www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار




واژه‌اي چند دربارهٌ

جنبش روشنفکري و روشنگري ايران

و

جنبش دانشجوئي (3)

مسعود نقرهکار

سرسخن:

دانشجويان آزادانديش و آزاديخواه ميهنمان، روشنفکران و روشنگراني که ساليانِ دراز در مسلخِ دانش‌ستيزي، تاريک فکري و سياهکاري ذبح سلطنتي و اسلامي شده‌اند، بار ديگر با خيزشي شجاعانه جامعه‌ي سياسيِ ايران را به لرزه انداختند. اين خيزش، به عنوان پاره‌اي از جنبش روشنفکري و روشنگري ايران امّا چشم‌اندازي جز «شکست موقت» پيش‌روي نداشت.

ويژگي‌ها، خصائل، ضعف‌‌ها، لغزش‌ها و ناتواني‌هاي جنبش دانشجوئي از سوئي، و ددمنشي‌ي چاقوکشانِ حزب‌الهي ـ امنيتي به عنوان بازوي مسلحِ «دارالجهل»هاي اسلامي طعم تلخ اين «شکست» را به کام همه‌ي آزادانديشان و آزاديخواهان ريختند. امّا ترديدي نيست که اين دست شکست‌ها و گسستها آتشِ زير خاکستري‌ست که دير يا زود شعله‌ورشدن‌اش تاريک‌انديشي را به زير خواهد کشيد.

خيزش جنبش دانشجوئي‌ي ماه‌هاي خرداد و تير امسال، همچون جنبش تيرماه سال 1378، چهره‌ي هولناکِ حاکميتِ دينيِ جمهوري اسلامي را بي‌حجاب‌تر از گذشته به جهانيان نماياند. اين خيزش باري ديگر به جهانيان نشان داد که حاکميتِ اسلامي يعني حاکميتِ اعدام، زندان، شکنجه، سنگسار، قمه، چاقو، چماق و زنجير، يعني حاکميتِ انسان‌کُشِ انسانيت‌ستيز.

آيت‌اله خميني، بنيانگذار اين حاکميت، در سال 1358، پيش از آنکه گُل‌هاي بهار آزادي وطنمان را پرپر کند، دانشگاه‌ها را به "بمب خوشه‌اي" تشبيه کرده بود. او به درستي دريافته بود که جهان، جهانِ دانشگاه‌ها و دارالعلم‌هاست و مدفنِ حوزه‌هاي بنيادگراپرور و دارالجهل‌ها، و به همين دليل تشبيه‌سازي و نگراني‌اش نيز به‌جا بود! جانشينان اين «تجلي ارتجاع» و بنيانگذارِ حکومتِ «شقاوت و بربريت» جنبش دانشجوئي را جنبش «دست‌آموزانِ شيطان بزرگ» و «بچه سوسول‌ها و بچه ساواکي‌ها» خوانده‌اند. پيش‌تر نيز «آريامهر» از اين دست غلط‌ها کرده بود و جنبش دانشجوئي را بلواي کمونيستي و فتنه‌ي مارکسيست‌هاي اسلامي و ارتجاع سرخ و سياه ناميده بود، حال آنکه اينان بهتر مي‌دانستند و مي‌دانند که اين جنبش ريشه در لجن‌زار وجود آن‌ها دارد، و تا خشکاندن اين لجن‌آبادها ادامه خواهد يافت.

سال‌شمار و برخي از ويژگي‌هاي جنبش دانشجوئي

 

شايد بتوان پيدائيِ پديدهٌ «دانشجو» را با ظهور روشنفکر و روشنگر در ميهنمان همزمان دانست. «محمد کاظم نقاش‌باشي» و «ميرزا حاجي‌بابا افشار» دو اشراف‌زادهٌ آذربايجاني، نخستين دانشجويان ايراني بودند که به خواست «عباس ميرزا»ي وليعهد به فرنگ اعزام شدند تا هنر (نقاشي) و طب تحصيل کنند. از همان هنگام اعزام «برگزيدگان» به شکل گروه‌هاي کوچک و يا کاروان‌هاي سير و سياحت و معرفت به اروپا آغاز شد تا «دانش و فرهنگ و تمدنِ غرب» بياموزند و «گرهِ کارِ مملکت بگشايند».

