مطالب بخش عمومی برای انعکاس نظرات گوناگون درج ميشود و لزوما ديدگاههای روشنگری را بازتاب نميدهد
Print Friendly

 

سپاسگزاری:

در این بخش ِ پایانی وظیفه ی خود می دانم از سایت های ارجمند : آزادی بیان ، ایران تریبون ، روشنگری ، گزارشگران ، مبارزان کمونیست و مجله ی گرامی ِ هفته که با اعتقاد و احترام به آزادی بیان ، مرا در انتشار ِ این نوشتار یاری نمودند صمیمانه سپاسگزاری کنم . اگر نبود چنین اعتقادی به آزادی و چنین فضای رسانه ای ، در موقعیتی که من هستم انتشار این نوشتار در گستره ی وسیع ِ – برون و درون – بسیار دشوار و بلکه ناممکن بود .

از سوی دیگر از آن سایت هایی که در حرف دم از آزادی اندیشه و بیان می زنند ، اما به دلیل سکتاریسم حاکم بر تفکر و عملکردشان از درج و انتشار عمومی ِ آن خودداری کردند گله مندم ، و آنها را مصداق ِ واقعی واعظ غیر متعظ می دانم .

٭٭٭

درباره ی یک شعر ، پاسخی به یک کامنت :

« نیکلای » در مجله ی محترم هفته با آوردن شعرگونه ای از من که پنج سال از درج آن می گذرد ، آن را همچون « پیراهن عثمان » بر سر ِ دست گرفته و با فریاد ِ یافتم یافتم شاهدی بر رویزیونیسم من معرفی کرده است .

درست است . آن شعرگونه را من در ستایش ِ لنین و بلشویسم سروده بودم . اما در چه موقعیت و چه درک و برداشت و شناختی از لنین و بلشویسم ؟ پاسخ به این پرسش ، اتفاقن برای تشخیص مارکسیسم از لنینیسم و رویزیونیسم و نقش مهم آزادی های سیاسی و به ویژه آزادی بیان و چاپخش ، خصوصن برای ترویج ِ مارکسیسم و شناسایی ِ مارکسیسم راستین از مارکسیسم دروغین در همه ی اشکال ِ آن و از جمله لنینیسم ، بسیار ضروری و اکنون به موقع است .

تقریبن همه ی چپ های ایرانی با خواندن ِ آثار لنین با ترجمه ی توده ای ها به مارکسیسم گرایش پیدا کردند .

تا سال ِ ١٣۵٧ و تغییر رژیم ، به جز کاپیتال به ترجمه ی ایرج اسکندری و چند ترجمه ی ناقص ِ دیگر ترجمه ای از آثار مارکس در ایران نشده بود ، همان ها هم به دلیل ِ وجود استبداد ِ شاهنشاهی یافت نمی شد . آثار لنین هم همینطور .

آشنایی ِ ما جوانان ِ آن زمان با مارکسیسم – و در واقع با لنینیسم – از خلال ِ نوشته های جسته و گریخته ای بود که از نویسندگان ِ عمومن توده ای در برخی گاهنامه ها چاپخش می گردید . این نوشته ها هم بیش تر محتوای سیاسی و موضعگیری به سود شوروی و به اصطلاح سوسیالیسم آن داشتند تا محتوای آموزشی ِ فلسفه ی ماتریالیستی دیالکتیکی که پایه و مایه ی هرگونه شناخت از جمله شناخت ِ خود ِ لنین و رواج دهندگان ِ آموزش های اوست.

در ١٣۵٧ پس از تغییر رژیم ، باز همین نگرش و جهت گیری بر جنبشی که تازه از زندان ِ دیکتاتوری و اختناق رها شده و خود را چپ و مارکسیستی می نامید حاکم بود ، و طبیعی است که اندیشه ی من هم تا سال ها بعد زیر ِ تاٴثیر همان فضای تک صدایی ِ لنینیستی باشد.

تازه از میانه ی دهه ی ١٣٧٠ و به طور مشخص از ١٣٧۶ بود که کم کم با همت و پشتکار ِ مترجمان غیر توده ای آثار مارکس و انگلس به طور مستقیم و بی واسطه ی « نقال و راوی » در ایران چاپخش گردید و تا امروز ادامه یافته است .

می توان گفت مهم ترین ، آموزنده ترین و تاٴثیرگذارترین نوشته های مارکس – انگلس بر جهان بینی ِ فلسفی ما از آن تاریخ ترجمه و منتشر گردیده است . آثاری که تا پیش از آن کیمیا بودند و هم اکنون هم برای بسیاری حکم کیمیا دارند .

همزمان با این ترجمه ها ، چندین ترجمه از آثار هگل ، از جمله پدیدار شناسی روح ، به فهم بیش تر ِ دیالکتیک و دیالکتیک ِ ماتریالیستی و حتا ماتریالیسم ِ تاریخی یاری رسان گردید .

چنین بود که جهان و جهان بینی محدود به شوروی و لنین آنچنان گسترش یافت که ضرورت ِ بازنگری در دانسته های تا آن زمان را خواه ناخواه الزامی نمود . مارکس و انگلس و آموزگار ِ دیالکتیک هگل بودند که تفکر پویا و جویای ِ مارکسیستی ِ ما را از زیر چیرگی ِ جهان نگری ِ محدود و فعال مایشای مستبدانه ی لنین و لنینیسم بیرون کشید و به گستره ی جهان و جهان بینی ِ گسترش یابنده و فرانگر ِ ماتریالیستی دیالکتیکی ِ مارکس – انگلس پرتاب نمود . تنها چند سال برای پوست اندازی و رهایی از چنان محدود نگری شخصیت محور – با ظاهری مارکسیستی – کافی بود .

اگر برای جامعه های پیشرفته ی چند صدایی رویزیونیسم در شکل ِ لنینیسم جاذبه و کارکرد ِ صرفن بورژوایی و آگاهانه داشته ، برای کشورهای عقب مانده با حاکمیت ِ استبدادی و تک صدایی که امکان ِ دسترسی به آثار تئوریک ِ دست اول ِ مارکس – انگلس وجود نداشته و این تئوری ها فقط از طریق نقال و راوی ، آنهم با دست کاری و تحریف انتشار پیدا کرده ، لنین و لنینیسم یگانه آلترناتیو ناگزیر مارکسیسم بوده است .

در این جا یک مسئله ی بسیار با اهمیت را نباید از نظر دور داشت : شناخت مارکس و انگلس – یا مارکسیسم – هیچ نیازی به شناخت ِ لنین ندارد ، در حالی که شناخت ِ لنین ، حتمن نیازمند ِ شناخت ِ مارکس و انگلس است . به بیان دیگر ، تا کسی آثار مارکس و انگلس را نخوانده – و صد البته درک نکرده باشد – قادر به شناخت ِ رویزیونیسم لنین و لنینیسم ، با توجه به تبلیغات گسترده ای که هم از سوی لنینیست های خود مارکسیست نام ، و هم از سوی مدافعان ِ علنی ِ سرمایه داری می شود – که عمدن آموزش های لنین را آموزش های مارکس – انگلس جا می زنند و به جای لنین آنها را نقد می کنند – نخواهد شد.

تا پیش از چاپ و انتشار تئوری های مارکس – انگلس ، ما ناخواسته لنینیست و سرباز و فدایی ِ لنین ( رهبر ) بودیم ، و اگر دستی هم در شعر و هنر داشتیم یقینن در ستایش « رهبر عظیم الشان» داد ِ سخن می دادیم .

اما حالا چه ؟

حالا که هم اندیشه ی لنین در دست رس و پیش روی ِ ماست ، و هم اندیشه ی مارکس و انگلس بدون میانجی ِ نقال و راوی ؟

« لنین و لنینیسم » من محصول جمع بست و مرزبندی شده ی دو برهه از زندگی و فعالیت ِ فکری ِ خویش است : برهه ای که به دلیل ِ فقدان ِ آزادی ِ چاپ و انتشار ، و دست رسی نداشتن به کتاب های بنیانگذاران ِ فلسفه و سوسیالیسم علمی ناچار باید سخن آنها را از طریق ِ نقال و راوی بشنوم و به دلیل علاقه مندی همانها را بپذیرم ، و برهه ای که از سال های پایانی دهه ی ١٣٧٠ آغاز شد و در تداوم آن با مطالعه ی اصل ِ تحریف نشده آموزش های درست را جایگزین آموزش های نادرست و تحریف شده نموده ام .

با این توضیح ، کدام را باید پذیرفت : اصل یا نقل قول های تحریف شده را ؟

کدام منطقی تر است : ایستادن و پافشاری بر اشتباه آنچنانکه لنین گفت ، یا غلبه بر اشتباه و پیش رفتن آنچنانکه مارکس و انگلس گفته اند ؟

اصرار بر درستی ِ آموزش های تحریف و تجدید نظر شده ، که نادرستی شان را پراتیک ِ تاریخی ثابت نمود ، یا گسست از این آموزه ها ، و ترویج ایده ها و آموزه هایی که علمی بودن شان ضامن ِ درستی و کارآمدی شان در پراتیک ِ تاریخی است ؟

جناب نیکلای ! نقل قول های من اکثرن ترجمه ی پورهرمزان و با ارجاع به مشخصات کتاب های ترجمه شده ی اوست . برخی نیز از کتاب های معروف به جلد سفیدند که باز هم مشخصات ِ آن ها در نقل قول ها آمده . بنابراین ، اگر اعتراضی به ترجمه ی نقل قول ها دارید متوجه مترجم است نه من . بد نیست به جای ناسزاگویی به من نگاهی هم به ترجمه های یاد شده بیاندازید تا اگر ایرادی به آنها وارد است ، ما را هم از آن آگاه سازید .

علاوه بر این ها : اگر نقدی به کل نوشته و مضمون ِ کلی آن دارید ، می توانید در یک مقاله بنویسید و در معرض خوانش ِ همگان بگذارید تا من هم بتوانم به آن پاسخ دهم ، نه آنکه با ناسزاگویی و افترا به من و نادان تصور کردن ِ خواننده ، ذهنیات خودتان را به لنین نسبت دهید و جای شاکی و متهم را زیرکانه عوض کنید .

پیشنهاد من به شما این است که به جای حاشیه سازی و فرافکنی ، همین بخش ١۴ را که عمدتن درباره ی تاٴکید و پافشاری لنین بر دیکتاتوری فردی ، تفتیش و جاسوسی و اعدام و تیرباران ِ دگراندیشان است ، به عنوان ِ نمونه و معیار کل ِ نوشتار بگیرید و ایرادهای آن را به نظر دیگران هم برسانید . و اگر نتوانستید ، دست از تعصب به لنین و لجاجت با حقیقت بردارید .

راستی : نظرت درباره ی تفتیش عقاید و تیرباران ِ دگراندیشان ، و آزادی بیان و چاپخش اندیشه چیست ؟

هروقت به این چند سؤال ِ ماهیت شناسانه جواب دادی ، می توانی من را زیر سؤال ببری !

٭٭٭

لنین به منظور ِ توجیه ِ دیکتاتوری ِ فردی متکی بر نیروی سرکوب ِ خود از مایه گذاشتن از اعتبار مارکس و سوسیالیسم ِ علمی ابایی نداشت ، وگرنه اینهمه واژه ی بی مصداق سوسیالیستی پشت سر هم ردیف نمی کرد تا چیزی را القا نماید که خلاف ِ نظر مارکس و سوسیالیسم علمی است : « باید یاد گرفت که دموکراتیسم ِ میتینگی ِ پرشور ِ توده های زحمت کش را همچون طغیان ِ بهاری ِ کرانه شکن فوران می زند با انضباط ِ آهنین در هنگام ِ کار و با اطاعت ِ بی چون و چرا از اراده ی فرد ِ واحد یعنی رهبر ِ شوروی [ = لنین ] در هنگام کار تواٴم نمود . » ( همان . ص. ١٩٨٨ – ١٩٨٧ . درون کروشه از من است ).

این « توده های زحمت کش » همان اکثریتی بودند که قرار بود در یک دولت تراز نوین آنها دیکتاتوری خود را بر اقلیت ستمگر و سرکوب گر اعمال کنند ، اما لنین در ١٩٢٣ ، شش سال پس از کسب قدرت ، آنچنان به آنها و « دموکراتیسم ِ میتینگی پرشورشان » بی اعتماد – و شاید هراسان – بود که در کنگره ی دوازدهم ِ حزب به « دیکتاتورهای جداگانه ی » گرد آمده در کنگره هشدار داد به شدت مراقب شان باشند : « من به کنگره پیشنهاد می کنم هفتاد و پنج تا صد عضو جدید برای کمیسیون ِ مرکزی ِ تفتیش از میان کارگران و دهقانان انتخاب کند . گزینش شوندگان باید از لحاظ ِ حزبی مورد همان آزمایشی قرار گیرند که اعضای عادی ِ کمیته ی مرکزی قرار می گیرند . زیرا گزینش شدگان باید از کلیه ی حقوق اعضای کمیته ی مرکزی برخوردار باشند . از طرف دیگر بازرسی کارگری و دهقانی باید تا حد ِ ٣٠٠ تا ۴٠٠ کارمند تقلیل یابد و این کارمندان از جهت ِ شرافت ِ اخلاقی و از جهت اطلاع از دستگاه ولتی ِ ما مورد آزمایش خاصی قرار گیرند . به نظر من برقراری ِ چنین پیوندی میان ِ بازرسی کارگری و دهقانی و کمیسیون ِ مرکزی تفتیش [ جاسوسی ، اطلاعاتی ] به حال ِ هر دوی این مؤسسه سودمند خواهد بود . » ( همان . ص. ٢٢٠٢ ) . ما با این اصطلاحات و فرمان های از بالا در مورد پایش ِ افراد مورد سوء ظن کاملا ً آشنایی داریم . بنابراین لازم نیست به خودمان زحمت بدهیم و گفته های لنین را تحلیل و تفسیر نماییم . تنها به این بسنده می کنیم که سیستم ِ پایش و مراقبت لنینی همانی است که بعدها نام کا . گ . ب . گرفت و الگویی شد برای دیگر حکومت های استبدادی و دیکتاتوری های فردی . پایشی که شامل خود افراد ِ گزینش شده و حزبی هم می شد .

« سیصد الی چهارصد کارمند ِ بازرسی ِ کارگری و دهقانی که طبق ِ نقشه ی من باقی خواهند ماند [ یعنی از هزارتوی صافی های گزینش رد شده تا مورد اعتماد ترین و نخبه ترین شان به عنوان مفتش به استخدام ِ « دولت تراز نوین » لنینی در آیند ] از طرفی به اجرای وظایف ِ صرفا ً منشی گری در نزد ِ سایر ِ اعضای بازرسی کارگری و دهقانی و نیز اعضای کمیسیون مرکزی تفتیش خواهند پرداخت ، و از طرف دیگر باید فوق العاده کاردان و کاملا ً آزمایش شده و کاملا ً قابل اعتماد باشند و حقوق زیاد دریافت بدارند که آنها را به کلی از وضع ِ کنونی ِ واقعا ً تیره بختانه ی ماٴمور بازرسی ِ کارگری و دهقانی نجات دهد . » ( همان . ص. ٢٢٠۴ – ٢٢٠٣ . درون کروشه از من است . ) .

حقوق زیاد دریافت بدارند ، به زبان متداول فارسی امروزی ! یعنی برخلاف ِ نظر مارکس و انگلس و کموناردها در مورد دستمزد ِ برابر با مزد کارگر ِ ساده ، جاسوسان و مفتشان باید بیش از کارگران ودهقانان و حتا متخصصان حقوق بگیرند تا بتواندد کارشان را به نحو احسن انجام دهند !

این افراد ِ از هزار توی گزینش رد شده و به استخدام ِ « دولت تراز نوین » در آمده ، هیچ محدودیت و ممنوعیتی برای پایش و مراقبت و دخالت در امور و زندگی ِ خصوصی ِ دیگران ندارند : « اعضای کمیسیون ِ مرکزی ی تفتیش که موظف اند به تعداد معین در هر یک از جلسات پولیت بورو حضور یابند ، باید گروه هم پیوسته ای باشندکه بدون توجه به مقام مراقبت نمایند که اقتدار احدی نتواند مانع ِ آن گردد که آنها استیضاح به عمل آورند و اسناد را وارسی کنند و به طور کلی از امور اطلاع کامل حاصل نمایند و صحت مؤکد امور را معین سازند . » . ( همان : ٢٢٠۵ ) .

خوشبختانه امروزه تکنولوژی به قدری پیشرفت کرده که نیازی به آنهمه مراقب و مفتش حقوق ِ کلان بگیر نیست و به جای آنها می توان در هر اتاق کار و اتاق خواب و روی صندلی ِ هر کمیسیونی یک دوربین مخفی و یک دستگاه شنود کار گذاشت !

این دیکتاتوری پرولتاریاست یا دیکتاتوری مفتشان و مراقبان ؟

به یاد بیاوریم که انگلس درباره ی بلانکیست ها گفت : « بلانکیست ها در مکتب ِ توطئه تربیت شده اند و از طریق انضباط شدیدی که خاص این مکاتب است به هم ارتباط دارند و از این نقطه نظر حرکت می کنند که گروه نسبتا ً کوچکی از انسان های مصمم و جدی و متشکل قادرند در یک لحظه ی مناسب نه تنها زمام دولت را در دست گیرند بلکه با صرف ِ انرژی زیاد و بدون توجه به همه ی چیزهای دیگر می توانند آنقدر آن را حفظ کنند تا بتوانند توده های مردم را به دور گروه کوچک ِ رهبری متشکل سازند . اما ، این کار بیش از هرچیز مستلزم شدیدترین تمرکز مستبدانه ی تمام قدرت در دست حکومت جدید است . » ( کمون پاریس . ص. ٣٣ ) .

و « از آنجا که بلانکی هر انقلابی را به عنوان ِ اقدام یک اقلیت ِ کوچک تلقی می کند ، الزاما ً دیکتاتوری بعد از پیروزی خواه ناخواه نتیجه ی آن خواهد بود و دیکتاتوری ای که اگر خوب دقت کنیم ، دیکتاتوری طبقه ی انقلابی یعنی پرولتاریا نبوده بلکه دیکتاتوری ِ تعداد معدودی از افرادی است که دست به این اقدام زده اند و خود آنها نیز به نوبه ی خود زیر ِ دیکتاتوری ِ یک یا چند نفر معدود متشکل شده اند . » ( همان . ص.  ١٠٨ ) .

دیکتاتوری ِ اقلیت بر اکثریت ِ دولت ِ لنینی ، دقیقا ً همان دیکتاتوری ِ معدود افراد است که انگلس آن را توصیف کرده و یک خصوصیت آن ، گماشتن افرادی از خود توده ها در میان آنهاست برای خبرچینی ، آنچنان که لنین می گوید : « ما باید کارمندان ِ سازمان ِ بازرسی کارگری و دهقانی را به طرزی کاملا ً خاص برگزینیم و در این میانه قاعده ای جز آزمایش بسیار جدی به کار نبریم . کارگرانی که ما به سمت ِ اعضای کمیسیون ِ مرکزی تفتیش جلب می کنیم باید از کمونیست های بی خدشه باشند و من بر آنم که باید با آنها مدتی مدید کار کرد تا شیوه ها و وظایف ِ کار را به آنها آموخت . » ( مجموعه آثار . جلد ٣ . ص. ٢٢١١ – ٢٢١٠ ) .

پرسیدنی است که دولت و دیکتاتوری پرولتاریا چه نیازی به یک چنین دم و دستگاه ِ جاسوسی و خبرچینی ( مفتشی ) عریض و طویلی آنهم گزینشی و مخفیانه از کارگران و در میان ِ کارگران دارد ؟ دولتی که به شکل ارگانیک برآمده از توده هاست و بر قدرت ِ توده ها و طبقه ی کارگر تکیه دارد ، نیازی به یک چنان دستگاه بروکراتیک ِ جدا از توده هایی برای خبرچینی و جاسوسی از افراد ارگانیک خود ندارد . مگر آنکه میان این ارگان و ارگانیسم توده ها آنچنان دیوار جدا کننده ای باشد ، که ار گانیسم جدا از توده های حاکمیت از کرد و کار درونی جامعه و زندگی ِ سلول های تشکیل دهنده اش به کلی بی خبر بماند ، و نیازمند فرستادن سلول های ستون پنجم و خبرچین به آن سوی دیوار باشد . در این صورت هم چنین دولتی ، نه دولت ِ ارگانیک توده ها ، که دولت ُ اقلیت حاکم بر ارگانیسم توده هاست . به بیان ِ دیگر ، دولت غیر ارگانیک با اکثریت ِ مردم ، آن زائده ی بدخیمی است که با ایجاد سلول های ناجور با سازمان ِ سلولی ِ توده ها وحدت ِ ارگانیک ِ اندام ِ ناهمخوان با خود را از درون مورد تهدید قرار می دهد ، به گونه ای که سلول های در معرض ِ تهدید یا باید خود را با کرد و کار ِ زائده ی بدخیم منطبق نمایند ، یا آنکه محکوم به مرگ ِ تدریجی اند .

فرستادن ِ خبرچین برای شناسایی و شکار مخالفان در میان توده ها ، تنها و تنها از یک حکومت کودتایی و نظامی برمی آید ، نه از دولت پرولتاریایی یا حتا یک دولت ِ معمول ِ بورژوایی . سازوکار ِ شناسایی و شکار را لنین اینگونه به افراد گزینش شده آموزش می دهد : « آنها [ مفتشان و جاسوسان ] در عین ِ حال باید خود را برای کارهایی آماده نمایند که من پرهیزی ندارم نام آن را تدارک برای شکار بگذارم . در کشور ما هنوز نپ نتوانسته است آن احترامی را کسب کند که فکر ِ این که ممکن است کسی را در این جا شکار کنند موجب آزرده خاطری گردد . هنوز از عمر جمهوری شوروی آن قدر کم گذشته است و چنان تل هایی از انواع زباله ها روی هم ریخته شده که مشکل از این فکر که در این زباله ها می توان به کمک برخی حیله ها و تجسس هایی که گاه در منابع نسبتا ً دور و یا از راه های نسبتا ً پرپیچ و خم انجام می گیرد کاوش هایی به عمل آورد برای کسی آزرده خاطری دست دهد و اگر هم دست دهد می توان اطمینان داشت که ما به چنین کسی از ته دل خواهیم خندید ! » ( جلد سوم . ص. ٢٢١۴ ) .

لنین به زبان پیچیده و رمزگونه به خودی هایی که با این زبان آشنایی دارند می گوید : رفقا ! ما با نپ عطای سوسیالیسم را به لقای اش بخشیدیم . قاچ ِ زین را بچسبیم اسب سواری پیش کش مان ! قدرتی را که به زحمت به دست آورده ایم با هر « حیله و تجسسی » شده محکم بچسبیم تا همین را هم از دست ندهیم . برای این کار هم راهی جز شکار مخالفان نداریم . اگر در اروپا این کار – تجسس و شکار مخالفان – موجب ِ خشم و بر آشفتگی می شود ، اما در روسیه آنقدر اوضاع قاراشمیش و درهم است و آنقدر در این شش سال پس از انقلاب زباله روی زباله انباشته شده ، و سر مردم آنقدر با مشکلات زندگی گرم است که کسی یا متوجه اِعمال ِ تجسسی و شکار نمی شود ، یا اگر هم شد و اعتراض کرد ما – کمیته ی مرکزی و گاردهای محافظ و شکارچیان – از ته دل به آنها خواهیم خندید ! جز این چه مفهومی دارد گفتار لنین ؟

اگر هنوز هست کسی که متوجه « آموزش داهیانه » ی لنین نشده باشد ، باز می تواند در ادامه ی همان رهنمودها به کمیته ی مرکزی ِ مفتشان و شکارچیان بخواند : « در واقع به چه سبب نباید مطلوب را با مفید تواٴم ساخت ؟ چرا نباید از نیرنگ ِ شوخی آمیز یا نیمه شوخی برای شکار ِ یک چیز مضحک یک چیز مضر ، یک چیز نیمه مضحک و نیمه مضر و غیره استفاده کرد . » ( همان . ص. ٢٢١۵ ) .

این زبان ِ دوپهلو ، « نیمه شوخی و نیمه جدی » – و در واقع تماما ً جدی ! – تنها می تواند زبان ِ رمزی ( لوتره وارِ ) اطلاعاتی ها و شکاچیانی باشد که نمی خواهند دیگران سر از مفهوم گفتارشان در بیاورند . در غیر اینصورت چرا باید از صراحت و علنی گویی ابا داشت ؟

یک دیکتاتوری نرمال ِ هنجار مند ِ طبقاتی ، دو طرف بیش تر ندارد : طرفی که دیکتاتوری اش را اعمال می کند ، یا طبقه ی حاکم ، و طرفی که دیکتاتوری بر او اعمال می گردد ، یا طبقه ی زیر سلطه . در این نوع دیکتاتوری – مثلا ً دیکتاتوری بورژوازی – نیازی به پایش مدام و پلیسی افراد نیست . سیستم ، به طور خودکار ( بوروکراتیک ) همه ی افراد طبقه ی زیر سلطه – که برای بورژوازی پرولتاریاست – را زیر نظر دارد . حتا به طرف مخالف آزادی بیان هم می دهد تا بتواند نوع ِ اندیشه و صاحب ِ اندیشه ی نوعی را شناسایی کرده و زیر نظر و کنترل داشته باشد . اما ، دیکتاتوری غیر نرمال ( ناهنجارمند ِ ) فردی ، نظیر دیکتاتوری های بوناپارتیستی که یک نفر خود را نماینده ی همه ی طبقات – دست کم نماینده ی تمام خلق – می داند ، این ، فرد است که دیکتاتوری ِ « پدرانه » و « خیرخواهانه » ی خود را به نمایندگی از خلق ، بر تمام افراد ِ  جامعه و حتا نزدیکان خود اعمال می کند . با چنین نگرشی است که لنین خطاب به کمیته ی مرکزی حزب گفت : « این است آن وظایف عالیه ای که من برای بازرسی کارگری و دهقانی خودمان آرزومندم . به این جهت است که من برای آن نقشه ی در آمیختن یک مقام عالیه ی حزبی ِ بسیار صاحب اقتدار را با کمیساریای ملی ِ عادی طرح می کنم . » ( همان . ص. ٢٢٢١ ) . در دیکتاتوری های فردی ، این فرد است که تصمیم می گیرد و دیگران باید آن را بی چون و چرا اجرا کنند ، حتا اگر علیه خودشان باشد ! این چه جمهوری ِ دموکراتیک ِ کارگران و دهقانانی است که در یک کشور ِ یکصد و ده میلیونی ، یک کمیته ی مرکزی ِ پنجاه نفره و در راٴس آن یک نفر باید برای همه و حتا آن چهل و نه نفر « رفقا » ی حزبی تصمیم بگیرد و هیچ کسی هم جراٴت ِ اعتراض به او را نداشته باشد ؟ کسی که در مورد نزدیک ترین افراد حزبی اش ، یعنی چهل و نه نفر کمیته ی مرکزی هرچه می خواست می گفت اما آنها حق – و جراٴت – اظهارنظر درباره ی او را نداشتند ، می توانست آن کسی باشد که برای نظر ِ آن صد و ده میلیون افراد ِ « جمهوری ِ دموکراتیک » اش ارزش و احترامی قائل باشد ؟

ببینید لنین چگونه قاطعانه ، کوبنده و یکطرفه درباره ی مهم ترین افراد کمیته ی مرکزی حزب اش نظر می دهد ، بدن آنکه به آنها اجازه ی دفاع از خود بدهد :

درباره ی استالین و تروتسکی : « به عقیده ی من عامل ِ اصلی در مساٴله ی نااستواری در حزب ، اعضایی از کمیته ی مرکزی نظیر استالین و تروتسکی هستند . » .

درباره ی زینویف و کامنف : « حادثه ی زینویف و کامنف در ماه ِ اکتبر بدون تردید تصادفی نبود ، ولی گناه این حادثه را همان قدر کم می توان به گردن ِ این اشخاص گذاشت ، که گناه بلشویک نبودن را به گردن ِ تروتسکی . »

درباره ی بوخارین و پیا تاکف : « نظریات ِ بوخارین را با تردید بسیار زیاد می توان نظریات کاملا ً مارکسیستی نامید ، زیرا او دارای خاصیتی شبیه به آموزشگاهی است . او هرگز دیالکتیک نیاموخته و خیال می کنم هیچ وقت آن را عمیقا ً درک نکرده است . پیاتاکف هم به شیوه ی ریاست مآبی و جنبه ی اداری مسایل به حدی شیفتگی دارد که در یک مساٴله ی جدی سیاسی نمی توان به وی متکی بود . »

« استالین شخصی است بسیار خشن – در جایی حتا گفته بی ادب – و این نقص که در محیط ما کمونیست ها و در روابط ِ بین ما کاملا ً قابل ِ تحمل است در مورد ِ دبیرکلی تحمل ناپذیز است . » . ( نقل قول ها از : جلد سوم . ص. ٢٢۴۴ – ٢٢۴٢ ) .

اظهار ِ نظر ِ آخری مربوط به زمانی است که لنین می خواست جانشین خود را برای رهبری ِ یکصد و ده میلیون دهقان و کارگر انتخاب نماید ، بدون آنکه آن همه انسان ِ بالغ و عاقل کوچک ترین نظری درباره ی این انتخاب مخفیانه ابراز کرده باشند .

لنین هرکسی را که با عقاید او مخالفت می کرد – مخالفانی که در خارج از روسیه بودند ، وگرنه کسی در داخل جراٴت مخالفت با او را نداشت – ، مانند همه ی تک صدایانی که می شناسیم یا به نوکری و مزدوری ِ امپریالیسم متهم می نمود ، یا نادان و بی اطلاع از اوضاع داخلی روسیه : « به آن منتقدینی که بر سبیل ِ استهزاء و یا ازروی کینه توزی معایب ِ دستگاه ما را به رخ ما می کشند ، با کمال آرامی می توان گفت که شما شرایط ِ انقلاب ِ کنونی ِ ما را ابدا ً درک نمی کنید . » ( همان ص. ٢٢۴۵ ) .

اینهم جالب است که در ١٩٢٢ ، پنج سال پس از قدرت گیری ِ بلشویک ها ، حتا یک کارگر و دهقان عضو کمیته ی مرکزی و پولیت بورو ی « دولت تراز نوین پرولتاریایی ِ نوع ِ کمون » نیست ! حتا شمار اعضای این کمیته که وظیفه ی تاٴمین هژمونی و دیکتاتوری پرولتاریا را به عهده داشت به ۵٠ نفر نمی رسید .  به همین دلیل در ٢۶  دسامبر ١٩٢٢ نوشت : « افزایش ِ تعداد ِ اعضای کمیته ی مرکزی و رساندن ِ آن به ۵٠ یا حتا ١٠٠ نفر به عقیده ی من باید برای دو و یا حتا سه منظور انجام گیرد … من تصور می کنم که این کارگران [ گزینش شده ] با حضور خود در کلیه ی جلسات کمیته ی مرکزی و پولیت بورو و با دست رسی به کلیه ی اسناد ِ کمیته ی مرکزی می توانند کادری از هواداران صدیق نظام شوروی تشکیل دهند [ یعنی تا این تاریخ هنوز کارگران به اسناد ِ کمیته ی مرکزی دسترسی نداشتند ! ]  » .( همان جا . )

پنج سال پیش از این نوشته ، لنین در « وظایف ِ نظام ِ حکومت انقلابی ِ پرولتری » وعده ی چنین حکومتی را داده بود : « این حکومت باید طبق نمونه ی شوراهای نمایندگان کارگران و دهقانان سازماندهی شود . باید تمام دستگاه حکومتی ای را که دارای مختصات حکومت گذشته است یعنی ارتش ، پلیس ، بوروکراسی ، یعنی بساط ِ ماٴموران ِ دولتی را در هم بکوبد . » ( نامه هایی از دور . ترجمه ی فارسی . ص. ٧٢ ) .

در هم کوبیدن ارتش ، پلیس ، بوروکراسی و برچیدن ِ بساط ماٴموران دولتی جز این معنا نمی دهد که دیگر از سرکوب و اعدام به هر شکل و شیوه ای و از بوروکراسی به هر شکل و شیوه ای کمترین اثری نخواهد بود ، و دست ِ کم کارگران و دهقانان با خیال ِ آسوده و بدون ترس از جاسوس و مفتش آب راحت از گلوی شان پایین خواهد رفت . حال آنکه در دولت ِ لنینی همه ی این ابزار و عوامل با نام ها و عناوین ِ دیگر اگر نه شدیدتر از پیش ، در همان حد وجود داشت . به علاوه ی بوروکراسی ِ جدا از توده ای به نام ِ « کمیته ی مرکزی حزب » . لنین از دیکتاتوری ِ پرولتاریا فقط دیکتاتوری اش را گرفته و پرولتاریای اش را رها کرده بود ! : « دیکتاتوری قدرت ِ آهنینی است که خواه در سرکوب استثمارگران و خواه در سرکوب ِ اوباشان جسارت ِ انقلابی و سرعت دارد و به کسی امان نمی دهد و حال آنکه قدرت ِ حاکمه ی ما بی اندازه نرم و اکثرا ً به خمیر شبیه تر است تا به آهن . هرقدر ما به سرکوب ِ جنگی ِ کامل ِ بورژوازی نزدیک تر می شویم طبع هرج و مرج طلب ِ خرده بورژوازی برای ما خطرناک تر می شود و مبارزه با آن را نمی توان فقط به وسیله ی ترویج و تبلیغ و سازمان ِمسابقه و برچین کردن ِ سازماندهان انجام داد بلکه شیوه ی اجبار را نیز در این مبارزه باید معمول داشت . دادگاه قدرت حاکمه ی پرولتاریا و دهقانان ِ تهی دست و آلت پرورش ِ روح انضباط است . چون مصیبت عمده ی روسیه قحطی و بیکاری است ، لذا باید سازمان ِ همه جانبه ، جامع و همگانی و انضباط ایجاد نمود و هرکس را که انضباط کار را در هر کارخانه ، در هر واحد اقتصادی و در هر کاری نقض نماید باید یافت و به دادگاه تسلیم نمود و بی امان به کیفر رساند . » ( جلد سوم . ص. ١٩٨٣ ) . دیکتاتوری ِ دولت ِ تراز نوین به کسی امان نمی دهد ! نه به کارگران در کارخانه ها و نه به متحدان اش در روستاها .  آن نوشته مربوط به سال ِ ١٩١٨ بود . چهار سال بعد در ١٩٢٢ ، هنوز بگیر و ببند است و تیرباران ِ مخالفان . آنهم مخالفانی که می توان آنها را صرفا ً مخالف ِ عقیدتی نامید یا منتقدان نظریات لنین . یعنی منشویک ها و اس . ار ها .

کسی به نام اتوباوئر در آلمان کتابی نوشته بود در نقد ِ دیدگاه های لنین و بلشویک ها در مورد نپ و نتیجه گیری کرده بود که : « آنها [ بلشویک ها ] اکنون دارند به طرف ِ سرمایه داری عقب نشینی می کنند . ما [ کمونیست های آلمان ] همیشه می گفتیم این انقلاب ، انقلاب ِ بورژوازی است . » . در واقع اتوباوئر حرف ِ خلافی نگفته بود . بلشویک ها با نپ سرمایه داری در روسیه را نه احیا بلکه آشکار کرده بودند . این سخن اما به لنین برخورده بود و چون دست اش به اتوباوئر در آلمان نمی رسید ، گناه را به گردن منشویک ها و اس . ارها در روسیه انداخت تا بتواند آنها را به گناه اتوباوئر مجازات نماید ! یعنی همانند آن دادگاهی عمل کند که چون دست اش به آهنگری که در بلخ مرتکب گناه شده بود نمی رسید ، حکم داد گردن ِ مسگری را در شوشتر که دم ِ دست بود بزنند !

لنین بعد از نقل گفته ی باوئر روی اش را به سمت ِ منشویک ها و اس . ارها می کند می گوید : « منشویک ها و اس . ارها که همه شان این گونه مطالب را موعظه می کنند ، تعجب می کنند وقتی که می گوییم در قبال چنین مطالبی آنها را تیرباران می کنیم . دادگاه های ما باید کسانی را که به اشاعه ی علنی منشویسم دست می زنند تیرباران کنند . درغیراینصورت دادگاه های ما نیستند و خدا می داند که چه چیزند !! » . ( جلد ٣ . ص. ٢١٣١ ) .

منشویک ها باید همگی تیرباران شوند ، چرا که گفته اند نپ بازگشت به سرمایه داری است ! دیکتاتوری بدتر از این کجا می توان یافت جز در رژیم های کودتایی که رهبر ِ کودتا ، نمی خواهد هیچ احدی روی حرف اش حرفی بزند . لنین که در حرف خود را مارکسیست می نامید و آنهمه دم از دولت ِ تراز کمون می زد ، آیا نخوانده بود نظر ِ مارکس را که یک خصوصیت ِ عالی ِ کمون را عدم ِ خشونت و خودداری از اعدام ِ افراد می دانست ؟ : « از ١٨ مارس تا روز ِ ورود ِ ارتش ِ ورسای به پاریس [ یعنی در تمام ِ مدت ِ حاکمیت کمون ] ، انقلاب پرولتاریایی از اعمال خشونت آمیزی که اینهمه در انقلاب ها و به ویژه در ضدانقلاب های طبقات ِ بالا فراوان است چنان برکنار ماند که هیچ واقعه ای به استثنای اعدام ِ ژنرال لوکنت و ژنرال کلمان توما و حادثه ی میدان ِ واندوم به دشمنان فرصت ِ عربده جویی نداد . » . ( کمون پاریس . ص. ۵۴ ) . مارکس که خود را موظف می دانست به طبقه ی کارگر بیاموزد اعدام یک عمل ِ ضد انقلابی و مخصوص به طبقات غیر پرولتر است ، ژنرال های اعدام شده و اعدام کنندگان شان را اینگونه معرفی می کند : « ژنرال لوکنت یکی از افسران ِ بوناپارتیست که در شبیخون علیه مون مارتر شرکت داشت ، چهار بار به هنگ ِ ٨١ پیاده فرمان داد تا در میدان ِ پاگال به روی مردم تیراندازی کنند و چون سربازان اطاعت نکردند آنها را به شدت مورد توهین قرار داد . سربازان به جای تیراندازی به روی زن ها و بچه ها خود ِ او را تیرباران کردند . همین سربازان ژنرال کلمان توپا را – که به دلیل خدمات اش به ضد انقلاب یک شبه ژنرال شده و دستور قتل عام پاریسی ها را داده بود – هم اعدام کردند . » ( همان . ص. ۵۴ ) . حادثه ی میدان واندوم هم چنین بود : « کمون پاریس تصمیم گرفت ستون ِ واندوم را که به قول انگلس به مثابه نماد شووینیسم و تحریک ِ مردم به دشمنی با یکدیگر بود سرنگون سازند . » ( همان . ص. ٢٣ ) .

به این ترتیب ، مارکس با سربلندی ، پرولتاریای پاریس را از به کارگیری ِ خشونت که از ویژگی های ضد انقلاب های طبقات بالاست مبرا اعلام می کند . در حالی که لنین که خود را مارکسیست می نامید با صدای بلند که اروپاییان هم بشنوند ، علنا ً مخالفان عقیدتی خود یعنی منشویک ها و اس . ار ها را تهدید به تیرباران می کرد . گویی روی سخن مارکس با لنین بود که نوشت : « این چگونه جامعه و دولتی است که هیچ وسیله ای برای دفاع از خود بهتر از به دار آویختن و تیرباران نمی شناسد و از طریق روزنامه های اش سبعیت خود را همچون قانون ابدی به جهانیان اعلام می دارد ؟ » ( گزیده ی نوشته های کارل مارکس . نقل از . نقل از : نیویورک هرالد تریبون . مورخ : ١٨ فوریه ١٨۵٣ . ترجمه ی پرویز بابائی . ص. ٢٨۵ ) .

لنین تا هنگامی که قدرت را در دست نگرفته بود بر حاکمانی که آزادی را از مردم سلب کرده بودند می تاخت ، و خود وعده ی آزادی های بی قید و شرط می داد : « در کشورهای غیرآزاد ، حکومت کنندگان بر مردم ، شاه و دسته ای ملا و سرمایه دار و ماٴمورین دولت هستند که از طرف هیچ کس انتخاب نشده اند . در کشور آزاد اما فقط کسانی بر مردم حکومت می کنند که از طرف ِ خود مردم برای این کار انتخاب شده اند . هنگام انتخابات ، مردم به احزاب تقسیم می شوند و معمولا ً هر طبقه از اهالی برای خود حزب جداگانه ای تشکیل می دهد ، مثلا ً ملاکین ، سرمایه داران ، دهقانان و کارگران هر کدام حزبی جداگانه تشکیل می دهند . بدین مناسبت در کشورهای آزاد حکومت بر مردم از طریق مبارزه ی علنی میان ِ احزاب و سازش ِ آزاد آنان با یکدیگر عملی می گردد . پس از سرنگون شدن ِ حکومت ِ تزاری در ٢٧ فوریه ١٩١٧ روسیه تقریبا ً چهار ماه همچون یک کشور آزاد اداره می شد یعنی از طریق مبارزه ی علنی احزابی که آزادانه تشکیل شده بودند و بر اساس سازش ِ آزاد میان آنان . » ( لنین . مجموعه آثار . جلد سوم . ص. ١۶٢٣ ) .

یک سال بعد ، در ١٩١٨ لنین ِ در قدرت با آن آزادی ها چه کرد ؟ بخوانید : « هیچ انقلاب کبیری در تاریخ نبوده است که در آن مردم این موضوع را به طور غریزی حس نکرده و با تیرباران ِ دزدان در محل ِ ارتکاب جرم ، قاطعیت ِ نجات بخشی از خود نشان نداده باشند . » ( همان . ص. ١٩٨١ ) .

مردم به طور غریزی – یعنی فطرتا ً ! – خواهان ِ تیرباران – و شاید هم قطع دست و پای – دزدان اند ! پس وظیفه ی عنصر آگاهی که وظیفه دارد و باید با هرگونه آگاهی دروغین و درک ِ عقب مانده ی غریزی از مسایل ِ اجتماعی مبارزه کند و آنها را براندازد چه می شود ، و آیا این سخنان لنین جز دنباله روی از توده ها و نه پیشگامی ِ آنها چیز دیگری هم هست ؟

لنین در ادامه ی همین بحث تاٴسف می خورد که چرا در انقلاب های پیشین شور انقلابی توده ها ، یعنی همان « غریزه و فطرت خونریزی » به زودی فروکش می کرد و از اعدام و کشتار مجرمان باز می ایستاد : « مصیبت ِ انقلاب های پیشین در این بود که شور انقلابی توده ها که آنها را در حالت برانگیختگی نگاه می دارد و به آنها نیرو می دهد تا عناصر ِ فساد را به طرز بی امانی سرکوب نمایند برای مدت مدید دوام نمی آورد . » ( همان کتاب . همان ص. ) .

بدنام کردن مارکس و مارکسیسم بدتر از این نمی شود که تمام این نظرهای ژنرال مآبانه را به مارکسی نسبت دهی که کمون پاریس را نمونه ی عالی ِ دیکتاتوری یی معرفی کرد که یک خصوصیت ِ بارز و قابل ستایش آن اعدام نکردن حتا یک ژنرال جنایتکار بود .

کجا مارکس چنین برداشت و تعریف ژنرال منشانه و عام الشمولی از دیکتاتوری ِ پرولتاریا داشت که لنین می گوید : « دیکتاتوری قدرت آهنینی است که خواه در سرکوب  استثمارگران و خواه در سرکوب اوباشان جسارت ِ انقلابی و سرعت دارد و به کسی امان نمی دهد . » ( همان ) .

اوباشان یعنی همان توده های بی فرهنگ و عوامی که بیش از سه چهارم جمعیت روسیه را به تاٴکید چندین باره ی لنین تشکیل می دادند ، و در همین گفتار هم چند سطر پایین تر آنها را مشخص می کند : « هر قدر ما به سرکوب ِ جنگی کامل بورژوازی نزدیک تر می شویم طبع هرج و مرج طلب خرده بورژوازی برای ما خطرناک تر می شود و مبارزه با آن را نمی توان فقط با ترویج و تبلیغ و مسابقه و برچین کردن سازماندهان انجام داد ، بلکه باید شیوه ی اجبار را نیز معمول داشت . » . این خرده بورژوازی که با هیچ تبلیغ و ترویجی نمی توان آن را به راه راست ، یعنی راه پرولتاریایی سوق داد همان دهقانانی بودند که اکثریت جمعیت روسیه را تشکیل می دادند و قرار بود متحد طبیعی پرولتاریا برای ایجاد سوسیالیسم باشند !

دگرگونی ِ لنین از « آزادیخواه » به دیکتاتور تنها در چند ماه ، یا شاید چند روز اتفاق افتاد . یعنی در یک فاصله ی زمانی پرواز از پاریس به تهران ! یا پیش از سوار شدن بر گرده ی توده ها و بالا رفتن از نردبان قدرت ، و بلافاصله پس از آن که بر صندلی راحت ماشین قدرت تکیه داد و طعم قدرت را در شعارهای توده ها – یا همانها که به طور غریزی خواهان نابودی مخالفان بودند – چشید .

چنین دگرگونی ِ یکصد و هشتاد درجه ای ، یا از این رو به آن رو شدن ، نمی توانست در ظرف ِ چند روز یا چند ماه اتفاق افتاده باشد مگر آنکه چنان خصلتی بالقوه در شخص وجود داشته باشد . در واقع این مساٴله ثابت می کند آنچه او پیش از کسب قدرت می گفت و وعده می داد ، اعتقاد واقعی ِ او نبود ، بلکه تاکتیک ، و راهکار موقت برای کسب محبوبیت و وجهه با هدف کسب قدرت سیاسی بود . اگر غیر از این بود ، چرا در حالی که پیش از اکتبر آنهمه از کشور آزاد و مزایای آزادی دم می زد ، بلافاصله پس از آنکه به قدرت رسید حتا به روزنامه های مخالفان هم رحم نکرد و همه را توقیف نمود ؟ لنینی که در ژوییه ١٩١٧ خطاب به حکومت موقت نوشت : « مگر توقیف روزنامه ی ناشر افکار١۵٠ هزار انتخاب کننده ی پتروگرادی جلادی نیست ؟ » و منظورش از جلادی توقیف یک روزنامه ی بلشویکی بود ، بعد از کسب قدرت خود ، به چنین عملی دست زد ، و تمام روزنامه های مخالفان را توقیف نمود . از جمله : « روزنامه ی نوایاژیزن ، دارای خط مشی منشویکی ارگان ِ گروه ِ سوسیال دموکرات های انترناسیونالیست که منشویک های طرفدار مارتف و چند روشنفکر دارای نظریات نیمه منشویکی را متحد می کرد . این روزنامه پس از انقلاب اکتبر در ماه ژوئیه ١٩١٨ توقیف گردید . » . یا : « روزنامه ی دلوناردا ارگان ِ اس . ار ها ، که در مارس ١٩١٩ به جرم فعالیت ضد انقلابی توقیف گردید . » . و : « یدینستوا ، روزنامه ای به سردبیری ِ پلخانف » که در حکومت بلشویک ها از انتشار بازماند . ( نقل قول ها از : مجموعه آثار لنین . ص. ١۶٠۴ – ١۶٠٨ – ١۵۴٢ . تاٴکیدها از من است . ).

لنین با دیکتاتوری ِ یک حزب و یک فرد در کشور عقب مانده ای که هیچ شهروندی هنوز طعم ِ دموکراسی ِ بورژوایی و از جمله آزادی مطبوعات و بیان را در گستره ی وسیع و عمومی نچشیده بود ، جامعه را از درک ِ یک مرحله ی مهم و کرد و کار ِ تاریخی ِ بسیار ضروری ِ رشد دهنده محروم ساخت ، به طوری که بعدها این نوع دیکتاتوری به دیگر کشورهای عقب مانده ی استبدادزده هم سرایت کرد و به الگوی مناسبی برای دوام ِ جکومت تبدیل گردید .

واقعیت این است که : نه هیچ دولتی در یک جامعه ی عقب مانده با اکثریت جمعیت روستایی می تواند دولت پرولتاریایی باشد ، و نه دیکتاتوری ِ چنین دولتی دیکتاتوری پرولتاریا . بر عکس ، تمام شواهد تاریخی گواه آن است که دولت در چنان جامعه ای فقط و فقط یک دولت بوناپارتیستی ، و دیکتاتوری اش بدترین شکل ِ دیکتاتوری ، یعنی دیکتاتوری ِ شبه کودتایی ( نظامی گرایانه ) حتا علیه آن جناحی از بورژوازی است که قدرت سیاسی را به طور موقت در دست گرفته اما هنوز فرصت نیافته حاکمیت خود را به شیوه ی هنجارمند در شکل ِ طبقه ی قدرتمدار ِ جامعه سر و سامان دهد .

چنان دولتی هم ، تنها در یک موقعیت ِ گذار پدید می آید که جامعه هنوز در حالت ِ کشاکش ِ نبرد ِ قدرت ِ میان ِ جناح های بورژوازی قرار دارد و دولت بوناپارتیستی نخست به سرکوب جناح های رقیب می پردازد تا بعد بتواند با خیال آسوده آنگاه که کشاکش ها فروکش کرد ، وضعیت جدید را مطابق با ضرورت و نیاز تاریخی ِ جامعه که در کشور عقب مانده  بورژوایی خواهد بود سر و سامان دهد .

از این رو ، فرجام ِ دولت و حاکمیت بوناپارتیستی را ضرورت و نیاز تاریخی ِ جامعه ، یا پارامترهای موجود ِ مادی آن ، از دو جنبه ی سلبی و اثباتی تعیین می کند ، نه دلخواه و اراده ی فرد یا حزب . به بیان دیگر : ماهیت ِ از چه به چه ، و انتقال قدرت و دست به دست شدن ِ سیاسی یا تاریخی – طبقاتی را قانون مندی ِ حاکم بر روند تکاملی ِ جامعه مشخص می کند ، نه اراده و خواست فردی و حزبی .

پیامدها و فرجام ِ لنینیسم در عمل :

لنین در تمام ِ دوران ِ فعالیت نظری و عملی اش وجود ِ یک حزب ِ سراسری و آبدیده در مبارزه را تنها شرط ِ ایجاد سوسیالیسم در یک کشور عقب مانده می دانست ، و تا پایان عمر بر این نظر و اعتقاد باقی ماند . « سازمانی از انقلابیون ( حرفه ای ) به ما بدهید ما روسیه را دگرگون می کنیم » بیانگر چنین ذهنیت و رویکرد مادام العمری برای دگرگون سازی ِ وضعیت موجود و ایجاد سوسیالیسم بود . با این نگرش و رویکرد کم ترین جایی برای نیروهای مولده ی پیشرفته و پرولتاریای آگاه و پیشرو باقی نمی ماند . به این دلیل بود که او هیچگاه بر زیرساخت ِ اقتصادی و مناسبات ِ استوار بر آن ، و از جمله تضاد دو طبقه ی آنتاگونیست پرولتاریا و بورژوازی که اصلی ترین محرک جامعه در فرایند خودپویی ِ آن و مقدم ترین شرط ِ تحقق سوسیالیسم است ، تاٴکید ننمود . تاٴکید و پافشاری ِ بیش از حد ِ او بر حزب آبدیده و آهنین بر این ذهنیت استوار بود که در نبود صنعت پیشرفته و پرولتاریایی پیشرو ، حزب قادر است به جای هر دو عمل کند : هم به جای نیروهای مولده مناسبات ِ تولیدی ِ پیشرفته برقرار سازد ، و هم به جای پرولتاریا دیکتاتوری اعمال نماید ، و این فرمول را هم وارونه به کار گرفت . یعنی به جای آنکه خود ِ نیروهای مولده ی به مقیاس عظیم رشد کرده و اجتماعی شده ، دیکتاتوری پرولتاریا را برای دگرگون سازی ِ مناسبات کهنه و فرابرد آن به مناسبات نوین سوسیالیستی ضروری و الزامی نماید ، دیکتاتوری حزب است که هم وظیفه ی توسعه ی نیروهای مولده ، و هم فرابرد ِ مناسبات تولیدی را یکجا و همزمان بر عهده گرفته و انجام می دهد . این که حزب چگونه قادر خواهد بود این دو وظیفه ی دشوار ِ تاریخی را که کشورهای پیشرفته در درازنای دویست ساله انجام دادند ، به یکباره و با اندک پشتوانه ی مادی انجام دهد ، یعنی با یک دست دو هندوانه ی سنگین تر از توان اش بردارد و به سرمنزل ِ مقصود برساند ، ادعایی بود که آنچنان که از نظرپردازی های لنین بر می آمد ، طبق معمول چاره و راهکاری جز تجدیدنظر در اصول سوسیالیسم علمی از یک سو ، و به کارگیری ِ قهر و زور از سوی دیگر نداشت .

گفت : گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم ! اما هفتاد سال گذشت و از غوره ی نارس حلوایی نصیب بشریت نشد هیچ ، با درس وارونه ای که از سوسیالیسم ِ نوع ِ شوروی گرفت ، عطای چنان « دولت ِ تراز نوین » کودتا واره و « سوسیالیسم » دهقانی فقیرانه را به لقای برژنف و یلتسین و گورباچف و پوتین ِ سر به در آورده از تخم ازدواج ناهمگون دهقانان و کارگران بخشید و نتیجه چنین شد که طبقه ی کارگر در کشورهای پیشرفته که عنصر اصلی انقلاب سوسیالیستی این دوران است ، با شنیدن نام « کمونیسم روسی » بر خود می لرزد ، و از این روست که یک درصدی های حاکم بر زمین همچنان در عرصه ی اقتصاد و سیاست یکه تازی می کنند ، و آلترناتیو انقلابی حالاحالاها باید تاوان سوسیالیسم در کشور عقب مانده با اقتصاد پاتریارکال و پیامدهای سیاسی آن را پس بدهد .

مارکسیسم را می توان به شیوه ی « لقمان حکیم » از ریویزیونیست ها آموخت : هر چه آنها گفتند نگوییم ، و هرچه آنها کردند نکنیم . اگرچه صد و اندی سال دیر شده است ، اما جلوی ضرر را هرجا بگیری به سود پرولتاریا و انسان آزادی خواه و برابری طلب است .

۱۶ Responses to “لنین و لنینیسم ، بخش پایانی / خدامراد فولادی”

  • فرزین خوشچین

    سعید گرامی!
    خوشحالم، که احساس مرا درک می کنید و باید بگویم، گرچه تلاش من برای همگرایی در حوزۀ ایدئولوژیک است، باور من بر این اصل استوار است، که به هیچوجه نیازی نیست، که همگان همانی را بگویند، که من نوعی می گویم. یعنی در عین حال، که انتگراسیون نظری را باید در هدف داشته باشیم، باید بدانیم، که هر جنبش اجتماعی، با آنکه در راستای ویژه ای به کار می افتد، در واقع، پروژه ای است، که با سلیقه های مجموع رفقا باید انجام شود. ای بسا نکته ای به نظر من نرسد، اما شما یا هرکس دیگر می تواند به همان نکتۀ ظریف دقت کرده باشد. ما نه تنها از نظر فیزیکی، بلکه از نظر احساسی و … نیز متفاوت هستیم ولی این تفاوتها را می توانیم در خدمت ساختار کلی و همگانی پروژه بگذاریم.
    بحث بیشتر را به فرصتی دیگر موکول می کنم-شاید به نوشتاری جداگانه. اما، دربارۀ منابع برای پژوهش، گذشته از آن بخشی، که بسیاری بدان دسترسی ندارند، باید عرض شود، که رفیقمان خدامراد با دسترسی به همین ترجمه ها توانسته است به نقطه نظری متفاوت برسد. پس این برای هرکس دیگر هم امکانپذیر است. اما باری دیگر نظرتان را به همان «داستان کنگرۀ دوم» جلب می کنم، که در آثار لنین وجود دارد، منتها نمی دانم چرا کسی به این «اعترافنامۀ لنین» توجه نکرده است.
    بقیه اش هم که به منابع موجود در زبان روسی است، تا جایی، که می توانم در خدمت خواهم بود.

  • ناشناس

    برای آیت … مفتخور

    نکته اساسی که باید به آن توجه کرد این است که تاریخ دائماً در حرکت است و دو چیز در آن جا ندارند .
    اول درجا زدن . به این معنا که اگر ۲۵۰۰ سال تقویمی یک ملت ( مثلاً ایران ) را در نظر بگیرید شاید فقط ۹۰۰ سال آن تاریخ باشد . مابقی درجا زدن و یا حرات به عقب بوده اند .

    دوم آنکه چیزی تحت عنوان با یک تیر به خال زدن نداریم . انسان همواره در پرتگاه فساد قرار دارد و مسیر خود را کژ و مژ میپیماید . انسان به هر درجه از تمدن و پیشرفت برسد باز هم تفاوت بین انسانها وجود خواهد داشت و عده ای همواره راه فساد را در پیش خواهند گرفت .

    اما دانش در مورد طبیعت و عالم که در طول زمان انباشته میشوند میتوانند عصای دست او باشند . روسیه امروز هم استثناء نیست . با این مشخصه مهم که دانش عظیم و عمیقی را در انبان دارد . چیزی که جوامع عقب افتاده همچون ما از آن محروم هستیم . منظور از دانش نوشته های ساینس فیکشن و یا مقالات مجلات پوپولیستی و یا خالی بندی و اسطوره و این قبیل چیزها نیستند . برای دیدن اثرات داشتن این دانش و شناخت یافتن از آنها میتوانید به منابع علمی رجوع کنید .

    کسانی که در برپایی دوران طلایی شوروی کمک کردند کار خود را درست انجام دادند . اما بعداً فساد در آن دست بالا را گرفت .
    در واقع جامعه انسانی برای استفاده صحیح از دانش میباید بالا و پایین هایی را طی بکند . امروزه شاید روسیه به اواخر این دوران آشوب خود نزدیک شده باشد . عصای دست آن هم دوباره دانش انباشته شده خواهد بود و نه چیز دیگر . باید برای نابود نشدن از آن استفاده درست بکند و از گذشته درس بگیرد . مرام های رمانتیک همیشه آفت این کارها هستند و روسیه تجربه ملموسی و تازه ای از خالی بندی های رمانتیک دارد .

    و اما کشور بدبخت ما که در همه زمینه ها کارش خراب است .
    بطوری خراب است که بدون حرکت در چنگال آیت … های مفتخور و خالی بندان دیگر گرفتار آمده است . تا روزی که به خود نپردازد میباید در همین اسارت باقی بماند . راه نجات آن دانش و درستکاری است .

  • بهنام چنگائی

    رفقا خدامراد فولادی، سعید آوا و فرزین خوشچین سلام!

    برای من هر یک از توافق، تخالف و تضاد نگاه ها، تشریح نکته ها و نقدهای شما و همچنین بسیاری دیگر پیرامون لنین و اصولا لنینیسم و مارکس و مارکسیسم و…هیچگاه تا هم اینک بی ربط نبوده و زمینه ای ذهنی و غیر واقعی و تحریفی که معمولا ممکن است فرد مفسر و محقق دچار آنها شود، نداشته و ندارند؛ بلکه اغلب دلایل عینی داشته اند و دارند. و ما به تجسس و تفحص های علمی بسیاری هنوز هنوز ها نیاز داریم، زیرا که مبارزه ی طبقاتی حالا حالا ها ادامه دارد.

    و نباید دچار ایست و تعصب سنتی شد که عملا همین اعتراض ها نشانه ی حرکت و حیات اندیشه ورزی تفکر چپ و مارکسیسم مدرن و متحول و پویاست که هر بار و یا پیگیر در این قوالب نظری و تحقیقی توسط افرادی هر چه بیشتر، بهتر و مسئولانه تر به کاوش کشیده شده و پیش برده می شود و هدف هر دیدِ فردی و جمعی به شکلی از اشکال سعی در ایجاد و تحریک همسوئی در دینامیزم مبارزه طبقاتی دارد، که البته با برداشت های خاصی از فضا، امکان و زمانه ی خود همراه است که قطعا نیز باید عملا سنجش و تاثیر پذیری ای داشته باشند و دارند، که می بینیم: هر یک از آنها چنین محکم و شاید در عمل خودرای و گاها سازش ناپذیر ولی نه از دریچه ی منافع فردی، بلکه کاملا دلسوزانه وادار به پای کوبی های درست و غلط خود بر مواضع می شود و لنین هم یکی از همین آدم ها بوده و بارها می توانسته اشتباه کند و کرده است. همانگونه که بسیاری دیگر در طول این مبارزات برابریخواهانه دچار خطا و تبدیل آن به تغییر مثبت شده اند و یا نه اصلا نشده باشند. اینجا و در این میدان واژه های خیانت و عمد و…زینبار می باشند.

    زیرا: در این مبارزه سخت هرگز که پلو پخش نمی شود، شوق و انگیزه ی این تلاش نظری و عملی صِرفا بر پایه ی دانش محوری و آشنائی علمی به حرکت تاریخ و اقتصاد سیاسی ست که لابد به ارزش گذاری انسان منتهی می شود. مقصد این راه دشوار، دچار راهی ست ناهموار که در گذشته و تاکنون هرگز از حالت دفاعی در برابر راهزنان راست رنگین جهانی و ملی در نیامده است.

    و بنابرین، بر اثر دامنه ی رشد عمومی و فزاینده ی ابزار کار، پیچیدگی مناسبات صنعتی و روابط هر چه ظالمانه ی استثماری و به خدمتگیری رسانه ها، و جابجائی های بزرگ در عرصه ی مفاهیم طبقات و جایگاه آنها در این مبارزه، لزوما تغییر و تحولات پویای جامعه ی بشری و به تبع آن پشت سر نهادن ایده های قدیمی، مزاحم، ناخوان هم باید موجود باشد و یا فراهم گردد.

    تناقضات و تصادمات و تفاهمات و تجسساتِ نو هر کدام به شکلی از اشکال دعوت بسیار ساده و دوستانه ای هستند که همگی ما را به سوی ضرورت دگرگون و همکاری جهت بهتر شناختن و ساختن و پرداختن های لازم سوق می دهند. تا ما و مردم کار با هم به امکان تغییر باور آوریم و یاری اش رسانیم. ایده هائی که محصول گذشته تا به حال می باشند و ضرورتا و لزوما به شکلی واقعی و اجتناب ناپذیر، لاجرم باید زمینه های مثبت و هنوز پاسخگو را از ایده های گذشته ها را گرفته و در خود حفظ کند و تبدیل شان سازد به اهرم های مفید تر و موفق تر در خدمت به اراده ی جمعی و رفاه نوع بشر؛ تا نوع انسان کار در هر مقطع و بازه ی تاریخی با معانی و مفاهیم زنده ی امروزی خود آشنا شود تعریف معین گردد و امکان سازگاری خود با نظام مطلوب اش را بیابد و یا داشته باشد.
    و من با همین مختصر که کاملا به شیوه اش باور دارم پایان می دهم. تردید ندارد، تنها چنین روشی در راستای پیروزی سوسیالیم سر زنده خواهند ماند؛ که تحول امر ضروری اندیشه ی انسانی و اجتماعی ست.
    به هر رو یک نقطه ی مورد ستیز جدی و عمده در دید مارکس و لنین در خور توجه است که شاید به مرور گسترده تر و عمیقتر دیگر اضلاع مبارزه اجتماعی و ضدسرمایه داری را تحت تاثیر قرار داده است. درک و باور به خودرهانی طبقه گارگر توسط خود آنهای مارکس از یکسو و در سوی دیگر ایده ی تلفیق آگاهی یا(انقلابیون حرفه ای)با جنبش توده ای با هم تضاد آشکار دارند و البته زمینه ی تناسخ و تعارض در جنبش چپ و کمونیستی ما و جهان بوده و شده اند که روزا لوگزامبورگ و دیگران و بسیاری از آن نقدها کرده اند و هنوز هم در ابعاد گسترده مورد مشاجره بین چپ هاست.
    اگر جه دامنه ی اختلاف نظر ها و تاکتیک ها در بین مارکسیست نسبت به مواضع لنین و مخالفان اش (البته متناسب با شرایط پیشاسرمایه داری ساختار روسیه آن دوران فابل تشریح است) بسیار گسترده تر است و یقینا هم که جایش در این پانوبس نیست. اما هر یک از این انسان ها بی کم کاست حق اشتباه کردن داشته اند و تحقیر آنها تفاوت ارزش ها را تا حدود زیادی از بین برده و حقیقت را مات می کند.
    تندرست باشید

  • جناب ناشناس:

    ناشناس
    مهر ۲۴, ۱۳۹۲ در ۲۰:۱۴

    حضرتعالی حداقل من بیسواد خِرفت را روشن میفرمودید و نتیجه ملموس و بازدهی انسانی این « بوجود آمدن کشور پر افتخار جماهیر شوروی » را تشریح میفرمودید که بنده هم کمی از دانسته های بی پایان شما مستفیض میشدم.
    آیا از اوضاع کنونی ملت بدبخت که با وجود این کشور پر افتخار در بیغوله های غیر انسانی زندگی میکنند آگاهی دارید؟
    اما من نه تنها قبول دارم بلکه این باور لایزال من است که بقول هِگل:
    { هر ملتی لایق همان حکومتیست که بر او حکم میراند }

  • سعید آوا

    …….
    نازنین فرزین خوشچین سلام!
    باور کنید واژهً «عرق ریزی» را نه از سر تمسخر بلکه به دلیل اشراف بر مشقت و تلاش در کار پژوهش و تحقیق، در مورد شما به کار برده ام. اصولأ در قاموس من نیست استهزاء افراد صادق و دلسوزی که در پی حقیقت زحمت می کشند و عرق می ریزند. من با آشنایی دورادور با کارهای شما، هرچند که موافق نظراتم نیستند، متوجه صداقت و دلسوزی تان در جستجوی واقعیٌت شده ام و همین خصلتِ پسندیدهً شماست که مرا علیرغم اختلافات با شما مایل و راغب به مباحثه باهاتان می کند. برخورد من با شارلاطان ها و شامورتی بازهایی که سیاست و خصوصأ اخیرأ م.ل. را محمل کاسبکاری و معلق بازی و درفش جاودانی خود کرده اند تا بلکه برگ انجیر «سیاهی» هاشان و یا تکه نمدی برای سر سرگردان شان باشد، نه مباحثه و مناظره بلکه ابتدا تذکر و بعد افشاگری و در نهایت انکار آنان است.
    باری فرزین محترم! بحث ما نه بر سرراه و روش چریکی یا حزب توده و مرجع ما هم نه هیچ یک از اینان می باشد. آبشخور هر این دو، هر چند حزب توده آگاهانه و در وابستگی و چریکها در پی صداقت انقلابی خود اما در ناآگاهی تئوریک، همان کمینترن استالینی می باشد. نباید از اینان یا کمینترن استالین به شناخت لنین و مارکس رفت. این دو انسان بزرگ خود مرجع اند و من با شناختی که از آثارشان دارم هر دو را در یک مسیر و در پیوند با هم می دانم. هیچ کدام چه در زندگی شخصی و چه در حوزهً تئوریک-سیاسی- پراتیک بی عیب و نقص نبوده اند. انسان بوده اند و نه تنها ادعای پیغمبری و نمایندگی خدایان را نداشته اند بلکه با نظر و عملشان در برابرش بوده اند. لذا هیچ یک از اینها و ایضأ انگلس برای من نه مقدس و نه دارای اتوریتهً نظری بدون انتقاد نیستند. من به پیروی از روش خود اینان به مطالعهً انتقادی آنان پرداخته و ادامه داده ام. در واقع نه پیرو مارکس و انگلس و لنین بلکه دانش آموز مارکسیسم/لنینییسم می باشم و هر زمان که آنرا در مقابله با حقیقت و واقعیت و دیالکتیکِ روزمره زندگی و انسان و اجتماع بیابم براساس همان منطق دیالکتیکی ذاتی خودش با آن برخورد می کنم. بنابراین نمی توان و نباید م.ل. را یک مذهب و یا نحله ایستا و درجا زننده به حساب آورد و یا اُس و اساس آنرا با نقص ها و کاستی هایش معرفی کرد. جوهرهً پایه ای م.ل. (ایکاش می شد از ایسم ها صرف نظر کرد) در خصلتِ حرکتِ مداوم و پویایی و نیاز به تکمیل و تکامل است که زنده و نامیرایش می کند. لنین و مارکس را هم در رابطه با دوره و شرایط اجتماعی و طبفاتی سیاسی همان دوره باید قضاوت کرد (و طبعأ لغزش های احتمالی زندگی خصوصی شان را نباید لاپوشانی و انکار کرد). اما زندگی سیاسی و تئوریکِ آنان پیوسته رو به تکامل و صعود و تصحیح گذشته بوده است. آیا مارکس ۶۰ ساله همان نظراتِ مارکس جوان را داشته است؟ وآیا اگر لنین احیانأ و به قول شما زمانی منشویک بوده است دچار خطا و گناهی شده که به بلشویک ها پیوسته و اولین و بزرگترین انقلابِ تاریخ بشر را رهبری کرده و به پیروزی رسانده؟
    من همه وقت سعی کرده ام مارکس و لنین را با شناختی که از آثارشان داشته ام و درس هایی که از آنان آموخته ام را در نوشته هایم معرفی کرده و مواضع سیاسی خود را با آموزه های دیالکتیکی آنها منطیق سازم. این کار را ادامه هم خواهم داد منتها اگر چنانچه با پژوهش های علمی و مستند و حقیت گو در برابر اعتقاداتِ تاکنونی ام مواجه شدم قطعأ هیچ اصرار و منطقی مرا برای ماندن بر سر آن اعتقادات وجود نخواهد داشت. فقط یک سوًال: چگونه است که این همه به قول شما اسناد و مدارکِ اصلی و اوریژینال بر علیه این به قول شما لنین جعلی وجود داشته و کسی خبر نداشته و فقط در اختیار شما می باشد؟ صحتِ این مدراک را چگونه بعد از چندین دهه می شود ثابت کرد و چرا لنین آن چنان محبوب پرولتاریا و روشنفکران حزبی داخلی و جهانی آن زمان (توجه شود که پرولتاریا و روشنفکران آگاه و ایضأ مارکسیست و نه مغزشویی شدگان بزغاله صفت مربوط به همه دوره) و نیز این زمان بوده و هست؟.
    حرف ها و سوًالاتِ بسیاری مانده که در این کامنت و چند کامنت نمی گنجد.نوشته اید«شاید بتوانیم باهم دوست شویم».اجازه دهید من پیشقدم شوم و با حفظ مواضع تاکنونی و تداوم آن ها، دست دوستی به طرفتان دراز کنم.

  • ناشناس

    نتیجه انقلاب اکتبر بوجود آمدن کشور پر افتخار جماهیر شوروی بود که بیسوادان از قدرت علمی و صنعتی آن بیخبرند .

  • اصولاً بقول ضرب المثل متین و درست ، جوجه را آخر پائیز میشمارند. بعبارتی نتیجه هر هرکاری در پایانش قابل سنجش است. با گفتن اما و اگرها هم که برای توجیه هر نتیجه ای آورده میشود ، بجز اتلاف وقت و بیهوده گی ثمر دیگری ندارد!!!
    حال میرسیم به انقلابات صده جدید مانند لنین یا فیدل یا چه گوارا یا خانواده وحشتناک کیم در کره شمالی و الباقی انقلابات یا از دید من به اصطلاح انقلابات…؟؟؟
    لطفاً بدون اما و اگرها بفرمائید نتیجه این انقلابات چه بوده است؟ مگر نه اینکه این انقلابات بخاطر رهائی انسانها از بند استثمار و تحول و برقراری عدالت اجتماعی و دیگر مزایای انسان بودن ، بوقوع پیوسته است؟ پس نتایجش کجاست؟ بدون اما و اگر روشن بفرمائید کدامیک به نتیجه دلخواه بشریت رسیده است؟
    حرفهای خوب و نیک و پند و اندرزهای براستی رهائی بخش بحدّ بیش از وفور زده شده است ، اما نتیجه اش کجاست؟ آیا چنین بحث و مجادلاتی که مطرح است ، کم پیش آمده است؟
    انجام هر کاری یا تحول اجتماعی و یا علمی از روی نتیجه حاصل از آن سنجش میشود و این یک اصل لایزال است. زحمات و کارهای عجیب و غریب انسانها در طول تاریخ برای درست کردن طلا از دیگر فلزات موجب انقلاب در علم شیمی شد و دیگر احتیاجی نیست در اینجا نتیجه اش را توضیح بدهم!!!
    اما نتایج انقلابات اجتماعی و آن کشتارهای بعض سبعانه و غیر قابل تصور ، تا به حال چه نتیجه مطلوبی داده است؟ خودتان را از این دُگم بیحاصل برهانید و حقایق غیر قابل تعویض و تغییر را در نظر داشته باشید ، بلکه آنهم بلکه نتیجه مطلوبی داشته باشد!!!

  • فرزین خوشچین

    جناب سعید آوا!
    عرق ریزی در کار نبوده است، جز تلف کردن وقت برای گوشهای ناشنوایی مانند گوشهای نازنین شما. مسلما برای کسانی مانند شما، نه تنها ۲۰ سال پیش، بلکه امروز هم زود است از ایم مسائل سخن گفته شود. تنها فرقش این است، که شما ۲۰ سال پیش، یا ۵ سال پیش، با کمک بد و بیراه گویی و ترور
    می توانستید با کسی مانند من برخورد کنید، اما امروز اتها به این بسنده می کنید، پند و اندرزی بدهید و خودتان را به آن راه بزنید.
    اگر تحریف واقعیت باشد، شما حق دارید، اما بدانید، که من پیش از آنکه بخواهم برای شما چیزی را افشا کنم، چندین ماه با خودم جنگیده و حتی ناخوش شده بودم و مجبور بودم تنها با فاکتها سر و کله یزنم، آنهم در کتابهایی به زبان اصلی همین ادبیات، که بیشتر اوقات با زحمت بسیار به دست می آمدند. برخی از آن کتابها را تا امروز توتنسته ام از کوران حوادث دور نگه دارم. چپ ما، قدیمی ها این را می دانند، دسترسی به ادبیات نداشت و فقط شعار از بر می کرد. اساس انحراف چریکی و توده ایستی هم بر همین دسترسی نداشتن به ادبیات استوار بود، و تا امروز هم در بر همان پاشنه می چرخد، زیرا این بی اعتنایی به مطالعه و کاوش، به بیماری واگیرداری تبدیل شده است، که نه تنها گروندگان به خط چریکی را، بلکه بسیاری دیگر را به همین سرنوشت و عادت دچار نموده است.
    اگر منظورتان واقعا «لجنمال کردن» لجن است، این دیگر باید صنعتی نوین باشد. کاری، که من کرده ام، همانا نشان دادن لجن و آشنا کردن شما با بوی آن بوده است، که تازه هنوز تا اندازه ای آنرا آشکار ساخته ام: مثلا نظرتان دربارۀ «منشویک بودن لنین» چیست، که خودش را به دروغ «بلشویک» نامیده بود و شما هم تا امروز خبر نداشته اید؟ این فاکت است. مسائل به اینگونه موارد پایان نمی یابد و کرانمند هم نمی باشد، بلکه در حوزۀ ایدئولوژیک هم از دورانی می بایست سخن بگویم، که هنوز لنین زاده نشده بود، تا با تاریخ واقعی و زمینه های اندیشۀ لنینی آشنا شوید و بهتر بتوانید تضادش را با مکتب مارکس دریابید.
    هستند برخی از قدیمی های چپ، که باسواد هم هستند و گمانه زنی هایی را هم می توانند انجام دهند، اما اینگونه رفقا هم دوست دارند به خودشان تلقین کنند، که «اشا الله گربه است». اگر بتوانند و بخواهند، می شود جلسه هایی برای پژوهش و گفتگو ترتیب داد و نقد ریشه ای را به همگان نشان داد.
    خوشحالم، که با نام خودتان در این بحث وارد شده اید.
    شاید بتوانیم باهم دوست شویم، چون در شما صداقت وجود دارد.

  • سعید آوا

    با سلام!
    تحلیل و تحقیق و پژوهش زمانی ارزشمند است که فارق از غرض ورزی و برپایهً اصول علمی و رعایت و امانتِ حقایق و واقعگرایی استوار باشد. شاید خسته نباشید به عرق ریزی آقایان خدامراد و فرزین هم باید گفت!!؟. حقیقتأ آیا چه میزانی از حقیقت و واقع بینی در این پژوهش های پُرهزینه و وقت گیر و عرق ریزی وجود دارد؟ چه چیزی بیش از لجن مالی و غرض ورزی برای تخریب و تحریفِ منادیان علم و پراتیک انقلابی در این نوع تحقیق ها وجود دارد؟ نوشته هایی مبنی بر سهل انگاری و بی توجهی مارکس به مشکلاتِ خانواده خود و اظهار نظرهایی در بارهً بیماری جنسی لنین انتشار یافته است. نمی دانم شاید واقعیت هایی در این موارد و نیز کاستی های طبیعی در تئوری و پراتیکِ مارکس و لنین وجود داشته باشد اما همه این کاستی های احتمالی، سر سوزنی از نقش عظیم تئوریک/پراتیک این دو چهرهً مبارز و عاشق سعادت پرولتاریا و نوع بشر نمی کاهد. من نمی خواهم این آقایان محقق را خدای نکرده متهم به اتهام خاصی بکنم فقط راهی که اینان برگزیده اند کژراهه ی پر دست انداز و منتهی به بن بست تاریک و افشاء شده ای است که چند دهه ای است دستگاه تبلیغاتی بورژوازی امپریالیستی و مرتجعین و مذهبی منطقه ای آنان در آن می دمند

  • خسته نباشید. بهر حال از بیکاری بهتر بود.
    من که فکر می کنم اگر شما بخواهید از نو چنین نقدی را شروع نمائید، مطلب شما ممکن است حتی کاملا برعکس شود.

    ببینم، چند نفر در دنیا با لنینیسم مشکل دارند، یا با نقد لنینیسم مشکلاتشان حل خواهد شد؟

    موفق باشید.

  • ناشناس

    بر عکس تصور آقای خوشچین چیزی که باقی خواهند ماند کارهای افرادی مثل لنین است نه تئوری های مارکس و انگلس .

    لنین زدائی با ماسک روشنفکری بیشتر برای پنهان کردن عقیم و مطرود بودن این روشنفکر ! ها است .

    در امور عملی سیاسی همواره افرادی مثل لنین هستند که باعث حرکت میشوند نه انشا نویسان خیالپرداز . حتی خیالپردازی لنین در مورد مارکس هم نقشی در این پراتیک ها ندارد .

    حرکت جامعه ضرورت تاریخی است و اگر لنینی پیدا نشود مردم پشت سر حتی یلتسین هم خواهند رفت .
    بررسی علمی قضیه مارکسیسم نیازی به لجن مالی لنین ندارد بلکه محتاج بکارگیری روش های علمی و بررسی علمی و عمیق خود آموزه های مارکس است . فحش و بد و بیراه گفتن به مدل های مذموم همچون آلبانی ، رومانی و امثالهم نیز جزو حجت ها نیستند که بیشتر نشان نبودن حجت علمی .

  • فرزین خوشچین

    تاریخ ۱۹۸۴ (سال آغاز تحصیل من در مسکو) اشتباها ۱۹۵۴ نوشته شده است.

  • فرزین خوشچین

    با درود و خسته نباشید به رفیق گرامی فولادی!
    بسیار خرسندم، که شما توانسته اید به این درجه از آشنایی و تحلیل ایسمی به نام لنینیسم برسید. این نشان می دهد، که هرکس بخواهد می تواند چارچوب تنگ عوامیگری و دنباله روی کورکورانۀ تودۀ احساساتی بدون قائل بودن حق اندیشۀ مستقل و انتقادی را درهم شکسته و جرات تنها ماندن در موجی عظیم از مخالفان را داشته باشد. مطمئن هستم، که این شهامت ریشه در شناخت درست از مکتب مارکس دارد. من شخصا از ۱۹۵۴ با شک در لنینیسم آغاز نموده و حتی با استاد خودم، پروخوروف به مباحثه ای ناسنجیده برخاستم، که نتیجه اش تبدیل نمرۀ ۵ من به نمرۀ ۴ با اکراه شده بود. فاکتهای انکارناپذیر از چیزی غیر از خط مسلط و رسمی حزب سخن می گفتند و من نمی توانستم کلیشه ها را بپذیرم.
    در جنبش چپ ما رفقای قدیمی باسوادی هستند، که من مطمئن هستم بزودی به این فاکتها و این دیدگاه تسلیم خواهند شد. بارها نوشته و گفته ام: «لنینیسم-مارکسیسم نیست».
    برای بررسی درست و منصفانه، می توان و باید از زندگی ولادیمیر اوولیانوف، سرنوشت برادرش، الکساندر، اندیشۀ نارودنیسم و اندیشه ورزان برجستۀ جنبش نارودنیکی، تاریخ روسیه و سنجش اینها با مکتب مارکس آغاز نمود. این بخش واقعا لازم و ناگفته ای است، که دست کم من در جایی چنین نگرشی را ندیده ام، گرچه موادش را به زبان روسی در اختیار دارم و اگر تندرستی و وقت یاری کنند، تنظیم نهایی این پژوهش را به پایان خواهم رساند.
    سپس، می ماند آغاز فعالیتهای ولادیمیر اوولیانوف و بررسی زندگی و آثار او، که غالبا از دید و قلم زندگینامه نویسان ایرانی و اروپایی و آمریکایی دور مانده است. برای نمونه، نگاه کنید به کتاب استفان لیندگرن سوئدی، با ترجمۀ پیام پرتوی، که من متاسفانه با ایشان تماسی ندارم. این کتاب دارای همان کلیشۀ قدیمی و سرهمبندی مرسوم است، افزون بر چند اشتباه، که اصولا برای نوآموزان هم مناسب نیست، زیرا بهتر است همه چیز را از ریشه و بگونه ای دیگر آغاز کنیم.
    فاکتها در اختیار همه می توانند باشند-بویژه آثار لنین، که به انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و .. هم ترجمه شده اند. اما من شاید نخستین کسی هستم، که با ترجمۀ «اعترافنامۀ» لنین از روسی، نشان داده ام، که لنین بلشویک نبود و دروغ بزرگی را پراکنده کرده بود، که تا امروز ادامه دارد. پرداختن به دروغهای لنین، بخش جداگانه و مهمی در بررسی ایسم او می باشد. مثلا در همان «دولت و انقلاب»، که ادعا کرده بود ترجمه ها به زبان روسی «نادرست و ناقص» هستند. خود لنین مانند اکثر سوسیالیستهای روس، از ترجمۀ ورا زاسوولیچ استفاده کرده بود، که فردریش انگلس بخاطر همین ترجمۀ عالی، امتیاز ترجمۀ همۀ آثار خودش را به زاسوولیچ داده بود. دروغ و تهمت بیشرمانه ای، که لنین علیه پلخانوف پخش کرده بود، مبنی بر افسر اطلاعاتی بودن برادر پلخانوف و همکاری پلخانوف با برادرش، از جمله دیگر دروغهای لنین بود، که «ایسم» او را می ساخت، گرچه «لنینیسم» بطور رسمی در زمان لنین به کار نمی رفت. «ایسم» یعنی «راه و روش» و من برای مکتب مارکس به همین معنی به کار می برم.
    درست است و انصافا می بایست پذیرفت، که بسیاری از مخالفان بعدی مکتب مارکس-انگلس، از رد کردن لنین، و با تکیه به رفتارهای لنین، آغاز کرده اند، نه از پژوهش در ریشۀ ایدئولوژیک لنینیسم. اما برای سنجش لنین از شناخت مکتب مارکس می بایست آغاز نمود، نه اینکه از تکیه بر ایسم لنین به رد مارکسیسم برسیم! من شخصا، هرچه بیشتر می خوانم، همان اندازه بیشتر از لنین دور شده و به مارکس-انگلس نزدیک می شوم.
    سخن را کوتاه می کنم و می ک.شم چند گفتار دربارۀ شناخت لنینیسم برای خوانندگان آماده کنم.
    farzinkhoshchin@gmail.com

  • هوشنگ

    خدا مراد جان زحمت کشیدی و در یک مقاله ی طولانی ده قسمتی به زعم خویش لنین و به اصطلاح “لنینیزم” را نقد کردی، فقط یادت رفت بنویسی که در دوران حیات خود مرحوم لنین هیچ خبری از “لنینیزم” نبود که به جای خود، شما حتا یک متن که از این عبارت استفاده کرده باشد نمیتوانید پیدا کنید.

    لنین مانند هر متفکر دیگر دوران مختلفی را در زندگی و فعالیت هایش طی کرده است. از شاگردی پلخانف و کاوتسکی، تا قرائت فلسفهء هگل، از پیروزی انقلاب اکتبر تا شکست انقلابها در آ لمان و دیگر کشورهای اروپایی و منزوی شدن انقلاب روسیه.
    لنین را نیز باید مانند هر شخصیت تاریخی دیگری در دوره های مختلفش، همراه با تمامی دست آوردها و محدودیت هایش بررسی کرد.

    پس از مرگ لنین در ١٩٢۴گئورگ لوکاچ ، برجسته ترین فیلسوف مارکسیست قرن بیستم، جزوهء مختصری با عنوان ” لنین و وحدت افکارش” نوشت. در هیچ جای این جزوه شما حتا یک بار نیز واژه “لنینیزم” را نمی بینید. مطالعهء این جزوه کوتاه به تمامی دوستان شدیدا توصیه میشود.

    و در پایان نیز پیوندی از یک بررسی نقادانه از تاریخ “انقلاب اکتبر” ، بخوانید و قضاوت کنید.

    The Russian Revolution Revisited
    — Loren Goldner

    The October Revolution in Prospect and Retrospect
    Interventions in Russian and Soviet History
    By John Eric Marot
    Historical Materialism Book Series, Volume 37, Leiden/Boston: Brill, 2012,
    273 pages, $136 hardcover.

    http://www.solidarity-us.org/site/node/3733

  • Naser

    جناب خدامراد فولادی ، همانطور که ( به قول خودت) از ده سال پیش از لنین و لنینیسم بریده ای ، به طور قطع در زمانی بسیار کوتاه تر، از مارکسیسم هم خواهی برید. . این پیشگویی نیست . این سرانجام محتوم تمام کسانی ست که می خواهند از سوسیالیسم ببرند و به سرمایه داری بپیوندند. بسیاری از نظریه پردازان نئوکانها در آمریکا هم مثل شما از انتقاد و کوبیدن لنین شروع کردند و به اصطلاح مارکسیست شدند ، اما پس از چندی هم مارکسیسم را کنار گذاشتند و نئوکانت شدند . این سرنوشت منطقی بریدن از لنینیسم است . راه گریزی نیست . نمی توان برای همیشه در میانه راه توقف کرد . اخرین ایستگاه جاده ضدیت با لنین عبور از مارکس و آستان بوسی به سرمایه داری ، آنهم از نوع هارترینش ، است. به جمع سجده گذاران به سرمایه خوش آمدی .

  • ناشناس

    “مارکسیسم علمی” مورد بحث شما چیزی است در تخیل خودتان .
    اما کارهای لنین در حوزه واقعیت ها قرار دارد . چه خوب چه بد .
    یا با مارکسیسم آشنایی ندارید و یا با علم و یا با هر دو .

    شما تنها سعی کردید که تضاد بین اعمال لنین و لیبرالیسم را که مد زمانه است برجسته کنید. این خود گواه آن است که حرکت از خیالات به واقعیات چندان هم آسان و هموار نیست .

    برای حرکت های تاریخی معمولاً یک رویا و یک اراده لازم است . لنین با تأمین دومی دارندگان اولی را حرکت داد . بررسی تاریخی این حرکت و نتایج آن است که اهمیت دارد و نه عیبجویی لیبرالیستی دمکراتیک باب طبع و مد زمانه ( بخوانید سرمایه داری ) .

    نحوه ورود ایرانیان به مطلب و سرنوشت تلخ آنها در این زمینه از جمله احزاب ایرانی از توده گرفته تا متولیان کارگر امروزی که میخواهند پول را هم از میان بردارند نقشی در بررسی علمی قضیه ندارد . روند تاریخی حرکت های ایرانیان میباید جداگانه مورد بررسی علمی قرار بگیرد تا شاید از منجلاب امروز مفری حاصل شود .

    نکته مهم این است که در یک بررسی علمی تنها نمیتوان به نظر افراد در یک مورد و یا فرضیه ها تکیه کرد . مطالب باید مستدل و عاری از خیالپردازی باشند . این نوع بررسی هنوز در میان ایرانیان و بخصوص فعالین سیاسی باب نشده است .

    ضمناً بهتر است در هر بررسی رفرانس ها هم ذکر شوند . رفرانس های اصلی شما کدامند ؟

نظر شما