www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

مـوش هــا و بـوش هــا
هــديـه ى نـوروزى:
آفـتـابـى مـوهـوم!
*خسروشاکری زند



(تقديم به خاطره ى صادق هدايت كه فولكوريست هم بود و برخى حرف هاى خود را به زبان قصه مى زد)

بسيارى از نسل ما به ياد دارند كه در كودكى يكى از قصه هايى كه برايمان مى گفتنند قصه ى موشى بود (اصل قصه در كتاب سديدالدين محمد عُوفى بُخاري، جوامع الحكايات، آمده است) كه همواره در سوراخ نحيف خود مى خُسبيد، اما هنگامى كه افتاب رحمت بر آسمان بلند مى شد، آقا موشه از سوراخ خود بيرون مى جُست و لكه هاى نور آفتاب را كه از لابلاى برگ هاى درختان به روى زمين مى درخشيدند به حساب اشرفى هايى مى گرفت كه از آسمان بر او نازل شده بودند و بروى آنها پشتك و وارو مى زد. با غروب آفتاب و نا پديد شدن اشرفى ها، آقا موشه سر شكسته و غمگين به سوراخ نحيف خود پناه مى برد و در انتظار رحمت مجدد خورشيد مى خُسبيد. اين قصه، با كمى تعديل، قصه ى غم انگيز سلطنت طلبان كشور ماست كه عمدتاً پيش از شخص شاه پا به فرار گذاردند، تا حدى كه حتى شاه بيچاره در يكى از سخنرانى خود ماه ها پيش از فرارش معترضانه به كسانى كه سال ها از كيسه ى پر سخاوت "او" بهره جسته بودند گفت: كجا مى رويد كه من هنوز اينجايم؟

قصه ى غُصه داران بـراى بـچـه هـا، نه بزرگان
يكى بود يكى نبود، غير از انسان هيچكس نبود. بيشه اى بود كُهن پر از رَمه (رمه شان مى گفتند چون هميشه از دست اربابان گرگ صفت رَم مى كردند). اربابان كه در اين بيشه حكومت مى راندند بيشتر گرگ بودند؛ برخى هم روباه. اين رمه ها چون پشت سر هم قربانى گرگ ها مى شدند و از آنان ظلم مى ديدند، سعى مى كردند از شر گرگ ها خلاص شوند. به همين خاطر بود كه بازى اى سر هم كرده بودند بنام "گَله ام و گُرگ مى بَرم" اما دست فَلَك درد نكند كه هر بار كه رمه ها اين بازى را شروع مى كردند عاقبت الامر كار بر عكس مى شد و بازى "گُرگم و گَله مى بَرم" از آب در مى آمد، يعنى همين كه يكى از سران گله را بعنوان سگ پاسبان خود انتخاب مى كردند، يارو گرگ از آب در مى آمد. بهمين خاطر رمه ها فكر مى كردند كه يارو از اول گرگ بوده در لباس ميش.

رَفت و رَفت، تا اينكه سر انجام در آن بيشه ى كهن رمه ها متوجه شيرى شدند كه سال ها به جنگ با گرگ ها گذرانده بود. آقا شيره بالاخره توانست اهالى بيشه را از چنگ و دندان گرگ هاى بيشه و گرگ هاى تنومند و دندان تيزى كه از بيشه هاى دوردست مى آمدند و شيره ى جان اينها را مى مكيدند برهاند و آنها را از بيشه ى كهن دور كند.
اما گرگ هاى فربه ى بيشه هاى دورست، دست بردار نبودند. عاقبت هم موفق شدند با فرستادن روباه هاى خود به آن بيشه براى همدستى با روبهان و گرگان محلي، آقا شيره رو، در اثر غفلت همگانى و چند دستگى رمه ها، به دام بياندازند و از ميانش بردارند، و گرگ زاده اى را، كه تا پيش ازآن حاكم بر بيشه بود، از نو مستقر سازند تا بتوانند همچنان شيره ى جان اهالى بيشه را بميكند و رمه ها را پاره پاره كنند.

سال ها سپرى شد و رمه ها همچنان قربانى گرگزاده و همدستان محلى و دوردستشان مى شدند. تا اينكه جانشان به لب رسيد، و هنگامى كه صداى خشم و ضجه شان به عرش رسيد صاعقه اى زد و توفان شد. در اين اثنا گرگ جادوگرى كه در اثر رقابت با گرگ زاده از بيشه ى كهن رانده شده بود در لباس ميش به بيشه بازگشت و با خدعه ى بسيار و فريب رمه هاى از همه جا بى خبر بجاى گرگزاده نشست.

اين رو داشته باشيد.
از آن طرف، درحين رعد و برق و توفان، گرگزاده پا به فرار گذاشت، اما گرگ هاى ديگر كه موفق به فرار نشده بودند در اثر صاعقه در يك چشم بهم زدن به شكل موش در آمدند و برخى از ايشان گرفتار چنگ گرگ جديد شدند و برخى ديگرهم، از ترس اينكه مبادا به سرنوشت همدستانشان دچار آيند، توانستند به كوه ها و درياها بزنند تا به بيشه هاى دوردست، به خصوص به بيشه پهناورى در ماوراى درياهاست، رسيدند.

اين را هم بشنو كه آورده اند كه به هنگام توفان به نظر گرگان بيش هاى دوردست مى رسيد كه نكند "گرگ" هايى از كوه ها و بيشه هاى پربرف شمال سرازير شوند و در مكيدن رمق رمه هاى بيشه ى كهن با گرگ جادو گر شريك شوند. پس گرگزاده را به اميد خدا رها كردند و هرچه توانستند به گرگ جادوگر مدد رساندند تا خود را شريك او كنند. تا اينكه مطمئن شدند كه نه چنين خبرى نيست. اين شد كه گرگ جادوگر آخردست موفق شد جا خوش كند. اينجا بود كه گرگان بيشه هاى دوردست وماوراى درياها دريافتند كه گرگ جادوگر به خيال فتح بيشه هاى اطراف افتاده، و قصد داشت با به چنگ گرفتن رمه هاى همسايه ى بيشه ى كهن، به قول معروف، نان آنها را آجر كند. به همين خاطر بود كه با گرگ يكى از بيشه ها در همسايگى گرگ جادوگر دست به يكى كردند و او را به جان اهالى بيشه ى كهن انداختند. رمه ها با فداكارى و تلفات بسيار جلوى گرگ تيز دندان همسايه و همدستانش ايستادند، و با اينكه حالا ديگر به گرگ بودن جادوگر پى برده بودند ديگر قادر نبودند هم از بيشه خود دفاع كنند و هم با گرگ جادوگر بجنگند.
حال از آن طرف قصه بشنو كه موش هاى فرارى كه بيشترشان خود را به بيشه ى ماوراى دريا ها رسانده بودند تا مدتى از ترسشان آفتابى نمى شدند و در سوراخ هاى گرم و نرم خود مى خُسبيدند. تا اينكه زد و ارباب گرگان بيشه ى ماوراى درياها در يك نبرد تن به تن خانوادگى جايگاه خود را به گرگى باخت كه سابق براين بوزينه ى عنترى بود و حالا در اثر پشتكار جادوگران محلى به شكل گرگ در آمده بود و ريگان زيادى در كفش داشت. البته دوزوكلك هاى جادوگر بيشه ى كهن هم در پيروزى اين بوزينه بى تاثير نبود. او با شكار برخى از روبهان ماوراي دريا ها كه از قبل ساكن آن بيشه بودند عرصه را بر رقيب بوزينه تنگ كرده بود. همين شد كه موشان وحشت زده اى كه همه ى شكست و فرار خود را ناشى از ناشى گرى ارباب گرگان ماوراى درياها ميدانستند شادمان و پايكوبان از سوراخ هاى خود بيرون جُستند و چابُكانه برقص بروى اشرفى هايى كه روباهان ماوراى درياها به پاى آنان مى ريختند مشغول شدند، تا مگر روزى روزگارى بتوانند به شكل اصيل گرگى خود بازگردند و به بيشه كهن حمله ور. اين موشها بس در اشرفى غلتيدند و آن ها را جويدند و داد حركت به سوى بيشه ى كهن سر دادند. در اين ميان البته روبهان بيشه ى موطن جديد شان هم از آموختن فنون جديد به آنان براى جنگ با گرگ جادوگر غافل نمى ماندند.
اين موش ها ى رنگارنگ در پهنه اى آفتابى در منتهى عليه بيشه ى ماوراى دريا ها به رقص و شادى مى پرداختند و حتى موشيانه، يعنى ناشيانه، به دور اشرفى ها گردمى آمدند، شاد از اين كه بزودى باز به قالب گرگين خود باز خواهند گشت و چنگ و دندان بر رمه هاى بيشه ى كهن خواهند انداخت. يكى از سردسته هاى اين موشان از بچه گرگانى بود كه پس از بزنجير انداختن شير بيشه ى كهن در اعطاى مواهب آن بيشه خوش رقصى هاى بسيار كرده بود و شغل شريف زوزه كشى هراس انگيز را به عهده داشته بود.
اما به ناگهان و از بخت بد موشان فراري، ارباب موش ها را سياستى دگر آمد و از دَر دوستى با گرگ هاى بيشه كهن وارد شد، دَرى كه در نقالان به نام ?دَربيشه? ثبت كرده اند. آنگاه آفتاب رحمت و بخشش اشرفى كه به روزگاران به زنجير كشيدن شير كهن طلوع كرده بود غروب كرد. همه ى خيالبافى هاى چيره شدن بر گرگ جادوگر و اصحابش به يكباره نقش بر آب شدند، و موشك زرين تاج، كه به يك كلاغ خبرچين ماوراى دريا ها گفته بود كه بزودى سوار بر فيل عظيمى پولادين از دروازه ى همسايه ى بيشه ى كهن به آن سرزمين اندر خواهد آمد، حال در مانده بود كه چگونه آن فيل عظيم خيالى را تا ظهور آفتاب بعدى در سوراخ نحيف اش پنهان كند. غم و افسردگى بر همه ى موشان مستولى آمد.
سال ها گذشت تا ارباب ديگرى بر بيشه ى بزرگ ماوراى دريا ها فائق آمد كه موش ها در سوراخ هاى آن پناه گرفته بودند. اين يكى ارباب از رَه د گرى به در آمد و در پخش اشرفى در ميان موش ها سخاوتى چندان نشان نداد. او حتى بهتر فهميده بود كه مى شد با خود گرگ هاى بيشه ى اصلي موشان فرارى كنار بيايد. و چنين هم كرد، تا حدى كه از لَكلَك بانوي بين البيشه اى خود خواست كه از اهالى بيشه ى كهن به خاطر دست به يكى كردن پيشينيان اش در كشتن شير دلير آن بيشه پوزش بخواهد، تا شايد درى ديگر بگشايد.
در همين اثنا بود كه رمه ها ديگر بار در بازى ?گًله ام وُ گرگ مى برم?، گرگ پشم و پيل ريخته اى را كه در لباس سگ پاسبان گله ظاهر شده بود بناگزير، در برابر گرگ خونين دهني، پسنديدند، و او را، با تكيه به تجربه تاريخى ?از اين ستون به آن ستون فرج است? به خيال خود جانشين ديگر "سگ هاى پاسبان" كردند. در اين هنگام چنان ياسى بر موشهاي خُسبيده در سوراخ در ماوراى دريا ها مستولى شد كه دانستند كه ديگر آفتاب رحمت اشرفى ها بر آنان نخواهد تابيد. از همين بابت بود كه موشك زرين تاج را چُنان غم و افسردگى فراوانى گرفت كه ناگهان موشيانه غُريد كه : ?حاضر ام به عنوان موشى معمولى و بدون ادعاى تصاحب تاج زرين گُرگين پدرم به بيشه ى كهن بازگردم و در زير سايه ى سگ پاسبان تازه نفس در سوراخ خود ب زييَم.? اما اين جز سخنى پوچ نبود، چه او مى دانست كه بدون حمايت سَر گرگ بيشه ى ماوراى دريا ها و روبهان كاركشته ى او نه حريف گرگان اصلي براستى حاكم و كمين كرده در پشت سگ پاسبان گله مى توانست شد، نه حريف رمه هايى كه ازو و موش هاي صحرايي همراش حساب درندگى هايى را مى خواستند، حساب درندگى هايى كه آن ها در زمانى كه هنوز گرگ بودند و صاعقه به ريخت موششان در نياورده بود مرتكب شده بودند.
دست بر قضا، در آن بيشه ى بزرگ پناهگاه موشان به ناگهان در اثر يك اشتباه كوچك شمارش در بازي كولى دَهي، دسته اى از وُحوش به سيادت رسيدند كه از هر گرگى بد تر از آب در آمدند. و با مزه تر اين كه نام يكى ازين وحوش زيرك شوخ-گُرگ (Wolfowitz) هم بود كه دندان هايى داشت از نوع فريبنده ى مرواريد (Perle). درهمان اول كار، اين گرگان تازه نفس به خاطر فتح بيشه هاى ديگر سر آشتى با گرگ هاى بيشه ى كهن، موطن موش هاى فراري، را هم نداشتند. ازهمين رو باز آفتاب رحمت شان بالا آمد و اشرفى هاى آنان از نو در ميان موشان فرارى باريدن گرفت. خبر آنچنان بزرگ بود و تعداد اشرفى ها آنچنان فراوان كه، بنا به عادت، همه ى موش هاى قبلى كه هيچ، حتى موش هاى تازه نفسى هم به گ رد اشرفى ها جمع و غرق در شادى و شعف شدند و تحسين محاسن گرگ زوزه ك ش رمه كُش پيشين به پايكوبى بلند. اين شادى تا چند صباحى به طول انجاميد، به خصوص اين كه رئيس گرگ هاى بيشه بزرگ ماوراى درياها از سَرگرگ بيشه اى كه در همسايگى بيشه كهن حكومت مى راند دلخوش نبود و عزم رزم با او ب كَرد، و با دميدن آتش اژدها هاى اعزامى او را متوارى بساخت، و بيشه ى او را ويران و بر آن مسلط آمد. همين شد كه موشان بيشه ى كهن دريافتند كه بزودى با زورق ها و عقاب هاى عظيم الجثه سَرگرگ بيشه ى ماوراى دريا ها به بيشه پيشينشان بازگردانده خواهند شد و باز در مقام گرگين پيشين به تار و مار كردن گله ها مشغول خواهند شد.
از بخت بد آنان، گرگ هاى ماوراى درياها بزودى در باطلاق غريب بيشه ى مورد حمله شان فرو در غلتيدند و ناچار موقتا از از انديشه ى يورش به كهن بيشه ى همسايه منصرف شدند.
و اما از آن طرف قصه بشنو. گرگان حاكم پشت پرده در كُهن بيشه كه آن "سگ پاسبان" پشم و پيل ريخته را به بازى نمى گرفتند، با هراس از اين كه نكند خداى ناكرده گرگ هاى ماوراى دريا ها موش هاى فرارى را براستى همراه بياورند و به جاى آنان بنشانند، با اعزام كلاغى پيغام فرستادند كه چه نشسته ايد كه اهل مُصالحه ايم. در همين هنگام دو تا از آبديده ترانشان، يكى به نام مصباح اَلگُرگان و ديگرى صورتى كوسه مانند داشت، رسما زوزه سر دادند كه اگر گرگ گَردن كلفت ترى بخواهد ما را ازين بيشه براند و ديگرى را بجاى ما بنشاند، چه بهتر كه خود با او كنار آييم. و از نعمت هاى عظيم اين بيشه كه اين همه از آن ها بلعيده ايم محروم نشويم. همين هم شد. ازين پس كلاغ هاى سياه بيشترى بين اين دو بيشه به پرواز در آمدند و ترتيباتى دادند تا آن كه فعلا رفع خطر شد. ازهمين بابت بود كه آفتاب رحمت گرگان بيشه بزرگ ماوراى دريا ها كم سو تر شده و بسيارى از موش ها از نو غمزده و افسرده به سوراخ هاى خود تپيدند.
البته اين قصه سر دراز دارد. و عَلَيُ الحال مدت هاى مديدى پس از گرگ تر شدن گرگ هاى بيشه ى كهن به سَر گله هاي آنجا چه ها كه نيامد. سر انجام همه شان به اين رسيدند كه خود بايد به حال خود فكرى كنند و خود را از شر گرگان هار و تيز دندان نجات بخشند.
تا اين كه روزى يكى از ميش ها سيمرغى را در بالاى درختى عظيم بديد كه طى قرون و اعصار بر فراز كوه ها، دريا ها، و بيشه ها پرواز كرده بود و همه چيز را ديده و تجربه ى بسيارى اندوخته بود. ميش به چابكى جَست و رمه هاى ديگر بيشه را ندا داد. سيمرغ تا حال زارآن ها بديد يك كلام گفت ودر يك چشم بهم زدن ناپديد شد: تنها راه نجات شما اين بُوَد كه ديگر بازى قديمي را تكرار نكنيد، كه هماره ?گُرگم و گَله مى بَرم? از آب در مى آمد، تا گرگى ديگر بر صدر ننشانيد كه همه تان را يكى يكى ب درد!
برّه هاى مامانى هاج و واج مانده بودند و سُم به دهان به آسمون مى نگريستند كه يكهُو قنارى كوچكى آواز خوانان از زوى سر آنان پرواز كرد:

شنيدم گوسفندى را بزرگى / رهانيد از دهان و دست گرگى
شبانگه كارد بر حلقش بماليد / روان گوسفند از وى بناليد
چو از چنگال گرگم در ربودى / بديدم عاقبت گرگم تو بودى

قصه ى ما به سررسيد، آقا موشه به لُونــَش نرسيد. هاچين و واچين، گُرگا رو وَرچين
☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼

خ.ش.ز.(بيشه ى وَنسـ ن)، بامدادان مَه آلود بيست و نهم اسفند ماه 1383 آفتابى

   2005.03.20 18:46

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد