www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار




برگرفته از نشريه آرش، شماره 84 ، خرداد 1382، پاريس


طنزنويس و آقای رﺋيس جمهور

هايده ترابى
hayedehtorabi@hotmail.com

من ياد گرفته ام که برای نزديک شدن به نقش مانند يک کارآگاه در متن تجسس کنم. هر واژه را بايد سبک سنگين کرد و چون سکه‌ای قلب به زير دندان کشيد و محک زد. مرا ببخشيد که تا اين حد شکاک و بدبين هستم، اما کارگردانی و بازيگری اينگونه ايجاب می‌کند. اين را استادان بزرگوارمان ــ مرد و نامرد ــ به صد زبان و اشاره به ما حالی کرده‌اند. از پيامبر عهد عتيق، حضرت استانيسلاوسکی بگيريد تا شهيد مظلوم، فوتوريست ناکام ماير هولد، تا عارف فراری ميخاﺋيل چخوف که چه ذلتها کشيد و چه خدمتها کرد به هاليوود و همينطور برويد تا برسيد به عاليجناب آنارشيست-کمونيست برشت، و تا همين انگليسی مشکوک پتر بروک که مرا با کلام و نمايش خود چيزخور کرده است... همه‌شان به من ياد داده‌اند که گفته‌های نقش را به گوش جان بشنوم و به عقل و تخيل خويش بسنجم و بپرسم: چرا اين واژه؟ چرا اين توالی؟ چرا اين ترکيب؟ فاصله‌ها کجا هستند؟ مکث‌ها کوتاهند؟ چرا کوتاهند؟ طولانی‌اند؟ چرا طولانی‌اند؟ چرا مکث؟ چه چيزی مسکوت مانده؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟ چه فاجعه‌ای در شرف تکوين است؟ و همينطور بو بکشم... و... بروم... تا... برسم به کانون توطﺋه، به جنايت هولناکی که در انتظار ماست!

اگر نگويم که کارگردانها و بازيگران در يافتن نقش بايد مانند سگهای کار کشته شکاری رد يابی کنند، حتما می گويم که آنها بايد مانند نابينايان با تکيه برآموختگی و حساسيت فوق‌العاده‌ی ديگر حواسشان در دل تاريکی متن پيش بروند تا به ناگفته‌ها، تا به حقيقت پنهان دست يابند، تا اينکه عاقبت دوزاريشان بيافتد که قضيه بر سر چيست و حاليشان شود که نقش چرا اين‌همه تقلا می کند و دست و پا می زند! همه‌ی اين جنجالها برای اينست که هر نقشی در هاله‌ای از واژگان برگزيده ظاهر می‌شود وحقيقت درونی اش بسيار پيچده تر از آن چيزیست که می‌نمايد. اينکه نقشی مثبت است يا منفی در اين مسئله تغييری نمی دهد. نقشی چون طنز نويس نيز شامل همين قاعده است و از قضا به علت موقعيتی که دارد حساسيت دو چندان می طلبد.

بسيار خب، نسيمی هم از تبعيد اين حساسيت را دريافته و خاکسارانه متنی نوشته است در دفاع از طنزنويس قربانی که سالها در مرزهای مجاز، از حقيقت های مجازنوشته و خدمت کرده است به آقای رﺋيس جمهور. طنزنويس خودش همه اينها را می گويد. و حالا نسيم هم بر ما وزيدن گرفته است که دريابيد اين سند تاريخی را، اين " تفی را که برچهره عاملان سانسور و آفرينندگان وحشت در جامعه پرتاب شده است"! او نيز گويا می خواهد توجه ما را به "کلمات نانوشته" در متن معطوف دارد. اما درواقع چه می کند؟ تنها همان حرفهای نقش را تکرارمی کند. همه ی کشف او اينست که طنزنويس اعتراف به سکوت کرده است. اما اين را که خود نقش هم با گردن کج گفته است! حالا ما چرا باز بايد روضه خوانی کنيم؟

همه مسئله در اينست که نقش چه چيز را نگفته است؟ ما می خواهيم بدانيم تضاد و فاجعه در کجاست؟ در واقع نقشها تنها بهانه ای هستند برای پيدا کردن ريشه های عقوبتی که زندگی ما را به نکبت می کشاند. در اين منظر قهرمان و ضدقهرمان، شکسته و ايستاده، ستمگر و ستمديده همه دارای ارزش و اعتبار هستند. ما در تجسس خود نه پاداش می دهيم و نه مجازات می کنيم. ما تنها می خواهيم لکه های تاريک داستانی جنايی را روشن کنيم. داستانی که خود نيز در آن بی شک نقشهايی را ايفا کرده ايم. ما می خواهيم بدانيم که رفتارهر يک از نقشها چگونه مسير داستان را تعيين می کند. ما می خواهيم بدانيم. و تنها چيزی که از ته و توی نامه بيرون کشيده می شود اينست: آری، ستمگر لجن است! تف برتو ستمگر! همين؟ تمام شد؟ عقده گشوده شد و مساﺋل حل شد؟ و همه چيز ديگر به حمدالله پاک و پاکيزه است؟ پس استکانهای عرقمان را به هم بزنيم ديگر، مهربان! فدای محبتت! نوش! دمت گرم! پس ماست و خيارت کو، با وفا؟

حتا يک پرسش که آب در خوابگه مورچگان بريزد طرح نمی کند اين نسيم بی رمق کاهل! آيا او هنوز به درک عميقی از متن خوانی نرسيده يا اينکه پرسشی را جايز نمی شمارد؟ آيا با اين اوضاع بهتر نيست که نمايشنامه نويسی را هم برای هميشه کنار بگذارد؟

آيا براستی ما با نامه طنزنويس "همه آن خط های سکوت و پنهان بين جمله های او را که بعد از آزاديش نوشته است" می خوانيم؟ آيا براستی "همه آن ها زبان باز کرده اند و دارند به ريش ستمگر می خند ند"؟ آيا "در اين علاﺋم و نشانه ها ما صدای [...] همه آنانی را که در دفاع از آزادی و حرمت گذاری به انسان، به کلمه در زندان های جمهوری اسلامی ايران اند می شنويم"؟ همين است صدای همه ی آنان؟ صدای عليه آن همه تبهکاری و جنايت، همين است؟ آيا آدم با خواندن اين نامه همان حسی را پيدا می کند که هنگام خواندن رنجنامه ی فرج سرکوهی داشته است؟ حوّا چه؟ حوّا هم همين حس را پيدا می کند؟ يعنی اين نامه با آن رنجنامه همسنگ است؟ اينهمانی چرا؟ هر جنسی به اندازه وزنش تراز می شود. ترازوی آدم خوب کار می کند؟ آيا آدم می فهمد دارد چه می گويد؟ يا آدم تنها می خواهد انشای خوبی عليه سانسور و خفقان بنويسد؟ آيا آنچه که بر فرج سرکوهی رفت، بر طنزنويس هم رفت؟ آخر آن رنجنامه در اسارت نوشته می شود و آن نامه در اروپا، با اينهمه چرا واژه ها در آن رنجنامه مرزهای مجاز و غيرمجازسخن گفتن را در هم می ريزند و در اين نامه هنوز به آفای رﺋيس جمهور خدمت می کنند؟

راستی اين آقای رﺋيس جمهور چه دارد که اين روزنامه نگارها و نويسنده های آزادانديش با اوگرم می گيرند؟ اصلاً اين روزنامه نگارها و نويسنده ها چه کاری با رﺋيس جمهورها دارند؟ قدرت ضد هنر و قلم است! آب و آتش ازهم چه می خواهند؟ چرا خودشان را ازاين بازی کنار نمی کشند؟ آيا جز اينست که با قدرتمندان سازش و مدارا می کنند چون آنها در کنار زندان و شکنجه، پاداش و جايزه و امتيازهم دارند؟ و برفراريان و رانده شدگان می تازند زيرا که آنها چيزی ندارند جز صدای اعتراضشان؟ آيا جز اينست که آنها با اشغال تريبونهای بين المللی همين صدا را هم بی صدا می کنند؟

اما پرسشهايی که در باز خوانی متن به ذهن من خطور می کنند چيست؟

همان طور که اشاره کردم، اين بازخوانی حاصل ترديدها و شکهای من است. نگاهی است از زاويه ای ديگر. آن روی ديگر سکه است. قصد من اينجا قطعيت بخشيدن به يک روايت و تفسير نيست، بلکه نشان دادن امکانی ديگر است. می توان دهها پرسش ديگر طرح کرد. به هر رو رفتار، سرنوشت و تاريخ طنزنويس در اين نامه خلاصه نشده است. گذشته چندان دور نيست و آينده نيزهنوزبرما گشوده است. ما نيز محک خواهيم خورد .

 

* * *

 

در اينجا سطرهايی از نامه را در کنار پرسشهايی از خود نقل می کنم:

 

 

سلام آقای خاتمی!

جناب آقای خاتمی!

[آيا خطاب نامه تنها به رﺋيس جمهور است؟ اگرچنين بود، ديگر نامه سرگشاده نمی شد. براستی چرا طنزنويس نامه ای خصوصی به رﺋيس جمهورننوشته است؟ گاهی اوقات نامه ها و سفارش های خصوصی از دهها نامه ی سرگشاده بهتر کار می کند، به ويژه ميان هم پيمانها و در روابط نزديک.]

آنچه می نويسم نه يک نامه سرگشاده به قصد افشاگری چيزی است و نه قصد دارم شما را برای کاری که نمی توانيد بکنيد تحت فشار بگدارم.[پس هدف چيست؟ آيا نقش می خواهد به افکار عمومی گوشزد کند که رﺋيس جمهور تقصير ندارد و کاری نمی تواند بکند؟ يا اينکه می خواهد به رﺋيس جمهور نشان دهد که هنوز جزو هم پيمانهای اوست؟ او می گويد قصد افشاگری ندارد. پس چرا می نويسد؟]

فقط يک درددل است که جز شما کسی راپيدا نکردم که قابل باشد تا بتوان با او حرف زد. [اما درددل را چرا سرگشاده می کند؟ او با اين کار چه چيز را نشان می دهد؟ می خواهد بگويد که من سکوت را شکسته ام؟ آيا می خواهد بگويد دارم افشاگری می کنم اما به روی خودم نمی آورم؟ آيا او دارد به ما چشمک می زند؟]

می دانم شما نيز مثل ما تحت فشار و اضطراب هستيد و شايد امروز از صندلی که رويش نشسته ايد متنفر باشيد. [ می گويد رﺋيس جمهور نيز مثل او تحت فشار است. يعنی از اين زاويه فاصله ای بين او و رﺋيس جمهور وجود ندارد. هر دوی آنها در اضطراب و ترس به سر می برند. آيا اين نامه دفاعيه ای نيز برای رﺋيس جمهور محسوب نمی شود؟ رﺋيس جمهوری که دستش بسته است و هيچ کاری نمی تواند بکند.]

اما همچنان مثل اولين روزی که راديو خبر پيروزی شما و مردم را در انتخابات اعلام کرد دوستتان دارم. [ ما متوجه می شويم که طنزنويس هنوز عاشق است! رﺋيس جمهور چه ويژگی دارد که او هنوز دوستش دارد؟]

همچنان تنها کسی هستيد که می دانم روح انسانی تان از وضعی که درآنيد آسيب می بيند و رنج می کشد. [متوجه می شويم که معشوق او تنها کس قابل، تنها روح انسانی در حکومت وحشت است ، روحی که آسيب می بيند و رنج می کشد.]

شش سال است که می نويسم و شش سال است که در اضطراب زندگی می کنم. [پيش از اين شش سال او چکار می کرده است؟ آيا زندگی عادی داشته است؟ رابطه او با حکومت وحشت چگونه بوده است؟ ما می دانيم که حتا مردم عادی و غير روشنفکر ايران نيز در سايه ی اين حکومت در اضطرابی داﺋمی به سر می برند. آيا او می خواهد بگويد اضطرابهای او با نوشتن آغاز شده است؟ اگر چنين است طنزنويس پيش از اين به چه شغل شريفی اشتغال داشته است که دچار اضطراب نمی شده است؟]

و تازه من خوشبخت ترين نويسندگان اين مملکت هستم. چون نه شجاعت اکبرگنجی و عمادالدين باقی و شمس الواعظين را داشتم که در زندان بمانم و نه حاضر بودم مثل احمد زيدآبادی رنج بيکار ماندن و ننوشتن را تحمل کنم. [چرا او از هيچ نويسنده و معترض ديگری نام نمی برد؟ چرا از ناصرزرافشان و دهها نويسنده و معترض ديگر نام نمی برد؟ آيا او قصد ندارد شجاع ترين و دردمندترين نويسندگان اين مملکت را در اکبر گنجی ها، عمادالدين باقی ها، شمس الواعظين ها واحمد زيدآبادی ها خلاصه کند؟ آيا براستی اين افراد شجاع ترين و دردمندترين نويسندگان و معترضان در مملکت ما بوده اند؟]

رفيق عزيز! [ چرا نمی گويد برادر عزيز؟ رفيق خطابی بسيار صميمی است؟ کسی که چنين عشق و رفاقتی به رﺋيس جمهور يک مملکت داشته باشد بايد در جريان بسياری از مساﺋل پشت پرده ی حکومت وحشت قرار بگيرد. پس او کی می خواهد همه ی حقيقت را بگويد؟ گنجينه ای از اطلاعات می تواند با او باشد. براستی آيا او تنها يک نويسنده است؟ و اگر تنها يک نويسنده است تا چه حد می تواند با اين نزديکی عاطفی، سياسی و شخصی به رﺋيس جمهور استقلال حرفه ای داشته باشد؟]

ما، نويسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب می نويسند و فيلم می سازند و فکر می سازند و کار هنری می کنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج می کشند. و داﺋما در ترس زندگی می کنند. [ به نظر می رسد تاريخ مطبوعات، نويسندگی، توليدهنری در نزد طنزنويس قدمتی شش ساله دارد. گذشته ی دورتر مورد توجه وی نيست. چرا؟ اين قطع رابطه با تاريخ حکومت وحشت از چه روست؟ نويسندگان ، فيلمسازها و کسانی که توليد هنری می کنند، پيش از اين شش سال در چه شرايطی بوده اند؟ او چرا از اين شرايط سخن نمی گويد؟]

سينا مطلبی يکی ازپاکترين و شريف ترين فرزندان اين کشور است. نه فقط او، بلکه اکثر بچه های نويسنده در روزنامه و اينترنت از اکثر مديران کشور و آقايان واعظ و روحانی ، پاکدامن تر و شريفترند. آنها اهل مدارا و سازش هستند. اما هيچ راهی جلو پايشان نيست. [پاکدامنی، شرافت، مدارا، سازش... اين توالی واژه ها چه پيام تازه ای در بر دارند؟ آيا عکسش می شود خودفروشی، خيانت، ايستادگی، اعتراض؟]

سينا مطلبی بارها در دفاع از جنبش اصلاحات مقاله نوشته است. شما به او و به ما مديون هستيد. حداقل کمی عصبانی بشويد و بگداريد ما بفهميم عصبانی هستيد. [اينجا ديگر خيلی پيچيده می شود. آخر رﺋيس جمهور چرا بايد عصبانی بشود وقتی که هيچ کاری از دستش ساخته نيست و خودش دراضطراب و ترس بسر می برد و زير فشار داﺋم است؟ گيرم نشان داد که عصبانی شده است، چه چيزی تغيير می کند؟]

حداقل به خاطر بدهکاری که به ماها و نسل جوان داريد کمی به برادران بازجو فشاربياوريد که تعداد بازجوهارا بيشتر کنند تا دوستان ما زودتر از نکير و منکر بارگاه دادستانی محترم خلاص شوند و از اين عذاب اليم نجات پيدا کنند. [ نقش حسابی ما را گيج کرده است. پس رﺋيس جمهور می تواند به برادران بازجو فشار هم بياورد. می تواند دوستان او را خلاص کند.]

ضمنا خواهشمند است حداقل شرافت ايرانی را در نظر بگيريد و به يکی از کارمندان دفترتان بگوييد که به خانه سينا مطلبی تلفن کنند و به پسر چند ماهه اش [منظور زن جوان سينا مطلبی است.] اطمينان بدهد که پدرش زودتر به خانه برمی گردد. [مگر رﺋيس جمهور تاکنون حتا شرافت ايرانی را هم در نظر نمی گرفته است؟ پس روح انسانی او تا کنون چکارکرده است؟ در ضمن گويا کارها بسيار ساده تر از اين حرفهاست. يک تلفن ساده می تواند همه چيز را حل کند. کافيست رﺋيس جمهور لب تر کند. او اختيارات دارد. عاقبت چه چيزی را بايد بپذيريم؟ بر اين نقش چگونه بايد چيره شويم؟ زبان او براحتی به هرسو که صلاح باشد می چرخد... چرخش های نيمه تمام، سريع، غافلگيرکننده... ]

وقتی می شنوم امريکايی ها در بغداد قدرتشان را تثبيت می کنند دلم خنک می شود... بخدا قسم بسياری از رژيم های استبدادی از امريکا بدترند. [کم کم دارد چيزهايی دستگيرمان می شود، نه؟ امريکا... قدرت... دلم خنک می شود... آيا نبايد امريکا را نيز به ليست مخاطبان اين نامه اضافه کنيم؟ پس از اين پرسشها نبايد به اين نتيجه برسيم که اين نامه دارد چهره ی رنگ باخته رﺋيس جمهور را برای تحولات آتی ايران جلا می دهد؟ ]

دلم می خواهد تمام اين ديوارهايی که عکس های کاسترو و صدام و کيم جونگ ايل روی آن نقاشی شده توسظ تانک های امريکايی ويران شود. [ کاسترو... صدام ؟ کاسترو ... کيم جونگ ايل؟ و عکس خمينی چه؟ از آن حرفی در ميان نيست! و اينک... تانکهای امريکايی ... بازهم چرخشی غافلگيرکننده... هم مکتبی، هم آزاديخواه، هم ضد کوبا، هم امريکايی... نقش برای بقای خود می جنگد] ا

 

می شنويد؟ اين واژه ها بوی خون می دهد. اين واژه ها از سرنوشتی شوم خبر می دهد. طنزنويس را به حا ل خويش رها کنيم و به خود بازگرديم. لحظه ای چشمهايمان را ببنديم و ببينيم در گوشه کنارمان چه می گذرد: تانک های امريکايی می آيند... رضا پهلوی تاج پدر را جلا می دهد... تاريخ نگار قاشق قاشق دسر ميل می کند... مسعود رجوی دست تکان می دهد ... رﺋيس جمهور لبخند می زند... و باد گوشه عبايش را کناری می زند... حزب الله هم سر تکان می دهد... تانکهای امريکايی می آيند... قلم های بزرگ حرفهای بزرگ می نويسند... از واژه آزادی قدردانی و تجليل به عمل می آيد... نفس ها در سينه حبس شده است ... و بيشماران تن .... تنها... تا دمی ديگر...؟ آخيش دلش خنک شد! آخيش دلت خنک شد! آخيش دلم خنک شد!

 

مای 2003

هايده ترابی

توضيح: نوشته حاضر براساس نامه ی سرگشاده ی سيد ابراهیم نبوی به رﺋيس جمهور حکومت اسلامی ايران و متن نسيم خاکسار زير عنون روز جهانی آزادی مطبوعات و دردنامه ابراهیم نبوی در دفاع از سينا مطلبی تهيه شده است. هر دوی اين مطالب در تارنماهای خبری موجود است. در بخش نخست نقل قولها همه از متن نسيم خاکسار است.

 



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد