www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

قرنی پنهان در مه
بررسی ..شعر كسرا عنقايی
سيروس به آيين



بررسی جنبه های مختلف شعر كسرا عنقايی و تحليل آراء مخالف وی



سخن گفتن از شعر كسرا عنقايی كار ساده ای نيست، چون او برخلاف هم نسلانش هيچگاه نقدی ننوشته، تئوری ادبی نبافته و معمولاً كمتر تن به سخنرانی و مصاحبه داده است، بنابراين هيچ ردی از نظريات شعرياش پيدا نميشود و متأسفانه به اين ترتيب كار منتقدی كه قصد بررسی آثار وی را داشته باشد، بسيار دشوار ميشود، چون بايد فقط به شعرهايش مراجعه كند و از ميان آنها شاهد مثال بياورد كه اين كار سختی است، بخصوص هنگاميكه قصد آگاه ساختن خوانندگان اتفاقی شعر در ميان باشد، هميشه بايد گريزی به نظريات تئوريك شاعر داشت تا خواننده تشويق به پيگيری مقاله شود، ولی وقتی شاعری از مباحث تئوريك دوری ميكند چه بايد كرد؟ ابتدا اين فكر به ذهنتان خطور ميكند كه شايد با شاعری ناآگاه و كم تجربه روبه رو هستيد، اما هنگاميكه شعر وی را ميخوانيد، درمی يابيد شاعر اين شعرها بايد از پشتوانه ی عميقی در مباحث تئوريك برخوردار باشد. به همين دليل، برای بررسی شعر او ـ همانطور كه هنگام خواندن شعرش ـ بايد عاشق بود، از كنار سطرها سرسری عبور نكرد و بايد در سكوت ميان كلمات شعرش به آواز و ضجه ی انسانهايی گوش فراداد كه ذهن شاعر را به خود مشغول كرده اند و پس از شنيدن اين طنين ها به خود آمد و تكرار كرد: كسرا عنقايی شاعری است كه حرف های بسيار برای گفتن دارد:

در پايان روزی دراز / از خود پرسيدم / ريلها در كجا به پايان ميرسند / كجاست / تصويری منعكس / در حدقه ای خمار از مرگ؟ / اما تنها / آوای شادمانی / از خانه ی آدميانی كه دمی ديگر / باز غمگين می شدند / به گوش ميرسيد. / هنگامی كه / با "شب به خير"ی / دوباره به پشت درها پناه می برند/ و هر روز/ پيرتر از روز پيش / به آلبوم عكس های سياه و سفيد / نگاه می كنند./ اما / جايی در دوردست / بايد باشد، / در آخرين ايستگاه / جايی كه ريلها در خاك فرورفته اند / و بانويی سياهپوش / با چتری بسته / در انتظار ايستاده است. (1)

اين نخستين شعری بود كه از كسرا عنقايی خواندم. دقت وی در توصيف رنج انسان امروز تكانم داد: انسان هايی كه به تنهايی خويش در پشت درها پناه می برند و خود را در خاطراتشان غرق می كنند… هنگامی كه در كتاب ديگرش به اين سطرها برخوردم، ديگر يقين يافتم شاعری را كشف كرده ام كه بی ترديد روزی شعرهايش را بسياری از مردم زمزمه خواهند كرد:

در اين جاده نبايد پرسيد / "چه قدر رنج برده اي؟"/ اين جاده از آن بردگان است. (2)

اين سطرها چنان تأثيری بر من گذاشتند كه بعدها هنگام خواندن نقدها يا اظهارنظرهای بی اهميتی كه چند تن از مخالفان عنقايی بر شعرهای وی نوشته اند و او را متهم به عدم درك مسائل انسان امروز كرده اند، پوزخندی زدم و سايه ی حسادت را در آن نوشته ها ديدم و مگر می تواند غير از اين باشد؟ يك تورق سريع در شعر عنقايی ما را متوجه قدرت كم نظير وی در بيان شاعرانه ی روح اين عصر می كند. پس چگونه می توان به انكار اين حقيقت واضح پرداخت، مگر آنكه حسادت در ميان باشد كه متأسفانه در جامعه ی هنری ما كم نيست و البته قابل درك است، چون عنقايی در مدتی كمتر از دوازده سال هشت جلد كتاب منتشر كرده كه پنج جلد از آنها در زمينه ی شعر است، استعداد و قدرت شاعرانه ی وی بسيار بالاست و گذشته از ای نها استقبال مردم از آثار عنقايی ـ با وجود بحران كتابهای شعر ـ قابل تأمل است، به عنوان نمونه جديدترين اثر وی "سرود پايان قرن" كه همزمان در شش زبان فارسي، انگليسي، عربي، آلماني، كردی و فرانسه ارائه شده است به گمان بسياری از صاحبنظران يك گام بلند در شعر معاصر فارسی محسوب ميشود و در همين مدت كه از انتشار آن گذشته دربسياری از محافل ادبی سخن از آن در ميان است كه خود نشان دهنده ی استقبال مردم است و اين قابل پيشبينی بود، هم به دليل تجربه ی عميق عنقايی در عرصه ی شعر و هم به دليل آنكه مردم سالها در انتظار شعر نابی بوده اند كه دور از كجروی و تئوری زدگی های چند سال اخير سطح ادبيات كشورمان را بالا ببرد كه خوشبختانه سرانجام با انتشار "سرود پايان قرن" اين انتظار به سرآمد.
اما همين جا ذكر كنم كه اين يك ساده انگاری محض خواهد بود اگر فكر كنيم عنقايی در اين عرصه يكه تاز و بی همتاست. خوشبختانه سالهاست كه چنين طرز تفكری از ادبيات ما رخت بركشيده و ديگر همه ميدانند كه رهبری ادبی در اختيار يك شخص يا يك گروه نيست، بنابراين شعر عنقايی با تمام وجوه مثبتی كه دارد، در عين حال جزئی از پيكره ی شعر معاصر فارسی است كه اگر فقط بخواهيم به چند چهره ی برجسته ی دو دهه ی اخيرش نگاه كنيم، در يك نگاه سريع با اين افراد مواجه ميشويم: منوچهر آتشي، جواد مجابي، بيژن جلالي، محمد حقوقي، شمس لنگرودي، شهرام شيدايي، نازنين نظام شهيدي، ندا آبكاري، گراناز موسوي، نسرين جافري، كسرا عنقايي، رستم الله مرادي، هرمز عليپور و بيژن نجدی كه البته باز هم اين افراد تمام شاعران برجسته ی قابل ذكرمان نيستند و قطعاً تعدادی از شاعران خوب ديگر از قلم افتاده اند. به هر تقدير خوشبختانه تنوع شعری در ايران كاملاً محسوس است، اما آنچه كه شاعران فوق الذكر به طور مشترك دارا هستند، احساس مسئوليت شان در برابر ادبيات و دوری از جنجال های بی محتوا جهت كسب شهرت است. به همين علّت است كه هر يك از آنان خوانندگان خود را دارند.
پس از اين مقدمه، چنانچه بخواهيم به بررسی مجموعه شعر "سرود پايان قرن" بپردازيم، بايد از وجه غالب مضمون اين كتاب شروع كنيم. اين مضمون همانطور كه از عنوان كتاب پيداست، نگاهيست به تاريخ پرتناقض قرن بيستم. در اين قرن بشر به پيشرفت های با اهميتی در علم نائل شد، اما ضمناً پَسرفت های غيرقابل انكاری هم در معنويات داشت، چرا كه شايد در هيچ قرنی وحشيگری و جنايات انسان بدين پايه نرسيده باشد، پس طبيعی است كه روح يك شاعر از مرور اين وقايع تلخ آزرده شود، اما خوشبختانه عنقايی فقط تحت تأثير يك ديد منفی قرار نگرفته و در اين كتاب به شعرهايی هم برمی خوريم كه اميد و انتظار روزهای بهتر در آنها محسوس است. اصلاً تقديم نامه ی كتاب خطاب به سازمان يونسكو و همچنين تمام انسانهايی كه برای صلح تلاش می كنند به خوبی نشان ميدهد كه "اميد" احساس غالب در اين كتاب است. پس برخلاف برخی از همنسلان عنقايی كه شعر آرمانگريز و معناگريز را تبليغ می كنند، عنقايی ـ همانطور كه از هر شاعر جدی همچون او انتظار ميرود ـ دقيقاً آرمانگراست و شعرش سرشار از اشارات معناگرايانه است. به همين دليل خواننده ی شعر وی درگير مسائل فرم و چارچوبها و بايدها و نبايدهايش نمی شود. اين خواننده به طور مستقيم با دنيايی مواجه ميشود سرشار از حس شاعرانه و توجه به انسان معاصر. محض نمونه هنگامی كه به اين سطرها می رسيم، درمی يابيم عنقايی چه كار سترگی در عرصه ی مفاهيم صورت داده است، هنگامی كه چهار عنصر آفرينش و حيات را بهانه ای ميداند و می گويد كه اين جهان شايسته ی انسان نبوده است:

خستگی از چهار عنصر / زير اين آسمان كه شايسته ی انسان نبوده / بهانه است. / ما در زمان حبس شده ايم / و ميدانيم فتح سياره های غبار و شن / فتح زمان نيست. (3)

در جای ديگر تقدير تلخ انسان معاصر را نشان ميدهد و ما را به انديشيدن وادار می كند:

بر آسمان زرد / مصلوبمان ميكنند / و باد وبا بر چهره مان ميوزد / بی آنكه بدانيم / چون دهان فروبنديم / آيا دهانی ديگر / گشوده خواهد شد؟ / و از كنار ميخ های فرورفته در دستان مان / آسمان زرد / می چكد. (4)

شاعر در اين شعر انسان امروز را مسيحی ديگر ميداند كه چليپايش آسمان است (در يك بررسی دقيق تر شايد بتوان "آسمان" را نماد تقدير يا حتی اميد دانست.)
يك نمونه ی ديگر از طرز نگاه او به حيات و سرنوشت انسان سرشار از روحی شاعرانه است:

به كدام سو پژواك ميدهيم حياتمان را؟ / زنی كه آن سوی پل / ناخنش را ميجود / و گيسوان تصويرش در آب شانه ميشود / چهره ی معلقيست در رؤيای زمين. (5)

جهانبينی شاعرانه ی كسرا عنقايی هنگام مواجهه با بشر از ديدی انتقادی برخوردار است. در نظرگاه وي، بشر پس از تمام جناياتی كه در طول يكصد سال اخير مرتكب شده، بايد به تصحيح عملكرد خويش بپردازد و عجيب نيست اگر يك كودك (نماد بيگناهی) بايد آينه ای در برابر انسان معاصر بگيرد:

ستونی از ناخن ها / و قطره های يخزده ی اشك / در عمارت / افراشته بودند / تا كودكی از راه رسيد / و با آينه ای در دست / شرم اين جهان را / به جهان / نشان داد. (6)

شاعر تمام قيد و بندهای انسان معاصر را برای تداوم لبخند بر لبان يك ستمكشيده ـ آن هم تنها در حد زمانی پلك برهم نهادنی ـ به چالش می طلبد و تمام تاريخ را با بلاهت عجين ميداند چرا كه سراسر آميخته به خون است:

ای كاش بر تمام اين پرچم ها چهره ی دلقكان را نقش كرده بودند / تا لبخند تو / تنها تا پلك بر هم نهادنی تداوم داشت / و تو اين چنين از گلهای سرخ نيز / نمی هراسيدی / سرخ / رنگ بلاهت / رنگ تاريخ. (7)

عنقايی در يك جمع بندی كلی از وقايع يكصد سال گذشته، چنين می سرايد:

خون / بر گلهای زرد می چكد / و من قرنی را می نگرم / كه به آرامی در مه پنهان ميشود / و همراه خود / لب های بی شماری را دفن می كند / كه يكديگر را بوسيدند / دستهای بی شماری كه ماشه ها را كشيدند / و دهان های بيشماری كه در آسمان / معلق ماندند. / پايان قرنی از باران و خون را / نظاره ميكنم. (8)

و در جايی ديگر با نگاهی حسرت بار همين مفهوم را چنين بيان می كند:

ما كنار زمستان / به تقدير خود مينگريم / و به ياد می آوريم كه حقيقت را هيچگاه در اين سياره مأمنی نبوده است. (9)

هنگام بررسی شعرهای كسرا عنقايی با چند مفهوم كليدی همچون مرگ، عشق، عصيان و سكوت… مواجه می شويم كه هر يك از اين مفاهيم در ساختاری زيباشناختی به چند نظام هماهنگ تبديل ميشود. بررسی دقيق اين مفاهيم نيازمند مطالعات بی وقفه در نمادها و شناسه های ادبيات تطبيقی و همچنين آگاهی بر ساختار اساطير در فرهنگ ملّت های متفاوت است، چرا كه شعر اين شاعر سرشار از اشاراتی بر اين نمادها، شناسه ها و اساطير است، به همين دليل چنين بررسی و تحليلی مجال ديگری می طلبد، اما لازم است به كلمه ی "سكوت" كه در چند كتاب ديگر وی نيز به آن اشاره شده و در "سرود پايان قرن" نيز نمونه ای از آن آمده، نگاهی بيفكنيم. "سكوت" در شعر عنقايی از بار منفی برخوردار نيست، يعنی نميتوان آن را به تسليم در برابر ظلم و بيعدالتی تعبير كرد. سكوت مدّ نظر شاعر، سكوت از نوع مبارزه ی منفی مهاتما گاندي، يا سكوت عارفان است. سكوتی از آن نوع كه حتی در برخی اديان تحت عنوان روزه ی سكوت توصيه شده است. به اين شعر توجه كنيد:

سكوت / تلخترين جاده است / تلخترين تقدير / اما در اين هزار تو / نميتوان كلامی گفت / چرا كه طنين كلمات را پايانی نخواهد بود / گويی / در ميان كوههای پر برف / از هراس بهمن / سكوت / آخرين پناه زيستن باشد / و تو / از دالان شعله های آتش ميگذری / و رو در رويت / بلورهای يخ را به انتظار افراشته اند / آخر / رشته ی تقدير مرا / كدام خيره بافته است / كه شب در ستاره های خود تعبير می شود / و من / در رنج هايم / اما اين كلمه، اين سطر، اين نقطه چرا متلاشی نميشود از چنين عصيانی / كه تقدير را به آسمان ها می سپارم / و در نخستين كلمه ی اين شعر / خود را دفن ميكنم. (10)

همانگونه كه ملاحظه ميشود، نميتوان از اين شعر به يك تعبير منفی دست يافت، چون سكوتی كه در اين شعر از آن سخن به ميان آمده سكوتی ست با مفهوم فرياد و عصيان ، ولی همانطور كه از يك شاعر انتظار ميرود فرياد و عصيان بدون خشونت توصيه ميشود.
كسرا عنقايی راوی صادق عصر ماست. دقت و استعداد شاعرانه ی وی در توصيف انسان اين عصر، گاهی اوقات، خواننده را در حيرت فرو می برد. به اين نمونه ها دقت كنيد.

ماه خيس! / از كدام قله ميتوان تو را ربود / در اين عصر سكون / كه انسانها در دقايق پيش از خود می گريند (11)

اين قرن / در اشك های ما / حكاكی شده / ما را به ياد بسپاريد. (12)

اكنون / بگذار / گلی را كه از كهكشانی دور آورده اند / به موهای سوخته ات بياويزم / اينجا / كه ما را به تحقير / "انسان" خطاب كردند / و تنها جرممان نيز / همين بود، / اينجا؛ / جايی در حوالی همين عصر. (13)

شاعر در شعری ديگر آرزوی جهانی بدون مرزهای سياسی ـ قومی را به ميان ميكشد و اين نمونه ای از "اميد" در شعر اوست:

آنسوی سيم خاردار / پرچمی ديگر در باد تكان ميخورد، / سربازی كه آنسو قدم ميزند / هر روز به خطی ديگر برای همسرش نامه می نويسد / اما تقدير ما بايد يكسان بوده باشد / ما هر دو / كنار اين سيم خاردار قدم ميزنيم / و به همسر خويش فكر ميكنيم / در انتظار روزی كه خاكستر پرچم ها را / به ياد بسپاريم. (14)

همه ی اين موارد به خوبی ثابت می كند كسانی كه مغرضانه ارزش های شعر عنقايی را انكار می كنند و او را متهم به عدم درك مسائل امروز می كنند تا چه پايه به بيراهه رفته اند.
نمونه های ديگری كه نشان دهنده ی "اميد" در شعرهای "سرود پايان قرن" است، عبارتند از اين سطرهای تأمل برانگيز:

روزی / عشق / از فراسوها خواهد آمد / با صدای عبور ابر / در آسمان آفتابی. (15)

اين قرن را بايد در ريه هامان فروبريم / قرنی كه / دست من / در دستان تو جای می گيرد / و درمی يابيم / زندگی / بيهوده نبوده است / چرا كه ما آن را زيسته ايم. (16)

شاعر درك عميقی از حيات دارد، به همين دليل است كه با چيره دستی می تواند مرگ و حيات را در مقابل يكديگر قرار دهد و از اين تقابل زيبايی بيافريند:

دانه های برف / كه بر چشمان باز پرستويی مرده می بارد / و صدای تو / كه كودكان را به سفره ی غذا فراميخوانی / فارغ از عشق / فارغ از مرگ / فارغ از آنچه نبايد در اين جهان رخ دهد / اما رخ ميدهد. (17)

