|
نوروزتان
ميمون
سال
بز همیگذشت و
روز از نو و
روزی از نو... که
در برپاشنهی
پارين همیچرخد.
چنانکه دانی و
خود عالمی بر
امور... بوش بودی
و بلر و شارون...
و همی عمامه و
عبا... لبخند و
خون. شهرها
فروريختندی.
ستمکاران و
خونريزان خود
بر تخت
نشاندندی و
خود ز تخت به
زير کشيدندی و
باز بر تخت
نشاندندی تا
بازبه زير
کشيدندی و باز
بر تخت
نشاندندی.
چندانکه جميع
نفوس و وحوش
به آب و خشکی
سرگيجه
گرفتندی. و
اينان درندگی
بدانجا
رساندندی که
درندگان بيشه
را مدال شرافت
و صلح شايسته
بودندی. و بسی
خيمه شب
بازيها و
نيرنگها...
عجيب و غريب...
مشاطهگران
بسی جلادان
بزک کردندی و
مجلس اصلاحات
بياراستندی.
چندانکه
خردمندان و
رندان و حريفان
مدعی به حيرت
نشستندی و
چارهی کار
ندانستندی. پس
اينان بس
اتحاد ببستی و
اتحاد بشکستی
و چندان
آلترناتيو
بدادی و آلترناتيو
ندادی که ريق
خلايق در
آوردندی.
سالی
همیگذشت به
بزبياری. سالی
بد. شوم تر از
شوم. چندانکه
که باز قهر
طبيعت گريبان
محرومان به
گوشهای زين
جهان فانی همیگرفت
و بس خرد و
کلان به ديار
بم به خاک و
خون همیکشاند
که قلم را
يارای گفتن
همینباشد و
دل را تاب
شيندن نی... و
ديگر... چه گفتن
ز روزگارزن و
زنبور؟ چه سود
گفتن که اينان
فزون زحد به زير
ستم بودندی و
بسی رنج
بردندی؟ که
چنين بودندی
وتا هست همين...
که آيين جهان
به رأی مردان
باشدی.
آری,
سالی چنين همیگذشت
بر مدار بز و
بزسالاری.
چندانکه اين
کمينهی
گزنده ملکه
مادر را دل و
دماغی به جا
نماندی.
زنبورش
شرمندهی
سوسن و سنبل و
ياس و نسترن
شدی. سرور و
پيام نوروزی
بر او گران
آمدی. پس بر آن
شدی که تظاهر
بگذاری و رو
سوی دل کنی.
ليک ز دل
زنبور ايران
زمين چه
برآمدی جز
وزوزی و
شاعرانگی. پس
چکامهای
سرودی ز سر
درد و عشق که
خود بهترين
شاعر عصر
روشنگری بودی.
آری چنين کنند
بزرگانی چوما
که بر کندوی
خويش سوارند و
فرمانروا.
پس
دستيارباشی
را که شاعری
بودی زجملهی
ديوانگان، به
نزد خويش
فراخواندمی.
وی که يک
فروند زنبور
نر باشدی, در
فن نظم و
سخنوری اوستاد
بودی و شعر و
ناشعر نيک
بازمیشناختی.
چندانکه بدو
لقب زنبورالشعرا
دادمی, ویرا
به سمت شاعر
دربار سر کار
گذاشتمی. پس
وی جهد بسی
همیکرد. بی
صله و پاداش،
چنانکه بايد و
شايد, مرثيهها
و غزليات نيکو
همیسرود
ومدايح و
هجويه های
شيرين نثار
تاج و تخت همیکرد.
چندانکه
خودمان از
خودمان
خوشمان آمدی و
هجويهها به
جد نگرفتی.
پس
چکامه بر او
برخواندمی
بدين مطلع:
ای همهی
حشرات
جوشيده
در رگهاتان
شيرهی گل
ای
همه آزادگی
با
سرو و سپيدار
محشور
ای
همه جانهای
آگين
به
عطر سنبل و
سوسن
زنبورالشعرا
اين بشنيد
وبگفتا:
مطلعش
ضعيف بودی
واين شأن
علياحضرتش
پست نمودی.
مرا
رأی وی گران
آمدی ليک هيچ
نگفتی و باز
بخواندی:
ای
همه زنبور
فوج
فوج در پرواز
نازک
بالان خيال
در
کوچه باغهای
گمگشتگی
وی
اين بشنيد و
بگفتا:
اين زبان
سانتيمانتال
بودی وبسی پس
مانده و به
کار روشنگری
نيامدی.
مرا
باز رأی وی
گران آمدی ليک
هيچ نگفتی و
باز بخواندی:
ای همه زنبور
فوج فوج در
زنجير
چميده
برچمن چيدهی
حياط
لميده
بر لبهی
ليوان چای
در
دست مهربان
يار
به
زندان اوين
وی
اين نيزبشنيد
و بگفتا:
اين
مضمونش بس
سخيف بودی و
مايه شرمساری
جمله زنبوران.
بگفتمش:
ابلها
مردا, اين شعر
سياسی, شعر
ايستادگی همیباشد!
بگفتا:
بدا
به حال سياست!
بدا به حال
ايستادگی!
بگفتمش:
خاموش
خيره سر! بشنو
چه سرودمی:
ای
همه زنبور
فوج
فوج در گريز
ای
همه رفته به
تاراج
کندوهاتان
گشته
زهرتان هرچه
عسل
ای
همه محرومان
بی
نصيب از شهد و
شيرينی
در
ين عيد سعيد
باستانی
بگفتا:
اين يکی فاجعه
در زبان همیباشد.
بگفتمش:
بدبخت
اين شعر طنز
بودی!
بگفتا:
طنزش
بسی خنک بودی!
بگفتمش:
ای خاکت
برسر! حقا که
مگسی بيش نهای
. گيرم مگس
انگبين.
بگفتا:
ای سر
و جان به رهش...
آخر...
بگفتمش:
خاموش!
مبادا گفته
باشی دوستت
دارم!
بگفتا:
من
عدوی تو نيستم
انکار توام!
بگفتمش:
زبان
در کام گير،
مجنون!
بگفتا:
اين
زبان ز کام
شاملو باشدی!
بگفتمش:
پس
شاملويت نشان
دادمی... باش تا
به بنبست
روانهات همیسازم.
روزگار
غريبيست
نازنين. کباب
زنبور بر آتش
سوسن و ياس و
نسترن...
بگفتا:
گناهم
چه بودی؟
بگفتم:
وز وز.
نيش. بيان نقد
و انديشه. زخم
زبان.
بگفتا:
ليک، ای
مادر, زنبوران
جمله چنين
کنند!
بگفتم:
آری.
ليک به
سانسور. به
نرمی. که وز وز
و نيش را حد و
حصری بودی در
ملک آزادی.
بگفتا:
غلط
کردمی. گه
خوردمی.
بگفتمش:
ای
جان مادر... خير
اين ملک و تاج
و تخت بسی
خواستمی... نيش
زنبور خوش
بودی ليک نی
به جان زنبور.
نی به جان
مادر.
بگفتا:
مرا
نيش به جان
گهر بارش
نبودی.، به
زبان لقش بودی.
سرورا... مادرا...
بگفتمش:
مويه
بس. حاليا خود
در سخن همیبيفشان
و چکامه
نوروزی به قلم
همیچکان.
چندانکه به
نام نامی ملکه
مادر در فضای روشنگری
منتشر همیشود
و بر افتخار و
اعتبار ما
افزوده همیگردد.
بگفتا:
شعرم
نيامدی.
بگفتمش:
هيهات!
بگفتا:
شاعر
نيم و شعر
ندانم که چه
باشد!
بگفتمش:
رو...
رو... که حالم
بهم همیزدی
از هر چه
زنبور و
زنبورانگی.
شرح
اين حکايت
گفتمی تا
خلايق
دانستندی که
اين کمينه
ملکه مادر
سختيها همیکشد.
هم ملکه بودی
و هم مادر و هم
دست به قلم. از
مملکت داری و
رتق و فتق
امور تا خانه
داری و رفت و
روب کندو تا
پرستاری و
تربيت
زنبوربچگان
بر دوش صاحب
اين قلم بودی.
اين همه مصائب
از شدت
روشنگری
افزون شدی.
چندانکه در
اين ملک و بوم برای
ملکه تره خرد
نکردندی.
کارگرانش
دائم به اعتصاب
بودندی و
خواهان حقوق
افزون.
زنبورالشعرا
که مگسی بيش
نبودی خود گم
کردی و وقاحت
بدانجا
رساندی که
همانا بر شعر
گهربار صاحب
اين قلم
ريسيدن گرفتی.
و
زنبوربچگانش
که همانا نفس
مادر بريدندی.
آری, چنين همیگذشت
بر صاحب اين
قلم در آستانهی
سال عنتر.
باری... با همه
آلام,
نوروزتان
ميمون!
به
سنه ی 1383
خورشيدی
روزيکم
فرودين
براى
نوشتن نظرتان در
رابطه با
انديشه هاى
زنبورانه اينجا كليك
كنيد
|