ره‌آورد اين دانش‌آموختگان و بازتاب رخدادهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي غرب در جامعه‌مان از عواملي شدند تا چاره‌اي براي برون‌رفت از عقب‌ماندگي‌هاي خفت‌بار انديشيده شود.

يکي از اولين عرصه‌هاي متأثر از عوامل گفته شده، عرصه‌ي «تعليم و تعلم» بود.

«مدارس رشديه» و «دارالفنون»ـ به عنوانِ «نخستين مدرسه‌ي علمي»ـ پا گرفتند. آموزش و پرورش «مدرن»در کنار آنچه که در مکتب‌خانه‌ها و حوزه‌ها آموخته مي‌شد اندک اندک قد علم کرد، روندي که در جنبش مشروطه توان و سرعتِ بيشتري گرفت، و سرانجام تأسيس دانشگاه تهران را بهمراه داشت.

رضاشاه با اعزام حدود يکصد محصل با هزينه‌ي دولت به اروپا زمينه‌ي برپائي دانشگاه را مهيا کرد و سرانجام در سال 1313 هـ .ش دانشگاه تهران را بنيان نهاد. اين اقدام اگرچه نياز دستگاه بوروکراتيک و نيز «شبه مدرنيزه» کردن جامعه به نيروهاي متخصص را برطرف کرد، امّا آنطور که رضاشاه تصور مي‌کرد عرصه‌ي «قالب‌گيريِ» جوانان براي رژيم غيردموکراتيک و بوروکراتيک‌اش نشد. بهرگونه تأسيس دانشگاه در مجموع اقدامي مؤثر و مثبت در جامعه‌ي ما بود.

تأسيس دانشگاه تهران با به کارگيريِ اساتيدِ از فرنگ برگشته، افزايش تعداد دانشجويان و آشنائي روزافزون آنان با علوم مختلفه به ويژه علوم اجتماعي، و نيز دگرگوني‌هاي اجتماعي و اقتصادي در جامعه، سبب‌ساز آغاز حرکت‌هاي دانشجوئي با مضامين سياسي و اجتماعي شدند، و از همان هنگام جنبش دانشجوئي و جنبش روشنفکري و روشنگري بستري واحد يافتند.

برخي نخستين حرکت‌هاي سياسي و اجتماعي دانشجوئي را به پاره‌اي اقداماتِ دانشجويان ايراني در خارج از کشور نسبت مي‌دهند.[1] امّا گفته شده است که نخستين حرکت اعتراضي و تحصن دانشجوئي با مضامين صنفي و سياسي به سال 1314 هـ .ش در دانشگاه تهران اتفاق افتاد، که بي‌رابطه با کشف و دستگيري گروه 53 نفر نبود.

شهريور سال 1320 اولين گروه فارغ‌التحصيلان دانشگاهي پا به جامعه گذاشتند، جامعه‌اي ملتهب که مي‌رفت تا با برداشته شدن رضاشاه از روي سينه‌اش نفسي تازه کند.

مداخله‌ي دانشجويان در امور سياسي و اجتماعي در سال 1325 اوج گرفت. در تهران و تبريزـ که دانشگاه‌اش در همين سال تأسيس شدـ مسأله‌ي اشغال ايران، احساسات ميهن‌پرستي و خواست‌هاي ديگر عامل بروز حرکات و اعتراض‌هاي دانشجوئي شد.

تا سال 1328 تمايلات چپ، گرايش غالب در جنبش دانشجوئي بود، و جنبش تحت تأثير حزب توده ايران، که تنها حزب سياسي و فعال آن زمان بود، قرار داشت. با تشکيل جبهه‌ي ملي در سال 1328، «ملي‌گرائي» در کنار چپ‌گرائي قرار گرفت. مسأله‌ي نفت و ملي‌شدنِ صنعت نفت و مبارزه با استبداد از کانال مبارزه براي ملي‌شدن صنعت نفت، موضوع اصليِ جنبش دانشجوئي شد، تا آن حد که برخي نهضت ملي‌شدن صنعت نفت را آغاز جنبش دانشجوئي ايران قلمداد مي‌کنند. در آن هنگام ملي‌گرائي با تأثيري که از مصدق و کاشاني مي‌گرفت بر جنبش دانشجوئي غلبه داشت و از چپ‌گرائي پيشي گرفت، ملي‌گرائي‌اي که «نيروي سوم» را نيز به عنوان يک نيروي چپ با خود داشت.

بعد از کودتاي 28 مرداد و واقعه‌ي 16 آذر سال 1332، که منجر به کشته‌شدنِ 3 تن از دانشجويان شد، جنبش دانشجوئي و به طور کلي جنبش روشنفکري و روشنگري ايران سرکوب شد. اعدام‌ها و دستگيري‌ها و سرکوب جنبش در اين دوره، جنبش دانشجوئي را به سوي «راديکاليزه» شدن سوق داد. تا سال 1339هـ .ش، اعدام، زندان و شکنجه پاسخ رژيم شاه به همه‌ي مخالفان سياسي خود، به ويژه دانشجويان معترض بود. سال 1339 با شکل‌گيريِ مجدد و احياي جبهه ملي دوّم، روي کار آمدن دولت اميني و بحث اصلاحات جنبش دانشجوئي و به طور کلي جنبش روشنفکري و روشنگري فعال شد. تلاش جبهه ملي، نهضت مقاومت ملي و بعدتر نهضت آزادي و برخي محافل چپ‌گرا و نيز پاره‌اي عوامل بين‌المللي خيزش جنبش دانشجوئي را در اين سال سبب شد تا آن حد که دانشگاه‌ها براي چندروز به تعطيلي کشيده شدند. از همان هنگام نيز جريانهاي مذهبي و برخي از روحانيون (مثلِ خميني) رد پا بر جنبش دانشجوئي گذاشتند.

از سال 1342 رژيم شاه با شدت و حدّت بيشتري فشار و سرکوب جنبش دانشجوئي و جنبش روشنفکري و روشنگري را در دستور کار خود قرار داد. اين سرکوب‌ها به گفته‌ي بازرگان که در دفاعيات خود گفته بود: آنان آخرين نسلي خواهند بود که به زبان خوش و از طريق گفت‌وگو و انتقاد با رژيم سخن خواهند گفت، جامه‌ي واقعيت پوشاند. جنبش دانشجوئي تحت تأثير چهره‌هاي برجستهاي چون بيژن جزني و مصطفي شفاعيان (از جبهه ملي چهارم) و بسياراني ديگر، و نيز متأثر از جنبش‌هاي مسلحانه در جهان به سوي راديکاليزه شدن و انقلابي‌گري کشيده شد.

از سال 1342 تا 1356 جنبش دانشجوئي پيشگام مبارزه با رژيم شاه بود. اصلي‌ترين گروه‌ها و سازمان‌هاي ضدقدرت حاکم، گروه‌ها و سازمان‌هاي دانشجوئي بودند، گروه‌ها و سازمان‌هائي که مشي مبارزه مسلحانه و قهرآميز عليه ديکتاتوري شاه را برگزيده بودند. (به استثناي جمعيت مؤتلفه و حزب ملل اسلامي و گروه‌هاي متأثر از جريان‌ها و شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي، مثل بازرگان، علي شريعتي، خميني و...) در اين دوره جنبش دانشجوئي پشتيبان مردم در راهِ تحقق خواست‌هايشان نيز بود، که براي نمونه مي‌توان به رخدادهاي مربوط به افزايش قيمت بليط شرکت واحد و سيل جواديه در سال 1349 و... اشاره داشت.

از اواسط سال 1356 جنبش دانشجوئي اوجي بي‌مانند گرفت، و اين در حالي بود که جنبش اهل قلم آزادانديش و آزاديخواه (متشکل در کانون نويسندگان ايران و يا گروههاي ديگر)، و نيز ساير تشکل‌هاي صنفي و دمکراتيک، و شخصيت‌هاي جنبش روشنفکري و روشنگري بر دامنه‌ي فعاليت‌هاي ضدديکتاتوري و آزاديخواهانه‌ي خود افزوده بودند.

دوران «انقلاب بهمن» و چند ماهِ «بهار آزادي» دانشگاه‌ها و مدارس عالي ستاد سازمان‌هاي سياسي، به ويژه سازمان‌هاي چپ‌گرا شدند. اگرچه مذهبيون نيز پايگاه‌هاي خود را در دانشگاه‌ها و مدارس عالي برپا کرده بودند و دانشگاه‌ها صحن «نماز جمعه»هايشان شده بود امّا تمايل و گرايش غالب بر فضاي جنبش دانشجوئي «انديشه و کردارِ چپ» بود. در اين دوره نوعي «تکثرِ سياسي» در فضاي جنبش دانشجوئي به چشم مي‌خورد، که ريشه در «پلوراليسم» و پذيرش آن نداشت.

اشغال سفارت امريکا در آبانماه سال 1358 به وسيله‌ي «دانشجويان پيرو خط امام» به منزله‌ي غلبه‌ي گرايشِ «خط امام» بر سازمانهاي چپ و مجاهدين، و برکلِ جنبش دانشجوئي بود. اين اقدام برخي از «نخبگانِ خاموش»، که به تعبير حضرات «دنيا را تکان داد»! بيش از هرچيز تلاش براي پيشي گرفتن از جريان‌هاي چپ و مجاهد و ليبرال بود. در واقع نوعي رقابت و جبرانِ عقب‌ماندگي‌ي ضدامپرياليستي!. اين حرکت که مورد حمايتِ بخشي از مردم قرار گرفت، فدائيان و مجاهدين را غافلگير و گيج کرد، بخش بزرگي از آنان به تائيد و حمايت از اشغال سفارت امريکا برخاستند.

«انقلاب فرهنگي»ي اسلامي در ارديبهشت‌ماه 1359 با هدف سرکوب و «پاکسازي»ي دگرانديشي در دانشگاه‌ها و جنبش دانشجوئي برپا شد. «انقلابي» که برچيدنِ خونين بساط گروهها و سازمان‌هاي سياسي از محيطِ دانشگاه‌ها،کنترل فعاليت سياسي در دانشگاه‌ها و شکل‌دادنِ انجمن‌هاي اسلامي دانشجوئي و «دفتر تحکيم وحدت» و تعطيلي دانشگاه‌ها دستاوردش بود.

از سال 1361 تا پايان جنگ عراق و ايران، و به ويژه مرگ خميني (1368 هـ . ش) جنبش دانشجوئي، جنبش دانشجويانِ حزب‌الهي بود، که جنگ و سرکوب دگرانديشي در دانشگاه و جامعه ملکه‌ي فکرشان بود. جنگ و خميني دانشجويان حزب‌الهي را متحد کرده بود. کنار رفتن هاشمي رفسنجاني که با «شعار سازندگي» روي کار آمده بود صف‌بندي‌هاي درون جنبش دانشجوئي را که دگرگوني‌ها و تغييراتي درون‌شان بوجود آمده بود، آشکار کرد. دانشجويان حزب‌الهي به «چپ» و راست بدل شدند، «چپ»هائي که به دنبال اصلاحات بودند، و راست‌هائي موافق اقتدارگرائي. و به اين دليل که وزنه به سوي «چپ»ها سنگيني مي‌کرد جناح راست حکومتي تشکل‌هاي راستِ دست‌ساز نيز بوجود آورد. «دفتر تحکيم وحدت» و انجمن‌هاي اسلامي امّا اندک اندک رو به سوي تغيير، تصحيح و اصلاحات گذاشتند.

جنبش دانشجوئي از آن هنگام وارد مرحله‌اي تازه شد، و بتدريج بخشي مستقل از حاکميتِ ارتجاع، خواست‌هاي صنفي و سياسي دموکراتيک خود را مطرح کرد.

پس از سال 1370، به ويژه از سال‌هاي 74 و 75، با پديدآمدنِ نوعي «فضاي باز سياسيِ اسلامي» و طرح شعارِ «توسعه سياسي» جنبش دانشجوئي، در کنار «جنبش اهل قلم» پيشتاز مبارزه با حکومت اسلامي شد، که اوج‌ها و خيزش‌هاي اين جنبش در تيرماه سال 1378 و خرداد و تيرماه سال 1382 اتفاق افتاد.

 

زمينه‌هاي پيدائي جنبش دانشجوئي

 

«جنبش» حرکت جمعي و فراگير، يا فعل و انفعال جهت‌دار حول خواست‌هاي مشخص با اهدافي معين است. جنبش دانشجوئي بيش از هرچيز بازتاب انديشه و کردار دانشجويان است، و مي‌بايد باشد. در اين ميان پاسخ اين پرسش که «دانشجو» چه ويژگي‌هاي رواني و رفتاري دارد؟ را بايد يافت.

اگر بتوان دانشجويان را يک «صنف» قلمداد کرد، ترديدي نخواهد بود که اين صنف همگون نيست. دانشجويان از طبقات و لايهها و گروه‌هاي اجتماعي متفاوت هستند و وجه مشترک آن‌ها دانشجو بودنِ آن‌هاست. هرکدام از آن‌ها نيز ويژگي‌هاي فردي، رواني و رفتاري خاص خود را دارند.

عنصر جواني، انرژي‌زائي و تحرک از ويژگي‌هاي برجسته دانشجوست. جواني که پرانرژي‌ترين و پرتحرک‌ترين سال‌هاي زندگي‌اش را در محيط دانشگاه سپري مي‌کند. اکثراً مجرد هستند و تعهدات زندگيِ متأهلي را ندارند. مخارج تحصيل و زندگي‌شان يا از طريق خانواده تأمين مي‌شود و يا وام‌هاي تحصيلي، و کارهاي نيمه‌وقت، بهمين دليل از دست‌دادنِ شغل و بيکاري مسأله‌ي اصلي زندگي‌شان نيست. روحيه‌ي محافظه‌کاري به دلايل گفته شده در آن‌ها کمتر است (به ويژه در دانشگاه‌هاي دولتي). استقلال‌طلبيِ شخصي در آن‌ها قدرتمند است. وقت و فراغت و شرايط بهتري براي مطالعه و آشنائي با حوزه‌هاي مختلف معرفتي دارند، و در موقعيتي قرار دارند که مي‌توانند که آموخته‌ها و دريافت‌هاي خود را به بحث و کنکاش بگذارند.

عنصر دانش و آگاهي در دانشگاه، در ذات خود اعتراض و درگيري با ارتجاع را پرورش مي‌دهد. و از اين زاويه است که ارتجاع دانشگاه را دشمن خود و «مرکز فساد و فحشا» مي‌داند. همين عنصر دانستن و دانش است که دانشجو را مخالف سرسخت استبداد و خودکامگي مي‌کند.

عنصر جواني و دانش و آگاهي، در ارتباط با شرايط محيطي زندگي دانشجو را آرمان‌گرا، به سوي اصلاح‌گرائي، و در بيشتر مواقع به سوي انقلابي‌گري و افزايش روحيه‌ي راديکاليزاسيون و يا ستايش قهر و طغيان عليه‌ي نهادهاي پوسيده اجتماعي مي‌کشاند.

هر اندازه دانشجو به جرگه آزاديخواهي، انديشيدن، تفکر انتقادي، خردگرائي و تقدس‌زادئي از مجموعه‌ي پديده‌ها و مقوله‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نزديک‌تر شود خود را به عرصه روشنفکري و روشنگري نزديک‌تر کرده است. پيدائي روشنفکريِ ديني در محيط دانشگاه نيز بر سياسي‌ترشدن جنبش دانشجوئي افزود. جرياني که مهدي بازرگان و علي شريعتي و دکتر سروش را مي‌توان چهره‌هاي شاخص‌اش دانست.

تبديل خواست‌هاي صنفي دانشجويان به خيزشها و جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي علاوه بر ويژگي‌هاي برشمرده، محصولِ حاکميت‌هاي مستبد و ساختارِ سياسي عقب‌مانده و يا به قول‌هائي «انسداد سياسي و جوامع بسته است» و بيانگر نارضايتيِ روزافزون. اين تبديلِ سريع در جوامعي صورت مي‌گيرد که بدليل فقدان توسعه سياسي، حزب و تشکل سياسي مستقل وجود ندارد و جنبش دانشجوئي به عنوان يک جريان اجتماعي گاه نقش «پيشتاز» را در اين جوامع بازي مي‌کند. در جوامع دموکراتيک جنبش دانشجوئي بيش‌تر نقش يک تشکل صنفي و دموکراتيک را ايفا مي‌کند، جنبشي گذرا و تشکلي همچون ساير تشکل‌هاي صنفي و دموکراتيک در يک جامعه‌ي مدني‌ست که بحران‌ها و تشنجات ملي و بين‌المللي آن‌ها را به کنش و واکنش وا مي‌دارد.

کميت دانشجويان و تجمع آن‌ها در يک محيط، محيطي که جو غالب رواني و رفتاري‌اش مبارزه‌جوئي، تلاش براي همبستگي در برابر موانع، ابتکار عمل و تقابل با گذشته‌گرائي‌ست، زمينه‌ساز پيدائي‌ي جنبش‌هاي دانشجوئي‌ست (گفته شده است که به هنگام انقلاب بهمن چيزي حدود 10 تا 15 هزار دانشجو در ايران وجود داشت، در حاليکه اين رقم در سال 1376 به حدود 5/1 ميليون دانشجو رسيد). ترکيب اين کميت نيز بي‌تأثير نيست. دانشجويانِ برخاسته از اقشار مياني و فقير جامعه «راديکال»تر از فرزندان خانواده‌هاي ثروتمند هستند. (رايگان شدن تحصيل و ويژگي‌هاي دانشگاه‌هاي دولتي از يک‌سو، و تجربه‌هاي دانشگاه ملي و دانشگاه آزاد اسلامي از سوي ديگر بيانگر اين تفاوت بوده و هستند.)

تجربه جنبش دانشجوئي ايران نشان مي‌دهد که هر هنگام کميتِ دانشجويان وزنه‌اش به سوي جوانانِ اقشار مياني و فقير سنگين‌تر شده است، جنبش دانشجوئي خصلتي سياسي‌تر و راديکال‌تر به خود گرفته است.

 

پاره‌اي از خصلت‌ها و مشخصات

 

اعتراض از اصلي‌ترين خصلت‌هاي جنبش دانشجوئي‌ست، جنبشي که صداي اعتراض، و وجدان بيدار جامعه‌ي ما بوده و هست. اعتراض‌هائي که در آغاز با طرح خواست‌هاي صنفي شروع شده امّا به سرعت خصلت اعتراض سياسي و فرهنگي به خود گرفته است. وضعيتِ خوابگاه‌ها، غذا، شرايط زندگي در محيط دانشگاه، کيفيت آموزش، واحدهاي درسي، نمره، کتاب، شهريه و حداکثر امور سياسي و مديريت در محيط دانشگاه به بيان انديشه و رفتار سياسي و اجتماعي بدل، و تبلور خواست‌هاي سياسي و اجتماعي شده است. که خواست آزادي، عدالت و توسعه سياسي اساسي‌ترين آن‌ها بوده، و هست.

جنبش دانشجوئي امروز مخالف انحصارطلبي حاکميت ديني در همه‌ي عرصه‌ها، به ويژه عرصه آموزش است. دانشجوي آزادانديش و آزاديخواه سيستم آموزشي‌اي دمکراتيک مي‌خواهد نه ايدئولوژيک و تک‌صدائي. در همين رابطه خواستار خودمختاري و خودمديريت دانشگاه‌هاست، در واقع کنترل تعليم و تعلم در دانشگاه مي‌بايد در اختيار دانشگاهيان باشد و مبتني بر انديشه و رفتار علمي و انساني.

خواستار حاکميت قانون است، و خواستار آزادي‌ي اصلي‌ترين نهادهاي جامعه‌ي مدني، همچون مطبوعات و ساير رسانه‌هاي جمعي، تشکل‌هاي سياسي و صنفي و... ضد خشونت است. خواستار تأمين حقوق دمکراتيک مردم است، و بي‌زار و ستيزنده با فقر و بي‌عدالتي.

خواست‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، کمتر مواقعي به طور مستقل از سوي جنبش دانشجوئي طرح شده است. در بيشترينِ مواقع اين جنبش وابسته به احزاب، سازمان‌ها و شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي بوده، و به نوعي از بيرون از دانشگاه رهبري و هدايت شده است. گاه وزنه‌ي بخش‌هائي از جنبش روشنفکري و روشنگري بر جنبش دانشجوئي چربيده است و برآن تأثير گذاشته (تأثير کانون نويسندگان ايران از اواسط سال‌هاي 1356 بر جنبش دانشجوئي و کل جنبش روشنفکري و روشنگري ايران)، و گاه امّا جنبش دانشجوئي مرکز ثقل شده و بر کل جنبش روشنفکري و روشنگري تأثير گذاشته است (خيزش‌هاي سال‌ها و ماه‌هاي اخير دانشجوئي)، و گاه حتي دانشگاه خود بستر پيدائي و رشد سازمان‌ها و گروه‌هاي سياسي بوده است (فاصله‌‌ي سال‌هاي 1343 تا اواسط 1358).

جنبش دانشجوئي ايران در طول تاريخ حيات‌اش، در بيشترين مواقع تبلور ايده‌هاي پيشتاز و نبض حيات سياسي جامعه بوده است، و از هر فرصتي براي رساندن صداي اعتراض‌اش بهره برده است. اين جنبش که با انديشه چپ متولد شد، و با همين انديشگي در کنار ملي‌گرائي، و روشنفکريِ ديني رشد کرد، و در دوره‌هائي ارتجاع سلطنتي و ديني بر پيکرش زخم‌ها نشاندند، امروز مي‌رود تا خصلت و مشخصه‌ي پلوراليستي و عدالت‌طلبانه بخود بگيرد.

با اين همه آنچه که در زمرهٌ برجسته‌ترين مشخصه‌ي جنبش دانشجوئي‌ي سال‌هاي اخيرِ ميهنمان است اينکه؛ دانشجو از خود و جنبش‌اش «تعريف» به دست داده است. دانشجوي آزادانديش و آزاديخواه، به عنوان يک روشنفکر و روشنگر، و جنبش‌اش به عنوان بخشي از جنبش روشنفکري و روشنگري ايران، چه با ويژگي صنفي ـ دمکراتيک، و چه فرهنگي ـ سياسي، جنبش کسب قدرت سياسي نه هست و نه مي‌تواند باشد. مشخصه‌اي که در تعيين شعارها، تاکتيک‌ها و استراتژي‌ جنبش، مؤثر و پراهميت بوده، و خواهد بود.

 

جنبش‌هاي دانشجوئي و اثربخشيِ آن‌ها

 

تغير ماهيت و ساخت آموزش و پرورش، پيشرفت‌هاي علمي، تکنولوژيک و صنعتي، و تبديل علم به نيروي بلاواسطه‌ي مولد، نقش دانشجويان را در بروز تحولات اجتماعي و اقتصادي افزايش داده است. اين اثرگذاري را دخالتِ هرچه بيشتر کار فکري در پروسه‌ي توليد بيشتر کرده است.

کميت روزافزون دانشجويان و تمرکزشان در شهرهاي بزرگ، آگاهي آنان از مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي در سطح ملي و بين‌المللي نيز سبب شده‌اند تا دانشجويان در بسياري از جوامع منشا اثر و تحولات گسترده‌اي باشند.

جنبش دانشجوئي سال 1968 در چکسلواکي، فرانسه، آلمان غربي، بلغارستان، ايتاليا، ژاپن، امريکا، مکزيک، پاکستان، مصر و... که بيش از هرچيز متأثر از «چپ نوين» و ضداستالينيسم و ديکتاتوري، جنگ سرد، سلاح‌هاي اتمي و... بود، نقش سياسي اين جنبش را پيشاروي جهانيان قرار داد.[2] در ايران جنبش دانشجوئي ويژگي‌هاي ديگري را باز مي‌تاباند، که در اوج ارتقاءاش در کنار مبارزه با خودکامگي خواستار مشارکت در امور جامعه و مهندسي اجتماعي و ساختن جامعه‌اي بهتر بوده و هست.

امروز دانشجويان علاوه بر نقش علمي‌شان، در زدايش اختناق و استبداد نيز نقش‌آفرين‌اند. دانشگاه‌ها بستر پرورش و پيدائي‌ي روشنفکران و روشنگراني هستند که علاوه بر آزادانديشي و آزاديخواهي، در عرصه‌ي کار تخصصي و حرفه‌اي نيز بشريت را به سوي سعادت و تعالي سوق مي‌دهند. هرآنجا که دانشجو به روشنفکر و روشنگر بدل شده است و پس از پايان تحصيل‌اش خود را در «دانشگاه جامعه» يافته، و آگاهي و انديشگي‌اش را به ميان مردم برده و يا از آنان بهره برده نقشي بزرگ در انتقال آزادانديشي و آزاديخواهي به مردم ايفا کرده است، و به قولي نقش تسمه نقاله‌ي جنبش روشنفکري و روشنگري، و مردم را بازي کرده و پويائي دروني‌اش را باز تابانده است.

 

علل ناپايداري و گسست جنبش دانشجوئي

 

دانشگاه‌ها پايگاه‌هاي جنبش دانشجوئي‌اند، امّا نيروي اين پايگاه‌ها نيروهائي «موقت»اند. دانشجو پس از مدتي دانشگاه را ترک مي‌کند، و نسلي ديگر جاي آن را مي‌گيرد. اين جابجائي اگرچه در مجموع به سود جنبش دانشجوئي نيست امّا در شرايطي مؤثر و مثبت افتاده است (جابجائي دانشجويان حزب‌الهي با نسلي که با بنيادگرائي و عقب‌ماندگي فاصله گرفته است، به ويژه بعد از سال‌هاي 1368 هـ .ش). ويژگيِ «موقتي» بودن امر سازماندهي، انسجام و رهبري اين جنبش را دچار مشکلاتي کرده است. فقدان تشکل دانشجوئي، به ويژه تشکل مستقل، نبود هدف و برنامه‌ي مشخص، فقدان رهبري، خودجوشي، شعارهاي گاه نامتجانس، کمبود وجوه اشتراک در خو