www.roshangari.net

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | زنان | بين المللى | اخبار




...افسوس كه



پرنسس مرگ
و نويسندگان



(مليجك(عزيزالسلطان



آبتنى ¨شهبانو¨ ها



كولى ها

اقوام من به آزادى قلم من ايراد خواهند كرد. ولى من صرفنظر ازينكه ازين سلسله و نژاد هستم كرده, و آن ايرانيت خود و وجدان خود را هادى و راهنماى خود قرار داده , و بى پروا تمام تاريخ خانواده ى خود را مىنويسم. اى وطن!اى وطن! آيا مىشود به واسطه ى فرق شخصى صرف نظر از حقوق تو كرد؟ نه! نه! عشق تو در دل من چنان نقش است, كه معايب مغرضين و مخربين تو درين صفحه.
آنكه مىپرسد زمن, آن ماه را منزل كجاست
منزل او در دل است, اما ندانم دل كجاست

, زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن وگردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم... خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران

تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار در سال 1301 فمرى بدنيا آمد. در هشت سالگى به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه درآمد, و اين را آغاز بدبختى خود مىداند, آرزو داشت كه به اروپا رفته و با ¨زنان حقوق طلب¨ آنجا از وضعيت بسيار بد و محروميت زنان ايران صحبت كند, بعدها به اين آرزوى جامه عمل پوشاند و يكى از دلايل جدايى و متاركه وى و شجاع السلطنه همين امر بود.نقاش خوبى بوده و با موسيقى آشنايى داشته و تار و پيانو مىنواخت. زبان فرانسه را آموخته و به مطالعه ادبيات, تاريخ و فلسفه مىپرداخت و شعر مىسرود. وى از افكار نوين اجتماعى آگاه بوده و مدتى هم جزو ¨طبيعيون¨ شده بود. وى برخلاف بسيارى از خاطره نويسان دربارى دوران پهلوى كه براحتى ناخن كشيدنها و ديگر شكنجه هاى ساواك, اعدامها,كشتن شاعر آزاده فرخى يزدى در زندان , سوزاندن روزنامه نگار دوره مصدق كريمپور شيرازى و هزاران جنايت ديگر دوران پهلوى را انكار مىكنند, عليرغم علاقه اى كه به پدرش ناصرالدينشاه داشت, به افشاى جنايات آن دوره و بى حقوقى مردم پرداخته است. و اينك بخشهايى از خاطرات او:

خاطرات تاج السلطنه

لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم. من خيلى با هوش و زرنگ بودم, و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود. موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد, با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب, لب و دهن خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من مىداد.در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود, صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.

من به قدرى از پدرم مى ترسيدم كه هروقت چشمم به او مى افتاد, بى اختيار گريه مىكردم, و هرقدر به من نوازش مىكرد, تسلى پيدا نمىكردم. چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمىديدم, در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مىآمد.

در مادر چيزهايى كه لازم است, داشته باشيم, در ايشان نبود. نه اينكه, خداى نخواسته, من در اينجا مادر مقدس محترمه

ى خود را تكذيب نمايم, نه, ايشان صاحب تقصير نبودند, بلكه عادات و اخلاق مملكتى را بايد در اينجا ملامت نمايم كه راه طرق و سعادت را به روى تمام زن ها مسدود نموده, و اين بيچارگان را در منتهاى جهل و بى اطلاعى نگاه داشته اند.