اصل مهم ديگری كه در شعر كسرا عنقايی مطرح است، توجّه وی به "معنا" در شعر است، تا جايی كه حتی گاهی اوقات قالب را در خدمت معنا قرار ميدهد. به همين دليل است كه حتی هنگام تصويرپردازی به اشارات معناگرايانه می پردازد و به اين ترتيب شعری پرخون و بی نقص می آفريند.
اما آيا در شعر عنقايی هيچ جايی برای انتزاع زبانی كه بی گمان همان "شعر ناب" است، وجود ندارد؟ در پاسخ به اين سؤال بايد به مفهوم "انتزاع" يا "تجريد" در عالم هنر اشاره نمود. همانطور كه ميدانيد هنر موسيقی تجريدی ترين هنرهاست (بگذريم از نظر عده ای كه معتقدند برترين هنرهاست و اين اعتقاد چندان بيراه نيست، به خصوص اگر محور اصلی اين باور، استتيك هنر تجريدی باشد) در اين هنر، اصوات قادرند با نيرويی شگفت انگيز در ذهن هر فرد به خلق تصاويری بپردازند يا مفاهيمی را در خاطرات وی زنده كنند كه ضمن تفاوت با فرد ديگر، در عين حال از نقاط مشتركی در تأثيرگذاری و احساسات جمعی برخوردار باشد، به گونهای كه پس از شنيدن يك قطعه موسيقی چنانچه از افراد مختلف بخواهيم احساس خود را از شنيدن آن قطعه بيان كنند، معمولاً توصيفاتی مشابه را در ميان می آورند و اين اعجاز هنر موسيقی است كه می تواند بدون استفاده از تصاوير، اشياء، رنگها و كلمات به خلق تمام آنها در ذهن شنونده بپردازد.
هنر مدرن، خواه ناخواه بايد به سمت تجريد ميرفت و از همين جا بود كه مبحث "چندمعنايی" در عالم هنر مطرح شد كه متأسفانه در جامعه ی ادبی ما به دليل ناآگاهی نظريه پردازان و درك اشتباهشان از تئوری های غربي، "چندمعنايی" و گريز از تسلط فقط يک معنا در متن را "معناگريزی" تعبير كردند و با كمال تأسف موجب انحراف بسياری از شاعران جوان شدند، يعنی در كشور ما دقيقاً نقطه ی مقابل مقصود اصلی نظريه پردازانی كه بحث هنر تجريدی را به ميان آوردند، درك شد و ناگهان در مجلات و كتابهای شعر با نوشته هايی مواجه شديم كه هيچ معنايی نداشتند و حتی اگر خواننده ای می كوشيد معنايی از ميان كلمات شعرها بيابد خود شاعر پا به ميدان می گذاشت و رسماً خواننده را از اين كار بازميداشت، تا حدی كه رضا براهنی ( شخصی كه بانی ترويج چنين نظريه ی غلطی در ميان چند تن از جوانان بااستعداد ولی كم تجربه شد) از خواننده ی شعرش عذرخواهی می كند اگر معنايی در شعرش بيابد.
اكنون ببينيم تجربه ی هنر تجريدی در هنرهای ديگر غير از موسيقی به چه نتيجه ای رسيده است. محض نمونه، با بررسی هنر نقاشی در مبحث تجريدی متوجه ميشويم اين شيوه به درستی قادر است در تمام هنرها دنبال شود، يعنی هنرمند نقاشی كه می تواند با تركيب چند سطح و تركيب صحيح چند رنگ (بی آنكه هيچ اشاره ای به شيء خاصی بنمايد) در ذهن بينندگان آثارش تصاوير مشتركی بيافريند و يا احساسات مشابهی را برايشان ايجاد كند، در حقيقت مفهوم هنر تجريدی را به طور صحيح درك نموده است.
يا هنرمند مجسمه سازی كه احجامی الهام گرفته از طبيعت پيرامون خود را در حالت های قالبگريز ( د فُرمه) ارائه ميدهد و ناخودآگاه جمعی مخاطبانش را به شدت تحت تأثير قرار ميدهد، در واقع موفق شده است كه به هنر تجريدی برسد.
با اين حال نبايد از ياد برد كه معمولاً در دنيای هنر، افرادی پيدا ميشوند كه چنين كارهای با اصالتی را ساده می انگارند و بی هيچ شناختی از تأثير رنگها، احجام و سطوح مختلف، دست به ايجاد آثاری ميزنند كه هيچ ربطی به هنر تجريدی و هنر "چندمعنا" ندارد و به اين ترتيب باعث رويگردانی مردم از جريان صحيح هنر تجريدی می شوند.
به هر تقدير، بسياری از هنرمندان و نظريه پردازان معتقدند كه خواه ناخواه، آينده ی هنر در تمام زمينه ها همان راهيست كه هنر موسيقی طی می كند و خوشبختانه نمونه های اصيلی هم در هنرهای ديگری چون مجسمه سازي، نقاشی و حتی سينما و تئاتر وجود دارد كه اين نكته را ثابت ميكند.
اما چگونه ميتوان در شعر كه ظاهراً هر واژه دارای معنای ويژه ای است، به چندمعنايی يا صحيح تر بگويم به "تجريد" يا "انتزاع" رسيد؟ ساده ترين برهانی كه در اين زمينه می توان به آن پرداخت، اين است كه عنوان كنيم بسياری از واژه ها دارای معانی متعدد هستند. محض نمونه چنانچه به كلمه ی "در" توجه كنيم، متوجه ميشويم نقشی كه اين كلمه در جملات مختلف دارد، از خاصيتی چند معنا برخوردار است، يعنی اين كلمه در دو جمله ی " در بسته شده" و "در خيابان راه ميروم" دقيقاً دو معنای متفاوت دارد. با اين حال مبحث تجريد در شعر فقط منحصر به چندمعنايی كلمات نيست. چون پيداكردن اين كلمات در هر زبان و استفاده ی غيرخلاق از آنها در شعر از هر آدم بی استعدادی برمی آيد.
كار يك شاعر واقعی كه به سرچشمه های هنر تجريدی رسيده باشد، بسيار دشوارتر از اينهاست.
اين شاعر بايد با نگريستن به دنيای ورای كلمات و امكانات گوناگون آفرينش مفاهيم به خلق شعر تجريدی بپردازد و حاصل كارش بی ترديد بايد واجد معنا باشد، ولی نه فقط يك معنای مشخص؛ و انتظاری كه از كلمات شعر وی ميرود، فقط در محدوده ی معانی متعدد كلمات نيست، بلكه انتظاريست در محدوده ی فضای گسترده ای كه از تركيب كلمات ـ و در شكل تكامل يافته تر خود از تركيب جملات ـ می توان به آن رسيد. يعنی جملات ظاهراً بی ربطی كه تنها هنگام تركيب با يكديگر می توانند فضاهای مشتركی را ايجاد كنند.
اين ويژگی ـ به شكل و قامتی ديگر ـ در ادبيات كلاسيك ما نيز سابقه داشته است. بيت های مجزا (از نظر معنا) در هر غزل حافظ باعث ميشود به هزار توی معانی برسيم و جنون شاعرانه ی مولوی كه خواننده را در هر شعرش به ديدار جهانی از معانی می برد كوششی در مسير رسيدن به شعر تجريدی بوده است.
اكنون پس از اين اشاره به هنر انتزاعی و سابقه ی آن در شكل های مختلف هنری چند نمونه از شعر كسرا عنقايی را مثال ميزنم تا ببينيم آيا اين شاعر توانسته است به شعر انتزاعی و چندمعنا برسد؟
به اين نمونه ها توجّه كنيد:

در قوسی از كاغذ / زنی می خندد / كه گوشه های نارنجی رنگ را دوست ميداشت / مردان برهنه ی پرده ی قلمكار / چقدر تنهايند. (18)

بر صخره ی دور / عقاب جوانی را می نگری كه بالهايش را تكان ميدهد / برگ ترنج بر موهای خود ميزنی / آب انار را / به متن سپيد آسمان می پاشی / و با خود نجوا ميكنی: / هنوز رازی آشكار نشده است. (19)

ماهی گيران / موج ها را رنج می دهند / تگرگ خون بر گندمزار می بارد / كتابهای خيس / در سوی تا سوی دشت پراكنده اند / دست های تاول زده / ابرها را در خاك دفن می كنند / آنسوتر / مرد بر رود دراز ميكشد / چه حيات ژرفی! (20)

شاخه های آتش / در رود / تكرار رنج های آدميان / و فرياد هراسان زنی / كه ماهيانی سبز چشم را / بر شاخه های تيز درختان / ديده است / آه / عشق طاعونی! (21)

بر دهانت / غبار بال پروانه ها نشسته / در تقويم كهنه ام / برگ خشكيده ی درخت ليمو / روزهای رفته را / عطرآگين كرده است / از جا برمی خيزم / خاطره ها نيز / روزی فراموش خواهند شد. (22)

گردباد نمك / خون مردگان را / بر قايق های كوچك می پاشد / نگاهت به درياست / جايی ميان ستاره و فلس. (23)

نور فانوس دريايی / دانه های برف را پيش از نشستن بر مژه ها ذوب می كند / بر عرشه / موسيقی نظامی می نوازند / از كدام نگاه منتظر / از كدام تقدير / بايد گريخت؟ (24)

دنبال كردن شعاع های رنگين كمان / بر ناخن های جسد / مشتی خاك برميدارم / و به سوی ستاره ها می پاشم. (25)

اين نمونه ها از كتابهای مختلف كسرا عنقايی انتخاب شده اند و به خوبی نشان ميدهند كه شاعر موفق به سرودن شعرهايی شده است كه از محدودشدن در يك معنا و تفسير می گريزند و ما به عنوان خواننده ی شعر او قادريم تفاسير متفاوتی پيرامون هر يك از آنها ارائه دهيم، يعنی معنای هر شعر به ساختاری چند وجهی رسيده و به همين دليل است كه هنگام بررسی نظريات مخالفان شعر عنقايی (كه در قسمت پايانی اين مقاله به آن می پردازم) درمی يابيم اظهارنظرهايی از اين قبيل كه می گويند "عنقايی شاعر دهه ی هفتاد نيست" شايد چندان هم بيراه نباشد چون اين نمونه ها نشان ميدهند عنقايی توانسته به مرزهايی در شعر برسد كه قطعاً شعر دهه ی هفتاد را پشت سر می گذارد چرا كه وی توانسته است كلمات را از بار معانی شان دور كند و به يك نوع خاطره زدايی از كلمات برسد، کاری که در ميان همنسلانش کم سابقه است چون بيشتر آنان متاسفانه هميشه خود را درگير ظاهر زبان کرده اند نه عمق و بطن آن. البته متأسفانه اين دستاورد مهم در تمام شعرهای عنقايی ديده نميشود، ولی نمونه هايی از اين دست در كتابهای وی كم نيست.
از ديگر نوآوری های عنقايی کنکاش وی در ادبيات کلاسيک کشورمان و به ارمغان آوردن يک شيوه ی مهم ادبی يعنی "شعر – نثر" است. کاری که در ادبيات اروپا و به طور مشخص – فرانسه – نيز دنبال می شود و دارای جنبه های مهمی از هنر "پست مدرن" است و به همين دليل شايد بتوان عنقايی را يکی از معدود شاعرانی دانست که به طور عملی ( و نه در حرف و ادعا ) رويکرد های پست مدرن را در شعر ايران ارائه نموده اند.
شعرهای ديگر كسرا عنقايی واجد مشخصاتی ديگر در عالم شعر هستند. محض نمونه، آنچه كه در يك نگاه كلی خود را برجسته می نماياند، قدرت تصويرپردازی اين شاعر است. به نمونه هايی از اين جنبه ی شعر عنقايی توجّه كنيد:

دريا / فريادی بود / اشكی / در ميان كهكشان های سكوت (26)

در شهری فرورفته در آب / بر چاهی خم شدی / تا دلوی از تشنگی بركشی / و ماه هذيانی / سينه ات را می مكيد. (27)

ريشه ی درخت دوردست / در طوفان روييده است / مشعل ها / در جمجمه ی اسكلت ها كاشته شده اند / مادران سياهپوش / خواب دريا را می بينند. (28)

هر سنگ / رؤيای سنگی ديگر است / و اين عصر / رؤيای صاعقه (29)

با دستانی از آتش / پوست اسبان را نوازش ميكنی / شيهه / در آسمان / بلور آتش ميشود / سايه بر بدن تو می پوسد / و سياره ی تنهای ما / زير پای من / معنا مييابد. (30)

همانطور كه ملاحظه شد، تصاوير پرقدرت شاعرانه در خدمت معنا واقع شده اند و به همين دليل است كه در شعر عنقايی همه ی عناصر حول محور طبيعی به گردش خود ادامه می دهند.
در پايان اين مقاله مايلم اشارهای گذرا كنم به نظريات مخالفان شعر عنقايی و ارائه ی نمونه هايی از آثار آنان، چون گرچه متأسفانه آن اظهارنظرها فاقد اهميت جهت بررسی است ولی هنگام تحليل شعر عنقايی ناگزير از پرداختن به نظريات مخالف وی هستيم، چرا كه بايد ديد كسانی كه به انكار شعر وی می پردازند آيا خود توانسته اند شعر بهتری ارائه دهند؟
همانطور كه در آغاز اين مقاله اشاره كردم، حسادت در بيشتر مقالات و اظهارنظرهای مخالفان شعر عنقايی به خوبی قابل مشاهده است و با كمال تأسف اين شيوه ی برخورد در تاريخ ادبيات ما از سابقه ای هم برخوردار است.
محض نمونه، همه ميدانيم رضا براهنی در كتاب "طلا در مس" از شاعر بزرگ كشورمان يعنی سهراب سپهری كه بحق يكی از مفاخر شعر فارسی به شمار ميرود، تحت عنوان "بچه بودای اشرافی" ياد كرده و همچنين بسياری از نقاط قوت شعر احمد شاملو را كه بر همه ی مردم آشكار است، زير سؤال برده، اما باز همه ميدانيم سهراب سپهری و احمد شاملو در برابر چنين اظهارنظرهايی فقط سكوت كردند و نتيجه اين شده است كه امروز اين دو شاعر به قلب مردم راه يافته اند، اما رضا براهني، هنوز ـ حتی در قلمرو نقد ـ از هيچ جايگاهی در ميان مردم برخوردار نيست.
متأسفانه ای نگونه برخوردهای حقارتبار با هنرمندان برجسته ی كشورمان و تلاش برای متوقف ساختن روند خلاقيت آنها در همه ی عرصه های هنری ديده می شود و بيهوده نيست كه كارگردان مشهور، محسن مخملباف، در جايی به درستی می گويد:
"در اين مرز و بوم بيماری روح، به نام حسادت، از بيماری جسم به نام سرماخوردگی رايج تر است… جامعه ی تازه مدنی شده ی ايران همان جامعه ی روستايی قبلی است. زمين روستايی تشنه است، درخت های باغ بی برش ميل رشد دارند و متأسفانه آب كم است، پس سر تقسيم آب دعوا می شود و اين دعوای آب در جامعه ی روستايی حالا به هزار جور دعوای ديگر شهری بدل شده." (31)
اما خوشبختانه كسرا عنقايی ـ همچون تمام هنرمندان برجسته ای كه دغدغه های مهم تری دارند ـ هميشه در برابر حسادتها و اظهارنظرهای مغرضانه سكوت كرده و به مسائل مهمتری كه در شعر برايش مطرح است، پرداخته، همانطور كه شاعران بزرگ پيش از او همچون شاملو، اخوان ثالث، فرخزاد و سپهري، حتی هنگامی كه تهمت هايی چون روابط نامشروع، قتل، اعتياد و… بر آنها زدند، بزرگوارانه سكوت كردند.
اكنون ببينيم چه كسانی ـ آن هم با كدام شعر؟ ـ مخالف عنقايی هستند؟ به نمونه ای از آنها توجه كنيد. ابوالفضل پاشا در جايی چنين نوشته است:
"كسرا عنقايی ثابت كرده كه نميتواند شاعر دهه ی هفتاد باشد، زيرا آثار او كاملاً ذهنی است، به عبارتی تجربه يی از زندگی او يا ديگران در اين آثار يافت نمی شود و نويسنده ی اثر فقط آنچه در ذهن دارد به روی كاغذ می آورد: باغ های الفبا، باغ لذت های سوزان، داغی از نخستين كلمات مذاب. به علاوه عدم احاطه ی عنقايی بر زبان فارسی و نداشتن گذشته ی شعر اين مرز و بوم كار را دو چندان ضعيف نشان ميدهد. با توجه به اين توضيحات، نازنين نظام شهيدی و كسرا عنقايی ـ برخلاف تصور عده ای ـ شاعر اين دوره نيستند وگرنه می توانستند حركت و تغيير كنند و با ديگر شاعران به حركت دسته جمعی روی آورند." (32)

نخست آنكه نويسنده ی اين متن هيچ دليلی برای اثبات ادعای خود مبنی بر "عدم احاطه ی عنقايی بر زبان فارسی" ارائه نميدهد. (اين ديگر يك شگرد كهنه و حقيرانه است كه بدون آوردن شاهد مثال و با انباشتن ذهن خواننده از انبوه عبارات و ادعاها، وی را از پيگيری علّت ادعا دور نگاه ميدارند.)
ضمناً شخص يادشده قادر نيست اصول مدّونی برای توصيف مشخصات شعر دهه ی هفتاد ارائه كند و معلوم نيست براساس كدام مقياس و حقيقت قطعی ميتواند ثابت كند كه كسرا عنقايی شاعر دهه ی هفتاد به شمار نمی آيد (البته همانگونه كه اشاره شد، شعر عنقايی به دليل ساختار ويژه ی خود نه تنها قالب های دهه ی هفتاد را در هم می شكند، بلكه به عرصه های پيشروتری توجه دارد.)
گذشته از اينها، همين شخص كه شعرهای خوب عنقايی را تحت عناوين دروغين "ذهنی" و "نداشتن تجربه ی زندگی" و… رد ميكند هنگام بررسی شعر همسر خود ـ آفاق شوهانی ـ شعرهايی را كه واجد همان مشخصات هستند (و معلوم نيست كه آيا به همين دليل موفق خوانده می شوند؟) "شگفت" و "زيبا" می خواند:
اين شعر بلند از كامل ترين و پيچيده ترين شبكه های تصويری برخوردار است، چنانكه "اسب" ـ يعنی مهم ترين عنصر اين اثر ـ در انتهای شعر ناديده گرفته ميشود. توضيح آنكه شوهانی در ابتدای شعر می گويد: شيفته از شيهه ی باد / ميروم تا دست بر يال اسب برخيزم از خويش (ص 5) آنگاه در انتهای شعر، از همين "اسب" صرفنظر می كند تا بتواند شبكه ی تصويری كامل تر و پيچيده تری را به مخاطب پيشنهاد كند: در باد هيچ چيز شيهه نيست / در قاب پنجره اسب می نشيند / و بو ميكشد قرص ماه تازه را / اتاق روشن ميشود از يال / ميروم تا دست بر يال برخيزم از خويش. (ص 10) و در ادامه دو مصراع اول شعر را ـ نه به صورت بند جداگانه يی ـ يادآور می شود: و اسب كه در خاطرات من دور بود / از تاقچه می گذرد. و بايد توجه كرد كه اين "اسب" در اين دو مصراع همان اسب حذف شده در مصراع قبل (ميروم تا دست بر يال برخيزم از خويش) نيست، و همين نكته موجب شگفتی و زيبايی شده است." (33)

همانگونه كه ملاحظه ميشود با وجود آنكه "اسب" در زندگی روزمره ما جايی ندارد و قطعاً شاعر با اسب به محل كارش نمی رود ولی همين كلمه، محور اصلی شعر همسر ابوالفضل پاشا شده است، اما نه تنها در اينجا مصلحت نيست از "ذهنی بودن" و "نبودن تجربه ی زندگی روزمره" ياد شود، بلكه حتی لازم است از اين شعر تعريف شود بی آنكه حتی به عدم احاطه ی آفاق شوهانی بر زبان فارسی اشاره كند كه به جای "شيفته ی شيهه ی باد" به اشتباه نوشته است: "شيفته از شيهه ی باد" يعنی نشان داده است كه نحوه ی استفاده از حروف اضافه را نمی شناسد. (مگر آنكه مورد يادشده اشتباه چاپی بوده باشد.)
اما فقط كافيست يك نمونه از نوشته های ابوالفضل پاشا را كه به نام شعر در جايی چاپ كرده است بخوانيم تا دريابيم علّت مخالفت وی با شاعران بااستعدادی چون نازنين نظام شهيدی و كسرا عنقايی از كجا سرچشمه می گيرد:

اگرچه درخت يعنی رسيدن / من ولی در انتظار يكی ماشين / كنار خيابان درخت شدم / كسی شبيه تبسم كه می گذشت / پرواز كردم / روی شاخه يی نشستم / شب شد / خوابم نبرد / اصلاً بگو رنگ چشم ها چه فرق می كند؟ / ها! يادم آمد ترانه يی / ترانه يی برای تو پـُست می كنم / برگشتم و باز هم درخت. (34)

همانطور كه می بينيد، هنگامی كه شاعری چون عنقايی به مسائل بنيادين بشر امروز توجه می كند و تنهايی انسانها را در برابر آلبوم عكس ها بيان می كند، يا از مصلوب شدن انسان امروز می گويد و از حبس انسان در "زمان" حرف ميزند برای كسی ديگر كه هم عصر وی است فقط پيدانكردن تاكسی ( يا به قول خودش "يكی ماشين") بغرنج است.
اما به يك دسته گل ديگر از همين شخص توجه كنيد. هنگامی كه وی در مقاله ای به نام " برويد كنار، ما پيدايمان شد" به بررسی مجموعه شعرهای سال 1376 می پردازد به كتاب خودش ميرسد ولی چون نمی تواند از ستايش خود چشم بپوشد ( چون به هر حال اين ميل از سياست و دسيسه های كاربردی اش قوی تر است) بنابراين به تعريف از خود می پردازد:
"شعر ابوالفضل پاشا ظاهراً متفاوت نشان می دهد زيرا در شعر او با زبان ديگری روبه رو هستيم. اين ويژگی را كم وبيش در شعر ديگر شاعران اين دهه نيز می توانيم ببينيم اما در شعر اين شاعر، اين ويژگی ها وجه غالب را نشان می دهند." (35)

علی عبدالرضايی شخص ديگری كه خود را در صف مخالفان شعر كسرا عنقايی قرار داده است و كتاب "اين گربه ی عزيز" اش ـ براساس اطلاعات صفحه ی شناسنامه ی كتاب ـ فقط دويست نسخه تيراژ داشته است در مصاحبه ای چنين می گويد:
"شاعری مثل كسرا عنقايی هم داريم كه به هر حال شعرش رنگ و بو و گرايش خاص خودش را دارد. گو اينكه بين كتاب اول و آخرش هيچ تفاوت مهمی به چشم نمی خورد و اساساً شعرش بنيان های عقب افتاده دارد و از اين نظر، نميتوان او را جزو شاعران دهه ی هفتاد دانست." (36)
همانطور كه باز هم ملاحظه می فرماييد عبدالرضايی قادر نيست دليلی برای اثبات ادعای خود و عقب افتاده بودن بنيانهای شعر كسرا عنقايی ارائه دهد. در جايی ديگر از همان مصاحبه، عبدالرضايی از شعرهای شاعر بزرگ كشورمان احمد شاملو نيز با كلماتی چون "از مـُد افتاده" و "كهنه" ياد ميكند:
"هميشه خوانندگان شعر، از جريان واقعی و اصيل دور می مانند و وقتی می خواهند شعر ما را بخوانند، با همان الگوهای شاملويی و غيره شعر ما را تحليل می كنند. اين در حالی است كه ما با همين شعرهايی كه گفته ايم، ثابت كرده ايم كه آن شعرها از مـُدافتاده و كهنه اند." (37)
و در پايان مصاحبه ـ همچون دوستانش ـ به خودستايی می پردازد:
"كلام آخر اينكه: ادبيات آينده يعنی شعر دهه ی هفتاد! البته به شرطی كه علی عبدالرضايی را فراموش نكنيم." (38)
اكنون نگاهی بياندازيم به آنچه كه عبدالرضايی به نام شعر ارائه ميدهد تا دريابيم وی از همين حالا خود را در صف فراموش شدگان جا داده است، نام اين نوشته "ويترين" است:
مرا زن های از مادرم بيشتر چاق می كردند / تو را می گذارند، پشت اين ويترين، بمانی / و پيراهنی را كه به تن داری / دخترانی كه در خيابان راه می برند / يكدست بعد از سلام تو می پوشند / من ده دلار جلوتر بودم / از اين پيراهنی كه به تن داری / و در هر خواب چند مادربزرگ از مادرم عقب ميرفتم / مرا لخت كرده بودند، پشت اين ويترين، آنجا / و ارزان می فروختند / تو را پوشانده اند اينجا / و لباسی را كه بر تن نداشتم / تن تو كرد ه اند پشت اين ويترين / شكم درآورده ام ببين! / از مادرم كه باردار آغوش های پدرم بود / چاق تر شده ام / و اين پيراهنی كه به تن داری / بر گريه چادر نمی شود / دوست گچی من! مانكن! (39)
شخص ديگری به نام مهرداد فلاح که در چند سال گذشته با وجود هياهو آفرينی ها همچنان گمنام باقی مانده و هرگز نتوانسته از محفل سه نفره ای که با عبدالرضايی و پاشا تشکيل داده گامی فراتر نهد و مخاطب چندانی بيابد در مجله ی "فرهنگ توسعه" چنين نوشته است:
"کسرا عنقايی که از شاعران پرکار دهه ی هفتاد به حساب می آيد، نمونه ی گويای شاعران محافظه کار نسل پنجم است که هم چنان، در به کار گيری الگوهای دهه ی چهلی ، اصرار می ورزد. فضاهای تخيلی و ذهني، زبان ادبی نزديک به زبان ترجمه و لحن پيامبرانه، از ويژگی های اشباع شده ای است که در شعر اين شاعر به چشم می خورد. اگر او در کتاب اولش " بر پلکان برج قديمی" هنوز پايی در زمين و پايی در آسمان داشت ، در کتاب های بعدی اش يکسره از واقعيت بريد و به دامن نوعی نگرش شبه عرفانی در غلتيد."( 40 )
فلاح با طرح چنين مباحثی نشان می دهد که نه از ماهيت شعر دهه ی چهل آگاه است و نه نگرش عرفانی را در شعر می شناسد. از طرفی وی می کوشد با به عاريت گرفتن کلماتی از ادبيات سياسی ( يعنی کلمه ی "محافظه کار") و سوء استفاده از بار منفی آن ها که در ذهن خوانندگان وجود دارد، به نحو مشمئز کننده ای ذهنيت منفی ايجاد کند.
باری ، فلاح نيز همچون پاشا و عبدالرضايی قادر نيست "فضاهای تخيلی و ذهني، زبان ادبی نزديک به زبان ترجمه و لحن پيامبرانه" رادر شعر عنقايی نشان دهد و رندانه می کوشد سرسری از اين مقولات حساس رد شود و ذهن خواننده را از پی گيری دلايل اين ادعاها منحرف سازد( دقيقاً همان شيوه ای که همپالگی هايش دنبال کردند).
اکنون ببينيم مهرداد فلاح که با اين لحن حق به جانب اظهار نظر می کند خود چه در چنته دارد؟ نخستين دسته گلی که فلاح به آب داده ادعای وی در مورد جايزه ی نوبل است. او می گويد:"من به عنوان يک شاعر، نه تنها می خواهم روزی به يک شاعر ملی تبديل شوم، بلکه به عرصه ی جهانی نيز چشم دوخته ام. من بين خودم و شاعری که مثلاً پارسال جايزه ی نوبل گرفته هيچ تفاوت ماهوی نمی بينم."(41)
اما فلاح به عنوان شاعر ( ؟ ) در کدام درجه بندی قرار می گيرد؟ اين شعر ( ؟ ) را بخوانيد و خود قضاوت کنيد. وی در صفحه ی 100 و 101 کتاب "دارم دوباره کلاغ می شوم" به راستی خود را در حال دريافت جايزه ی نوبل تصور می کند و می کوشد نقاب يک شاعر فروتن را بر چهره بزند که از استقبال مردم و اين که خرقه ی "بزرگترين شاعر جهان" را بر دوشش می نهند، شرمنده شده است:"دست به سينه راضی نيستم... نايستيد/ کمر خم نکنيد لطفاً / کلاهی را که بر سر نداريد / نمی توانيد ... برنداريد / دست نگهداريد / چيست که بر دوش من انداخته ايد ؟ / با شما هستم ... چه می کنيد / من که اين جا به شما نزديک ترم / به خدا راست می گويم / روی اين بلندی می ترسم که بايستم / گيج می رود سرم / کف برای چه می زنيد؟... نزنيد".
همان طور که ملاحظه می کنيد هر سه ی اين اشخاص خود شيفتگانی هستند که با کمال تأسف حتی اندکی استعداد هم ندارند تا دست کم به اتکای چند شعر خوبشان بتوان چشم بر اين خود شيفتگی هاشان بست.
خوشبختانه نوشته های آنان بيش از اين نياز به تحليل ندارد و خواننده به خوبی درمی يابد كه نبايد آنها را جدی بگيرد، اما لازم بود با ذكر اين نمونه ها، چهره ی حقيقی مخالفان شعر عنقايی و انگيزه هاشان را نمايان كنيم.
به اميد آنكه منتقدان پيشكسوت به نقد صحيح نسل نوپای شعرمان بپردازند و راه را برای شاعران جدی اين نسل هموار كنند.

پانوشت ها:
1ـ كسرا عنقايي، نم سفال های عتيق، تهران، نشر نشانه، چاپ اول، 1372، صص 91ـ92.
2ـ كسرا عنقايي، دروازه ی پيچك و مه، تهران، انتشارات روشنگران، چاپ اول، 1370، ص 166.
3ـ كسرا عنقايي، سرود پايان قرن، تهران، انتشارات ميركسري، چاپ اول، 1379، ص 12.
4ـ پيشين، صص 21ـ22.
5ـ پيشين، ص 125.
6 ـ پيشين، صص 23ـ24.
7ـ پيشين، صص 47ـ48.
8 ـ پيشين، صص 101ـ102.
9ـ پيشين، ص 33.
10ـ پيشين، صص 30ـ31.
11ـ پيشين، ص 96.
12ـ پيشين، ص 40.
13ـ پيشين، ص 116.
14ـ پيشين، ص 129.
15ـ پيشين، ص 42.
16ـ پيشين، ص 68.
17ـ پيشين، صص 54ـ55.
18ـ كسرا عنقايي، بر پلكان برج قديمي، تهران، انتشارات شفا، چاپ اول، 1368، ص 75.
19ـ پيشين، ص 105.
20ـ كسرا عنقايي، دروازه ی پيچك و مه، تهران، انتشارات روشنگران، چاپ اول، 1370، ص 70.
21ـ پيشين، ص 73.
22ـ كسرا عنقايي، نم سفال های عتيق، تهران، نشر نشانه، چاپ اول، 1372، ص 112.
23ـ كسرا عنقايي، به دنبال سنجاقك ها، انتشارات نويد شيراز با همكاری نشر نشانه، چاپ اول، 1373، ص 36.
24ـ كسرا عنقايي، سرود پايان قرن، انتشارات ميركسري، چاپ اول، 1379، ص 97.
25ـ پيشين، ص 98.
26ـ پيشين، ص 69.
27ـ پيشين، ص 63.
28ـ پيشين، ص 49.
29ـ پيشين، ص 77.
30ـ پيشين، ص 111.
31ـ محسن مخملباف، نقش قربانی در وقوع جرم يا آنچه از زبانم در رفت، ماهنامه ی فيلم، شمارهی 355، مرداد 1379.
32ـ ابوالفضل پاشا، كليشه زدايی از شعر دهه های گذشته، روزنامه ی ايران، شماره ی 1696، سال ششم، 26 آذرماه 1379، ص 7.
33ـ ابوالفضل پاشا، شيفته تر از شيهه ی باد، نقدی بر مجموعه ی "تنهاتر از آغاز"، سروده ی "آفاق شوهانی"، مجله ی كلك، دوره ی جديد، شمارهی 14ـ18 (شماره ی مسلسل 108ـ112)، ص 76.
34ـ ابوالفضل پاشا، مجله ی كلك، دورهی جديد، شماره ی 4، (شماره ی مسلسل 98)، مهرماه 1377، ص 54.
35ـ ابوالفضل پاشا، برويد كنار، ما پيدايمان شد، ضميمه ی شماره ی 56، مجله ی گيله وا (ويژه ی هنر و انديشه)، بهار 1379.
36ـ علی عبدالرضايي، مجموعه مصاحبه با شاعران امروز، به كوشش م. روانشيد، انتشارات آرويج، جلد اول، چاپ اول، 1379، صص 94ـ95.
37ـ پيشين، ص 92.
38ـ پيشين، ص 97.
39ـ علی عبدالرضايي، مجله ی كلك، دورهی جديد، شماره ی 2، (شماره مسلسل 96)، مردادماه 1377، صص 73ـ 74.
40- مهرداد فلاح ، وچنين شد که شاعر از آسمان به خيابان قدم گذاشت ! مجله ی فرهنگ توسعه، شماره ی 49 ، سال نهم ، خرداد 1380 صص 16- 10
41- مهرداد فلاح ، شعر يک امکان جادويی است ، گفت و گوی شهرام رفيع زاده با مهرداد فلاح ، روزنامه ی ايران، بيست مرداد 1378
   2004.08.15 19:33

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد