 |
اين خاک
هوای تازه
ميخواهد
نوروز
امسال هم مثل
هر سال پيامی
دارد
پيام
مردم ايران به
حاکمان
که مغلوب
پيام بی آبروی
حاکمان به ملت
ايران نميشود
سوسن آرام
|
مادرم که
پسرش را در
آغوش گرفته
بود،
و به
ميله های
شکسته زندان
درپشت سر
با نفرت نگاه
ميکرد.
به تو
گفت نه!
*
ميله ها
را دو باره
برافراشتی
اما
خواهرم
که جرم
اش اين بود
که نه
فريب ميخورد و
نه مرعوب ميشد
وتو با
سفيهانه ترين
دروغ تاريخ
قبل از
اعدام به او
تجاوز کردی
به تو
گفت نه!
*
سياه تر
از شب، تمام
آسمان خانه ام
را پوشاندی
اما
دخترم
روی
پيشانی اش
نوشت : آزادی
و با
خشمی که شراره
اش تا آسمان
می رفت
و فضای
خانه را روشن
می کرد
به تو
نهيب زد:
نه!
*
هم کلاس
هايم که دست
در دست هم
حلقه ميکنند
معلم ام
که ته کفش اش
سوراخ است
اما سرش
بلند
از
تبريزورشت تا
تهران
تا آن
نقطه سياه
کوچک در
انتهای چاه
بهار
و در شرق
و غرب کشورم
زنده گان
اين بوم
از کارگر
تا آن که قلم
ميزند
يک
اعتراض دايمی
اند
وبه تو
ميگويند نه!
*
شانه های
ناقص الخلقه
ات
تحمل
زنده گان اين
بوم را ندارد
و در
حاليکه از
واهمه می لرزی
دايم دعا
ميخوانی: مرده
باد زندگی،
مرده باد زندگی
بزرگ
ترين هنرت اين است
که دايم
بترسانی
و با بی
شرمانه ترين
دروغ تاريخ
اعلام
کنی
ما مرده
ايم
و تو را
به تصدی
قبرستان کهنه
بر گمارده
ايم!
اما تونا
همزمانی، نه
فقط با ما
با
مردگان اين
خاک هم
که همدست
و همداستان ما
باتو
سرجدال دارند:
ستار که
دشمن تباهی
ايران بود
آن پير
احمد آباد
که مردم
را
هم در
برابر
امپراتوری
هم در
برابرمقام
شامخ ولايت
بر می
کشيد
و آن پير
طوس که ميگفت
دريغ است
از ايران که
ويران شود
حافظ که
ميگفت: ما
نيستيم
معتقد شيخ خود
پسند
سعدی که
مانده بود تو
چگونه جانوری
که از
اشتر عرب هم
نفهم تری
مسعود
سعد که در "
نای"، مظلوم و
دادخواه
حبسيه می
خواند
و الف
بامداد
که طليعه
آفتاب است
و هابيل
وار
نواله ای را
که از مغز
جوانان اين
بوم فراهم
مىكنى
به کام
ات زهر افعی
ميکند
تو نه
تنها از زنده
گان، که از
مرده گان اين
بوم شرمساری
ميکشی
نه
مردگان اين
بوم ، ای
ناهمزمان، که
مرگ پشت و
پناه توست
*
و اين
خاک و طبيعت
ايران
که از
اعتراض ما جان
گرفته است
"ورنه به قول
شاعر انسان
چيزی نبود به
جز سنگ پاره
يی بی خبر از
خويش و ناآگاه
ازتصور ميلاد
و مرگ"
: آن
ديوسپيد پای
در بند
اين گل
که يادگار
مهربانی است
و زير
پلی در
کلاردشت
روئيده است
و رنگ اش
آتش در شام
غريبان تو می
افکند
زمين،
زمان
و
اين جان که در
قفس تو پيچ و
تاب ميخورد
در اين
بهار
هوای
تازه طلب
ميکنند
ونوروز
امسال هم مثل
هر سال پيامی
دارد
پيام
مردم ايران به
حاکمان
که مغلوب
پيام بی آبروی
حاکمان به ملت
ايران نميشود:
فروبريزای
رژيم سياهی!
فرو
بريزای رژيم
تباهی !
اين خاک
هوای تازه
ميخواهد
فروبريز
و بگذار
مادرم،
آنی که مانده
است
بار
ديگرپشت به
ميله ها
برای
پسرش، آنی که
مانده است و
آنی که می آيد
آغوش
بگشايد
فرو بريز
و بگذار
خواهرم ، آنی
که مانده است
و آنی که می
آيد
اين خانه
را دوباره
بسازد
فرو بريز
و بگذار
دخترم دو
باره بخندد
|