|
نوشين
شاهرخی
بیهيچ
پاسخی به اين
کشتار و
استبداد
هزاران ساله!
پانزده
چراغ، پانزده
شعله، پانزده
ضربهی شلاق،
پانزده شليک
گلوله،
پانزده شعلهی
خاموش،
پانزده سال
قرنگونه،
دور، بسان
هزارههای تيرهی
تاريخ و نزديک،
نزديکتر از
جان، بسان
لحظهی هستی.
هزارهها
از سربريدن سياوش
گذشته و ملت
من قرنها
شهادت پهلوان
ايزدگونهاش
را در هيبت حسين
بر سينه
کوفتهاست. تن
بیسر سياوش همچون
ملتی بیتاريخ
بر سينهام
سنگينی میکند،
همچون ملتی که
پس از هزارهها
هنوز در نقطهی
آغاز ايستاده
است.
از
بهدار آويختن
مزدک پانزده
قرن گذشته،
اثر خفگی بر گلويم
سنگينی میکند،
چرا که هنوز
در نقطهی
آغاز ايستادهام،
در همان زمان "انوشيروان
عادل!" "عدالتی"
که مزدک را
زنده بر دار
کرد. مزدک را
نشناختم.
ندانستم که يارش
کيست و مرامش
چيست. صد روايت
و فسانهای بيش
نمانده است! چراکه
روايات تاريخی
در هزارههای استبداد
به حقيقتی
مثله شده و يا
به اسطوره بدل
گشتهاند.
از
پوستکندن
حلاج يازده
قرن میگذرد. پيکر
بی پوست و
زردگشته ی
حلاج 1081 سال است که
بر گردهام
سنگينی میکند،
چراکه هنوز در
نقطهی آغاز ايستادهام.
حلاج را نيز
نشناختم و
ندانستم که "انالحق"
اش را به چه
معنا بردار
سرداده است.
صد روايت و
اسطورهای بيش
بر جای نمانده
است. همچون
ملتی که تاريخش
به اسطوره بيشتر
میماند.
هشت
قرن از کشتن
سهروردی در
خفا میگذرد.
جسد شيخ مقتول
812 سال است که بر
قلب من سنگينی
میکند،
چراکه هنوز دگرانديشان
همعصرم در خفا
کشته میشوند.
در خفا، بهشکل
آدمدزدی و
شکنجه و خفهکردن
مختاریها و
پويندهها و
پرتاب
جسدهایشان در
گوشهی خيابانی
و يا در خانههای
دگرانديشان
در جلد ديو
خشم، در تيغهی
چاقوهايی که
در پيکرهای
پروانه
اسکندری و داريوش
فروهر بارها و
بارها فرو میروند
و يا عيان به
شکل شليک در
صف
تظاهرکنندگان،
چه در سال
مرگبار شصت و
چه در
اعتراضات
گستردهی
دانشجويان.
همچون ملتی که
سير تاريخش بر
لبهی
قتلگاهی ايستاده
است.
جسد
خفهشدهی
طاهرهی قرةالعين
150 سال است که
چون اثر شلاق،
اثر تجاوز،
اثر تحقير بر
پيکرم سنگينی
میکند،
چراکه هنوز در
نقطهی آغاز ايستادهام،
در نقطهی
آغاز هزارهای
جديد از کشتار
و استبداد که زيبا
کاظمی نه تنها
نماد حکم
اعدام برای
روزنامهنگاران
شجاع و سرخزبان،
بلکه نماد
تجاوز يک رژيم
به حقوق و پيکر
زن است، زنی که
در هزارهها
استبداد جنسی
هنوز در نقطهی
آغاز ايستاده
است.
گويی
که نجد ايران
از همان آغاز
در خشونت و
کشتار تنيده
است. زرتشت از
زادگاهش به
خراسان میِگريزد
و در دربار
گشتاسپ پناه
میگيرد.
فردوسی از طوس
میگريزد تا
از خشم سلطان
محمود جان بهدر
برد و حال
صدها شاعر،
هزاران
دگرانديش و ميليونها
ايرانی از وطن
میگريزند تا
در جايی ديگر
ريشه بدوانند.
سرمای اين خاک
بيگانه در
ستون فقراطم تير
میکشد،
چراکه هنوز در
نقطهی آغاز ايستادهام،
در فصل خون و
فرار. ريشههايم
روی بهشرق
دارند و شاخ و
برگم روی به
سرزمين
آفتاب، اما
مرا جز خم کمر
تاب حرکتی نيست.
بوی
خون در مشامم
سنگينی میکند،
چراکه هنوز بر
گورهای دستهجمعی
بینام و نشان
ايستادهام،
بر گورهای
پانزدهساله
که دژخيمانشان
حتی سنگ قبری
را برنمیتابند.
و من در همان
نقطهی آغاز
بینشان ايستادهام،
بر گورهايی
بزرگ و سنگين
که بر پيکر
ملتم سنگينی
میکند، ملتی
که هنوز در نقطهی
آغاز ايستاده
است با کولهباری
از آرمانهای
هزارانسالهی
عدالت و
آزادی، با
کولهباری به
سنگينی هزارهها
و به سبکی
آرمانهای بهدستآوردهاش.
و
ملت من هر سال
غم از کف دادن
حسينها، سياوشها،
حلاجها، سهروردیها
و قرة العينها
را بر سينه میکوبد
و بر اسطورهی
شهادت مرثيه
میخواند.
هرسال،
شهریور،
پانزده سال از
قتلعام
زندانيان سياسی
به حکم "امام
خمينی!" میگذرد.
راستی امام بهچه
معناست؟ کسی
که بر تن و جان
من حکم براند
و سير انديشهام
را رقم زند؟ من
در کدامين
برههی تاريخ
ايستادهام؟
در برههای که
فرديت انسانی
را بهرسميت
نمیشناسد و
فتوای روحانيون
گفتار و کردار
انسان را رقم
میزند؟ در
قرون وسطی؟ و يا
در حاشيهی زمانی
مدرن با دستی
دور بر آتش. ريشههايم
شرقی است و
ساق و برگم
غربی. ريشه در
سنت دارم و
نگاه بر جامعهی
مدرن. فلسفه
می خوانم و
عشق عرفانی ايرانی
را در آن میپويم.
داستانهای
مدرن میخوانم
و حافظهام پر
است از قصههای
هزار و يکشب،
از عشقهای زمينی
و از مرگهای
عرفانی.
خوابهايم
را دزديدهاند،
خوابهايم را
با کابوس رقم
زدهاند،
کابوسی به
مانند يک قرن
بيداری. قرنی
به مثابه
هزارههای تيره
و تار. مهآلود
به مانند ملتی
که بيداریاش
را از کابوسی
طولانی تشخيص
نمیدهد،
ملتی بیتاريخ،
بیحافظه،
ملتی که زمان
و مکان را از
دست داده است،
گرفتار در مهای
تار، ملتی که
در لحظه مىزيد،
نه تاريخ کهناش
را میشناسد و
نه تاريخ
معاصرش را. بیهيچ
تجربهای از
مبارزات هزاران
سالهی نجد ايران،
اين نجد خونين.
ملتی که چون
تاريخش را نمیشناسد،
حافظهی تاريخیاش
را از دست
داده است.
ملتی که در مهای
تيره گرفتار
است. میداند
که اين دنيای
تيره را نمیخواهد
ولی هنوز نمیداند
چه میخواهد،
چراکه نمیداند
کجا ایستاده
است. پيرامونش
تيرهتر از آن
است که تشخيص
دهد که هنوز
در همان نقطهی
آغاز ايستاده
است.
دو
پانزده سال از
کشتار دانشيان
و گلسرخی به
حکم "شاهنشاه
آريامهر!" میگذرد.
همان مهری که
سروهای ايستاده
را تيرباران
کرد. کودک نهساله
از آموزگار میپرسد:
"چرا گلسرخی و
دانشيان را
کشتند؟"
آموزگار از
پرسش کودک با
وحشت به پيرامونش
مینگرد و
کودک مثل هميشه،
مثل تمام
کودکان نجد ايران
در طول هزارههای
استبداد، بیپاسخ
میماند. حال
کودک نهساله
به زنی 39 ساله
بدل گشته است.
زنی که هنوز
در نقطهی
آغاز ايستاده
است، بیهيچ
پاسخی به اين
کشتار و
استبداد
هزاران ساله.
01.09.03
|