به منزلگه خورشيد رسی چرخ زنان ۴ / ۳۸۰ ). ديوان حافظ خود بهترين گواه اين عشق است. * * * بيت يك غزل۲۷۱: ۱ ـ باغبان گرپنج روزى صحبت گل بايدش برجفای خارهجران ، صبر بلبل بايدش باغبان يعنی پرورش دهنده ی گل و گياه. لغت نامه ی دهخدا درزيرواژه ی باغبان می نويسد: نگاهدارنده ی باغ . آن كه حفاظت باغ و پرورش گل ها و درخت های ميوه كند. كسی كه پرستاری از باغ مى كند. پنج روزى به معناى روزگارى كوتاه ، چند روزى است. صحبت يعنى آميزش، دوستي، نشست و برخاست، همنشينى و نيز به معنى عشق و محبت است. در اينجا حافظ خود را به باغبان و يار را به گل مانند مى كند و وظيفه ى خود را خدمت به گل مى داند. جفا يعنى ستم ، جور، بی وفايی ، بى مهری و آزار. پيوند تصويری خار در برابر گل، باغبان و بلبل بافت زيبايی از تصويرهای گوناگون می سازد. بلبل نيز در اينجا كنايه از خود شاعر است يعنی باغبان هم مانند بلبل بايد شکيبا باشد ( فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش ۱ / ۲۷۲ ) . اضافه ی استعاری خارهجران به معناى غم دوری می باشد. غم، صبر، دوری ، بيابان و سنگ خارا را به ياد مى آورد. هجران به معنی دوری ، می تواند كنايه از بيابان دوری نيز باشد كه سنگ خارای آن، يعنی غم، پای عشق و شوق را مى آزارد. باغبان با گل، خار و بلبل، پيوند تصويری دارد، همانگونه كه "صحبت"، با جفا، هجران و صبر. معنی بيت يك: اگرهمنشينی گل برای باغبان ، پرورش دهنده وعاشق گل، يك بايد است، دربرابرآزار تيغ دوری هم بايد شكيبايی بلبل را داشته باشد. بيت دوم غزل۲۷۱: ۲ـ ای دل اندر بند زلف اش ازپريشانی منال مرغ زيرك ، چون به دام افتد تحمل بايدش دل را به مرغ، زلف يار را به دام مانند كرده است. ضمير پيوسته ی اش به معنى او، همان انسان، يار، دوست، شاه خوبان، شاه، ماه، جان، جانان و واژه هايی از اين دست؛ معشوق شاعراست كه دربرخی غزل ها او را تو نيز می نامد و نام های گوناگون ديگری نيز بر آن می نهد. حافظ انسان را در روی زمين جان جهان ۸ / ۲۸۸، ۸ / ۴۱۵، ۲ / ۴۶۳ محبوب جهان ۹ / ۱۳۳ و مانند اين ها، مى نامد و او را گران بها ترين وعزيزترين موجود روی زمين و در همه ی هستی می شناسد و در سراسر ديوانش او را تا آستانه ی پرستش، ستايش مى كند. بند، هم به معنی پيوند، هم به معنی دام وهم به معنی رشته ی زلف يار است. حافظ در اينجا، هم زلف يار و هم حال " دل " و يا همان " مرغ " را ، پريشان، توصيف نموده است. زلف پريشان يار، دل حافظ را به بند كشيده و اين دل در پريشانی زلف، پريشان است و حافظ دل را پند مى دهد كه دربند اين گرفتاری و در پذيرش اين پريشاني، بردبار باشد. تحمل همان برتافتن، تاب داشتن، شکيب داشتن، شکيبايی و . . . بردباری است. " تحمل " با زيرك، پريشانی و دام، پيوندهای نهفته ی گوناگونی دارد. زلف يار پريشان است، عشق به اين زلف هم خود پريشانی ببار می آورد و از پريشانی آن زلف، دل نيز پريشان مى گردد. هر کسی که عاشق انسان بشود پريشانی او پايانی ندارد: " گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ـ گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند ۴ / ۱۸۶ ". حافظ می داند كه عشق به انسان، در روزگار دين باوران و خداپرستان كوته بين، نابساماني، پريشانی و مرگ ( مهدور الدم شدن ) را ببارمی آورد. برای همين هم دل خود را به بردباری و زيركی می خواند که از ويژگی های برجسته ی رند است. معنی بيت دوم: ای دل كه دربند زلف پريشان يار گرفتار شده ای ازپريشانی كار خود و از پريشانی زلف يار ناله مكن، زيرا مرغ زيرك هنگامی كه در بند( دلبندی) گرفتار می شود بايد بردبار باشد. بيت سوم غزل۲۷۱: ۳ـ با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش زلف و رخ در اين بيت نيز اشاره به موی و روی يار دارد. حافظ سر و روی انسان را با سنبل و گل مى سنجد و می گويد: هركس كه بجای زلف و رخ يار به جعد سنبل و روى ياسمين نگاه كند، كاری ناروا وحرام انجام می دهد. چرا که انسان، برتر، کامل تر و زيباتر از هر پديده ی ديگری است. همان گونه كه در بالا گفته شد جهان بينی حافظ برپايه ی عشق ورزيدن به انسان، پی ريزی شده است. او نام های گوناگونی بر معشوق خود می نهد مانند: يار، دوست، معشوق، جان، جانان، ليلي، سلمي، آدمی بچه، مغبچه، ترسا بچه، مردم، انسان و واژه های بسيارديگری كه در جای جای ديوان او به كاررفته است. واژگان نظربازی و نظرباز، هرکدام پنج بار، علم نظر يك بار، نظر و مشتقات آن نزديك به صد و سی بار در ديوان حافظ آمده است. فرهنگ فارسی درباره ی نظربازی می نويسد : ( حا مص.)۱ـ عمل نظرباز( هـ.م.)، نگريستن به چهره ی زيبارويان؛ چشم چرانی.۲ـ رد و بدل نظر بين عاشق و معشوق : . . . ۳ـ شعبده بازى . اين واژه ها نزد حافظ ارزش ويژه ای دارد و مراد از آن ها مفاهيمی مانند سنجيدن، با چشم ديدن و سپس باوركردن، با نگاه عشق ورزيدن، انديشيدن، تأمل كردن، نگاه کردن و يا ديدن ( بين، ببين و مانند آن ) است. با نگاه عشق ورزيدن به پديده های جهان و درباره ی آنها تأمل کردن نزد حافظ پسنديده و شورانگيز تر است: كمال دلبری وحسن درنظربازی است ـ به شيوه ی نظر از نادران دوران باش ۸ / ۲۶۸. البته نگاه، ديده، چشم، عين، نگريستن ومانند اين ها نيز در ارتباط با همين مفهوم نظر درديوان وی به كارگرفته شده است: هركس كه ديد روی تو بوسيد چشم من ـ كاری كه كرد ديده ی ما بی نظر نكرد ۶ /۱۴۰ . حرام در فرهنگ فارسی چنين معنا شده است: (ع.) (ا .)۱ـ ناروا، ناشايست. ۲ـ (شرعـ . ) كاری كه اسلام آن را منع كرده و ارتكاب آن گناه باشد. . . . " حرام " واژه ای فقهی است و حافظ با بکار بردن اين گونه واژه ها ، شرع و دين را ريشخند می کند. بادا نظر بازی حرام يك دعا يا آرزو است. می گويد كسی كه دربرابر زلف و رخ يار، روی ياسمين و زلف سنبل را شايسته و بايسته ی نگاه كردن می داند، آرزو مى كنم كه نتواند نظربازی كند. به گفته ای ديگر؛ آرزومی کند عاشقانه و تحسين آميز نگاه كردن بر چنين كسى ناگوار و ناروا بشود و يا از چنين كاری ناتوان گردد. ياسمين درختچه ای است از تيره ی زيتونيان كه گل های آن سفيد و گاهی قرمز و يا زرد می باشد. در شعرفارسی بيشتررنگ سفيد و بوی خوش ياسمن ستايش مى شود. سنبل گياهی است از تيره ی سوسنی ها ، گلهايش بنفش خوشه ای و بسيارخوشبو است، گلبرگ های آن کوچک است و تاب ( جعد ) دارد. معنی بيت سوم: با چنين زلف و رخی كه يار (انسان) دارد، اگر كسى به جای آن، به روى ياسمين و يا به تاب سنبل نگاه كند،آرزو دارم عشق بازی ( از راه چشم ) برای او ناروا وحرام گردد. بيت چهارم غزل۲۷۱: ۴ ـ رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه كار كارملك است آن كه تدبير و تأمل بايدش رند يعنی آزاده، لاابالي، كسی كه در بند دين و باورهای آن نباشد. لاابالی : يعنی باک ندارم ( لا، به معنی نه، نا، بی ـ چون برسر كلمه ای آيد آن را نفی نمايد، مانند لامكان. ابا بمعنی باک ازچيزی داشتن است.). رندان، پاى بند آداب و رسوم عمومی و دينی نيستند. يعنی كسانی چون حافظ در بند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت و جهنم نيستند. فرهنگ فارسی در زيرواژه ی رند می نويسد : زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پای بند آداب و رسوم عمومی و اجتماعی نباشد. . . عالم سوز به معنی سوزنده ی عالم و هرچه درآن هست؛( جهان و كارجهان جمله هيچ درهيچ است ۲/ ۲۹۲ ـ جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است ۵ / ۲۴۲ و ۷ / ۳۷ ، ۴ / ۴۶ ، ۷ / ۲۲۶ ، ۲/ ۲۵۱، ۳ / ۲۹۵ ، . . . ). حافظ رند، به عالم و جهان ارزش و بهايی نمی دهد، آن را گذران، بی ارزش، هيچ، فاني، خراب، سوزاندنی و از اينگونه می داند : ۲ / ۲۱ ، ۴/ ۳۶، ۷/ ۴۴، ۴/ ۶۴، ۵/ ۴۹، ۱/ ۷۵، ۱/ ۱۴۷، ۶/۱۵۰، ۷/۲۲۶، ۲/ ۳۸۸ و . . . رند عالم سوز يعنی آزاده ای جان بر کف که جان خود را همراه با جهان ، بهشت، جهنم و باورهای اين چنينی می سوزاند، به شريعت و طريقت باور ندارد و به هيچ چيز درجهان پابند و دل بسته نيست مگرعشق يار، كه آن را نه تنها به اين عالم بلكه به دوعالم نيز تاخت نمی زند و برابر نمی داند: ( ۸/ ۱۷، ۴/ ۳۶، ۵/ ۴۸، ۶/ ۱۵۰، ۴/ ۳۵۵، ۵/۶۲، ۲ /۲۵۱، ۱ /۳۱۰، ۳/۳۹۵، . . . مصلحت بينی به معنای سنجيدن سود وزيان كارها است، خير و صلاح كاری را سنجيدن : مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار، بگذارند و سرزلف نگاری گيرند ۲/۱۸۰. با مصلحت بينی چه كار دراينجا برای آن به كار گرفته شده است تا در رابطه با بيت پيشين نشان دهد که نظربازی را روا می داند و از گفتن آن بيم و هراسی ندارد. كار به معنای شغل، عمل، فعل، صنعت، هنر، امر، رفتار، تمرين، رنج و . . . است. مُُلك يعنى بزرگي، پادشاهي، كشور، مملكت و . . . درتصوف به معنی عالم شهادت و محسوسات است. گمان می رود كه حافظ دراينجا هم به كشوردارها و هم به پيروان عالم شهادت كنايه می زند. تدبير يعني؛ پايان كاری را ديدن، درامری انديشيدن، رأی زدن، مشورت كردن. تأمل به معنای نيك نگريستن، انديشه كردن، درنگ و . . . است. دراين جا اگر مُـلك را صوفيانه؛ جهان مادی وعالم ناسوت بدانيم، طنزی كنايه آميز فراراه شاه های خانقاهيان مانند شاه نعمت الله خواهد نهاد زيرا كه آن هاهم واژه ی شاه و هم واژه ی الله را يدك می كشند. اما اگر مُـلك را كشور بدانيم، آنگاه اين پاره از اين سرود، پندی است برای پادشاه يا فرمانروای شيراز تا در کار ملک تدبير و تأمل داشته باشد. معنی بيت چهارم: آزاده ای كه ازبند دوجهان آزاد است با سبک و سنگين کردن كارها و يا با سود وزيان، كاری ندارد. اين، كارهای جهان فرودين( برای صوفيان) وكشورداری(براى فرمانروايان) است كه با رايزنى و سنجش بايد همراه باشد. رندان در بند هيچ چيز در جهان نيستند ( و لاهوت و ناسوت برايشان هيچ است.) بيت پنجم غزل۲۷۱: ۵ ـ تكيه بر تقوا ودانش درطريقت كافريست راه رو ، گرصد هنر دارد ، توكل بايدش ! اين بيت با ديگر بيت ها بويژه بيت يک و شش در يک زمينه و راستا نيست، زيرا باغبان با تلاش و ناز کشيدن گل و گياه سر و کار دارد نه با توکل. رند، ساقي، آواز و رود نيز با طريقت و توکل سازگاری ندارد. دراين بيت نيزحافظ با بكار بردن اصطلاحات صوفيان به آن ها كنايه مى زند. اين برداشت ما برپايه ى اشعارى است كه حافظ درسراسرديوانش درآن ها به صوفيان ناسزا مى گويد وآنان را به ريشخند مى گيرد مانند: صوفى نهاد دام وسرحقه بازكرد ـ بنياد مكربا فلك حقه باز كرد۱/۱۲۹ ونگاه كنيد به : ( ۱ / ۷، ۲ / ۷، ۱ / ۱۰۱، ۱ / ۱۵۵، ۲ / ۱۵۵ ، ۳ / ۱۶۵، ۶ / ۲۳۷، ۸ /۲۷۲ ، ۴/ ۴۵۸ ، ۱۲ / ۴۸۰ و. . . ). تكيه بر يعنى پشت به چيزى دادن، پشت گرم بودن به چيزى يا كسى. تقوا( تقوى) به معنى پرهيزكاري، ترس كاري، فرمانبردارى وترس ازخدا است. دانش يعنى دانايي، آگاهي، شناخت، توانايى و. . . طريقت( طريقة)؛ به معنى روش، راه، مسلك، مذهب، سيرت و نيزمسلك صوفيان است. كافرى يعنى كافربودن و كافريعنى ناسپاس ، كسى كه پيرو دين يا مسلكى نباشد، بى دين، پيرو دينى ديگر. راهرو به معنى رونده راه، سالك، مسافر و كوچ كننده است و درتصوف به كسى مى گويند كه در طريقت صوفيان وارد شده باشد.هنر يعنى شناختن همه ى ريزه كارى ها وفوت وفن كارى يا صنعتي، شيوه ى انجام كاربرپايه ى روش هاى آن كار، شناسايى همه ى قوانين عملى مربوط به شغل و فنى. توكل يعنی كار واگذاردن ، كاربا كسى افكندن ، به ديگرى اعتماد كردن ، كارخود را به خدا واگذاردن، به اميد خدا بودن، سپردگى. رند آزاده اى كه سربه دنيا وعقبا فرود نمى آورد(۲/۲۶،۷/۹۴) با كنايه، رو به اهل طريقت دارد و مى گويد كه تقوا و دانش براى شما نه تنها ارزش ندارد بلكه بى دينى و کفر است و به طنزمى خواهد بگويد كه اهل طريقت بى تقوا و بى دانش هستند. آن ها، سالكان خود را عارى ازهنر و متوكل مى پسندند. يعنى اهل طريقت، بى دانش، بى هنر و بدور از پرهيزكارى و تقوا هستند. دربيت شش نازها زان نرگس مستانه اش مى كشد و برتلاش انسان(عاشق) براى تيمار و نگه دارى از گل ( معشوق) پافشارى مى كند، نه بر " توکل ". همان معشوق و دلدارى كه جهان بينى حافظ برعشق ورزيدن به او پى ريزى شده است : ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست ـ تو خود حجاب خودى حافظ ازميان برخيز ۹ / ۲۶۰ و نيز ۲ / ۷۹، ۲ / ۸۱ ، ۲ / ۱۱۸،۱/ ۱۴۵، ۲ /۱۹۰، ۷ / ۲۰۲، ۵ / ۲۳۹، ۳ / ۳۰۴. . . معنى بيت پنجم: در طريقت( شيوه انديشه و رفتار صوفيان) دانش و پرهيزكارى نا پسنداست زيرا راهرو، اگر صد هنر هم كه داشته باشد به كارى نمى آيد و بايد كارها را به خدا واگذارد.( پس برای اهل طريقت، تنها توکل بس است ! دانش، هنر و پرهيزكاری کافريست ). بيت ششم غزل۲۷۱: ۶ ـ نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد اين دل شوريده ، تا آن جعد كاكل بايدش نازها . . . بايد كشيد؛ نازكشيدن يعنى خواسته هاى ياررا پذيرفتن، غنج وكرشمه ى ياررا به جان خريدن، نوازش كردن، مهر فراوان ورزيدن و. . . در بيت پنجم، توكل را به طنز، دربرابر ناز كشيدن، اين تلاش پيوسته و عاشقاته ى باغبان، قرارداده است. نرگس نام گياهى است تك لپه اي، سه گلبرگ و سه كاسبرگ آن، هم رنگ، سفيد و گاهى زرد مى باشد، در ميانه ى گل، گلبرگ ها مانند حلقه يا كاسه اى زرد رنگ هستند كه به آن زيبايى ويژه اى مى دهد. در ادب فارسى چشم يار را به نرگس مانند مى كنند. نرگس مستانه اش يعنى چشم مست گونه، چشم پر از ناز و خواب آلوده اش. در ديوان خانلرى دراين بيت نرگس تركانه اش نوشته شده است كه به نظر نادرست مى آيد چون در ديوان حافظ بيش از چهل و چهاربار نرگس همراه مست و مستانه آمده است و اين بارهم بايد همان نرگس مستانه اش درست باشد. جعد زلف يار، با نازكشيدن و مهربانى فراوان به دست مى آيد نه با توكل ! شوريده يعني؛ آشفته، پريشان، عاشق، شيدا، ديوانه. جعد به معنى تاب، پيچش گيسو، پيچيدگی ( براى مو و گيسو). كاكل ؛ به معنى موى ميان سر و بالاى پيشانى است، برای مرد و اسب نيز بکار می رود. در برخى نسخه هاى چاپى و همچنين در چاپ خانلرى جعد و كاكل آمده است، يعنى هم جعد و هم كاكل. اما جعد كاكل به معنى تاب گيسو است که يك خَمَ و يا يك كم از گيسو است ـ كه زيباتر و شاعرانه تر مى نمايد. معنى بيت ششم: اگراين دل شيدا و ديوانه مى خواهد تاب زلف يار را بدست آورد، بايد هميشه برابر خواست و کرشمه ی آن نرگس زيبا و به دل خواه وى رفتاركند. بيت هفتم غزل ۲۷۱ : ۷ ـ ساقيا درگردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش ساقيا ( ساقى + ا ) يعنى اى ساقي؛ ساقى به معنى كسى است كه درمجلس رندان مى وشراب به مهمانان مى دهد، شراب دهنده. ساقي، در تصوف به معنى پير يا مرشد است و نيز خدا ( حق تعالا ). اما در اينجا معنى صوفيانه نمى تواند داشته باشد چون درسلسله مراتب و عوالم صوفيانه نه پير را مى شود از تعلل سرزنش كرد و نه خدا را . گردش به معنى گرديدن ، دورزدن ، تحول ، تغيير، چرخش ، به نوبت مى و شراب دادن ، مى باشد. ساغر يعنى پياله ى شرابخوارى ، جام و. . . تعلل يعنى بهانه آوردن ، بهانه جستن ، درنگ كردن ، سستى كردن ، دست به دست كردن ، بهانه جويى و . . . دور به معنى به گردش در آوردن جام شراب مى باشد و نيز گردش يا حركت دورانى چيزى ، نوبت، پيرامون ، اطراف ، عصر، دوره و. . . تسلسل يعنى پيوسته شدن ، پشت سرهم بودن ، پى درپى بودن ، بهم پيوستگى ، پى درپى و. . . از ساقی می خواهد که برای دادن شراب در بزم رندان، درنگ و سستی نکند و جام را پی در پی به گردش در آورد. دراينجا شايد حافظ به تسلسل و پيوستگى دور باده در بزم رندان و نيز تسلسل دور عاشقان نوع بشر، مانند حلاج و خودش نظر دارد و مى گويد عاشقان پيوسته و پشت در پشت ، بايد نازها از نرگس مستانه ى هم نوعان خود بكشند. يعنى عاشقان و باغبان ها دورشان نبايد گسسته شود و صداى سخن عشق درين گنبد دوار ۸/ ۱۷۵ بايد همچنان پى درپى شنيده شود. پيگيرى اين انديشه را در سروده هاى حافظ نبايد فراموش کرد. معنى بيت هفتم : اى ساقى تا كى مى خواهى در دادن مي، درنگ كنى ، هنگامى كه نوبت به عاشقان مى رسد مى بايد گردش ساغر پى درپى و پيوسته باشد. بيت هشتم غزل ۲۷۱ : ۸ ـ كيست حافظ تا ننوشد باده بى آواز رود ؟ عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش ؟ كيست واژه ى پرسش است ، ساخته شده ازواژه هاى كه يا كى و است يعنى ؛ كه است ؟ ، كى است؟ يا چه كس است ؟ به آن كلام يا جمله ى استـفهام گفته اند. رود سازى است زهى كه به آن عود يا بربط هم مى گويند. رود به معنای نام همگانی ساز هم هست. شايد بين آواز و رود يك واو هم بوده كه از بين رفته است ، زيرا آواز و ساز با هم، پرمعنى تر است. مسكين به معنى تهيدست ، بى چيز، بى چاره مى باشد. چندين قيد مقدار است از دو واژه ى ( چند + اين ) ساخته شده است ؛ يعنى اين همه يا اين اندازه . تجمل به معنى زيور بستن ، آذين كردن ، خود آرايى ، جاه و جلال و . . . به ساقی می گويد درنگ مکن، حافظ بی تجمل و ساده است، بدون ساز و آواز نيز باده می نوشد. معنى بيت هشتم : حافظ ( مگرچه كسى است ؟) كسى نيست كه بى آواز ساز (بى آواز وساز) شراب ننوشد. چرا بايد عاشق بيچاره تا اين اندازه در پى جاه و خود آرايى باشد ؟ نتيجه : رند ( حافظ ) مانند باغبان با بردباري، كار عشق ورزيدن به انسان را پيشه ى خود ساخته است و در بند زلف او ، با شكيبايی و زيركی به نظربازى خود ادامه مى دهد. از هيچ چيز نمى هراسد ، هيچ زيبارويى حتا ياسمين وسنبل را بهتر و برتر ازمعشوق يعنی انسان نمى داند. اهل طريقت را دور از دانش و پرهيز مى شمارد. توكل را بدور ازتلاش و تيمار يار مى داند ، نازكشيدن از يار را براى رسيدن به مهر و دوستى بايسته مى بيند كه با توكل سازگار نمى باشد. رند را بى پيرايه و بى تجمل مى داند. ويژگی های رند در اين غزل چنين است: چون باغبان تيماردار انسان ( يار ) است ( بيت ۱ ) دربرابر سختی های عشق و انساندوستی شکيبا است ( بيت ۱ ) درگرفتاری ها بردبار و دورانديش است ( بيت ۲ ) انسان را زيباترين موجود می داند و به او عشق می ورزد ( بيت ۳ ) رند به جهان دل بستگی ندارد و بی پروا است ( بيت ۴ ) اهل طريقت را بی دانش و بی تقوا می شمارد (بيت ۵ ) رند در تيمار و عشق ورزی به يار، توکل را بی جا می داند ( بيت ۵ ) رند برای خدمت به معشوق ( انسان ) بايد مهربان و ناز کش باشد ( بيت ۶ ) رندان؛ می را که يادگار فرهنگ ايرانی است دوست دارند و عاشقان نوع انسان هستند، اين شيوه را پيوسته و زنجيروار پيگيری می کنند ( بيت ۷ ) رند از تجمل و خودآرايی دوری می کند و حتا بی آواز رود و موسيقی نيز می می نوشد ( بيت ۸ ) منوچهر تقوی بيات استکهلم ـ آبانماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار برابر اکتبر دوهزار و پنج ترسايی نوشته ی زير در دفترهای آزادی در بهار ۱۳۸۴ چاپ شده است . ( www.azadi-iran.org) بهار ۱۳۸۴ باز خوانی شعر حافظ به شيوه رندان منوچهرتقوی بيات در اين چهل واندی سالی كه آقای تقوی بيات را مى شناسم گاه گاهی درميان صحبت هايش يادی از حافظ می كرده است. يك بارهم درميان يك صحبت تلفنی گريزی زد به حافظ چندين دقيقه ای درباره انساندوستی حافظ سخن گفت واورا بزرگترين متفكرانساندوست درجهان خواند.او گفت: , اين كه مردم ما به حافظ عشق می ورزند دليلش اين است كه ازخلال شعرش درك مى كنند كه تا چه اندازه حافظ به آنها عشق می ورزيده،.حافظ خدا را ازآسمان به زمين كشيده وانسان را به جای آن نشانده است. البته اين طرزفكرريشه درپانته ايسم ايرانی دارد., چندی پيش كه اورا درپاريس ديدم ازاودرباره تفسيری كه آن روزها منتشرشده بود پرسيدم. گفت:, بسيارگم راه كننده است., گفتم نظرت را درباره آن بنويس .درپاسخ گفت ,هركس را درگورخودش می گذارند. مگراين ها نمی دانند كه حافظ چندين سده وچندين سروگردن ازنيجه وگوته بزرگتراست البته آن بزرگواران خود به اين نكته اعتراف كرده اند., به او گفتم چرا اين مطالب را نمی نويسي؟ , گفت: دارم می نويسم، حافظ بيش از نود غزل دارد كه درآن ها واژه رند به كار رفته است وبه نظرمن اين واژه يكی از كليدهای اصلی پيچيدگی های ديوان حافظ است و من تا به حال نزديك به پنجاه تا ازاين غزل را بازخوانی كرده ام وآن ها را موبه مو شكافته ام., گفتم بحثی جالب است وازاوخواستم تا يكی ازآن ها را برای چاپ درآزادی برايم بفرستد.اوهم به گفته خود وفاكرد که براى آگاهی وقضاوت، در اختيارخوانندگان قرارمی گيرد. هدايت متين دفتری پيشگفتار از پدرم آموخته بودم تا هنگام تنهايى شعرحافظ را همچون وردى جادويى با خويش زمزمه كنم. گاهى براى آگاهى درون مايه ى شعرحافظ به واژه نامه ها نگاه مى كردم. هركجا درباره ى شعر او نوشته اى مى ديدم با شيفتگى فراوان مى خواندم . دركنارديگركارهاى زندگي، با حافظ سركردن يكى ازسرگرمى هاى هميشگى من بود، تا آن كه همسرم كاررساله ى دكترى اش درباره ى انديشه پردازى شاعرانه درغزل هاى حافظ، بررسى متنى را در سال۱۹۷۳ در فرانسه آغاز كرد. ازآن روزكارانديشيدن به سروده هاى حافظ وگفتمان درباره ى چم وخم شعراوبراى ما ناگزيرپژوهشى و دانشگاهى شد. ما شديم گداى خوشه چين خرمن نغز پرمغز شعرحافظ. يكى از نخستين كسانى كه با گشاده رويى ومهر فراوان در معنى برويمان گشود وپرسش هاى ما را با بخشندگى يك آموزگارپاسخ گفت، زنده يادعلى اكبرسعيدى سيرجانى بود. همسرم كلاس هاى درس وسخنرانى هاى اوراهرگزازدست نمى داد، گاهى نيزبه دفتركارش دربلوارآب كرج مى رفتيم. درآن روزگارپروفسورشارل هانرى دوفوشه كور Charles Henri de Fouchcourوابسته فرهنگى فرانسه درايران، درانجمن ايران وفرانسه به كاروپژوهش سرگرم بود وما از راهنمايى هاى ايشان بسيار بهره مند شديم اين خوشبختى را اگرچه ازراه دور، هنوزهم از دست نداده ايم. كار پايان نامه ى نخست آن بانودراستراسبورگ پايان گرفت . پايان نامه ى دوم وى نيز كه پژواك سخن حافظ در فرانسه نام داشت درسال ۲۰۰۱ دراُپسالا درسوئد، با ستايش وآفرين فراوان به انجام رسيد. اما براى من واژه ى رند درشعر حافظ ، يكى ديگرازچيستان هاى بزرگى بود كه همچنان ناگشوده مانده بود. هرچه بيشتر درباره ى آن مى جستم كمترمى يافتم . درباره ى رندى حافظ بسيار نوشته اند، ما نيز كوشيديم اين راز سربه مهر را ازآن نوشته ها دريابيم . كمترنوشته يا پژوهشى ، خشنود كننده ويا حافظانه بود. بر آن شدم تا خود با وسواس، بالا، پايين، پيش، پس، زيروروى واژه ها را درديوان بكاوم تا شايد رمز اين چيستان را دريابم. پس جستجوى من نيز دركوچه باغ ها ، دالان وپستوهاى بازار رندى حافظ آغاز شد.. . . سرفروبردم درآنجا تا كجا سربركنم ۵/ ۳۳۸ . گام نخست را با بررسى غزل هايى آغازكردم كه واژه ى رند درآن ها بكار رفته بود. غزلى كه بازخوانى آن را دراينجا به پيشگاه شما دوستداران حافظ پيشكش مى كنم چهل وهفتمين غزلى است كه كوشيده ام با وسواس وژرف نگري، با كمك ديگرواژه ها وشعرهاى ديوان حافظ، بررسى كنم. شيوه ى اين كار را سال ها پيش باهمسرم پس از ژرف انديشى وبررسى سخن ريموند پى كارد بدست آورديم او گفته است:. . .انديشه ها وتصويرهاى ويژه اى كه موضوع اصلى يك متن را پديد مى آورد، انتخاب ادبى وآگاهانه ى شاعريا نويسنده برپايه ى جهان بينى اش مى باشد، نه . . . پس براى رسيدن به جهان بينى شاعراز راه واژه ها، انديشه ها وتصويرها مى بايست به درون متن دست مى يافتيم واين متن بود( tude thmatique ) كه ما را به جهان بينى حافظ رهنمون مى شد. اين شيوه يكى از پايه هاى دو پژوهش پيشين همسرم درباره ى حافظ بود. اما درآن روزگار هنوز فرهنگ واژه نماى حافظ نوشته ى خانم دكتر مهين دخت صديقيان نوشته نشده بود، ازهمين روى همسرم خود واژه شمارى حافظ را براى پژوهش نخستين اش انجام داده بود. از نگاه ما ، راز رندى حافظ بايد ازدرون متن خود ديوان وبرپايه ى جهان بينى حافظ بررسى مى شد. البته هركجا حافظ به متنى ديگرمانند قران يا نوشته هاى سرايندگان ديگراشاره كرده ، روشن است كه به آن ها نيزپرداخته ام به گفته اى ديگر، بررسى ميان متنى نيزانجام داده ام. از راه بررسى همان واژه ها، تصويرها، كنايه ها، طنزها، تمثيل ها، تلميح ها وديگرفوت و فن هاى شاعرانه ( رتوريك ) بود كه حافظ خود مرا با ديرمغان، پيرمغان، رند، مغبچه، ساقي، پيرمى فروش، جام جم و. . . آشنا ساخت. دراين پژوهش، من هركجا نمونه اى مى آورم بدنبال آن گاهى تا ده ها شاهدازدرون متن ديوان برمى شمارم . اين واژه ها همچون كليدهايي، درهاى گنج خانه ى انديشه ى حافظ را يكى يكى برما مى گشايد. ما مى توانيم با كمك اين كليدها و پيوندهايى كه آن ها با يكديگردارند، به نهانخانه ى رازهاى اين انديشمند بزرگ اجتماعى فرهنگ ايران، راه بيابيم. شماره ى غزل ۴۷۹ بحررمل مثمن مخبون اصلم فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن ۱ـ سحرم هاتف ميخانه به دولت خواهى گفت بازآى كه ديرينه ى اين درگاهى ۲ ـ همچوجم جرعه ى مى كش كه زاسرارجهان پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى ۳ـ بر در ميكده رندان قلندر باشـــند كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى ۴ ـ خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى ۵ ـ سر ما و در ميخانه كه طرف بامش بفلك برشد و ديوار بدين كوتاهى ۶ـ قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى ۷ـ اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل كم ترين ملك تو از ماه بود تا ماهى ۸ ـ تو در فقر ندانى زدن از دست مده مسند خواجگى و مجلس توران شاهى ۹ـ حافظ خام طمع شرمى ازاين قصه بدار عملت چيست كه مزدش دوجهان مى خواهى درباره ى غزل۴۷۹: اين غزل درديوان خانلرى نُه بيت دارد اما درحاشيه بيتى ديگررا كه به حافظ نسبت مى داده اند نيزآورده است. مسعود فرزاد آن بيت را به خود غزل وچهاربيت ديگررا هم به حاشيه افزوده است. از نگاه ما نيزآن بيت كه خانلرى درحاشيه گذاشته است ازآن حافظ نيست. نام خواجه جلال الدين تورانشاه دربيت هشتم اين غزل آمده است وچنين مى نمايد كه اين غزل درستايش اين وزيرمى باشد. دكترقاسم غنى در كتاب تاريخ عصرحافظ يا تاريخ فارس ومضافات وايالات مجاوره درقرن هشتم، جلد اول، بحث درآثار و افكار واحوال حافظ رويه ي۲۶۷ مى نويسد: خواجه جلال الدين توراتشاه كه نام اودراين تاريخ آمده وبعد نيزخواهدآمد درچند مورد صريحاً با ذكرنام، مورد مدح خواجه حافظ واقع شده است واز مضامين اين غزل ها برمى آيد كه طرف علاقه ومحبت خواجه بوده است . . .. با ژرف نگرى و موشكافى اين غزل ها مى توان دريافت كه نه تنها درون مايه ى اين غزل ها درستايش تورانشاه نيست بلكه ازبرخى كنايه ها بوى گلايه و گاهى ناسزا مى آيد. حتا حافظ گاهى ازنوشتن نام اين وزيروديگروزيران نيزدر شعرخوددارى كرده وبه نوشتن واژه ىآصف بسنده نموده است. اين شيوه ى نگاه كردن به غزل هاى مدح نزد حافظ، وى را از زمره ى شاعران مديحه سرا جدا مى كند ونشان مى دهد كه اوبا چه زبردستى وهوشيارى پيام خود را درباره ى ستمگران ودشمنان مردم به ما رسانيده است. ازنزديك باوسواس به همين غزل۴۷۹ نگاه مى كنيم تا ببينيم كه اين غزل درستايش كيست؟ دوبيت نخست آن درباره ى حافظ وميخانه است . بيت هاى سه وچهاروپنج به ستايش رندان وميكده مى پردازد. بيت شش، هفت، هشت و نه با ضميرتو سروكار دارد وهمراه با زنهارواگراست. اين ضمير ت دربيت شش روى به حافظ ويا هررند ديگرى دارد كه پاى درراه ميخانه مى گذارد. دربيت هفت، با دل خود سخن مى گويد، اما روى به صوفى دارد كه درباره ى سلطنت فقرطامات مى بافد وازماه تا ماهى را كوچكترين ملك خود مى داند. دربيت هشت ونه، با واژه ى تو با زاهد سخن مى گويد كه دربرابردين فروشي، نماز و روزه هم سرورى دراين جهان وهم كامرانى دربهشت را مى خواهد. تورانشاه نيزچون درزمره ى صبح خيزان و زهد فروشان مى باشد( نگاه كنيد به غزل ۴۴۵ ) وبرمسند وزارت تكيه داده است نيزخود درزمره ى همين خام طمع ها جاى مى گيرد. ازدست مده ، مسند خواجگى ومجلس تورانشاهى نيز، همان گونه كه درزيرخواهد آمد، نه تنها ستايش نيست بلكه كنايه ايست به مقام پرستى تورانشاه. پس هيچ يك از بيت هاى اين غزل درستايش تورانشاه نمى باشد وهمان گونه كه درپايين خواهد آمد سرزنش درآن بيشتر است تا ستايش. بيت نُه غزل۴۷۹ با نام حافظ همراه است ، اما همچنان روى به (زاهدان)، ازآن ميان تورانشاه و كسانى دارد كه با خام طمعى وخودخواهى چشم داشت وآز دوجهان را درسر دارند. واژه ى حافظ دربيت پايانى غزل ها از نگاه ما به معنى همگانى وعام انسان يعنى شما، من و ديگر آدميان مى باشد، با چنين نگاهى شعرحافظ جهان شمول تر مى شود و جايگاه راستين وانسانى خود را درپهنه ى فرهنگ جهانى باز مى يابد. دكترغنى چندغزل ديگررا كه نام تورانشاه درآن ها آمده است درهمين شمارمى آورد. مانندغزل۳۳۵ كه نام تورانشاه دربيت نهم آن آورده شده است .اما حافظ درآغازاين غزل مى گويد: چهل سال رفت و بيش كه من لاف مى زنم ـ كز چاكران پيرمغان كمترين منم او نمى گويد كه ازچاكران تورانشاه است بلكه مى گويد ازچاكران وسرسپردگان پيرمغان مى باشد. پيرمغان كه حافظ دربسيارى ازسروده هاى خود سربرآستان وى مى سايد ازنگاه ما نمادى ازفرهنگ كهن ايران است. درهمين غزل پس ازستايش پيرمى فروش ورندان پاكبازازشاه، وزيروهمچنين ازگوشه نشينى خود گلايه وشكايت مى كند. در بيت هفتم، نه تنها شاه و وزير واهل شيراز، بلكه تمام فارس را به باد ناسزا مى گيرد ومى گويد: آب وهواى فارس عجب سفله پروراستومى افزايد حتا يك نفرهم نيست كه با من همراه شود. دربيتى كه ازتورانشاه نام برده شده است اورا خودستا و فضل فروش مى خواند ومى گويد قلاده ى منت هاى اوگردنش را مى آزارد ( نگاه كنيد به شرحى كه برغزل۳۳۵ نوشته ام). درغزل۴۴۵ نيزكه به مدح تورانشاه نسبت داده شده است، اورا درزراندوزى وخودكامى سرزنش مى كند. درغزل۳۵۳ نيزنام تورانشاه آمده است اما اين غزل نيزآغازغم انگيزوگلايه آميزى دارد وچنين مى گويد: آنكه پامال جفا كرد چوخاك راهم وازبيم جان ولى با كنايه بدنبال آن مى گويد: . . .عذر قدمش مى خواهم عذركسى يا چيزى را خواستن يعنى نپذيرفتن، رد كردن وازخود دوركردن. فرهنگ معين درزير واژگان عذرخواستن ، مى نويسد: مؤدبانه امرى را رد كردن. در بيت هشتم همين غزل ازبى اعتنايى وزير شكايت مى كند ومى گويد: مست بگذشتى وازحافظت انديشه نبود ـ آه اگردامن عيش تو بگيرد آهم۸ / ۳۵۳عيش يعنى زندگى وخوشى . درغزل۴۷۲ همراه با زنهار وسرزنش هاى ديگر با الهام ازنظامي، به خواجه جلال الدين مى گويد: تكيه برجاى بزرگان نتوان زد به گزاف ـ مگراسباب بزرگى همه آماده كنى. به جاى آماده كنى نظامى سروده است: مگر. . .آماده شود. باپذيرفتن آنچه كه دربالا آمد وبا ژرف نگرى درغزل هايى كه متهم به مدح هستند،ارزش حافظ در برابرتورانشاه وكسانى چون او روشن مى شود. اما چرا نام برخى ها مانند جلال الدين تورانشاه يا آصف، درديوان حافظ آمده است؟ پاسخ اين است كه اواز بزرگان شهروازدوستان شاه ووزير بوده وناچاردرجشن ها ومهمانى ها شعرى يا آوازى مى خوانده است وبه اين بهانه ها پيام هاى خود وشيوه ى انديشه ى خويش را نيزبراى مردم بازگو مى نموده است. گاهى نيز ناگزير نام ميزبان خود را در شعرمى گنجانيده است. اوخود براى فرارازمحاكمه ومجازات قاضى هاى شرع وفقيهان گرانجان، به مردمان انديشمند، فرهيخته ورند گوشزد كرده است كه:( من اين حروف نوشتم چنان كه غيرندانست ـ توهم زروى كرامت چنان بخوان كه توداني۴ / ۴۶۷ ). اينكه شعرحافظ پيچيده وچند پهلواست بركسى پوشيده نيست اما خواننده آنگاه دچار شگفتى بيشترى مى شود كه درباره ى واژه هاى بسيارساده كه برايش روشن است به واژه نامه نگاه مى كند ووراى دانسته هاى خود نكات تازه اى از حافظ مى آموزد. ما دربررسى غزل هاى او به اين كار دست خواهيم زد وازاين شگرد سود خواهيم برد. با موشكافى در سروده هاى حافظ وواژگان كليدى ديوان اومانند رند، ميخانه ، مغان، آتش، آتشكده و. . . مى توانيم بيشتربه ژرفاى انديشه او پى ببريم. دريافت درست جهان بينى حافظ ، بما نشان خواهد داد كه با انديشمندى پيشرو و بسيار بزرگ روبرو هستيم. ما دراينجاغزل۴۷۹ را كه درآن واژگان رندان قلندر آمده است با نگاه تازه اى بررسى مى كنيم ونقاب لسان الغيب را ازچهره ى حافظ برمى گيريم. بيت يك غزل۴۷۹: ۱ ـ سحرم هاتف ميخانه به دولت خواهى گفت بازآى كه ديرينه ى اين درگاهى سحرم، يعنى هنگام سپيده مرا، يا برمن درپگاه . سحرهمان آغازروزاست اما درآغازاين بيت ودر كنار واژگان هاتف، ميخانه، دولت خواهي، ديرينه و درگاه، جايگاه زيبايى شناسى وهنرى ويژه اى بخود مى گيردوما را به گذشته هاى دور درسپيده دم تاريخ مى برد. آهنگ واژه ها و شيوه ى از پى هم آمدن آن ها نيزدردريافت پيام هنرمند كمك بزرگى است. فرهنگ فارسى درباره ى هاتف ، مى نويسد: (ع.) ( ا فا.)۱ـ آوازدهنده بانگ كننده، خواننده.۲ـ آوازدهنده اى كه خود او ديده نشود، فرشته اى كه ازعالم غيب آوازدهد. . . يعنى خواننده، فرشته ى پيام آور، سروش ومانند اين ها. ميخانه به معنى جايى است كه درآن شراب فروشند، محلى كه درآن باده نوشند؛ ميكده . لغت نامه ى دهخدا دراين باره مى افزايد: شرابخانه، خمدان، خمخانه، جايى كه درآنجا شراب مى فروشند ويا مى نوشند، ميكده، خرابات، دستگرد، دسكره، معبد زردشتيان، ترسايان و مردم بيرون ازآيين مسلمانى . . . درجاى جاى ديوان بسيارى ازاين معنى ها بكاررفته است اما معنى معبد زردشتيان، درديوان حافظ جايگاه ويژه اى دارد كه با واژگان ديرمغان، پير، پيرخرابات، پيرخرد، پيرمى فروش، پير ميكده و. . . شناسانده مى شود. دراينجا ودراين غزل ميخانه به معنى معبد يا ديرمغان بيشتربا انديشه ى حافظ خوانايى دارد. هنگامى كه حافظ مى گويد: دوش رفتم به درميكده خواب آلوده ـ خرقه تردامن وسجاده شراب آلوده ۱/ ۴۱۴ تنها بدنبال شراب ونوشيدن شراب نيست. بلكه پيام عصيان خود را نسبت به دين حاكم ودلتنگى ( نُستالژى) وعشق خود را به فرهنگ كهن ايران بزبان مى آورد. يا آنگاه كه مى گويد: چرا ز كوى خرابات روى برتابم ـ كزين به ام به جهان هيچ رسم وراهى نيست۳ / ۷۶ وياآنگاه كه با افسوس فراوان مى سرايد: گفتم اى مسند جم جام جهان بينت كوـ گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت۶ / ۸۱ اوجهان بينى باستانى ايرانى را كه برپايه ى عشق به هستى وانسان نهاده شده است بارها و بارها مى ستايد. درهمين راستا، خانم هما ناطق دركتاب ـ حافظ، خنياگري، مى وشادى ـ مى نويسد: امروز برخى از حافظ شناسان ازجمله حسينعلى هروى هم برآنند كه حافظ شيرازهمانند فردوسى به ايران، به گذشته ى ايران وبه فرهنگ اين سرزمين عشق مى ورزيد. اسكالموفسكي، مترجم ديوان حافظ به لهستاني، شمار واژه هايى را كه حافظ دركنايه از دين زردشتي، تاريخ باستان وداستان هاى حماسى آورده تخميناً۱۳۲۵تا۱۳۹۰ ثبت كرده است. درديوان حافظ، واژه هاى خرابات وميخانه دربرابر ومخالف با واژه هاى ايمان، زهد، ريا، بهشت، مسجد، خانقاه و مانند آن ها، بسيار آمده است؛ من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اينم ازعهد ازل حاصل فرجام افتاد۵ / ۱۰۷ نگاه كنيد به:(۵ / ۹، ۶ / ۱۸، ۸ / ۷۸، ۵ / ۱۰۷، ۴ / ۱۶۰، ۲ / ۳۶۸ براى موشكافى وكنجكاوى بيشترنگاه كنيد به:(۱ / ۱۰، ۳ / ۳۷، ۱ / ۴۱، ۱ / ۴۸، ۱ / ۵۴، ۳ / ۷۶، ۶ / ۸۱، ۷ / ۸۷، ۱/ ۱۳۷، ۱ / ۱۷۹، ۴ / ۱۹۴، ۱ / ۲۰۱، ۱/ ۲۰۸، ۱ / ۲۴۷، ۱ / ۲۷۹، ۴ / ۳۰۷، ۲ / ۳۴۴،۱ / ۳۴۷ ، ۶/ ۳۵۳،۲ / ۳۶۳،۱ / ۳۶۶،۶ / ۳۸۳،۴ / ۴۸۳ ونيزنگاه كنيد به:( ۱/ ۵۴، ۵ / ۶۵، ۸/ ۱۷۱، ۸ / ۱۹۴، ۲ / ۳۶۳،۵ / ۳۷۲، ۱ / ۴۰۷،۴ / ۴۵۸،۱۲ / ۴۸۰ و . . .). هنگام خواندن ديوان حافظ بايد به شيوه ى بيان رندانه ى حافظ نيزتوجه داشته باشيم زيرا اوبا وام گرفتن ازواژه هاى ديني، قراني، صوفيانه و ديگرمكتب هاى خرافى نه تنها آن ها را تأييد نمى كند بلكه با كنايه و طنز به باد ريشخند وانتقاد مى گيرد. دولت خواهى، يعنى نيك بختي، خيرخواهي، نيك خواهي، خواستن سربلندى وكامروايى كسى. ديرينه، به معنى ديرين، كهن وباستانى مى باشد. درگاه ، يعنى آستان، پيشگاه خانه ى بزرگان، ايوان سلطنتي، كاخ شاهى ومانند آن. حافظ مى گويد درسپيده دمى ازميخانه يا خرابات ( يا بهتربگويبم جايى كه خورشيد باده درآنجا ستايش مى شود وآن را نجس يا ناپاك نمى دانند يعنى معبد پيرمغان) ويا از نزد دوستان زردشتى خود دورمى شدم كه از درون معبد- بخوانيد جايگاه فرهنگ سرزمين ابا واجدادى ام- به من الهام شد وسروشى براى سربلندى ونيك بختى به من ندا داد كه به آستان سرفرازى ديرينه وباستانى خود بازگرد، زيرا توازديرباز متعلق به اين پيشگاه سربلندى هستى. چكيده ى بيت يك: سپيده دم سروشى از جايگاه ومعبد مى ( آستان پيرمغان )، براى نيك بختى وسربلندى به من ندا داد كه بازگرد چون تواز ديرباز، ازآن اين آستان سربلندى هستى. بيت دوغزل۴۷۹: ۲ـ همچوجم جرعه ى مى كش كه زاسرارجهان پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى جم، يعنى جمشيد پادشاه پيشدادى كه ساختن شراب را ازكارهاى وى مى دانند. به باور اوستا اونخستين كسى است كه اهورمزدا دين خود را به او سپرد.جرعه، در فرهنگ معين در زير اين واژه آمده است: ۱ـ( مص ل.) بآشام خوردن، اندك اندك آشاميدن.۲ـ( ا .) آن مقدار از آب يا مايع ديگركه يك بار ويك دفعه آشامند.جرعه ى مى اندكى ازمى است كه هوشيارى وتيزهوشى را فزايش مى دهد، اما نوشيدن فراوان آن انديشه وخرد را ازكارمى اندازد: روزدركسب هنر كوش كه مى خوردن روزـ دل چون آينه درزنگ ظلام اندازد ۴/ ۱۴۶. درباره ى جام جهان بين، درفرهنگ معين چنين مى خوانيم: جام جهان بين، جام جم، جام كيخسرو. . . زيرواژگان جام كيخسرو، برپايه ى داستان هاى شاهنامه مى گويد؛ كيخسرو، بيژن را درجام گيتى نما ديد . . .ازقرن ششم به اين سواين جام را جام جم هم ناميده اند. جام جم را جام پُرنيزگفته اند.درديوان حافظ جام جهان بين يا جام جهان نما بيشترمعنى جام شراب ويا گاهي، جام پُراز شراب مى دهد، نگاه كنيد به:( ۵ / ۱۳۶،۴ / ۲۶۹،۶ / ۳۵۳ و . . .) گاهى نيزازاين واژگان چشم يا ضميرآدمى مراد است؛ نگاه كنيد به:( ۶ / ۳۴،۶ / ۸۱،۷ / ۲۶۷،۲ / ۳۷۴،۳ / ۴۰۵ و . . .). حافظ به چشم وخرد انسان بسياربها مى دهد وبازى او با واژگان اهل نظر، علم نظر، باغ نظر، شيوه ى نظر و. . . ويا نظر بازى ونيز بازى هاى او با واژه هاىچشم، ديده، نگاه، ديدن، ببين و مانند اين ها در ديوانش در همين راستا است. نداى آن سروش مى گويد جرعه اى از مى بنوش تا مانند جمشيد ازرازهاى جهان آگاه شوى چون با نوشيدن كمى ازمى تيزبين تروهوشيارتر خواهى شد. ازپرتوآن جام ويا بهتربگوييم با چشم روشن بين خودجهان ورازهاى آن را بهتر درخواهى يافت. در ديوان خانلرى وبرخى از ديوان ها جرعه ى ما آمده است. از آنجايى كه گوينده ى پيام، سروش است كه خودش وجود خارجى ندارد جرعه ى ما نيزبه سروش برمى گردد كه دراين صورت واهى مى نمايد. اين كه جمشيد ازجرعه ى اين سروش نوشيده باشد نيزپذيرفتنى نيست. پس همان جرعه ى مى درست تراست.البته جرعه ى مى كه ما پذيرفته ايم درديوان حافظ انجوى شيرازى وديوان حافظ مسعود فرزاد، يعنى گزارشى از نيمه راه، نيز نوشته شده است وما اين را درست ترمى دانيم. چكيده بيت دو: مانند جمشيد جرعه اى مى بنوش تا بكمك آن ( جام ) با چشم روشن بين ( جام جهان بين) خود، ازرازهاى جهان آگاه شوى. بيت سه غزل۴۷۹: ۳ ـ بر در ميكده رندان قلندر باشـــند كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى بردر ميكده ، يعنى برآستان ميكده، درخدمت ميكده، درجرگه ى پيروان اين آيين. رندان ، جمع رند يعنى لاابالى مى باشد ( لا، به معنى نه ، نا، بى ـ وچون برسركلمه اى آيد آن رانفى نمايد، مانند لامكان، لامذهب. ابا، به معنى سرپيچي، امتناع، ابا نداشتن يعنى مهم نبودن. لى يعنى براى من / پس لاابالى يعنى براى من مهم نيست). رندان، پاى بند آداب ورسوم عمومى ودينى نمى باشند. يعنى كسانى چون حافظ كه دربند فقيه وشيخ يا نمازوروزه ونيزبهشت وجهنم نيستند. فرهنگ معين درزيرواژه ى رند مى نويسد: زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پاى بند آداب ورسوم عمومى واجتماعى نباشد. . . قلندر، به كسانى گفته مى شده كه نه تنها دربند آداب دين نبودند بلكه مى كوشيدند دربرابرچشم مردم به كارهاى خلاف عرف وخلاف دين دست بزنند. لغت نامه ى دهخدا درزيراين واژه چنين مى نويسد:. . . حتا از پاكيزگى ونظافت واستعمال آب، تن زدند وازاين رومردمان ازآنان نفرت وكراهت مى نمودند. . . هرچه ازآن احتراز شايد برآن اقدام كنند و اوصاف اهل صلاح عاركنند بل ظاهر شريعت را مخالف كمال پندارند . . فرهنگ معين درباره ى قلندر مى نويسد: چوب گُنده وناتراشيده، مردم ناهمواروناتراشيده . . . درويش بى قيد درپوشاك وخوراك وطامات وعادات. . . بايد يادآورشويم كه درويشان وقلندران اهل طريقت كه دربند خانقاه ومرشد خود مى باشند با رندان يا آزادگانى كه ازبند هردوجهان آزاد هستند يكى نيستند. رندان قلندر به كسانى گفته مى شده كه نه تنها دربندهيچ مرشد، فقيه ويا شرع ودين نبودند بلكه براى ستيزبا آن ها نيزكمربسته بودند. هميشه در پهنه ى گسترده ى فرهنگ ايرانى انديشمندانى بوده اند كه با آنچه ايرانى نبوده و مردم را ازخودوفرهنگ خود بيگانه مى ساخته به مبارزه پرداخته اند وبررواج ميكده وسرسبزى تاك وتاكستان يعنى فرهنگ ايران زمين كمربسته اند: حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد ـ تا حد مصروچين وبه اطراف روم ورى (۱۲ / ۴۲۱) اين آزادگان، شيوه هاى گوناگون اين مبارزه را هرروزبه گونه اى وبه زبانى تازه آزموده اند؛ اخوان الصفا، دهرى ها، رافضى ها، مهرى ها، جوانمردان، سربداران، قلندران، رندان ومانند آن ها . . . گرچه هميشه شمشير دركف ديگران بوده اما قلم، كاغذ ونيزجام وتاك ازآن ايرانيان بوده است وفرهنگ ايرانى ازميان خون وآتش افتان وخيزان خودرا تا كنون بيرون كشيده است. بابك، مازيار، حسنك وزير، حلاج بيضاوي، رازي، بيروني، سهروردي، خواجه نصيرالدين توسى وبسيارى ديگرازاين تبارند .اينان تاج پادشاهان ستانده اند وسرخويش را در راه خدمت به اين آستان به خطرانداخته وگاهى هم سرسبزخويش را بردار سپرده اند. حافظ درسراسر ديوان خود، افسوس ازبين رفتن اين فرهنگ را خورده وخون خواهى بيژن وسياووش را كرده است:( ۵ / ۷۵،۴ / ۱۰۱،۱۰ / ۱۱۶، ۸ / ۱۱۷،۹ / ۱۶۳، ۵ / ۳۳۷، ۵ / ۳۴۳، ۶ / ۳۹۸،۴ / ۳۹۹، ۲ / ۴۲۱،۳ / ۴۲۵ و. . .) او در جستجوى يارى و دستگيرى لطف تهمتن(۵ / ۳۳۷ ) بوده وشيوه ى زندگى وانديشيدن مغان را ستوده است:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۳ / ۹،۲ / ۱۰،۶ / ۱۷، ۹ / ۱۷، ۱ / ۲۳، ۸ / ۲۶ و . . . براى حافظ ميكده كانونى است كه جايگاه تداوم اين شيوه ى زندگى و انديشيدن مى باشد. چكيده بيت سه: برآستان ميكده آزادگانى زيرك وسركش خدمت مى كنند كه تاج پادشاهان را مى ستانند و باز پس مى دهند ( زيرا ترسى از دادن سرخود ندارند ). بيت چهارغزل۴۷۹ ۴ ـ خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى خشت، گل نپخته است كه درقالب هاى چهارگوش مى ريزند، آجرخام .اما معنى ديگرآن، نيزه اى كوتاه است كه در گذشته آن را درجنگ يا شكاربكار مى بردند. اين معنى واپسين با توجه به واژگان دست قدرت كه درپاره ى دوم شعرآمده است، دراين جا بيشتربا مفاهيم اين غزل خوانايى دارد. زير سر داشتن يا نهادن، به معنى چيزى را آماده داشتن ويا مقدمات امرى را فراهم كردن است . تارك، يعنى نوك، سر، كله، آنچه برسرگذارند و . . . هفت اختر به معني؛ ماه ( قمر)، تير( عطارد)، ناهيد( زهره)، خورشيد يا مهر( شمس)، بهرام( مريخ)، برجيس يا اورمزد(مشترى)، كيوان( زحل ) مى باشد. منصب ، به معنى مقام، درجه، مرتبه، شغل و. . . است. صاحب جاه، يعنى بلند مرتبه، ارجمند ومانند آن . خشت درظاهربا تارك هفت اختر ازنظرفن معانى داراى تضاد مى باشد، همان گونه كه سر دربرابر پا درنيمه ى نخست بيت. خشت ، درنيمه نخست شعربا دست قدرت در پاره دوم شعر، متناظراست، همان گونه كه تارك هفت اختر با منصب صاحب جاهى. خشت زيرسر، را دكترحسين على هروى در كتاب شرح غزل هاى حافظ، جلد سوم رويه ۱۹۹۴ خاكسارند معنى كرده است ودكتربهروزثروتيان درجلد چهارم شرح غزليات حافظ رويه ۳۸۴۱ مى نويسد: درويش وتهيدست هستند. رندان قلندر، ازنگاه ما درويش وخاكسار نيستند بلكه سركش، مبارز ومخالف فريب دادن مردم هستند وكنايه هاى اين غزل نيزدرراستاى اين نگاه است. پس ما مى كوشيم با كمك واژه هاى خود حافظ، اين شيوه ى بازخوانى حافظ را بازگوكنيم . اين رندان قلندر، با ورد و دعا نيست كه تاج شاهان را مى توانند بستانند بلكه با خشت زيرسر يعنى با نيزه ى آماده درزيرسروبا تسلط بردانش وآگاهى از پيچيده ترين ودورترين رازهاى جهان برتارك هفت اخترپاى مى نهند وچنين مى كنند. بنابراين توانايى دست وجايگاه بلند اين قلندران آزاده تماشايى وستايش انگيز است؛ دست قدرت نگرو منصب صاحب جاهى ! چكيده بيت چهار: با نيزه ى آماده درزيرسروبا آگاهى بردوردست ترين رازهاى جهان ( دانش و اخترشتاسى )، توانايى دست وجايگاه بلند مقام اينان ( رندان قلندر ) را تماشا كن ! بيت پنج غزل۴۷۹: ۵ ـ سر ما و در ميخانه كه طرف بامش بفلك برشد و ديوار بدين كوتاهى درچهاربيت بالاهاتف ميخانه به حافظ ومردم آزاده وتسليم ناپذير؛ يعنىرندان قلندرجهان بينى برآمده ازميخانه؛ دسكره يا معبد پيرمغان را ياد آورى مى كند وچگونگى تلاش آزادگان را براى زنده نگهداشتن آن دولت بيداربازگومى نمايد. ازبيت پنجم اين غزل، اين حافظ است كه راه وروش رندانه ى خود را برزبان مى راند. نخست سرسپردگى خود را به ميخانه گوشزد مى كند و پس ازآن مرگ زايى اين كاررا يادآورمى شود، دربيت هاى هفت وهشت به صوفى وطامات او كنايه مى زند، پس از آن به دين فروشان مى تازد. سر ما ودر ميخانه ، يعنى ما خدمت گزارى اين آستان را پذيرفته ايم وسرسپرده ى آن هستيم وبرهمين پايه است كه مى گويد سال ها پيروى مذهب رندان كردم۱ / ۳۱۲ يا چل سال رفت و بيش كه من لاف مى زنم ـ كز بندگان پيرمغان كمترين منم ۱ / ۳۳۵ نگاه كنيد به:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۲ / ۱۰،۹ / ۱۷،۱ / ۲۳، ازآستان پيرمغان سرچرا كشم ۴ / ۴۰ و ۱ / ۵۴، ۹ / ۷۰، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۷ و مشكل خويش برپيرمغان بردم دوش ۳ / ۱۳۶ و۴ / ۱۵۰، ۸ / ۱۹۴، . . . دولت پير مغان باد كه باقى سهل است۶ / ۲۴۵وزكوى مغان رخ مگردان كه آنجا ـ فروشند مفتاح مشكل گشايي۴ / ۴۸۳ و. . .). اونه تنها دراين غزل بلكه درتمام ديوان وتا پايان زندگى خود، سرسختانه با زاهد، فقيه، صوفى وهرگونه خرافه بافى مبارزه مى كند. سرانجام نيز بنا به نوشته ى محمد گلندام سرخويش را نيزدرهمين راه از دست مى دهد. گلندام درمقدمه ى جامع ديوان، حافظ را شهيد وازاوچنين ياد مى كند: . . . مولا نا الاعظم السعيد المرحوم الشهيد . . .. جايى درباره ى اين كه چرا ديوان اشعارش را حافظ خود تدوين نكرده است، محمد گلندام، از سوى حافظ به مرگ زايى اين كاراشاره مى كند:. . . وآنجناب حوالت رفع ترفيع اين بنا برناراستى روزگاركردى وبغـَدراهل عصرعذرآوردى . . . طرف بامش، يعنى گوشه ى بامش. مى توان گفت اين گوشه ى بام كه حافظ به آن مى نازد گوشه اى از دانش مردم ايران يعنى دانش ستاره شناسى است كه شيخ وفقيه ازآن آگاهى نداشتند وندارند. به فلك برشدن، به معنى به اوج سربلندى رسيدن است. ديواربدين كوتاهى، به دومعنا مى تواند باشد، يكى معنى ظاهرى آن كه كوتاه بودن ديوارميخانه است وديگرى معناى نهفته ى آن يعنى خواروزبون شمردن اهل خرابات است ازسوى مردم فريبان درچهارده سده ى گذشته، پيروان آيين مغان وايرانيانى كه كوشيده اند تا شكوه فرهنگى گذشته ايران را زنده نگهدارند، هميشه به اتهام گبرويا آتش پرست بودن( امروزه ملى گرا وكمونيست ) جان باخته اند،آزارشده اند، خود را پنهان كرده اند، كوتاه آمده اند ويا چون حافظ وبسيارى ازبزرگان ديگر ناچار شده اند تا درپرده سخن بگويند. يعنى دراين آب وخاك ديوارى كوتاه تراز ديوارايرانيان راستين نبوده و نيست. چكيده بيت پنج : ما سرسپرده ى ميخانه هستيم. با آن كه ديوارش كوتاه است وآن را خوارمى شمارنداما گوشه ى بامش سربه آسمان كشيده است. بيت شش غزل۴۷۹: ۶ ـ قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى واژه هاى اين بيت همچنان كه شيوه ى حافظ است به اصطلاحات صوفيان و متن هايى چون مرصادالعباد مانند است اما با توجه به متن غزل وآنچه درپيش وپس اين بيت آمده است درمى يابيم كه اين يك بازى رندانه با اهل خرافات است. او به رندان نوآموخته۲ / ۳۳۳ هشدار مى دهد كه به هوس بازگشت به عظمت گذشته سرخود را بيهوده برباد ندهند واين راه را با يارى رندان آزموده وقلندر بپيمايند. قطع، به معنى بريدن، جدا كردن ونيز؛ طى كردن، سپردن وپيمودن است. مرحله، اندازه ى كوچ دريك روزمى باشد ونيزفرودآمدنگاه، منزل ويا ازجايى به جايى رفتن است. قطع اين مرحله يعنى سپردن اين راه يا گذشتن از اين راه. خضر، برابرلغت نامه دهخدا؛. . . نام پيامبرى است كه خداوند راهنمايى موسى را به اوسپرد. . .، خضر راه كسى شدن، به معنى راهنماى كسى شدن است. . . بنا برشاهنامه اسكندربه قصد آب حيات حركت كرد ودرظلمات گم شد وبه آن دست نيافت . . .. بنا براين گونه افسانه ها درادبيات فارسي، خضربه آب زندگانى دست يافته وبه عمرجاودان رسيده است. فرهنگ فارسى درباره ى خضرمى نويسد: نزدمسلمانان ،نام يكى ازانبياست كه موسى را ارشاد كرده ونزد صوفيان نيزمقامى ممتازدارد. . . حافظ خضر را با كنايه وبيشتربه معنى پيرمى فروش بكارمى برد وباده را آب حيات مى نامد. مانند: آبى كه خضرحيات ازويافت ـ در ميكده جوكه جام دارد۲/۱۱۵ ويا نه عمرخضر بماند ونه ملك اسكندرـ نزاع برسر دنياى دون مكن درويش۵ / ۲۸۵ دراين بيت جاودانه بودن عمرخضررا نيزرد مى كند. براى دريافت اين بازى رندانه نگاه كنيد به:( ۹ / ۴۰، ۸ / ۸۹، ۴ / ۱۲۰،۴ / ۱۲۵،۹ / ۱۶۳ و . . .). فرهنگ معين در بخش سه درباره ى ظلمات مى گويد: بعقيده ى قدما قسمتى ازسرزمين شمال كره ى زمين كه دائماً آنجا شب باشد وچشمه ى آب حيات( آب زندگانى ) ( ← آب حيات ) بدانجاست و بزمين آن گوهرپراكنده است . . .. حافظ ازبكاربردن اين واژه، تاريكى را درنظر داشته است ومى خواسته بگويد كه درآنجا راه را ازچاه نمى توان شناخت. واژه ى ظلمات نيزمانند خضر براى حافظ خرافه آميز نيست: فرق است ازآب خضركه ظلمات جاى اوست ـ تا آب ما كه منبعش الله اكبر است ۹ / ۴۰ . آنچه درپنج بيت بالا آمد ازدلبستگى به ميخانه وفرهنگ آن ونيزسرسپردگى رندان قلندر ونيزحافظ به آن آستان حكايت مى كند. يك چنين انديشه هايى آن هم درگرماگرم بازار نادانى وخرافات ديني، روزگارى كه پادشاهان ازتبار بيگانگانند، فقيهان وزهد فروشان فريبكار تا اندرون ذهن وزندگى مردم رخنه كرده اند و درويشان كباده ى سلطنت مى كشند وخانقاه هاى چندين ده هزارنفرى براى فريب مردم سفره گسترده اند، براستى به آن مى ماند كه كسى بخواهد به سرزمين ناشناخته ى ظلمات پا بگذارد ودرجستجوى آب زندگانى باشد. اين كه هفت سده پيش وى تا به اين اندازه عاشقانه به ميخانه و پيرمغان سرسپردگى نشان مى داده، بازگوكننده ى عشق وآگاهى گسترده ى او به فرهنگ سرزمينش ونيزعزم راسخ او براى گسترش آن انديشه ها بوده است. پس گوش دادن به نداىهاتف ميخانه، سرسپردن به آستان مغان وجستجوى جام جهان بين خردگرايي، پيروى ازرندانى كه خطرات اين راه راسنجيده اند تنها راه گذرازاين مرحله است. زيرا درچنان روزگارتيره اى كه از ظلمات هم تيره دل تربود ترس ازخطر گمراهى وجان باختن ناگزيرمى نمود. دراين بيت روى سخن حافظ با رندان ورهروان پيروفرهنگ مغان است. چكيده بيت شش: ( اى رهرو ! اى رند ! ) بدون همراهى يك پير يا يك راه نما اين راه را مرو واز بيم گم شدن درتيرگى ها بترس. بيت هفت غزل۴۷۹: ۷ ـ اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل كم ترين ملك تو از ماه بود تا ماهى دراين بيت نيزحافظ با بكار بردن اصطلاحات صوفيان به آن ها كنايه مى زند. اين برداشت ما برپايه ى اشعارى است كه حافظ درسراسرديوانش در آن ها به صوفيان ناسزا مى گويد وآنان را به سُُخره مى گيرد، مانند: صوفى نهاد دام وسرحقه بازكرد ـ بنياد مكربا فلك حقه باز كرد ۱ / ۱۲۹ ونگاه كنيد به:( ۱ / ۷، ۲ / ۷، ۱ / ۱۰۱، ۱ / ۱۵۵، ۲ / ۱۵۵، ۳ / ۱۶۵، ۶ / ۲۳۷، ۸ / ۲۷۲، ۱۲ / ۴۸۰،۴ / ۴۵۸ و. . . ). سلطنت، به معنى پادشاهي، شهرياري، حكومت، درازدستي، قهر، غلبه و. . .مى باشد. فقر، همان درويشي، بى چيزي، ندارى وگدايى است. لغت نامه دهخدا مى نويسد: درنزد صوفيان حقيقت فقرنيازمندى است زيرا بنده همواره نيازمنداست چه بندگى يعنى مملوك بودن به مالك خود ومحتاج بودن است وغنى درحقيقت حق است وفقير خلق وآن صفت عبد است به حكم ( انتم افقرا الى الله والله هوالغنى الحميد). . . فناء فى الله واتحاد قطره با دريا . . . . بنابراين گفته ها، آدميزاد هيچ است . ناچيز شمردن آدمى با انديشه ى حافظ سازگارى ندارد چون اومى گويد: چرخ برهم زنم ارغيرمرادم گردد ـ من نه آنم كه زبونى كشم ازچرخ فلك ۶ / ۲۹۵ ويا: ملك درسجده ى آدم زمين بوس تو نيت كرد ـ كه درحسن توچيزى يافت بيش ازطورانساني۵ / ۴۶۵ و۲ / ۱۴۸،۶ / ۱۹۴ و۴،۵ / ۴۰۰ و ۳، ۴ / ۴۰۳. . . مُلك ، به معنى بزرگي، عظمت، سلطه، پادشاهي، كشور، قلمروحكومت و. . . ماهى، درباره ى ماهي، لغت نامه مى نويسد: ماهى افسانه اى كه به عقيده ى عوام گاوى برپشت آن قرار دارد وزمين روى شاخ هاى گاوايستاده است. نزد صوفيه ماهى عبارت ازعارف كامل است ومناسبت تمام دارد به عارف كامل كه مستغرق دربحر معرفت است. حافظ اين خرافه ها و گفته هاى عوام را باور نداشته، اوستارگان واجرام سماوى را مى شناخته، برتارك هفت اخترپاى مى نهاده است. گفته هايى ازاين دست نشان مى دهد كه طنزوشوخى اوچگونه است. با بكاربردن واژگان سلطنت فقر، حافظ با صوفى وشايد با تورانشاه سخن مى گويد كه هم صوفى وش بوده وهم تظاهربه زهد مى كرده است .ازبيت هفت تا نُه روى سخن شاعر با صوفي، زاهد وتورانشاه است اما رندانه نام خود را درآن ميان آورده است تا ازبد گمانى وزيروهم پالگى هايش پرهيزكند. بزرگان صوفيه مانند شاه نعمت الله ولي، هم فقيربودند وهم شاه ! اين بيت اشاره به زياده گويى وطامات صوفيان دارد كه كمترين مُلكشان ازماهى تا ماه است. دربيت بعدي، حافظ مى گويد كه تواين كاررا نمى دانى تودرفقرندانى زدن. در اينجا حافظ با دل خود سخن مى گويد اى دل اگربه تو پادشاهى فقريا گدايى را ببخشند، البته نه آن كه به آن نائل شوي، كمترين ملك تواز ماه تا ماهى است !( يعنى هيچ، يعنى هوا ـ از بام خانه تا به ثريا از آن تو). واژه ببخشند براى آن بكاررفته است كه تعبير صوفيانه ى فنا ء فى الله را ازانديشه دوركند زيرا درويش يا بنده اى كه دعوى تزكيه دارد، خود مى بايست به اين درجه نائل شود: يعنى كه درشيشه بمانداربعيني۲ / ۴۷۴ . سلطنت به معنى دراز دستى نيزمى باشد كه بافقرياگدايى يعنى دست درازكردن پيش مردم هم خوانى ويژه اى دارد. چكيده بيت هفت: با كنايه مى گويد: اى دل اگربه توپادشاهى تهيدستى را ببخشند، كمترين پهنه ى پادشاهى توازپايين ترين لايه ى زمين تا ماه است ! بيت هشت غزل۴۷۹: ۸ ـ تو در فقر ندانى زدن از دست مده مسند خواجگى و مجلس توران شاهى پس ازكنايه به طامات بافى صوفيان همانگونه كه گويى با دل خودش سخن مى گويد اما روى سخنش با تورانشاه است مى گويد تودرفقر ندانى زدن. كنايه واعتراض حافظ به صوفيان دربيت هاى هفت وهشت وتعريض اوبه فقيهان ودين فروشان دربيت نهم است. اين بيت روى به تورانشاه نيزدارد كه براى حفظ صدارت درازمدت خود( بين سالهاى ۷۷۰ تا۷۸۷هـ. ق) با صاحبان نفوذ يعنى حاكمان شرع وخانقاه داران قدرتمند درفارس روابط تنگاتنگ داشته است. دربيشترغزل هايى كه نام تورانشاه آمده حافظ به اين رابطه ها نيزبا كنايه گوشه زده است، ازآن ميان نگاه كنيد به غزل هاي۳۵۳ و۴۴۵. مسند ، به معنى جايى است كه برآن نشينند يا برآن تكيه كنند، تكيه گاه، جايگاه بزرگان وشاهان. خواجگى، همان مقام خواجه بودن است. فرهنگ فارسى درباره ى خواجه مى نويسد:(ص.)۱ـ بزرگ،صاحب، سرور، خداوند.۲ـ مالدار،دولت مند.۳ـ سوداگر. . . ، مقام ويژه اى بوده درقديم كه به بزرگان ايرانى داده مى شده ونيز به معنى مردى است كه بيضه ى اورا كنده باشند. در بيشتر نسخه هاى چاپ شده به جاى در فقر ندانى زدن نوشته شده است: تودم فقر ندانى زدن، كه دم زدن به معنى نفس كشيدن وسخن گفتن است. اين نسخه بدل درست نمى تواند باشد. گويا شاعربه خود مى گويد تو نمى دانى درفقركدام است. زيرا به درتورانشاه آمده اى كه مسند خواجگى ومنصب وزارت دارد، فقيرنبايد چنين مسند ومنصبى داشته باشد. زيرا دم زدن، يعنى هوا را ازسينه بيرون دادن امرى طبيعى است وبه دانايى نياز ندارد، حتا دم زدن به معنى سخن گفتن نيزبا دانايى كارى ندارد. پس درفقرندانى زدن بايد درست باشد. تاآنجا كه نگاه كرده ام، مسعود فرزاد وابوالقاسم انجوى شيرازى تودر فقر ندانى زدن را درچاپ ديوان هاى حافظ خودآورده اند. اين بيت كاملاً دوپهلو است، هم مى تواند روى سخنش با حافظ باشد وهم با تورانشاه. ازآنجايى كه مى دانيم كه حافظ رند است و سرسپرده ى پيرمغان ودرسراسر ديوانش با صوفيان وباصطلاح اهل فقر به مقابله و ستيز پرداخته است، پس دراينجا هم با همان شيوه به تورانشاه مى گويد تو مسند خواجگى ومنصب صدارت دارى وفقظ لاف فقرمى زنى. چكيده بيت هشت: تو نمى دانى درفقر ( درويشى) كدام است، مقام سرورى وبارگاه وزارت تورانشاهى را از دست مده. بيت نه غزل۴۷۹: ۹ ـ حافظ خام طمع شرمى از اين قصه بدار ! عملت چيست كه مزدش دوجهان مى خواهى ؟ حافظ درشعرخودهنگام تاختن به دين مداران ، شيخ ، فقيه وبزرگان صوفيه گاهى ازنام خود سپر مى سازد. اوبا اين ترفندازخشم پيروان ومقلدان كوربين مى گريزد وبهانه ى پرونده سازى راازمحتسب، فقيه وقاضى شرع مى گيرد. دراين بيت حافظ به همه ى آنان به تندى مى تازدوآن ها را خام طمع، بى شرم، قصه پرداز، خرافاتي، بى عمل و دين فروشى كه درمقابل نمازوروزه وديگرمردم فريبى ها، مزدى برابردو جهان مى خواهد، خطاب مى كند. حافظ دراين بيت نام خود را مى آورد اما روى سخن به دين فروشان ونيز تورانشاه دارد. هم آنگونه كه در بالا هم گفتيم، آوردن واژه ى حافظ دراينجا ، بيشتر ازآن كه نام هنرى شاعر باشد اطلاق عام است براى انسان . يعنى اى مردمان دين فروش ومتظاهرازخام طمعى خود شرم كنيد. خام طمع، يعنى كسى كه آرزوهاى بيهوده درسردارد ونيزكسى است كه آزمندانه چيزى را مى خواهد كه شدنى نيست. دراينجا ازآزمندي، آرزوى بيهوده ى بهشت درنظراست چنانكه مى گويد: دولت آن است كه بى خون دل آيد به كنارـ ورنه با سعى وعمل باغ جنان اين همه نيست۵/۷۵.قصه، به معنى داستان، ماجرايى خيالي، سخن، مرافعه، دعوى و . . .عملت = عمل + ت ( تو)، يعنى عمل تو.درباره ىعملفرهنگ فارسى مى نويسد:( ا .)۱ـ كار،كردار، فعل، ج.اعمالو. . . آنچه ازآدمى سربزندازكارنيك يا بد. درفقه انجام احكام شرع، بكاربردن اعضاى بدن دراجراى احكام الهى . . . قيام به عبادت بدنى ووظايف شرعى و . . . دراين بيت كنايه ى به عمل شرعى ودينى درنظر است: كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم۶ / ۳۵۹ ونگاه كنيد به:( ۴ / ۷۵، ۷ / ۱۱۹، ۳ / ۲۶۲، ۸ / ۲۸۸، ۶ / ۳۵۹،۷ / ۴۰۵ ). به كسانى كه دانسته يا ندانسته ازدكان دين نان مى خورند، آرزوى بيهوده ى بهشت را در سردارند، مى گويدازاين داستان ودعوى بيهوده شرم كنيد.همانگونه كه در بالا گفتيم واژه ىحافظ روى به ما وشما يعنى نوع انسان دارد. او به مردم شهرمى گويد؛ شما براى خوشبختى هم نوعان خود چه كرده ايد كه ادعاى سرورى وبرترى مردم را دراين جهان ونيزبهشت را، درآن جهان، آزمندانه ، يك جا طلب مى كنيد. چكيده بيت نه: حافظ، اى كسى كه آزمندانه آرزوى بيهوده درسردارى ازاين داستان خيالى شرم كن، از نيك وبد كارها، مگرچه كرده اى كه هم اين جهان وهم آن جهان را دربرابركار خود به مزد مى خواهى ؟ *** نتيجه: آوايي، شكوه گذشته ى ميخانه ( فرهنگ كهن سرزمينش ) را به حافظ يادآورمى شود به او مى گويدكه آزادگان سركش وتسليم ناپزير، سربراين آستان دارند. اگرچه ديوارميخانه كوتاه است اما شكوه وبزرگى ايوانش سربفلك كشيده است. زنهار كه دچار گمراهى نشوى. صوفيان، زاهدان وتورانشاه را بخاطرطامات بافى وخام طمع بودنشان سرزنش مى كند؛ هم بخاطر سلطنت واهى فقر، هم بخاطردنيا پرستى وهم بخاطرطمع واهى بهشت. رند دراين غزل داراى ويژگى هايى است كه فشرده ى آن چنين است: رند، به ديرينه وپيشينه فرهنگ مردم خود عشق مى ورزد ( بيت ۱ ، ۳ ، ۴ ، ۵) . رند،مى را گرامى مى دارد ( بيت۲) . قلندر است وبه دين بى اعتنا ( بيت۳) . رند،تاج مى ستاند وتاج مى بخشد ( بيت۳). سربرآستان ميكده وفرهنگ ايرانى آن دارد ( بيت۳،۴) . به اخترشناسى ودانش بها مى دهد( بيت۴) . رند، براى راهنمايى وكمك به رهروان اين راه آماده است ( بيت۶) . به سهمناك بودن وخطر راه خودآگاهى دارد( بيت۶) . با طامات، خرافات وصوفى گرى ناسازگاراست( بيت۶،۷) . خود نمايى ، مردم فريبى ومقام وجاه را نمى پسندد ( بيت۸) . رند،به جاه وشكوه اين جهان ونويدهاى دروغين درباره ى آن جهان دلبستگى ندارد( بيت۹) نكته ـ تاآنجا كه من بررسى كرده ام يافته هاى اين غزل با شمارفراوانى ازغزل ها خوانايى دارد. اما با بررسى واژه ى رند دريك غزل جهان بينى رندانه ى حافظ برما روشن نخواهد شد بلكه بايد همه ى غزل هايى كه رنگ وبوى رندى دارد، از نزديك واز وراى واژه ها موشكافى شود. درآينده با انتشار بازخوانى غزل هايى كه واژه ى رند درآن ها بكاررفته است با همين شيوه ، مى كوشيم تا شايد راهى به گنجينه جهان بينى اين انديشمند بزرگ ببريم. منوچهرتقوى بيات استكهلم ـ اول ژاويه ۲۰۰۵ ترسايى 1 Shams Yadolahi, Z., Le retentissement de la posie de Hfez en France Rception et traduction. Acta universitatis. Uppsala. 2002. p.42 ۲- شماره ى دست راست شماره ى بيت وشماره ى دست چپ شماره غزل از ديوان حافظ ، دكترپرويزناتل خانلرى ، ۱۳۵۹، تهران ، است. Shams Yadolahi, Z., Limagination potique dans luvre lyrique de Hafiz 3 - tude thmatique), thse de doctrat de troisime cycle. Universit de Strasbourg, 1980. Shams Yadolahi, Z., Le retentissement de la posie de Hfez en France Rception et traduction. Acta universitatis. Uppsala. 2002. Shams Yadolahi, Z., Limagination potique dans luvre lyrique de Hafiz4- tude thmatique), thse de doctrat de troisime cycle. Universit de Strasbourg, 1980. Shams Yadolahi, Z., Le retentissement de la posie de Hfez en France Rception et traduction. Acta universitatis. Uppsala. 2002. 5- شماره ى دست راست شماره ى بيت وشماره ى دست چپ شماره غزل از ديوان حافظ ، دكترپرويزناتل خانلرى ، ۱۳۵۹، تهران ، است. 6- Picard, R., Nouvelle critique et nouvelle imposture. Paris. 1965. p.143 7- دكترمحمدمعين،قرهنگ قارسى ( متوسط) ،اميركبير، تهران ،۱۳۶۰ . ص.۵۰۷۹ . 8- على اكبردهخدا، لغت نامه، سى .دي، شركت پروچست، مشهد، سال ۲۰۰۱ ميلادى. 9- ناطق هما ، حافظ ، خنياگرى ، مى و شادى ، لوس آنجلس ۲۰۰۴ ، ص۱۶ . 9 آبان 1384 23:31 نظر شما
بازگشت
|