دايه اى از اواسط الناس براى من معين شد, دده و ننه هم از همان قسم. و اين دده, مخصوصا بايد سياه باشد, زيرا كه , بزرگى و بزرگوارى آن عصر, منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته, الا جلد. بيچاره ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده, ¨زرخريد¨ مىگويند. مثل بهايم, اين بيچاره ها را با پول بيع و شرى نمايند. از همين جنس يك گهواره جنبان هم براى من معين و معلوم شد, و اطاقدار, صندوقدار, رختشوى هم باز از همين جنس.از آنجايى كه به اين طايفه بدبخت به نظر احتقار هميشه نگاه كرده اند و با بهايم و وحوش فرقى نداشته اند, اين بيچارگان در وادى جهل نشو و نما يافته و واقعا ¨ح¨ را از ¨ب¨ تميز نميدهند, چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه. اين ها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند! به اضافه خواجه باشى هم كه از همين جنس. و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه مردم را به تعظيم و تكريم اين بچه ى شيرخواره امر نموده, اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمىشد, با چوب دست بايد از قرار مقدور بكوبد. اين ها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان, من بيچاره را بزرگ نمايند, و من ناچار بايد مرباى اين مربى هاى مخصوص شده, مرغوب واقع شوم.

آغا نورى خان خواجه, سن او تقريبا چهل , چهره زردرنگ, خيلى كريه و بدصورت, با صوتى ناهنجار, مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح ¨قرق¨ مىكرد, صداى او را از مسافت خيلى زياد مىشد استماع نمود. هميشه شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته, و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده,چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت. و خيلىسفاك و بيباك و درب اندرون به اين خوجه سپرده شده بود, و هركس به حرمسرا داخل مىشد يا خارج مىگشت, به اجازه ى او بود. حتى خانم ها پس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان, بايد از آغا نورى خان هم اجازه گرفته, اگر صلاح نمىديد, مرخص نمىنمود. اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مىشد, اگر بر حسب اتفاق آغانورى حمام بود, آن مريض بايد بميرد بدون طبيب, و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او. تقريبا سى چهل خواجه اى كه در حرمسرا مستخدم بودند, تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود

اين سلطان به اين مقتدرى به قدرى غرق در تنعمات دنيوى بوده است, كه اقتدارات سلطنتى را هم فراموش نموده. مثلا اگر اين پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانيت و ترقى ملت خود و معارف و صنايع مىنمود, چقدر بهتر بود , و اگر آن قدر زن ها را دوست نمى داشت و آلوده به لذايذ دنيوى نشده, تمام ساعات عمر مشغول سياست مملكت و ترويج و فلاحت مىشد, ,چه قدر امروز به حال ما مفيد بود؟

سن من به هشت سالگىرسيد, اغلب را مىشنيدم كه دده جان, عمه جان, ننه جان از عروسى من صحبت مىكنند و خيلى زود مايل هستند كه مرا به شوهر داده, خلعت ها بگيرند, شيرينى ها بخورند... ترتيب شيرينى خوران را هم فراهم و شروع نمودند. در حالتى كه تمام خانواده ى من مشغول به عيش و عشرت و خوشحالى بودند, و البته براى يك طفل هشت ساله, ساز و آواز و خوشحالى, مهمانى, موزيك, هياهو كم نعمتى نيست, ليكن, من مبهوت و مانند اشخاص مست به اين طرف آن طرف متمايل. اشخاصى كه خالى از هر احساسات بودند, اين حال مرا حمل به شرم و حيا مىنمودند. و تقريبا خشنود, و مرا به حال خود گذاشته بودند. مرا به حياط خلوتى برده, مشغول آرايش بودند. خوب به خاطر دارم كه در زير زحمت بزك و سنگينى جواهرات, نزديك به مرگ بودم. تقريبا هزار خوانچه اقسام شيرينىها, ميوه ها با چندين سينى ها طلاى پر از جواهرات الوان براى شيرينى خوران تهيه, و با موزيك, اجماع غريبى از امرا, صاحبان منصب و اشراف آورده و يك دور در حياط بزرگ گردش كرده, به منزل ما آوردند. و بايد مخصوصا خيلى آهسته, ملايم, اين جمعيت حركت كند, براى اينكه, تمام اشيا وارد را مدعوين به دقت تماشا كرده,مخصوصا بدانند براى عروس چه آورده اند و قيمت اين دختر چند است.

بيچاره من كه مثل اسير و كنيز, با جواهرات وتزئينات ظاهرى فروخته شدم, در حالتى كه اين شوهر را نديده و به اخلاق او عادت نداشتم, آه نگو! از بدبختى هاى بزرگ انسان همين است كه بايد به ميل پدر و مادر زن گرفته, شوهر نمايد. در حالتى كه برخلاف عقل و مغاير قانون و بسيار عجيب است. لباس زرى گلىرنگى را كه به طرازهاى گلابتون و تزئينات ديگر آراسته ومزين شده بود, نيم تنه كوتاهى با يك دسته كه بواسطه ى فنرها چتر زده, خيلىبلند ايستاده بود. تقريبا مضحك و خنده دار شده بودم. وقتى كه آئينه را به من دادند كه خودم را ببينم, از خودم وحشت كردم. چهره ى به اين طبيعى و مطلوبى را با اقسام سرخاب سفيداب هاى زياد نقاشى كرده, ابروى مرا نصف كرده و تمام را با يك زحمتى با مقاش كنده بودند, و يك خط صاف قوس شكل داده و با وسمه اقسام سياهى ها او را كشيده, صاف گيرى كرده بودند. به قدرى سفيداب به صورت من ماليده بودند كه تمام سايه روشن هاى طبيعى را محو و چهره مرا ... نموده بودند. به اضافه سرخاب فراوانى كه به لب هاى من ماليده بودند. مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى در سر سجاده حاضر كردند, مانند قربانى هاى قديم كه در راه خدايان قربانى مىكردند, لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده, خطبه تمام و منتظر جواب ازمن, ليكن اشك فرصت جواب به من نداده و يكسر مىلرزيدم. بالاخره, پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار, ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته, از آشوب و جنجال خلاص شديم. پس از عقد, به مكتب هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود. ترك بازيهاى بچه گانه را هم به يك اندازه اى كرده, كتاب هاى قشنگ و رمانهاى شيرين مطالعه مىنمودم.

تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست. اما من براى پدرم آن اندازه متاسفم كه دخترى براى پدرش. اما, براى اين آب و خاك كه وطن من و موجب اسباب نشو و نماى من است, بيشتر محزون ودلخونم.

اين برادر عزيز من (سلطان جديد مظفرالدينشاه), تمام خانواده اش ترك, و به كلى از آداب و رسوم دور,خلق شده بود براى اينكه پدر خوبى باشد رئيس فاميل محجوبى باشد. اما, ابدا نمىشد فكر كرد كه اين سلطان باشد. خيلى متلون, زود هر حرفى را قبول كن, از خود بى اراده و با اراده ى سايرين كار كن, عليل وخيلى عوام. فوق العاده چاپلوس پرست وتملق پذير. در شب تاجگذارى , در يك خيابان خيلى بلند عريض, يك تخته قالىبزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته, سلطان در آن با كت و شلوار, سربرهنه, بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده,خانواده اش, اززن و بچگانه, فاميل هاى متوسط, دور هم نشسته, كلفت, خانه شاگرد, خواجه, در هم و برهم, شلوغ. در اطراف اين سلطان, پراكنده دو سه دسته مطرب هاى زنانه, و فواحش در انتهاى قالى نشسته, زن هاى خيلى بد هيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح. محض وود ما, سلطان و برادر عزيز برخاست, يكان يكان ما را در آغوش گرفته بوسيده, بعد اجازه داده ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده, مشغول تفريح خود شد.

در اين ايام صحبت مسافرت برادرم به فرنگستان بود ومشغول مذاكره ى استقراض بودند. بالاخره وجه گزافى از خارجه قرض, و مسافرت فرنگ تهيه شد. از اين مسافرت, قصه هاى عجيب نقل مىكنند, از جمله خريد درخت هاى قوى هيكل است كه به مبالغ زياد ابتياع كرده, و تمام به سرحد نرسيده خشك مىشوند. و باز لوله هاى آهنى است كه به وفور, مجسمه هاى بزرگ, اسباب هاىبىربط كه تمام در فرح آباد امروز عاطل و باطل افتاده است. پس از اينكه ميليون ها به مصرف رسيد, خيلى بطور احمقانه مراجعت كردند. و از تمام اين مسافرت, حاصل و نتيجه اى كه براى ايرانيان به دست آمد, مبالغ گزافى قرض, بدون اينكه در عوض, يك قبضه تفنگ يا يك دانه فشنگ براى استقلال و نگاهدارى اين بيچاره ملت آورده باشد, يا يك كارخانه يا يك اسباب مفيدى براى ترقى و براى تسهيل زراعت يا فلاحت يا ساير چيزهاى ديگر.

صدر اعظمى و وزارت در دوره ى سلطنت برادر عزيز من, خيلى شبيه تعزيه شده بود, كه دقيقه به دقيقه, تعزيه خوان رفته, لباس عوض كرده, برمىگردد. به حرف يك بچه ى دوساله, يك صدراعظمى را فورى معزول, و به حرف يك مقلدى, يك وزيرى را سرنگون مىكرد.هركس مسخره بود بيشتر طرف توجه بود, هركس رذل تر بود, بيشتر مورد التفات بود. تمام امور مملكتى در دست يك مشت اراذل و اوباش هرزه ى رذل. مال مردم, جان مردم, ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام پسرهاى خود را حاكم ولايات نموده, خون مال مردم را به دست اين مستبدين خونخوار داده بود. تمام مردمان با حس وطن دوست مآل بين, در خانه هاى خود نشسته, شبانه روزى را به حسرت مىگذرانيدند.

دوباره قصه استقراض پيش آمد و براى مسافرت دوم فرنگ تهيه ديده مىشد. ازين مسافرت فقط چيزى كه مفيد بود چند قسم اسلحه بود كه به پيشنهاد ممتازالسلطنه, سفير مقيم پاريس ابتياع شد, و يك سفرنامه كه از قلم معظم خود اين برادر عزيز بود. يكى از جمله هاى او اين است: ¨امروز كه روز پنجشنبه بود, صبح رفتيم آب خورديم, پس از آن آمده قدرى گردش كرديم. چون يك قدرى از آب باقى بود, دوباره رفتيم خورديم. پس, رازان آمده, در يك قهوه خانه نشسته, چايى خورديم. بعد از آن, پياده به منزل آمديم. فخرالملك و وزير دربار آنجا بودند. قدرى گوش فخرالملك كشيده, سر به سر وزير دربار گذاشتيم. پس از آن, وزير دربار تلگرافى به ما داد كه درو, تفصيل عمل كردن بواسير آقاى صديق الدوله بود, خوشحال شديم, ناهار كرده, استراحت كرديم. چون شب جمعه بود, آسيد روضه خواند, گريه كرديم. نماز اذازلزله خوانده خوابيديم¨

اقوام من به آزادى قلم من ايراد خواهند كرد. ولى من صرفنظر ازينكه ازين سلسله و نژاد هستم كرده, و آن ايرانيت خود و وجدان خود را هادى و راهنماى خود قرار داده , و بى پروا تمام تاريخ خانواده ى خود را مىنويسم. اى وطن!اى وطن! آيا مىشود به واسطه ى فرق شخصى صرف نظر از حقوق تو كرد؟ نه! نه! عشق تو در دل من چنان نقش است, كه معايب مغرضين و مخربين تو درين صفحه.

آنكه مىپرسد زمن, آن ماه را منزل كجاست منزل او در دل است, اما ندانم دل كجاست

درين ايام, ميل كردم ¨تار¨ مشق كنم. ميرزا عبدالله كه پيرمرد و تقريبا جزو اموات بود, براى معلمى انتخاب شد. خيلى

زود بهتر از معلم خودم ساز مىزدم, و اين يك اشتغال مفرحى بود. دربار تقريبا عوض شده بود, پس از مراجعت شاه از فرنگستان, امورات خيلى درهم و برهم و بى پولى فوق العاده اسباب زحمت شده بود. جيب ها و بغل هاى خود را مملو از طلا نموده, و رعايا را در كمال سختى فشرده و مملكت را دچار يك نوع خرابى غيرقابل آبادى مىنمودند. خيلى اين مسافرت اروپاى برادر من شبيه مسافرت پطركبير است, و همان نتايجى كه او برد, اين برعكس برد. يك گردى با خود آورده بود كه به قدر بال مگسى اگر در بدن كسى يا رختخواب كسى مىريختند, تا صبح نمىخوابيد و مجبور بود بطور اتصال بدن خودش را بخاراند. مرتب در رختخواب عمله ى خلوت مىريخت, آن ها به حركت آمده, حركات مضحك مىكردند و او مىخنديد. ازين مسافرت شاه قصه هاى قشنگى شيوع پيدا كرد. از جمله: امير بهادر كه رئيس كشيك خانه و جزو ¨سوئيت شاه¨ بوده, در ¨كنتر كويل¨ يك روزى در لگن در زير تخت, رنگ حنا درست كرده, به ريش و سبيل خود مىبندد, و همين قسم شب را با رنگ وحنا مىخوابد, و تمام ملافه هاى رختخواب را آلوده مىكند. صبح برخاسته, مىرود در يكى از حوض هاى بزرگ بناى شستشو را مىگذارد, به محض اينكه از عمل فارغ مى شود, فورا مستحفظين آنجا جمع شده, حوض را خالى كرده, دوباره آب مىاندازند. (شاه) قهوه چى شخصى داشته است, قليان مىكشيده است, ترشى سير همراه خودش برده است, در سر ميزهاى رسمى مىخورده است.

در تابستان (وبا) فوق العاده شدت كرد, روزى متجاوز از هشتاد نفر, صد نفر تلف مىشدند. تا يكى دوماه از تابستان گذشته, من هم نمى دانستم, زيرا كه به كلى غدغن كرده بودند, در اطراف صاحبقرانيه اين مذاكره نشود, براى اينكه شاه نترسد. قرار داديم به پشت كوه برويم, غفلت ازينكه گرما و حركت خودش بيشتر توليد مرض مىكند, يك قافله عظيمى تشكيل داده, از شميران حركت كرديم, منزل اول و دويم خيلى خوش گذشت, ولى پس از آن اتصال در راه مريض مىديديم, مرده مىديديم. اغلب مريض ها را زنده زنده از ده بيرون انداخته بودند, و بيچاره ها, در آفتاب سوزان با اين مرض ها مشغول جان دادن بودند. تقريبا از يك ده محقر خيلى كوچك, در يك شب يازده نفر مرده آورده اند. شاه در عمارت صاحبقرانيه با يك تزلزل خاطرى زيست مىنمود, عبور و مرور به كلى ممنوع بود. هيچكس اجازه ى رفتن حضور را نداشت, جز پيشخدمت و سيد بحرينى كه از صبح تا شام, به تلاوت كتب مقدس و دعاهاى حفظ مشغول بود. در هر حال اين تابستان آتش فشان تمام شد و چندين هزار تلفات و شهيد در عقب گذاشت. دوباره هركس به حال اوليه ى خود عود نموده, مشغول كارهاى ماقبل خود شدند. يك نكته ى بزرگى در اخلاق ايرانى هست و آن اين است, خيلى زود يك مطلبى را پى كرده, به منتها درجه تا يك چندى دنبال مىكنند در هر بابت, ولى, به همين قسمى كه خيلى زود مشتعل مىشوند, به همين قسم هم زود خاموش مىشوند و فراموش مىكنند. همه چيزشان سطحى, بدون نقشه ويك اساس حقيقى است. پس از اينكه از تمام شدن اين مرض مطمئن شديم به شهر آمده, ولى شهر را ويران ومردم را به كلى عوض شده ديديم. اگرچه اين قضيه يك تهديد و سياست آسمانى بود, ليكن ما باز مىتوانيم بگوييم, از نداشتن حفظ الصحه وكثافت آب ها است. هر دولتى اول وظيفه اش تنظيف كوچه ها, آب ها و آسايش مردم است. هميشه, در تمام سال در ايران, خصوصا تهران, امراض مسرى تلف كننده بسيار است, و بواسطه ى عدم نظافت است, كوچه ها تمام كثيف, در زمستان, گل و كثافت, در تابستان, گرد وخاك, آب ها تمام روى باز, و هرچه كثافت در خانه ها هست, در آنها نشسته شده. اى آه از آن تالمات عميق قلبى من! باور كنيد كه در نوشتن هر كلمه, غرق اندوه, و تاسف گشته, اشك بى اختيار ازچشمم جارى مىشود, چگونه ممكن است انسان يك بدبختى اختيارى هم بر بدبختى اجبارى خود بيفزايد؟ آيا ما اگر بخواهيم خودمان را ازذلت خلاص كنيم, نمىتوانيم؟ چرا! اما نمىكنيم.

اما, افسوس و باز هزار افسوس كه در آن تاريخ , باب علم به روي نسوان از هرجهت بسته و ابدا راهنما و معلمى از براى خود موجود نمىديدند.

خيلى محزون ودلتنگ هستم كه : چرا همجنس هاى من, يعنى زن هاى ايرانى, حقوق خود را ندانسته و هيچ درصدد تكليفات انسانى خود برنمىآيند, و به كلى از جرگه ى تمدن خارج گشته و در وادى بى علمى و بى اطلاعى سرگردان هستند. اغلب خانواده ها, در امروزى كه به يك اندازه راه ترقى براى نسوان باز شده و مىتوانند دخترها را به مدارس بگذارند و آتيه ى آنها را به نور علم و كمال روشن نمايند, مىگويند: اين عيب است براى ما كه دختر ما به مدرسه برود. و باز در يك همچه روزى, آن بيچاره ها را در مغاك هلاك و بدبختى پرورش مىدهند.

اگر زن ها درين مملكت مانند ساير ممالك آزاد بودند و حقوق خود را مقابل داشته و مىتوانستند در امور مملكتى و سياسى داخل بشوند و ترقى كنند, يقينا من راه ترقى خود را در وزير شدن و پايمال كردن حقوق مردم و خوردن مال مسلمانان و فروختن وطن عزيز خود نمىدانستم.من مسلكم را نه ارتجاعى قرار مىدادم, نه شخصى, بلكه, نوعى منتهاى سعى را در توسعه ى تجارت داخل ايران مىكردم, كارخانه داير مىكردم, نه مانند ¨كارخانه صابون پزى ربيع اف¨, كارخانجاتى كه رفع احتياج داخل مملكت را از خارجه بكند. معادن خدادادى كه به وفور در ايران است, كار كرده, معدن نفت بختيارى كه سالى مبالغ گزاف نفع مىدهد, امتياز گرفته, واگذار به انگليس ها نكرده, اسباب تسهيل زراعت را فراهم كرده,اسباب حمل ارزاق را مرتب كرده, زمين هاى باير را مانند كاليفرنيا به مردم داده و آبادى او را خواسته, جنگل هاى دستى احداث نموده, رودخانه كرج را به شهر آورده, مردم را از ذلت و كثافت آب ها نجات مىدادم. افسوس كه زن هاى ايرانى از نوع انسان مجزا شده و جزو بهايم و وحوش هستند, و صبح تا شام, در يك حبس نااميدانه زندگانى مىكنند و دچار يك فشارهاى سخت و بدبختى هاى ناگوار عمر مىگذرانند. در حالتيكه از دور تماشا مىكنند ومى شنوند كه زن هاى حقوق طلب در اروپا چه قسم ازخود دفاع كرده و حقوق خود را با چه جديتى مىطلبند, حق انتخاب مىخواهند, حق راى در مجلس مىخواهند, دخالت در امور سياسى و مملكتى مىخواهند, و به همين قسم موفق شده, در ¨آمريك¨ به كلى حق آنها اثبات شده و مجددانه مشغول كار هستند. خيلى ميل دارم يك مسافرتى در اروپا بكنم و اين خانم هاى حقوق طلب را ببينم , و به آنها بگويم, يك نظرى به قطعه آسيا افكنده و تفحص كنيد, در يك زنجير اسارت و يك فشار غير قابل محكوميت, اغلبى سرودست شكسته, بعضى ها رنگ هاى زرد پريده, برخى گرسنه و برهنه, قسمى در تمام شبانروز منتظر و گريه كننده. و باز مىگفتم, زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن وگردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم, زيرا كه در مقابل اين زندگانى تاريك, روز سفيد ماست. و هميشه, در گوشه ى بيت الاحزان خود, خود را به همان روز تسلى داده, مانند يك معشوقه ى عزيزى, با يك سعادت خيلى گرانبهايى اورا تمنا و آرزو مىنمائيم. اگر زنها روى باز كرده باشند و مانند تمام مردمان متمدن كره, زن وشوهر همديگر را ديده بخواهند و بطور عشق آن اتحاد ابدى را در حضور معبود ببندند و تا آخر عمر در يك استراحت معنوى و روحانى زندگانى كنند بهتر نيست؟ خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران, هميشه عده ى مرد بواسطه ى تلفات كمتر از زن است, حال اگر اين دو ثلث(زنها) با يكديگر مشغول كار بودند, البته دوبرابر بهتر مملكت ترقى كرده, صاحب ثروت مىشدند.


اين روزها پيام هاى زيادى از طريق اى_ميل از طرف سلطنت طلبان دريافت كردم كه در آنها روز 17 دى را بعنوان روز ¨آزادى زن¨ تبليغ مىكردند. توجه اين آقايان را به خاطرات عصمت الدوله كه در سن 13 سالگى رضا خان او را از پدرش خواستگارى مىكند جلب مىكنم تا بدانند رضا خان تا چه حد مىتوانست آزاد كننده زنان باشد. براى تفهيم بهتر مطلب جمله اى هم از كتاب خاطرات اشرف پهلوى مىآورم: ¨شايعاتى در كاخ شنيده مىشد كه پدرم براى من و شمس شوهر انتخاب كرده است. دايه و خدمتكاران من, حتى مادرم شروع كردند به تبريك گفتن به من. اما در نظر من كه در آن موقع بيش از هفده سال نداشتم, اين خبر وحشتناكى بود. من در آن موقع ازفكر ازدواج كردن هم بيزار بودم, تا چه رسد به اين كه با مردى كه هرگز نديده بودم ازدواج كنم. قرار بود فريدون جم كه افسر جوان ارتش بود شوهر آينده من شود, و خواهرم با مردى به نام على قوام. اما متاسفانه خواهرم شمس اظها نظر كرد كه او به نامزد من (كه جوانى بلند بالا بود) بيشتر از مردى كه پدرمان براى او انتخاب كرده بود علاقمند است. چون او خواهر بزرگتر بود حق تقدم را به او دادند و به اين سبب نامزدهاى ما را رسما عوض كردند.¨

پس بهتر است مثل تمام مردم دنيا كه واقعا به آزادى زنان مىانديشند همان هشت مارس را به عنوان روز زن گرامى بداريم


منابع: ¨خاطرات تاج السلطنه¨ و همچنين ¨از طاووس تا فرح¨ نوشته محمود طلوعى
سينا يكتا


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد