www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | English | اخبار

براى مطالعه زنبورانه هاى قبلى اينجا كليك كنيد

انديشه های زنبورانه

به قلم

ملکه مادر

نوروزتان ميمون

سال بز همی‌گذشت و روز از نو و روزی از نو... که در برپاشنه‌ی پارين همی‌چرخد. چنانکه دانی و خود عالمی بر امور... بوش بودی و بلر و شارون... و همی عمامه و عبا... لبخند و خون. شهرها فروريختندی. ستمکاران و خونريزان خود بر تخت نشاندندی و خود ز تخت به زير کشيدندی و باز بر تخت نشاندندی تا بازبه زير کشيدندی و باز بر تخت نشاندندی. چندانکه جميع نفوس و وحوش به آب و خشکی سرگيجه گرفتندی. و اينان درندگی بدانجا رساندندی که درندگان بيشه را مدال شرافت و صلح شايسته بودندی. و بسی خيمه شب بازيها و نيرنگها... عجيب و غريب... مشاطه‌گران بسی جلادان بزک کردندی و مجلس اصلاحات بياراستندی. چندانکه خردمندان و رندان و حريفان مدعی به حيرت نشستندی و چاره‌ی کار ندانستندی. پس اينان بس اتحاد ببستی و اتحاد بشکستی و چندان آلترناتيو بدادی و آلترناتيو ندادی که ريق خلايق در آوردندی.

سالی همی‌گذشت به بزبياری. سالی بد. شوم تر از شوم. چندانکه که باز قهر طبيعت گريبان محرومان به گوشه‌ای زين جهان فانی همی‌گرفت و بس خرد و کلان به ديار بم به خاک و خون همی‌کشاند که قلم را يارای گفتن همی‌نباشد و دل را تاب شيندن نی... و ديگر... چه گفتن ز روزگارزن و زنبور؟ چه سود گفتن که اينان فزون زحد به زير ستم بودندی و بسی رنج بردندی؟ که چنين بودندی وتا هست همين... که آيين جهان به رأی مردان باشدی.

آری, سالی چنين همی‌گذشت بر مدار بز و بزسالاری. چندانکه اين کمينه‌ی گزنده ملکه مادر را دل و دماغی به جا نماندی. زنبورش شرمنده‌ی سوسن و سنبل و ياس و نسترن شدی. سرور و پيام نوروزی بر او گران آمدی. پس بر آن شدی که تظاهر بگذاری و رو سوی دل کنی. ليک ز دل زنبور ايران زمين چه برآمدی جز وزوزی و شاعرانگی. پس چکامه‌ای سرودی ز سر درد و عشق که خود بهترين شاعر عصر روشنگری بودی. آری چنين کنند بزرگانی چوما که بر کندوی خويش سوارند و فرمانروا.

پس دستيارباشی را که شاعری بودی زجمله‌ی ديوانگان، به نزد خويش فراخواندمی. وی که يک فروند زنبور نر باشدی, در فن نظم و سخنوری اوستاد بودی و شعر و ناشعر نيک بازمی‌شناختی. چندانکه بدو لقب زنبورالشعرا دادمی, ویرا به سمت شاعر دربار سر کار گذاشتمی. پس وی جهد بسی همی‌کرد. بی صله و پاداش، چنانکه بايد و شايد, مرثيه‌ها و غزليات نيکو همی‌سرود ومدايح و هجويه های شيرين نثار تاج و تخت همی‌کرد. چندانکه خودمان از خودمان خوشمان آمدی و هجويه‌ها به جد نگرفتی.

پس چکامه بر او برخواندمی بدين مطلع:

ای همه‌ی حشرات

جوشيده در رگهاتان شيره‌ی گل

ای همه آزادگی

با سرو و سپيدار محشور

ای همه جانهای آگين

به عطر سنبل و سوسن

زنبورالشعرا اين بشنيد وبگفتا:

مطلعش ضعيف بودی واين شأن علياحضرتش پست نمودی.

مرا رأی وی گران آمدی ليک هيچ نگفتی و باز بخواندی:

ای همه زنبور

فوج فوج در پرواز

نازک بالان خيال

در کوچه باغهای گمگشتگی

وی اين بشنيد و بگفتا:

اين زبان سانتيمانتال بودی وبسی پس مانده و به کار روشنگری نيامدی.

مرا باز رأی وی گران آمدی ليک هيچ نگفتی و باز بخواندی:

ای همه زنبور

 فوج فوج در زنجير

چميده برچمن چيده‌ی حياط

لميده بر لبه‌ی ليوان چای

در دست مهربان يار

به زندان اوين

وی اين نيزبشنيد و بگفتا:

اين مضمونش بس سخيف بودی و مايه شرمساری جمله زنبوران.

بگفتمش:

ابلها مردا, اين شعر سياسی, شعر ايستادگی همی‌باشد!

بگفتا:

بدا به حال سياست! بدا به حال ايستادگی!

بگفتمش:

خاموش خيره سر! بشنو چه سرودمی:

ای همه زنبور

فوج فوج در گريز

ای همه رفته به تاراج کندوهاتان

گشته زهرتان هرچه عسل

ای همه محرومان

بی نصيب از شهد و شيرينی

در ين عيد سعيد باستانی

بگفتا:

اين يکی فاجعه در زبان همی‌باشد.

بگفتمش:

بدبخت اين شعر طنز بودی!

بگفتا:

طنزش بسی خنک بودی!

بگفتمش:

ای خاکت برسر! حقا که مگسی بيش نه‌ای . گيرم مگس انگبين.

بگفتا:

ای سر و جان به رهش... آخر...

بگفتمش:

خاموش! مبادا گفته باشی دوستت دارم!

بگفتا:

من عدوی تو نيستم انکار توام!

بگفتمش:

زبان در کام گير، مجنون!

بگفتا:

اين زبان ز کام شاملو باشدی!

بگفتمش:

پس شاملويت نشان دادمی... باش تا به بن‌بست روانه‌ات همی‌سازم. روزگار غريبيست نازنين. کباب زنبور بر آتش سوسن و ياس و نسترن...

بگفتا:

گناهم چه بودی؟

بگفتم:

وز وز. نيش. بيان نقد و انديشه. زخم زبان.

بگفتا:

ليک، ای مادر, زنبوران جمله چنين کنند!

بگفتم:

آری. ليک به سانسور. به نرمی. که وز وز و نيش را حد و حصری بودی در ملک آزادی.

بگفتا:

غلط کردمی. گه خوردمی.

بگفتمش:

ای جان مادر... خير اين ملک و تاج و تخت بسی خواستمی... نيش زنبور خوش بودی ليک نی به جان زنبور. نی به جان مادر.

بگفتا:

مرا نيش به جان گهر بارش نبودی.، به زبان لقش بودی. سرورا... مادرا...

بگفتمش:

مويه بس. حاليا خود در سخن همی‌بيفشان و چکامه نوروزی به قلم همی‌چکان. چندانکه به نام نامی ملکه مادر در فضای روشنگری منتشر همی‌شود و بر افتخار و اعتبار ما افزوده همی‌گردد.

بگفتا:

شعرم نيامدی.

بگفتمش:

هيهات!

بگفتا:

شاعر نيم و شعر ندانم که چه باشد!

بگفتمش:

رو... رو... که حالم بهم همی‌زدی از هر چه زنبور و زنبورانگی.

شرح اين حکايت گفتمی تا خلايق دانستندی که اين کمينه ملکه مادر سختيها همی‌کشد. هم ملکه بودی و هم مادر و هم دست به قلم. از مملکت داری و رتق و فتق امور تا خانه داری و رفت و روب کندو تا پرستاری و تربيت زنبوربچگان بر دوش صاحب اين قلم بودی. اين همه مصائب از شدت روشنگری افزون شدی. چندانکه در اين ملک و بوم برای ملکه تره خرد نکردندی. کارگرانش دائم به اعتصاب بودندی و خواهان حقوق افزون. زنبورالشعرا که مگسی بيش نبودی خود گم کردی و وقاحت بدانجا رساندی که همانا بر شعر گهربار صاحب اين قلم ريسيدن گرفتی. و زنبوربچگانش که همانا نفس مادر بريدندی. آری, چنين همی‌گذشت بر صاحب اين قلم در آستانه‌ی سال عنتر. باری... با همه آلام, نوروزتان ميمون!

به سنه ی 1383 خورشيدی

روزيکم فرودين

براى نوشتن نظرتان در رابطه با انديشه هاى زنبورانه اينجا كليك كنيد


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد